تاریخ انتشار : ۲۴ مهر ۱۳۹۱ - ۰۷:۴۴  ، 
کد خبر : ۱۶۴۷۶۵

شهید بهشتی و جریان نفاق (بخش اول)

محمدحسن رحیمیان اشاره: در آستانه سالروز فاجعه هفتم تیر قرار داریم . در این حادثه دردناک متفکر جامع و عالم ژرف اندیش شهید مظلوم آیت الله بهشتی و 72 تن از صحابی باوفا و سخت کوش اسلام و انقلاب در آتش کین دشمنان سوختند و گداختند. لکن این سوزش و گدازش , شعله و فروغی برافروخت که ظلمت های جهل و جمود را نور معرفت و بینش افشاند و « راه حق » را از « بیراهه های باطل » جدا نمود و انقلاب و نظام اسلامی را تثبیت ساخت و در برابر آفات دهر بیمه نمود. وقتی آیت الله بهشتی شهید شد , این سخنان و تعابیر حضرت امام خمینی که « بهشتی یک ملت بود » و « شهادت بهشتی در برابر مظلومیت او ناچیز است » , نشان داد که جامعه اسلامی چه کسی را از دست داد , و چرا از دست داد! براین باوریم که باید از این رخدادهای دردناک و سرشار از عبرت و اندرز , « درس » بیاموزیم و ذخیره راه امروز و فردایمان سازیم . آن چه به مناسبت بزرگداشت شهدای هفتم تیر عرضه می شود , گام هایی است در همین مسیر.

