به گزارش فارس، به نقل از پایگاه خبری- تحلیلی " اینکانونینت هیستوری " (Inconvenient History)، "مارک ترلی "(Mark Turley) با چاپ مقالهای تحت عنوان " آزادی، دموکراسی و پیروزی بر شیطان " به بررسی تاریخی مسئله نژادپرستی پرداخته و تصریح میکند که کشورهای غربی بالاخص ایالات متحده آمریکا با دستاویز قرار دادن پدیده هولوکاست در واقع به دنبال مشروعیت بخشیدن به تجاوزات نظامی و برقراری نظم جهانی موردنظر خود هستند.
وی در ابتدای مقاله خود به نقل از "هرمان گورینگ " ( Hermann Goring) ، فرمانده نیروی هوایی آلمان نازی مینویسد: "چرا مردم خواهان جنگ نیستند..... چرا برخی کارگران تهیدست مزارع حاضرند زندگی خود را با حضور در جبهههای جنگ به خطر اندازند حال آنکه در بهترین حالت میتوانند صحیح و سالم به مزرعه خود بازگردند.... اما در اصل این رهبران هستند که سیاستها را تعیین میکنند و همراه کردن مردم با سیاستهای اتخاذ شده کار چندان دشواری نیست...... کافی است به آنها بگویید که بزودی به آنها حمله خواهد شد و حامیان صلح را به خاطر نداشتن حس میهنپرستی سرزنش کنید... این روش در هر کشوری موثر خواهد افتاد. "
ترلی در ادامه میافزاید: در جریان محاکمه جنایتکاران اصلی جنگی پیش از برگزاری دادگاه نظامی بینالمللی در شهر نورمبرگ (6-1945) علیه 24 شهروند آلمانی اعلام جرم گردید که از این تعداد در نهایت 21 تن به جایگاه متهم فراخوانده شدند. این عده که از میان ملتی شکست خورده برگزیده، در سلولهای انفرادی محبوس و مدام تحت بازجویی قرار میگرفتند، نماینده کسانی بودند که متفقین پیروز آنها را گناهکارترین اعضای بهجای مانده از حزب ملی سوسیالیست آلمان میدانستند. پیگرد قانونی این مردان- از چهرههای سیاسی گرفته تا پرسنل نظامی، مقامات اقتصادی و صنعتی- کاری بس دشوار و نفسگیر بود. حقوق بینالملل شکل گرفت و مطابق با اهداف تعیین شده تنظیم گردید و برای رسیدگی همزمان به کلیه پروندههای اتهام "توطئه " در اختیار کشورها قرار گرفت. سرانجام، پس از گذشت تقریباً یک سال از اقامه دعوی و ارائه مدارک از طرف چهار کشور پیروز در جنگ،11 تن از متهمان به مرگ، 3 تن به حبسابد، 2 نفر به 12 سال زندان، یک نفر به 15 سال و یک تن نیز به 10 سال زندان محکوم شدند. دادگاه 3 متهم دیگر به نامهای "یالمار شاخت "(Hjalmar Schacht)، "هانس فریچه "(Hans Fritzsche) و "فرانتس فون پاپن "(Franz von Papen) را تبرئه کرد، هرچند که همگی آنها بلافاصله دوباره بازداشت شده و توسط دادگاه آلمانی ویژه انحلال حزب نازی به زندانهای با مدت زمان متفاوت محکوم شدند. در دادگاه نورمبرگ، هیچکس بیگناه نبود.
نویسنده مقاله معتقد است: پس از آنکه به حرفه کثیف این جنایتکاران یعنی اعدام و نابودی بازمانده اجساد قربانیان رسیدگی کردند، دادگاه قرن با صدور رای اعدام یازده آلمانی و سه حکم نهایی به همه مردم جهان هدیه داد. یکی از آنها، متجاوز شناختن آلمان بود. حزب نازی متجاوز و توسعه طلب بود. این حزب مقصر اصلی شروع جنگ جهانی دوم شناخته شد. در دومین رای، حزب نازی آلمان به اعمال ظلم و جور علیه مردم بیگناه محکوم گردید. آلمان نازی به کشوری دیکتاتور و مستبد تبدیل شده بود که هیچ ارزشی برای نظرات ملت خویش قائل نبود. حزب نازی قدرت را در آلمان بدست گرفت، آنرا تثبیت نمود و مخالفان خود را به زندان انداخت. آنها به کشوری توتالیتر، بیرحم و ستمگر تغییر ماهیت داده بودند. و بالاخره اینکه، دادگاه تفکر و اعمال "نژاد پرستی " این حزب را محکوم و مجازات کرد. حزب نازی آلمان تابع ایدئولوژی نژادپرستی بود. آنها در نظر داشتند تا برای مردم شمال اروپا، سرزمین و آیندهای روشن را رقم بزنند. اما در عوض گله و شکایت همچون موارد مشابهی که پیش از آن بارها اتفاق افتاده بود، اینبار قصد داشتند تا با بهرهگیری موثر از ابزارهای گوناگون در جستجوی یافتن راه حلی برای "مسئله یهودیت " باشند.
پس در نتیجه اینها حداقل احکامی بودند که به نظر میرسد جهان آنها را باور کرد.
برای تحقق اولین هدف مورداشاره قضات در دادگاه نورمبرگ- برای اینکه به همگان اعلام کنند بهراه انداختن جنگ تجاوزکارانه در دنیای امروز دیگر جایی ندارد- به فرد یا معیاری نیاز است تا از آن به بعد بتوانند در مورد چنین موضوعاتی داوری کند.
وی در ادامه مقاله خود چنین ادامه می دهد: سازمان ملل متحد که در سال 1942 توسط چرچیل و روزولت پایه گذاری شد، رسماً جایگاه این داور را به خود اختصاص داد. لازم بهذکر است که تشکیل این سازمان حاصل اتحاد دسته جمعی متفقین بود- "سازمان ملل متحد " در ابتدا متشکل از چهار کشور ایالات متحده آمریکا، انگلیس، اتحاد جماهیر شوروی و فرانسه بود. از 15 عضو شورای امنیت سازمان ملل، این چهار کشور همراه با چین به عنوان اعضای دائم شواری امنیت همچنان باقی ماندهاند. با نگاهی اجمالی به منشور سازمان ملل متحد، ادبیات مکتب "جکسونیم "(Jacksonesque) را خواهید یافت که در جملات ابتدایی منشور به چشم میخورند. این منشور چنین اعلام میدارد که " ما مردم ملل متحد با تصمیم به محفوظ داشتن نسلهای آینده از بلای جنگ که دوبار در مدت یک عمر انسانی افراد بشر را دچار مصائب غیرقابل بیان نموده.... "
ترلی با تاکید بر ژستهای ظاهری آن دادگاه در ادامه میافزاید: احکام صادره این تصور را در میان همگان ایجاد کرد که همهچیز برپایه حس والای نوعدوستی است. با اینوجود، اگر فردی به روند تاریخی 62 سال گذشته نگاهی بیاندازد یعنی از زمانیکه خاکسترهای "گورینگ "(G?ring) به داخل رودخانه ریخته شد، چنین به نظر میآید که در این ماجرا از نفوذ سازمان ملل به نحو غمانگیزی تا حد یک نهاد ناتوان و ضعیف کاسته شده است. هرچند شاید این مسئله صحت داشته باشد که ما از بهراه انداختن مناقشات فاجعهآمیزی نظیر جنگ جهانی اول و دوم اجتناب کردهایم و آن منطقه از اروپا(یا حداقل اروپای مرکزی تا غربی) شرایط را به گونهای مدیریت کرده است که مردم آن منطقه در صلحی نسبی زندگی کنند، اما به نظر میرسد که این شرایط چیزی شبیه به یک هاله دود میماند. اما از زمان تاسیس سازمان ملل، در دهه 60 و70 میلادی چندین بار به نحو مخاطرهآمیزی تا مرز جنون هستهای پیش رفتیم و حتی این شرایط بهویژه برای یکی از طرفین مخاصمه تا آنجا ادامه یافت که سعی کرد با توسل به بهانههای مختلف به طرف دیگر حمله کند، سرزمین آنها را بمباران نموده و با استفاده از سلاحهای شیمیایی دست به کشتار افراد غیرنظامی بزنند. این حقیقت چشم ما را- به روی واقعیتی نسبتاً هولناک گشود.
