علیرضا رجایی
صورتبندی قدرت سیاسی، محتوای تغییریابنده و جابهجا شونده دارد و دانش سیاسی به طور خلاصه احتمالاً چیزی نیست جز ارائه الگوهای تغییر. اما هر الگوی تغییری لاجرم در دل خود الگوهای ثبات را نیز به همراه دارد و دانش سیاسی باید تبیینی قانع کننده از تلافی ثبات و تغییر و چالش حاصل از آن ارائه دهد. بنابراین هنگامی که کشوری خاص نظیر ایران را موضوع مطالعه سیاسی قرار میدهیم، به طور ناگزیری مجبوریم نیروهای حامل تغییر و نیروهای حامل ثبات را نیز شناسایی کنیم و در الگویی مشخص چگونگی و نتایج چالش این دو نیرو را تبیین کنیم. در ادبیات متعارف سیاسی، نیروی معطوف به تغییر غالباً ترقیخواه خوانده میشود اما این سخن به طور کامل درست نیست زیرا برخی تغییرات معطوف به بازسازی تفسیری از گذشته است که در بدترین حالت، راست افراطی آن را نمایندگی میکند. البته نمونههای فراوانی وجود دارد که راست افراطی به دلیل ادبیات رادیکالش و مخالفتی که با وضع موجود میکند تا مدتها از سوی مردم به عنوان نیرویی ترقیخواه شناخته شده و تنها بعد از گذشت سالها معلوم شده است که مثلاً آنچه روزگاری چپ جدید خوانده میشد، در واقع همان راست افراطی بوده است که عرف سیاسی آن را به واپسگرایی و ارتجاع میشناسد.
برای یک تحلیلگر سیاسی صرفنظر از آنکه به مسائل ایران علاقه باطنی داشته باشد یا نه، درک مواجهه و منازعه پیش گفته و اینکه هر یک از چهرهها یا جریانهای سیاسی، جدا از سوابق و ریشههای گذشته آن اکنون کدام گرایش را نمایندگی میکند، اهمیت اساسی دارد. به شکلی ریشهایتر چنین درکی برای فردا یا جریانی که درگیری عملی با صحنه سیاسی ایران پیدا کرده است، حیاتیتر خواهد بود زیرا بدون آن نمیتواند صفبندیهای موجود و جایگاه خود را در آنها به درستی تشخیص دهد.
یکی از پرمنازعهترین بحثها و جدلها درباره نخبگان قدرت ایران پس از انقلاب پیوسته حول هاشمیرفسنجانی شکل گرفته است و افراد و جریانهای زیادی بودهاند که طی سه دهه اخیر به کرات دریافت خود را از جایگاه او دائماً تغییر دادهاند. به همین ترتیب در صحنه عملی سیاست نیز به تناسب همین نوسانها ائتلافها و چالشهای فراوانی با او صورت گرفته است برای مثال هنگامی که در جریان انتخابات مجلس ششم نام او از صندوقهای رأی تهران بیرون آمد، محافظهکاران این را به فال نیک گرفتند، اما درست برعکس وقتی وی به عنوان نماینده اول تهران در مجلس خبرگان برگزیده شد، آن را ناخوش داشتند. در همین حال چنانچه واکنش به این دو رویداد را معکوس کنید، مواضع اصلاحطلبان را نیز درخواهید یافت. اینکه تغییر در مواضع شده آیا از تغییر در رویکرد گروههای سیاسی ناشی میشود یا از تغییر در مواضع رفسنجانی یا همه آنها با هم، نکتهای است که باید در جای خود به آن پرداخت اما آنچه اکنون مهم است، این است که جایگاه فعلی او چیست؟ این سؤال مهم پاسخی ساده دارد. کافی است به یاد بیاوریم که رفسنجانی قریب یک سال است که فرصت یا رخصت حضور در نماز جمعه تهران را نداشته و نیز همینطور کافی است به یاد بیاوریم که طی این یک سال تهاجمهای شدیدی به او شده که همین گاه به عکسالعملهای شدید و بیسابقه او منجر شده است.
بررسی سیر و تغییر هاشمیرفسنجانی و جایگاه او به عنوان یکی از مهمترین نخبگان قدرت مستندات مناسبی برای ارائه الگوی تغییر ساخت سیاسی در ایران به دست میدهد که باید در فرصتی دیگر آن را شرح داد. اما آنچه فعلاً درباره موقعیت او میتوان به اختصار گفت، این است که به رغم فشارهای سنگین برای حذف او معدل جریانهای موجود در گروههای مسلط بیشتر معطوف به حفظ یک رفسنجانی ضعیف است تا حذف کامل و همهجانبه او. این ارزیابی تنها شامل هاشمی نمیشود بلکه علیالاصول همه کسانی را که نظیر او از ابزار قدرت تقریباً بیبهره هستند اما از شأن سیاسی نیرومندی برخوردارند، دربر میگیرد. شأن سیاسی همان چیزی است که به فرد قدرت نفوذ سیاسی میدهد اما این قدرت به صورت خفته یا بالقوه است و غالباً در منازعات و موقعیتهای مناقشهآمیز فعال میشود.
به عبارت دیگر هنگامی که به صاحبان چنین شأنی تهاجم یا تعرض میشود، نیروهای حامی آنها به سرعت فعال میشوند و در متن یک شبکه اجتماعی گسترده، حتی ممکن است در بلندمدت جنبه نیروی مقاومت به خود بگیرند. یکی از نمونههای اخیر چنین پدیدههایی، وقایع 14 خرداد و عکسالعملهای متعاقب آن بود که جنبههای هشداردهنده واضحی داشت. به طور خلاصه و چنانچه به ابتدای این بحث بازگردیم، نقش هاشمیرفسنجانی در تحولات اخیر ایران، در ذیل الگوهای تغییر قابل توضیح است نه در ذیل الگوهای بازدارنده. از سوی دیگر شکل اعتراضی حضور او با روال جهتگیریهای اخیر این ساخت، ناهمخوان است، بنابراین شکل مطلوب، استمرار حضور یک رفسنجانی تضعیف شده است که قدرت بسیجکنندگی احتمالی او را در آینده خنثی کند. تصویر یاد شده چنانچه تا حدودی منطبق با واقعیت اوضاع جاری باشد، حکایت از نوعی بیثباتی ساختاری دارد که در بلندمدت قابل استمرار نیست. هنگامی که جنگ قدرت از هر نوع آن شکل میگیرد، نمیتوان آن را برای زمانی طولانی، به شکلی زیرپوستی و بدون هزینههای معمول سامان داد. در عین حال، برملا شدن حداکثری چنین منازعاتی، دامنه وسیعی خواهد داشت که نمیتوان تمام جزییات آن را به درستی از قبل پیشبینی کرد.