به اعتقاد نویسنده مقاله، امپراتوری بریتانیای کبیر با شکست آلمان نازی به هدف اصلی و بلندمدت خود یعنی حفظ توازن قوا در اروپا دست یافت. با اینحال، تحقق هدف موردنظر هزینه گزافی برای خود این کشور بههمراه داشت. انگلیس درمانده میبایستی خود را سر پا نگه میداشت زیراکه امپراتوری چند صد ساله خود را در معرض فروپاشی میدید. ایالات متحده آمریکا، امپراتوری بریتانیای کبیر را به طور کامل غصب کرد بطوریکه این کشور دیگر چیزی فراتر از یک متحد وابسته به آمریکا نبود.
وی به نقل از "پرپراتا روسو "(Preperata's Russo)، اقتصاددان آلمانی افزود: "اتحاد آلمان - روسیه " هیچگاه به واقعیت نپیوست اما برای قدرت جدید امپراتوری غرب آشکار بود که برای تضمین ثبات در راس سلسله مراتب جهانی به تلاش بیشتری نیاز دارد. پس از شکست کامل آلمان و مجرم شناخته شدن رژیم سابق این کشور، انتصاب دولتمردانی دست نشانده به نمایندگی از طرف مردم که علاقمند به راضی نگاه داشتن متفقین از خود بوده و همانگونه که از آنها انتظار میرفت در تلاش بودند تا کشور را از وجود بازماندگان حزب نازی پاک کنند، (ژاپن نیز با بمباران اتمی درهم شکست و تسلیم شد و در وضعیتی مشابه با دیگر قوای متحدین ابراز پشیمانی کرد)، توجه کشورهای غربی به اتحاد جماهیر شوروی و نفوذ آن در سطح جهان معطوف گردید. ناگهان، تصویر شیطان بزرگ نازیسم در خاطرهها کمرنگ شد و یاد آنها تنها هنگامی به اذهان عمومی برمیگشت که میتوانستند دوباره از وجود آن بهرهبرداری کنند. کمونیسم به مثابه شبحی همهجا را فرا گرفت. "تهدید سرخ "(The Red Menace) در گوشهوکنار جهان به چشم میخورد. در واقعیت، این رویداد نیز چیزی فراتر از تکرار تاریخ نبود.
وی همچنین خاطرنشان کرد: متحدین غربی که حال با صلابت کامل توسط ایالات متحده آمریکا رهبری میشدند و بریتانیای کبیر هم که تقریباً مثل سایر قدرتهای شکستخورده نیاز به بازسازی داشت، جملگی به این نتیجه رسیدند تنها کشوری که میتواند صحنه جهانی را به چالش بکشد، اتحاد جماهیر شوروی است که پس از جنگ جهانی دوم این فرصت را یافت تا بیشتر کشورهای اروپای شرقی را به خود منضم گرداند(البته نه آن ارتباط کامل اروپایی-روسیه اما چندان هم از آن فاصله نداشت)که صدالبته پتانسیل گسترش نفوذ تا درون کشورهای آسیایی و فراتر از آن را نیز داشت. سیاست خارجی آمریکا در زمان سالهای پس از جنگ جهانی تا حد امکان مبتنی بر محدود کردن گسترش کمونیسم بود. البته، این مسئله هیچ ربطی به ایدئولوژی نداشت. آنها ذرهای به اعتبار یا تئوریهای مارکس اهمیت نمیدادند، درست همانگونه که به نظرات موافق و مخالف سوسیالیسم ملیگرا توجهی نمیکردند. مسئله فقط شرکت در رقابتی خطرناک بود: یعنی تلاش یک قدرت امپراتوری برای به چالش کشیدن دیگران.
از اینرو بین سالهای 1945 و 1949 پس از قیام کمونیستها، شاهد اشغال کرهجنوبی بودیم. در همان دوران بواسطه تهدید کمونیسم برای به دست گرفتن قدرت در چین، تفنگداران نیروی دریایی آمریکا به عنوان نیروهای محافظ در آنجا استقرار یافتند. از سال1950 تا 1953، درگیر شدن آمریکا در مسئله کره به جنگ کره ختم شد. باوجود حضور نیروهای آمریکایی در چین، این کشور بهآسانی تسلیم انقلاب فرهنگی مائو شد اما در جنگ کره، آمریکا حمله نظامی کرهشمالی به کرهجنوبی را بدون پاسخ نگذاشت تا در نهایت اطمینان یابد که حداقل نیمی از کره به متحد احتمالی شوروی تبدیل نمیشود.
جنگ نفرت انگیز ویتنام که طی سالهای 75-1959 به طول انجامید، همانند جنگ کره واکنشی به حملات نظامی علیه نیروهای اشغالگر آمریکا بود که از سال 1955 با هدف ممانعت از نفوذ کمونیسم از جانب ویتنامشمالی در آنجا استقرار یافته بودند. همزمان با دخالت در جنگ ویتنام، طی سالهای "1962 تا 1975 " شاهد درگیری ایالات متحده آمریکا در لائوس با هدف پشتیبانی از نیروهای ضدکمونیست بودیم. کمآوازهتر از موارد فوق، که به همان دلیل قبلی رخ داد حمله نظامی به جمهوری دومینیکن در سال 1965 بود که نیروهای آمریکایی به عنوان نیروی ضدانقلاب علیه شورشیان کمونیست عازم این جزیره شدند.
این روند با عملیات بمبگذاری آمریکا در لائوس و کامبوج در سال 1968 ادامه داشت که نشانههایی از همکاری "هوشی مینه "(Ho Chi Minh) نیز در آن دیده میشد. این تاکتیک که بهدفعات در زمان جنگ جهانی دوم از طرف متفقین در اقیانوس آرام و علیه نیروهای آلمان به کار گرفته میشد، در همان قرن بارها نیز مورد اسفاده قرار گرفت.
وی همچنین معتقد است: این تصویر تبلیغاتی در سال 1967 زمانی پیچیدهتر شد که با آغاز منازعه اعراب - اسرائیل، روح فاشیسم، نازیسم و ماجرای هولوکاست دوباره احیا گردید آنهم درست زمانیکه آگاهی بینالمللی فروکش کرده بود. در سال 1973، با هدف کمک به تسهیل "عملیات نیکل گراس "(Operation Nickel Grass) از این روح کذایی دوباره استفاده شد که برمبنای آن ایالات متحده آمریکا در جنگ "یوم کیپور "(Yom Kippur) به کمک اسرائیل شتافت. ترلی به نقل از "نورمن فینکل اشتاین "(Norman Finkelstein) در ظهور پدیدهای که چندین دهه است از آن با عنوان "یهودستیزی جدید " یاد میکنند، این دوره را بسیار حیاتی برمی شمارد و معتقد است این گرایش جدید یهودستیزی اساساً به هرگونه انتقاد از رژیم صهیونیسیتی اسرائیل اشاره دارد، یعنی یکی از متحدان اصلی ایالات متحده آمریکا در منطقه بیثبات، عمدتاً متخاصم اما نفتخیز خاورمیانه.
با هدف تثبت جایگاه در راستای حفظ هژمونی جهانی و همزمان با افول قدرت اتحاد جماهیر شوروی، ملاحظات مستقیم اقتصادی- که در سلسله مراتب اولویتبندی هیچ امپراتوری بزرگی از جایگاه اصلی خود فاصله نمیگیرد- بهتدریج در اولویت بالاتری قرار گرفت. ارزش نفت که در دنیای واقعی به عنوان ارز تجاری جایگزین طلا شد، همچنان روند صعودی را طی میکرد. بنابراین، آمریکا نگاه خود را به "لیبی سوسیالیست " دوخت (در واقع سوسیالیسم همان کمونیسم نیست اما شباهتهایی با آن دارد) که سرهنگ قزافی با کودتای نظامی قدرت را به زور از دستان شاه ادریس نفت دوست خارج ساخته و خود بر مسند قدرت تکیه زد. سال 1981، آمریکا در چند مرحله با لیبی درگیر شد تا شاید بتواند مقامات این کشور را مجبور به عقبنشینی تا آن سوی مرزهای دریایی خود کند. این هدف شکست خورد و در عمل نیز هیچگاه تحقق نیافت، از اینرو رئیسجمهور رونالد ریگان در سال 1986 با دستاویز قرار دادن یکی از شفافترین بهانهها در تاریح سیاست بینالملل، ادعا کرد که قزافی مسئول بمبگذاری تروریستی در سالن رقصی در آلمان و کشتهشدن دو سرباز آمریکایی بود. هر فردی که رویدادهای جهان را طی دو سال اخیر دنبال کرده باشد در این ماجرا نیز علائمی آشنا به چشم خواهد دید. این اولین بار بود که یک کشور مسلمان را به پرورش و تقویت تروریسم متهم میکردند که ممکن است دست به چنین اقدامی زده باشد اما شعار تبلیغاتی آنها، تهدید بالقوه علیه صلح جهانی بود. این جریان در نهایت به عملیات "الدورادو کانیون " (Operation El Dorado Canyon) در 16 آوریل 1986 ختم شد که در جریان آن نیروی هوایی و دریایی ایالات متحده آمریکا "اماکن مظنون به پناهگاه تروریستها " و تاسیسات نظامی لیبی در تریپولی پایتخت این کشور را بمباران کردند. بیشتر کشورهای جهان این اقدام نظامی را قویاً محکوم کردند و تنها انگلیس، استرالیا و اسرائیل از آن حمایت نمودند. عجیب آنکه، این کشورها سالها روابط تیرهای با لیبی داشتند اما اخیراً این روابط آنقدر بهبود یافته که قزاقی موافقت کرده است نفت لیبی را دوباره به طرف کشورهای غربی سرازیر نماید.
نویسنده در ادامه انتقادات خود از تجاوزات نظامی آمریکا می افزاید: پس از لیبی، تجاوزات نظامی بینالمللی بیوقفه ادامه یافت. سال 1988 ناو "وینسنس "(Vincennes) آمریکا هواپیمای مسافربری ایران را مورد هدف قرار داد و در سال 1989 نیز ایالات متحده آمریکا با هدف عزل "ژنرال نوریگا "(General Noriega) از مسند قدرت، عملیات نظامی "جاست کاز " (Operation Just Cause) را علیه دولت پاناما طرحریزی کرد. جالب اینجاست نوریگا که پیش از این با هزینه سازمان سیا به این مقام رسیده بود، در راستای پیشبرد منافع آمریکا در آمریکای مرکزی قدم برمی داشت. موارد فوق جملگی ثابت میکند که اینها پیشدرآمدی برای اقدامات تجاوزکارانه در پایان قرن بیستم هستند که به قرن بیستویکم نیز کشیده خواهند شد.
سال 1991 جنگ اول خلیج یا عراق را شاهد بودیم. این منطقه نفتخیز برای دنیای غرب بسیار حیاتی است زیراکه پس از کاهش تدریجی ذخایر نفتی، به منابع غنی آنها شدیداً نیاز پیدا میکرد. پس از به اوج رسیدن بحران، نیروهای آمریکایی با بهانه ساختگی مقابله با "سرکوب کردها " در عراق مستقر شدند. با وجودیکه نیروهای آمریکایی هرازچند گاهی منطقه را بمباران میکردند، اما رژیم صدام حسین همچنان برجای خود باقی مانده و به سرکوب مخالفان خود ادامه میداد.
رئیسجمهور کلینتون سال 1998 فرمان حمله نظامی به اماکن مشکوک تروریستی در افغانستان را صادر کرد و سال 2003 نیز پس از واقعه 11 سپتامبر، که گروه کوچکی از 8 مرد تندروی عربستانی با هدف مقابله با شعار "اسلام ارتجاعی " آمریکا / اسرائیل آن را رقم زدند، مقامات آمریکا به بهانه پناه دادن تروریستها و در اختیار داشتن تسلیحات کشتار جمعی حمله نظامی به افغانستان و سپس جنگ دوم عراق را ترتیب دادند. این رویداد علیرغم اعتراضات عمومی در آمریکا و انگلیس و نیز مخالفت جامعه بینالمللی و نظرات مخالف در درون هر دو دولت به واقعیت پیوست. مارک ترلی در این بخش از مقاله خود به سخنرانی رئیسجمهور جورج بوش در سال 2004 اشاره میکند که طی آن "جنگ علیه تروریسم " را به مقابله با نازیسم تشبیه کرد و گفت: "همانند جنگ جهانی دوم، جنگ علیه تروریسم نیز با حملهای غافلگیرکننده علیه ایالات متحده آمریکا آغاز شد. یکبار دیگر مشابه با ایدئولوژیهای مرگبار قرن گذشته، ایدئولوژی این جنایتکاران نیز مرزهای ملی را در نوردیده است. "
اما، همانطور که در حال حاضر میدانید هیچ سلاح کشتار جمعی در این کشورها پیدا نشد و دول غربی تازه به این نتیجه رسیدند که چنین سلاحی اصولاً وجود خارجی نداشته است. رهبران آمریکا و انگلیس این اشتباه را بر گردن عملکرد ضعیف نهادهای اطلاعاتی خود میاندازند اما جنگ دوم عراق زمانیکه این مقاله در دست نگارش بود یعنی 5 سال پس از آغاز جنگ، همچنان ادامه داشت. برآورد تلفات انسانی در این جنگ متفاوت است. نویسنده با استناد به گزارشات متعدد پیرامون میزان تلفات انسانی در جنگ عراق آن را قابل تامل دانسته و میافزاید: براساس گزارش منتشره در مجله پزشکی انگلستان با عنوان "لنست "(The Lancet) در اکتبر 2006، تا آن زمان تقریباً 654965 عراقی در نتیجه اشغال نیروهای ائتلافی به نحو خشونتآمیزی کشته شدند. بررسیها نشان میدهد که بیش از نیمی از این تعداد را زنان و کودکان شامل میشوند. در گزارش مطالعاتی که گروه تحقیقاتی موسوم به ORB در سپتامبر 2007 انجام داده، آمده است این رقم بالغ بر 1220580 نفر است. تحقیقات دیگری نشان میدهند که آمارها پایینتر از این مقدار است. این جنگ، حدود دو میلیون پناهنده عراقی برجای گذاشت. برخی از تحلیلگران این ارقام را زیر سوال میبرند اما حتی اگر این آمارها در یک یا دو عامل اشتباه محاسبه شده باشد، اما بازهم این رقم بسیار قابل تامل است. همچنین به خاطر داشته باشید که این آمار صرفاً مربوط به سال 2003 و پس از آن است. این منطقه از سال 1991 به بعد دائماً تحت حملات هوایی قرار دارد. محاسبه میزان تلفات انسانی بسیار دشوار است. بنابر گزارش ارائه شده توسط یک سازمان غیردولتی معروف به "مداکت "(Medact) به سرپرستی "بث داپونته "(Beth Daponte)- استاد پژوهشگر دانشگاه "کارنگی ملون "(Carnegie Mellon)- در حین یا بر اثر عوارض ناشی از جنگ اول خلیج بالغ بر 150000 شهروند عراقی کشته شدند. نویسنده به نقل از "جان پیلگر "(John Pilger)، روزنامهنگار و پژوهشگر اظهار میدارد که طبق گزارش سال 1999 سازمان یونیسف نیم میلیون کودک عراقی تا آن زمان بر اثر قحطی یا بیماری ناشی از تحریمهای بینالمللی در معرض خطر مرگ قرار دارند اما نمیتوان برای یک دوره متوسط، رقم کلی به دست آورد.
حتی اگر بتوان از زیر این آمار و ارقام طفره رفت، بازهم واضح است که هزینه انسانی طی 16 سال اخیر در عراق بسیار بالاست. تنها اهدافی که در جریان این فاجعه انسانی بدست آمده ظاهراً تاسیس پایگاههای آمریکایی در مجاورت آخرین منابع نفتی سهلالوصول، با کیفیت و سطحی در جهان است، در واقع تلاشی برای استقرار یک رژیم دوست دارای منابع نفتی در منطقه و نیز تقویت امنیت کشور اسرائیل تا همچنان به مسیر خود برای تبدیل شدن به کشوری بیرقیب در خاورمیانه ادامه دهد.
به اعتقاد وی حال ممکن است فردی از خود بپرسد آیا در آینده از این واقعه به عنوان هولوکاست عراق یاد میکنند ؟ ممکن است بپرسیم مردم عادی این کشور به کدامین گناه سزاوار چنین قتلعامی بودند؟ کدام طرف جنگ میتواند اصطلاح "ایدئولوژی جنایتکاران " آقای بوش را صادقانه بکار برد؟
علیرغم 60 سال تجاوز نظامی بیوقفه از جانب ایالات متحده آمریکا(وقایع مذکور تنها بخش کوچکی از اقدامات نظامی این کشور از سال 1945 به بعد هستند)، سازمان ملل متحد در مدیریت مسائل جهانی به رکن دوم تبدیل شده است. شاید حتی این جایگاه را نیز نداشته باشد. زمانیکه کشوری قدرتمند همچون آمریکا تصمیم میگیرد راه و مسیر خود را طی کند، مقامات سازمان ملل کار چندان زیادی نمیتوانند انجام دهند.
ترلی در ادامه مقاله خود خاطرنشان کرد: پس از آنکه دریافتیم بازیگر اصلی پشت پرده ماجرای نورمبرگ از آن زمان تا به حال خود مسئول تمام این وقایع بوده است، باور صداقت اهداف اعلام شده در دادگاه غیرممکن است. کشوری که ادعا میکرد به دنبال نجات جهان از تازیانه جنگ است و یازده تن را به مرگ محکوم کرد، در واقع خود بواسطه اتخاذ سیاست خارجی مبتنی بر تجاوز و حکومت زور در دوران پس از جنگ جهانی مجرم است. از دیگر تناقضات آشکار دادگاه نورمبرگ و اهداف مورد ادعای سازمان ملل متحد برای برقراری صلح را میتوان در کشوری یافت که از این مسئله استفاده ابزاری نموده است. از زمان تاسیس این کشور در سال 1948، دولت اسرائیل "سرزمینی برای یهودیان " مهیا کرده است که "وایز "(Wise)، "وایزمن "(Weizmann)، "اونترمایر "(Untermeyer) و دیگران سالهای مدیدی آن را در بوق و کرنا کرده بودند. برعکس، مردم فلسطین فاصله زمانی آن دوران تا زمان حاضر را با عنوان فاجعه "نقبه "(Naqba) یاد میکنند. پس از تجزیه و تحلیل ماجرای نورمبرگ، وقوع این فاجعه نکاتی را با خود به همراه داشت. نویسنده مقاله با استناد به تکرار تعهدات بریتانیا در هر دو گزارش دولت بر سر مسئله فلسطین(1922 و 1939)، آن را بیانگر طرح اولیه اسکان صهیونیستها میداند و در ادامه مقاله خود به بخشی از این تعهدات اشاره میکند:
"اظهارات غیرقانونی تا آن حد پیش رفت که انگار هدف ایجاد یک فلسطین کاملآً یهودی است. در این میان، عباراتی مورد استفاده قرار گرفتهاند با این مضمون که اگر قرار باشد در فلسطین هم آنقدر یهودی باشد که در بریتانیا هست، دیگر آن کشور انگلیس خواهد شد نه فلسطین. دولت بریتانیا چنین خواستههایی را دستنیافتنی و غیرقابلاجرا میداند و چنین هدفی را در ذهن ندارد. آنها به چنین مسئلهای هیچگاه فکر نکردهاند به این دلیل که ظاهراً از جامعه عرب، نابودی یا وابستگی مردم، زبان یا فرهنگ عربی در فلسطین واهمه دارند. آنها توجه خود را به این حقیقت معطوف نمودهاند که شرایط مندرج در اعلامیه به این معنا نیست که فلسطین به عنوان یک کل باید به سرزمین ملی یهودیان تبدیل شود اما چنین سرزمینی میتواند "در داخل فلسطین " تاسیس گردد. در این رابطه، هئیت عالی حاکم بر سازمان صهیونیستی در نهایت رضایتمندی طی جلسه سپتامبر 1921 کنگره صهیونیسم که در کارلسباد برگزار شده بود، قطعنامه ای به منزله بیانیه رسمی اهداف صهیونیسم تصویب کرد مبنی بر "تصمیم ملت یهود برای زندگی در کنار اعراب برپایه اصل وحدت و احترام متقابل و همراهی با آنها برای احداث سرزمینی مشترک در درون یک جامعه موفق، سازندگی که میتواند به تکتک افراد این سرزمین نوید توسعه ملی بدون حاشیه را بدهد. "
به زعم وی، قیمومیت بریتانیا در ابتدا علاوه بر مهاجران یهودی اروپا، جمعیت یهودی را نیز در برمیگرفت که قبلاً در آن منطقه حضور داشتند تا با یکدیگر بخشی از کشور فلسطین را تشکیل داده و بدین ترتیب اعراب و یهودیان درکنار هم به طور مسالمتآمیز زندگی کنند. این ایده با عقد موافقتنامهای بین طرفین تحقق یافت. اما تا سال 1948 و به دنبال وقوع درگیریها، تحریکات دائمی رهبران صهیونیست نظیر وایزمن که ظاهراً زندگی در کنار اعراب را ناخوشایند میدانستند و عقبنشینی بریتانیا که از حملات نظامی طرفین علیه سربازان خود به شدت متضرر شده بود، این ایده را در نهایت به راهحل ایجاد دو کشور مستقل رساند. نمایندگان مردم فلسطین با تقسیم سرزمین خود موافق نبودند اما این مسئله سرانجام به جنگ استقلال اسرائیل منجر شد که در جریان آن کشور جدید اسرائیل حتی مناطق بیشتری که در ابتدا پیشنهاد شده بود را به اشغال خود درآورد. در زمان اشغال فلسطین، اجتماعات فلسطینی حاضر در آن منطقه با کشتهشدن یا با اخراج اجباری از سرزمین مادریشان و آواره شدن به تدریج تقلیل یافت. "نورمن فینکل اشتاین " این جریان را به عنوان یک پاکسازی قومی توصیف کرده و خاطرنشان کرد این موضوعی نیست که بتوان آنرا به مناظره کشید، "مناظره علمی که هم اکنون بر موارد بسیار دقیقتری تمرکز دارد مبنی بر اینکه آیا این پاکسازی پیامد خودخواسته سیاست صهیونیستهاست یا محصول ناخواسته جنگ. " با امعاننظر به اینکه موارد فوقالذکر توصیفکننده یک قدرت اشغالگر است که با شهروندان غیرنظامی بدرفتاری کرده و آنها را به قتل میرساند، پس بهنظر میرسد که فینکل اشتاین درصدد طرح مسئلهای شبیه به مناظره "عمدیگرایی در برابر کارکردگرایی " است که سالها بر تحقیقات دانشگاهی پیرامون مسئله هولوکاست سایه انداخته بود. علاوه بر این، اتهامات فراوانی همچون شکنجه و بدرفتاری با زندانیان فلسطینی در اسرائیل و سرکوب خشونتآمیز ناآرامیهای فلسطینیان توسط نیروهای اسرائیلی- که در جریان آن جوانان فلسسطینی با پرتاب سنگ رودرروی مسلسل و تانکهای اسرائیلی قرار میگیرند و میتوان آنان را به نوعی قربانیان شیطان نازی دانست- جملگی در راستای این هدف است که خود را آماده میسازند تا فجایعی را به بار آورند، با مخالفان خود با پرخاشگری برخورد نمایند و زمانی که به نفعشان است حقوق بشر را زیر پا گذارند.
ترلی در ادامه بررسی نتایج دادگاه نورمبرگ خاطرنشان کرد: مسائل مرتبط با اعمال دموکراسی نوین و نمایندگی آنقدر گسترده هستند که در این مقاله نمیتوان به همه آنها پرداخت. فعلاً همین اندازه کافی است که بگوئیم برای آنکه ثابت کنیم این موارد کاملآً غیردموکراتیک هستند مطالب بسیاری وجود دارد. رسانههای جمعی، نخبگان ثروت و گروههای ذینفوذ خاص همگی نقش مخربی در این ماجرا دارند. ایده حکومت مردم برای مردم همیشه از واقعیت فرسنگها فاصله دارد. غرب ضرورتاً سیستمی در اختیار ندارد که بخواهد آنرا به سایر نقاط جهان صادر کند، بویژه زمانی که بهنظر میرسد قصد دارد چنین صادراتی را بوسیله توپ و بمب محقق سازد. اگر برای وادار کردن سایر ملل به پذیرش دموکراسی نمایندگی از طریق خشونت فقط یک وظیفه اخلاقی واقعی وجود داشته باشد، پس آن چیزی نیست که بتوان به سادگی آن را رویت کرد.
این تحلیلگر انگلیسی معتقد است: نژادپرستی موضوعی پیچیده و لاینحل برای قدرتهای پیروز بود. جامعه یهودیان آمریکا پس از جنگ آنقدر پیشرفت کردهاند که با وجودیکه تنها 2% جمعیت آمریکا را تشکیل میدهند ولی تقریباً 50 درصد میلیاردهای این کشور یهودی هستند، اما دیگر اقلیتهای مذهبی در وضعیت چندان خوبی به سر نمیبرند. برای مثال 24% سیاهپوستان در ایالتهای مختلف زیر خط فقر زندگی میکنند که این مقدار با آمار 8 درصدی سفیدپوستان قابل قیاس نیست. 3 درصد مردان سیاه پوست آمریکا در زندان به سر میبرند حال آنکه تنها نیمدرصد از سفیدپوستان این کشور تحت چنین شرایطی قرار دارند. با اینحال، مستندات غیرقابل انکار تبعیضنژادی آمریکا را میتوان در تصاویر ثبت شده پس از طوفان سال 2005 موسوم به "کاترینا " (Katrina) در ایالت نئواورلئان مشاهده کرد. این تصاویر که در سرتاسر دنیا نیز به نمایش درآمد، در واقع نوعی آپارتاید اقتصادی را به تصویر کشید که بهموجب آن سیاه پوستان به عنوان قشر ضعیف جامعه خود را محروم و درمانده یافتند و این درحالی است که سایر افراد توانستند از این حادثه جان سالم بدر بردند. از قرار معلوم، هنگامیکه عامل نژاد را کم اهمیت و فرضیه اختلاف نژادی را موضوعی شیطانی میدانند که در نهایت نیز این مسئله به نابودی میلیونها انسان در اردوگاههای مرگ منتهی میشود، ما حق نداریم این فاجعه را به تفاوت نژادی نسبت دهیم. اینگونه اختلافات فقط میتوانند محصول یک جامعه آمریکایی کاملآً نژادپرست باشند. همچنین باید به خاطر داشته باشید که بلافاصله پس از دادگاه نورمبرگ و تا دهه 1960، تبعیض نژادی هنوز سیاست رسمی ایالات جنوبی بود.
این بدان معنی است که با نگاهی گذرا به دوران پس از دادگاه نورمبرگ با وضعیتی روبرو خواهیم شد که در آن ماجرای سه شیطان بزرگ آلمان نازی که در جلوی چشم جهانیان به پای میز محاکمه کشیده شدند، برای سالها پس از آن و با اندک تفاوتی بواسطه قدرت دادستانی و مساعدت نزدیکترین متحدان بهخوبی مدیریت گردید. برای چنین مسئلهای فقط میتوان از یک واژه استفاده کرد و آن واژه "تزویر " است.
از نگاه نویسنده مقاله، دستاورد واقعی دادگاه نورمبرگ همان نظم جهانی بود که برمبنای تزویر اخلاقی بنا شده است. طرفهای پیروز در جنگ، جرائم جنگی و ضعفهای سیاسی- اجتماعی خود را زیبا و بدون نقص جلوه داده و همچنان به کار خود ادامه میدهند، حال آنکه بر روی موارد مشابه ضعفهای دشمن مانور میدهند. آنها این عمل را، به اعتقاد گورینگ، برای این انجام میدهند تا افکار عمومی را به نفع سیاست استعماری خود منحرف کنند که ازقضا موثر هم افتاده است. ذکر نمونههای اندکی از تاریخ اخیر کافی است تا ببینید چگونه مردم این خصوصیت را به سادگی پذیرفتهاند.
وی در ادامه مقاله خود به سخنرانی روز 29 ژانویه 2002رئیسجمهور جورج دبلیو بوش در کنگره اشاره میکند که در جریان آن آشکارا کره شمالی، ایران و عراق را به عنوان "محور شرارت " خطاب کرد. وی به نقل از جورج بوش همچنین گفت: "کشورهای فوقالذکر و نیز متحدان حامی تروریست در کنار یکدیگر محور شرارت را میسازند که با مسلح کردن تروریستها صلح جهانی را تهدید میکنند. این رژیمها با هدف دستیابی به تسلیحات کشتار جمعی سایر نقاط جهان را با خطری عظیم و فزاینده روبرو میسازند. " درست یکسال بعد، در ماه مارس 2003 جنگ عراق آغاز شد.
در تاریخ 24 سپتامبر 2007، یکی از محورهای شرارت اعلام شده بوش یعنی محمود احمدینژاد رئیسجمهور ایران به منظور ایراد سخنرانی برای دانشجویان و سایر دانشگاهیان وارد دانشگاه کلمبیا در نیویورک شد. بازدید وی اعتراضات شدید جمعیت کثیری را بهمدت یکروز به همراه داشت که معتقد بودند در اختیار گذاشتن تریبون به فردی که هولوکاست را تکذیب کرده و رسماً اعلام داشته "اسرائیل باید از روی نقشه جهان محو گردد " به او اعتبار میبخشد. در اینجا باید خاطرنشان کرد این نظرات، که اشتباهاً توسط رسانههای گروهی به احمدی نژاد نسبت داده شده است، بیشتر از جنجالآفرینی مقالات روزنامهها و نقلقولهای نادرست نشات میگیرد تا اینکه تلاشی واقعی برای درک صحیح نظرات وی باشد. خط فکری احمدینژاد در مورد هولوکاست که بارها آن را بهزبان آورده، اینست که این داستان نباید مصون از هرگونه تحقیق و بررسی باشد که این دیدگاه نیز کاملاً معقول و منطقی است. در واقع او هرگز هولوکاست را تکذیب نکرده است. الجزیره، شبکه خبری عربی به نقل از رئیسجمهور ایران میگوید:
"آنها (دول غرب) افسانهای را با موضوع قتلعام یهودیان از خود ساختهاند و آن را بالاتر از خود خدا، مذهب و پیامبران قرار دادهاند... اگر در مورد خدا پرسشی مطرح شود کسی اعتراض نمیکند، اما اگر فردی اسطوره قتلعام یهودیان را انکار کند، بلندگوهای صهیونیستی و دولتهای حامی صهیونیسم به صدا درخواهند آمد. "
به زعم این تحلیلگر مسائل بینالمللی، ایده "اسطوره " یا "افسانهای " بودن هولوکاست مسئله ای است که وی بارها بهآن اشاره کرده اما این ضرورتاً بدان معنی نیست که او معتقد است تمام ماجرا کاملاً ساختگی است. رویهم رفته، حقیقت محور اصلی بیشتر "اسطورهها " یا "افسانه ها " است .
احمدینژاد در مصاحبه سال 2006 خود با روزنامه آلمانی "اشپیگل " مواضع خود را چنین بازگو کرد: "اگر هولوکاست در اروپا اتفاق افتاده است، پس باید در داخل قاره اروپا به دنبال راهحلی برای آن بود. از سوی دیگر، اگر هولوکاست اتفاق نیفتاده است پس چرا این رژیم اشغالگر (اسرائیل).... به وجود آمده است؟ به من اجازه دهید تا یک نکته دیگر را هم بگویم. ما معتقدیم اگر یک واقعه تاریخی منطبق بر حقیقت است، این حقیقت زمانی شفافتر خواهد شد که تحقیقات و بحثهای بیشتری در مورد آن انجام پذیرد.... هدف ما تایید یا تکذیب هولوکاست نیست. ما با هرگونه جنایت علیه مردم مخالفیم. اما میخواهیم بدانیم که آیا این جنایت واقعاً اتفاق افتاده است یا خیر. اگر چنین است، پس آنهایی که مسئول این حادثه بودهاند باید مجازات شوند و نه مردم فلسطین. چرا اجازه انجام تحقیق در مورد واقعهای را نمی دهید که 60 سال پیش رخ داده است؟ اما تحقیق و پژوهش پیرامون برخی وقایع تاریخی که قدمت چند هزار ساله دارند آزاد است... "
ترلی معتقد است که مضمون سخنان احمدینژاد تکذیب هولوکاست نیست بلکه فقط در مورد آن ابراز شک و تردید کرده و سوالاتی را درباره پایه و اساس این ماجرا مطرح میکند، علیالخصوص تاثیر آن بر زندگی مردم فلسطین. این اظهارات بیانگر خط فکری وی در مورد اسرائیل است که آن نیز به اشتباه تفسیر شده است. بنابر اظهارات "جوآن کول " (Juan Cole) ، استاد تاریخ مدرن خاورمیانه و آسیای جنوبی در دانشگاه میشیگان، احمدی نژاد در اصل به زبان فارسی گفت که "رژیم اشغالگر قدس باید از صحنه روزگار محو شود. " باز هم یک اظهارنظر ضداسرائیلی که هیچ کس از شنیدن آن تعجب نخواهد کرد اما این جمله به تحریککنندگی عبارت "محو شدن از روی نقشه جهان " نیست که آن را با دروغ آشکار نابودی (هسته ای؟) مطرح میکنند. بدیهی است این مسئله به ذهن مفسران بسیاری نیز خطور کرده است: درصورتیکه ایران با تسلیحات هستهای به اسرائیل حمله کند، مطمئناً مردم فلسطین را نیز خواهد کشت، مردمانی که دولتمردان ایران سنگ آنها را به سینه خود میزنند. پس، این تصور به هیچ وجه مبنای عقلی و منطقی ندارد. اما این ترجمه اشتباه تا حد انزجار در سرتاسر جهان تکرارشده و با هدف توجیه تشدید ادبیات خصمانه علیه ایران توسط نئومحافظه کاران آمریکا مورد استفاده قرار گرفته است. به یاد داشته باشید که ایران ذخایر نفتی عظیمی در اختیار دارد که 135 میلیارد بشکه آن تایید شده است و ضمناً یکی از بزرگترین تامینکنندگان گاز طبیعی در جهان است. این جریان خصومتآمیز، حال و هوای آشنا اما هولناکی را به مشام میرساند.
وی در ادامه مقاله خود میافزاید: به دلیل سوءتعبیر اظهارات احمدی نژاد در محافل عمومی، جمعیت حاضر در دانشگاه کلمبیا شعارهایی را سر میدادند و پلاکاردهای را در هوا تکان میدادند. یکی از دانشجویان پلاکاردی از رهبر عربستانی تروریستها یعنی اسامه بن لادن را با این عنوان که "بن لادن شرور در دسترس نیست " را در دستان خود داشت. در واکنش به این اعتراضات "لی سی. بولینجر "(Lee C. Bollinger) رئیس دانشگاه کلمبیا تصمیم گرفت قبل از سخنرانی احمدینژاد پشت تریبون قرار گرفته و با گفتن این جمله که: "آقای رئیسجمهور، شما همه نشانههای یک دیکتاتور حقیر و سنگدل را دارید "، چنین ادامه داد: "شما یا آشکارا قصد تحریک دارید یا اینکه به طرز شگفتآوری بیسواد هستید. " که در این میان صدای تشویق حضار نیز به گوش میرسید. اما احمدینژاد در کمال وقار و متانت اینگونه پاسخ داد: "در ایران، سنت اینگونه است که وقتی ما شخصی را برای سخنرانی در محلی دعوت میکنیم به دانشجویان و اساتید خود احترام میگذاریم و اجازه میدهیم خود قضاوت کنند و نمیگذاریم که تا وقتی شخص حرف نزده است با تعدادی ادعا روبرو شود.... با این وجود، من بدون توجه به این رفتارهای غیردوستانه سخنان خود را آغاز میکنم. "
اشاره به این ماجرا در این بخش از مقاله به معنای حمایت از احمدینژاد یا حکومت ایران نیست بلکه قصد داریم نشان دهیم فرهنگ مصلحتاندیشی سیاسی مبتنی بر نورمبرگ و واکنش کودکانه ما به آنچه که شیطان سیاسی مینامیم، نفس گفتمان را در جامعه غربی به شماره انداخته است. نمونه دیگری که اخیراً در تاریخ 27 نوامبر 2007 در دانشگاه آکسفورد اتفاق افتاده است، این بود که طبق قرار "دیوید ایروینگ "(David Irving) مورخ و "نیک گریفین "(Nick Griffin) رهبر حزب ملی انگلیس (BNP) باید در ساختمان "یونیون "(Union) با یکدیگر به مناظره میپرداختند. میزان اعتراضات وارده به مناظره آنها به قدری بود که نتوانستند آنگونه که برنامهریزی کرده بودند آن را اجرا کنند، لذا دو سخنران میبایستی برای اجرای "مناظرههای کوچک " در اتاقهای جداگانه حضور پیدا میکردند.
به دنبال انتشار مقالهای که در آن ایروینگ را با این عنوان مزخرف توصیف کرده بودند: "مورخی که وقوع هولوکاست را انکار کرد "، شبکه خبری بیبیسی تایید کرد که هزاران معترض درب ورودی ساختمان یونیون را مسدود کردند و در یک لحظه 50 تن راه ورودی را به محاصره خود درآوردند و مانع از ادامه برگزاری مناظرهای شدند که در حال انجام بود. نظرات برخی از معترضین بیانگر دلیل خشم آنها بود. آنها شعار میدادند که "آشغال نازی، به خانهات برگرد " و یا "حزب ملی انگلیس- از اینجا برو گمشو! ". یکی از آنها با جملات عجیبی چنین گفت: "نمیتوان علیه آزادی بیان دست به اقدامی زد. این مسئله به فاشیستها اعتبار میبخشد و باعث میگردد که آنها به عنوان بخشی از جریان اصلی جامعه خود را مطرح کنند. " به خاطر چنین اعمال غیرمنطقی، باید چنین نتیجهگیری کنیم آنهایی که مسئول سازماندهی مناظرات اتاقی در ساختمان یونیون دانشگاه آکسفورد بودند، به نوعی طرفدار افکار فاشیستی هستند.
این کارشناس مسائل بینالمللی در ادامه مقالهاش به انتقاد از سادهلوحی و زودباوری این افراد پرداخته و مینویسد: زمانیکه این وقایع را مطالعه میکنید، باید به خاطر داشته باشید که اینها انبوه مردم گرسنهای نیستند که علیه ظالمان حاکم در برخی از دولتهای دیکتاتور جهان سوم تجمع کردهاند، بلکه جمعیتی عمدتاً متشکل از دانشگاهیان جوان حاضر در دو تا از بهترین مراکز کسب دانش در سطح جهان هستند. اما این عده به جای تبادلنظر با افرادی که به آنها حملهور میشوند ، شرکت در مناظره و به چالش کشیدن آنها با نظرات خود، ترجیح میدهند تا به سادگی در برابر آنها ساکت بنشینند. مضحک اینجاست که آنها احساس میکنند قادرند این عمل را در یک چشم به هم زدن انجام دهند و در چشم به هم زدنی دیگر "فاشیسم " را رسوا کنند. اگر این دیدگاهها فاشیستی نیست، پس دلیل سکوت مخالفان سیاسی و در نطفه خفه کردن نظرات جنجالبرانگیز چیست؟
نگران کنندهتر آنکه، این افراد که می توان آنها را نخبگان فکری آینده دانست به دلیل اینکه از موضع جهل و نادانی دشنام میدهند، فریاد میزنند و تقبیح میکنند بسیار خوشحال هستند. آنها حقیقتاً تصویر دشمن شیطان را که رسانهها برای آنها نقاشی کرده، باور کرده اند.
به اعتقاد ترلی، چنین محکومیت کورکورانه و بیمنطقی با متهم کردن وی به پیروی از افکار "آرتور بوتز "(Arthur Butz) - یکی از مشهورترین "انکارکنندگان هولوکاست " در جهان و نویسنده کتاب "دروغ قرن بیستم: پروندهای علیه کشتار احتمالی یهودیان اروپا(1974) "- توسط دانشجویان و سایر همکاران دانشگاهی کامل میگردد. بوتز همچنین از اساتید رسمی رشته مهندسی برق الکترونیک در دانشگاه "نورث وسترن "(Northwestern) ایالت ایلینویس بود. به دنبال انتشار کتابی که هیچ ارتباطی نیز به زمینه تدریس وی نداشت، دانشجویان و همکاران دانشگاهی بوتز برای مدت طولانی علیه وی شعار دادند تا آنجا که او را از دانشگاه اخراج کردند. ترلی در ادامه به نامه چاپ شده در شماره 17 فوریه 2006روزنامه "شیکاگو تریبون "(Chicago Tribune) اشاره میکند که در متن آن شصت و یک نفر از همکاران بوتز از دپارتمان مهندسی برق الکترونیک و علوم کامپیوتر "اخراج بوتز از دپارتمان و دانشگاه و نیز جلوگیری از معامله بر سر اعتبار دانشگاهیان عالیرتبه " را از مسئولان دانشگاه خواستار شدند. اما هیچ یک از آنها حاضر نبودند تا جزئیات بیشتری در مورد کتاب بوتز و اینکه به عقیده آنها کجای مطالب وی نادرست است یا وی متهم به تحریف آن است، را بیان کنند. دانشجویان دانشگاه نیز که با شعار "هرگز دوباره " در 30 نوامبر 2007 توانستند 10032 امضا جمعآوری کنند، راه اساتید خود را ادامه دادند. در این مبارزه تبلیغاتی، آنها دیدگاه بوتز را "اهانت آمیز و به لحاظ تاریخی نادرست " عنوان کرده و اظهار داشتند که "دانشجویان، دانشگاهیان، فارغالتحصیلان و سایرین که از انکار هولوکاست توسط آرتور بوتز رنجیده خاطر شدهاند، نباید درصدد این باشند که ثابت کنند وی اشتباه میکند. مناظره با آقای بوتز در هر جلسه و میزگردی به ادعاهای وی ارج و منزلت میبخشد. اعتبار بخشیدن و تکریم کردن آرتور بوتز با شرکت در مناظره با وی به همان اندازه دیدگاه های مطرح شده او اهانت آمیز است. "
پرواضح است که از نظر مخالفان وی مطالبی در کتاب بوتز وجود دارد که ارزش دشنام دادن به وی را داشت. اما با وجود ادله فریبنده که در بالا بدانها اشاره شد و به موجب آنها ادعا میشود مطالب بوتز "به لحاظ تاریخی نادرست است "، هیچ جزئیاتی تا به حال ذکر نشده است و مخالفان وی همچنان از اینکه به یکی از ادعای موجود در اثر وی اشاره کنند، پرهیز مینمایند. این سوال به ذهن خطور میکند که چه تعداد از این افراد تا به حال کتاب بوتز را خواندهاند.
عبارات زیرین که در مورد هر سه وضعیت فوقالذکر صدق میکند، صرفنظر از اینکه فرد کجای زنجیر تایید/ تکذیب پدیده هولوکاست قرار دارد، خاطرنشان میسازد که محافل دانشگاهی نباید فقط تا این حد بسنده کنند. فرض بر این است که آنها تحقیقات بیشتری انجام دهند، تحلیل صادقانه داشته باشند، آزادی تفکر و مناظره آزاد داشته باشند. در اینصورت است که ما خواهیم آموخت. اما مصلحتاندیشی سیاسی به تحقق این فرض پایان داده است.
این نویسنده انگلیسی در ادامه مطالب خود افزود: احتمالاً برجستهترین نشانه فرهنگ تزویر و ریاکاری که دادگاه نورمبرگ پایهگذار آن بود، را باید در رفتار آنهایی جستجو کرد که هنوز به خاطر اتهاماتشان تحت پیگرد هستند. سلسله دادگاههایی که توسط IMT کار خود را آغاز کرده و تا همین اواخر و به احتمال زیاد با تعداد جلسات بیشتری در آینده نزدیک ادامه خواهد یافت. عملیات "آخرین فرصت " (Operation Last Chance)، پروژه مشترک مرکز "سیمون وایزنتال "(Simon Wiesenthal) و بنیاد "تارگوم شلیشی "(Targum Shlishi) در ماه جولای 2002 عنوان "عملیاتی است که با دادن پیشنهاد پاداش مالی در ازای اطلاعاتی که منجر به دستگیری و محکومیت آنها شود برای کشاندن سایر جنایتکاران جنگی آلمان نازی به پای میز محاکمه " آغاز شده است. آنها در نوامبر 2007 با درج این مطلب بر روی صفحه اصلی سایت خود که "اگر "آریبرت هایم "(Aribert Heim) ، پزشک سابق اس اس آلمان هنوز زنده باشد، الان باید در حدود 93 سال سن داشته باشد. اما سن وی مانع از اجرای عدالت در مورد جنایتکار جنگی آلمان نازی نخواهد شد "، با دادن اطلاعات مختصری از وی نشان دادند که به دنبال چه کسی هستند.
گزارشات واصله حاکی از آن است که تقریباً نیم میلیون دلار برای دستگیری آریبرت هایم در نظر گرفتهاند، پزشک آدمکشی که اولین بار در سال 1962 محاکمه شد و سپس از آلمان به آمریکای جنوبی گریخت. روشن است در مورد قانونی بودن محاکمه جرائم منتسب به پیرمرد 93 سالهای که بیش از 60 سال قبل آنها را مرتکب شده ابهاماتی وجود دارد. با این وجود، طبق حقوق بین الملل هیچ قانون مجازات جرائم علیه بشریت مشمول مرور زمان نمیشود. به بیان دقیقتر، هرچند ممکن است افراد بسیاری باشند که نسبت به دستگیری اشخاص نود ساله در شک و تردید به سر میبرند اما از قرار معلوم این عمل مبنای حقوقی دارد، بنابراین هیچگاه نمی توان مشروعیت آنرا زیر سوال برد. همانگونه که میتوان انتظار داشت و نیز از اتفاقات خنده آور پیرامون ماجرای "جان دمیان یوک "(John Demjanjuk)، کارگر اوکراینی- آمریکایی کارخانه خودروسازی در "کلولند " (Cleveland) بر میآید، رژیم اسرائیل یکی از مهرههای اصلی پشت پرده این ماجرا است بطوریکه در جریان اخیر دمیان یوک به این جرم متهم شده بود که وی همان نگهبان سادیستی اردوگاه "تربلینکا "(Treblinka) معروف به "ایوان مخوف " است.
هنگامیکه پرونده اقدامات زمان جنگ دمیان یوک به جریان افتاد، رژیم اسرائیل قویاً خواستار اخراج وی از کشور شد و دمیان یوک در سال 1993 به اسرائیل برگردانده و در دادگاه آن کشور محاکمه گردید که در آن دادگاه کذایی نیز 5 زندانی سابق اردوگاه تربلینکا وی را با قطعیت کامل شناسایی کرده و قسم خوردند که وی را در نزدیکی اتاق گاز اردوگاه دیدهاند. دمیان یوک مجرم شناخته شد و به مرگ محکوم گردید. حال پس از آنکه وی 5 سال از عمر خود را در بند اعدامیها سپری کرد، فاش شد که سازمانهای یهودی مدارک جعلی در اختیار وزارت دادگستری آمریکا گذاشته بودند. عاقبت وی بیگناه شناخته و تبرئه شد. قضات دادگاه به این نتیجه رسیدند که دفتر تحقیقات ویژه(بخشی از وزارت دادگستری که به طور ویژه برای تحقیق پیرامون جنایتکاران جنگی آلمان نازی دایر شده بود) و دادستانها " از روی غفلت و بدون توجه به حقایق عمل کرده بودند. " ظاهراً، کارت شناسایی مربوط به عضویت وی در حزب نازی در اردوگاه تربلینکا کاملاً جعلی بود. دمیان یوک هیچگاه در اردوگاه مزبور نبوده است. این جمله خود گواهی بر کذب بودن شهادت شهود است.
اما به نظر میرسد تقدیر وی بر این استوار بود که دوباره در معرض آزمایش سخت دیگری قرار گیرد و فشارها بر وی همچنان ادامه یابد زیرا که در سال 2007 دوباره به جرم دیگری متهم شد اما این بار نه به دلیل اینکه "ایوان مخوف " است بلکه وی یک از نگهبانان ثابت در دیگر اردوگاههای حزب نازی بوده است. (در حقیقت زمانیکه وی برای ارتش سرخ میجنگید نازیها وی را دستگیر و مجبور کردند تا به عنوان نگهبان اردوگاه نازیها دوران سربازی خود را بگذارند. از اینرو، ممکن است وی را از دو جهت یک شیطان بدانیم، اینکه هم در خدمت کمونیستها بوده و هم نازیها). زمانیکه کتاب حاضر در حال نگارش بود، دمیان یوک 87 سال سن داشت و 5 سال را نیز به دلایل واهی در زندانهای اسرائیل گذرانده و در همین دوران بود که برای محاکمه دیگری درخواست استرداد وی را به اوکراین نمودند.
اما برای دست یافتن به تصویر کاملی از فضای حقوقی پس از دادگاه نورمبرگ، احتمالاً باید پرونده دمیان یوک را با پرونده مشابه دیگری مقایسه نماییم تا ببینیم آیا می توانیم همانگونه نتیجهگیری کنیم.
وی همچنین می نویسد: "سالومون مورل "(Salomon Morel) یهودی لهستانی تباری بود که به اسرائیل مهاجرت کرد. در جریان اخراج عده کثیری که در دوران پس از جنگ اتفاق افتاد، یعنی آن زمان که 12 میلیون آلمانی به زور مجبور به ترک خانههای خود شده تا از طریق اردوگاهها به کشوری پناه ببرند که اخیراً توسط آلمانها تضعیف شده بود، مورال فرمانده بازداشتگاه اسرای جنگی "زگودا "(Zgoda) در "آشوویتس " (?wi?toch?owice) لهستان بود. این ادعا وجود دارد که مورال در آن زمان از رژیم کاملاً بیرحم نازی حمایت میکرد و باوجودیکه غذا و دارو به قدر کفایت برای اردوگاه تامین میشد، اما وی عمداً از توزیع آنها در میان زندانیان خودداری ورزیده و تا حد امکان محل اردوگاه را در وضعیتی کاملآً غیربهداشتی نگه میداشت. همچنین وی به این متهم بود که زندانیان را شخصاً شکنجه داده و به قتل میرساند. برآوردها متفاوت از یکدیگر است اما آمار و ارقام نشان میدهند که صدوپنجاه تا دویست هزار نفر به دست مورال در اردوگاه به قتل رسیدند. چندین هزار نفر دیگر نیز در زمان فرماندهی وی به طرز وحشیانهای شکنجه شدند. زندانیان عمدتاً از افراد غیرنظامی ازجمله زنان و کودکان بودند. زمانیکه فاش گردید مقامات لهستانی قصد پیگرد قانونی وی را دارند، مورال نیز همچون آریبرت هایم(در سال 1992 به اسرائیل) گریخت اما در آن زمان ماجرای وی و سایرین که در بالا بدانها اشاره گردید، کاملآً متفاوت از یکدیگر بود.
عجیب آنکه علیرغم درخواستهای متعدد مقامات لهستانی که آخرین بار آن در سال 2005 بود، اسرائیل از استرداد مورال سرباز زد. مقامات اسرائیلی در توجیهی باورنکردنی دلیل رد درخواست لهستان در مرتبه اول را اینگونه عنوان کردند که محدودیت زمانی قابل اعمال بر جرائم جنگی به پایان رسیده است. لهستان درخواست خود را دوباره تکرار کرد با این تفاوت که اتهام مورال را این بار جنایت علیه بشریت بازتعریف کرد. اسرائیل ضمن بیاعتنایی کامل به حقوق بینالملل و مواردی که پیش از این در رویدادهای دیگری اعمال کرده بود، اینبار نیز درخواست آنها را رد کرد و حتی اعلام داشت که پیگرد قانونی مورال بخشی از توطئه یهودستیزی است. سپس موسسه یادبود ملی(Institute for National Remembrance) لهستان بیانیه کوتاهی صادر نمود که در آن اعمال فشار اسرائیل را یادآوری کرد و اینکه مرکز سیمون وایزنتال از دولتهای خارجی تقاضا کرده بود تا امکان استرداد نازی های پا به سن گذاشته را فراهم نمایند و قول داده بود این موضوع را تا رسیدن به نتیجه نهایی پیگیری نماید. کل این ماجرا تا زمان مرگ خاموش مورال در منزل خویش در اسرائیل ادامه داشت که البته رژیم صهیونیستی تا آن زمان وی را از مزاحمتهای سیستم حقوقی مصون نگه داشته بود. در مقایسه با ماجرای مورال، تحولات اخیر در پرونده دمیان یوک کاملآً تناقضآمیز است به طوریکه درخواست عدم استرداد شهروند سالخورده اوکراینی به آلمان در آوریل 2009 و در میان هجمه ای از تبلیغات منفی رد شده بود و این بدان معنی است که وی ظرف مدت کوتاهی برای محاکمه دیگری باید به اروپا باز گردد .
ترلی در پایان مقاله خود با اشاره به تاثیر دادگاه نورمبرگ بر دنیای پس از جنگهای جهانی مینویسد: این قواعد تبعیضآمیز و دوگانه برای همگان علیالخصوص کوته فکرترین افراد نیز همچون روز روشن است. ادبیات پرطمطراق و شبهاخلاقی مورداستفاده در پیگردهای قانونی که به دفعات به شرارت و تبهکاری متهمان اشاره میکند تا اقدامات خود را توجیه نمایند، فرهنگی را ایجاد کرده است که در پرتو آن ایالات متحده آمریکا و متحدانش خواستار روشن شدن حقایق هستند و خود را داورانی اخلاقمدار میدانند.
آدمهای خوب و آدمهای بد. سفیدپوست و سیاهپوست. و آنهایی که خود را به مثابه قهرمان (یا قربانی) میپندارند، بر این باورند تا زمانیکه تحت پوشش "مبارزه با شیاطین " اقدام کنند، مرتکب عمل نادرستی نخواهند شد.
مارک ترلی، نویسنده انگلیسی دومین اثر بلند خود را با عنوان "از نورمبرگ تا نینوا "(From Nuremberg to Nineveh) را در سال 2008 به چاپ رساند که مقاله فوق نیز از آن اقتباس شده است. ترلی هماکنون بر روی اثر دیگری در مورد امپریالیسم آمریکایی - انگلیسی کار میکند که انتشارات "پروگرسیو "(Progressive) آن را منتشر خواهد کرد. خلاصه کتابها و دیگر تالیفات وی در وب سایت www.markturley.com قابل استفاده است. "