بسم الله الرحمن و الرحیم و به نستعین
به حق ابعاد شخصیت آیت الله شهید بهشتی و سیر زندگی , تلاشها و نقش آفرینیهای او در نهضت و انقلاب اسلامی و شکل گیری آن , خود به خود این نکته را روشن می کند که چرا دشمنان انقلاب و اسلام این همه با او دشمن بودند. مخصوصا جریان نفاق , جریانی که به تعبیر امام همزاد با انقلاب بوده اند , هستند و خواهند بود. بلکه می توان گفت جریانی که همزاد با شکل گیری اسلام بوده , هست و خواهد بود و شناخت این جریان و عملکرد آن همچنان یکی از مسائل مهم نظام و انقلاب ما است .
شخصیت شهید بهشتی از ابعاد مختلف قابل توجه و بررسی است و ازعهده این حقیر خارج است اما در این مقال صرفا چند خاطره درباره شهید بهشتی و نکاتی از سخنان امام راحل راجع به ایشان و جریان نفاق مطرح و سپس بحثی کوتاه پیرامون فرجام نفاق خواهیم داشت .
اینجانب از سال 41 که در سن سیزده سالگی وارد حوزه علمیه قم شدم ارادت خاصی نسبت به ایشان پیدا کردم , گرچه شناخت ما نسبت به ایشان از سالهای قبل از آن بود. برای اولین بار ما در دستگرد اصفهان در جلسه ای که جمع زیادی از سیاسیون اصفهان که ازجمله آنها شهید آیت بود مهمان پدر ما بودند خدمت ایشان رسیدیم و من شاهدبودم که از اوایل صبح تا نزدیک غروب ایشان به تنهایی با آن مجموعه بحث می کردند و عمده بحث در ارتباط با مرحوم آیت الله کاشانی و مصدق و ماجراهای آن بود.
من در آن سن , زیاد متوجه عمق مساله نبودم ولی اجمالا از همان زمان این معنا برایم روشن بود که ایشان به تنهائی با یک جمع 7 ـ8 نفره که همگی افراد تحصیل کرده و سطح بالا بودند بحث و آنها را قانع و مجاب می کند.
با شکل گیری دبیرستان دین و دانش در قم و فعالیتهای نوینی که شهید بهشتی در آن زمان در قم آغاز کردند که ـ توصیف شرایط آن زمان حتی در حوزه علمیه قم شاید یک ضرورت باشد تا ما متوجه شویم که این حرکت شهید در آن شرایط و آن زمان چقدر دوراندیشانه و مدبرانه بود ـ به دنبال این فعالیتها , شهید بهشتی جز اولین و شاید اولین یاران امام است که از اقامت در قم ممنوع می شود و همین ممنوعیت منشا خیر می شود و مهاجرت ایشان به تهران و گسترش فعالیت ها در دانشگاهها و سطوح دیگر و ارتباط با موتلفه اسلامی و نقشی که در ماجراهای حساس آن زمان ایفا کردند و سرانجام مهاجرت ایشان به آلمان شکل می گیرد و در هر یک از این مقاطع آثار و برکات ارزشمندی را برای پیشبرد نهضت به ارمغان می آورد.
در زمانی که در آلمان بودند در سال 48 به نجف اشرف مشرف شدند . ما هم آن زمان در نجف اشرف بودیم و شبی را در مدرسه آیت الله بروجردی طلبه های اصفهانی از ایشان دعوت کردند و جلسه بحث و گفتگو برقرار شد. مرحوم علامه فانی که از مراجع و صاحب رساله و از علمای بزرگ بود نیز در این جلسه حاضر شدند و ایشان طبق روال که از فرصتها حداکثر استفاده را می کردند. با اینکه برخی از طلبه ها تصور نمی کردند. مرحوم شهید بهشتی که در آلمان زندگی می کند و سالها از حوزه دور بوده و قبل از آن هم در تهران بوده , تسلط و حضور ذهن چندانی در بحثهای علمی داشته باشد اما بحث بسیار جدی و فنی بین ایشان و علامه فانی در گرفت و تقریبا بحش اعظم جلسه به آن بحث علمی گذشت و همگی متوجه عمق بینش و تسلط ایشان در مباحث فقهی و اصولی که رشته تخصصی علمای نجف بود , شدیم .
نکته دیگری که من مباشرتا قبل از پیروزی انقلاب با آن مواجه شدم در ارتباط با زندگی شخصی و وارستگی ایشان در قبال مسائل دنیا بود. این قضیه را وقتی من برای شهید محمد منتظری بیان کردم آن قدر برای ایشان جالب بود که جهت گیری او از همان نقطه عوض شد و به شهید بهشتی پیوست و سرانجام به آنجا رسید که خون پاک آنها در هفتم تیر به هم پیوند خورد و با هم به ملکوت اعلی پرواز کردند. فکر می کنم بیان این داستان برای او نقش بسیار موثری داشت در نگاه مثبت و عمیق او به شهید بهشتی مخصوصا در آن شرایط .
قبل از انقلاب دو نفر از دوستان که یکی از آنها زنده است و دیگری از دنیا رفته و آن که زنده است متاسفانه در سالهای اخیر دچار مشکلاتی شد , بر سر مال دنیا با هم دعوایشان شد و به شدت با هم درگیر شدند بنده هم چون با هر دو رفیق بودم سعی کردم بین آنها را اصلاح کنم ولی نشد. سرانجام پیشنهاد کردیم که اگر هر دو شهید بهشتی را قبول دارید , برویم تهران منزل ایشان و صورت مساله را برای ایشان بیان کنیم و ایشان قضاوت کنند. تماس گرفتیم , قرار گذاشتیم و خدمت ایشان رسیدیم . در آن زمان منزل شهید بهشتی روبروی حسینیه ارشاد بود البته هنوز آن منطقه کاملا ساخته نشده بود از فضاهای کاملا بایر عبور می کردیم تا برسیم به منزل شهید بهشتی .
شب , طبق قرار خدمت آقای بهشتی رسیدیم . این دو برادر به تفصیل داستان و صورت مساله را برای ایشان بیان کردند. البته یکی از آن دو که معروفتر و معتبرتر و رفاقت بیشتری با شهید بهشتی داشت و هم لباس و شاید هم درسی با ایشان بود , انتظار داشت حرف او بهتر جا بیفتد و احیانا , آقای بهشتی به نفع او قضاوت کند. ایشان طبق شیوه و عادت خودشان با تامل همه حرفهای آن دو را گوش کردند. حالا انتظار قضاوتی بود و احیانا قضاوت به نفع آن آقائی که همشهری هم بود. مرحوم شهید بهشتی فرمودند که من یک داستان بگویم : اشاره کردند به جمعی از دوستانشان که از خوبان بودند وشرکتی را تاسیس کرده بودند و کار ساخت و ساز و امثال اینها را انجام می دادند , کاری که بسیار درآمدزا بود و وضعیت خوبی داشت .
ایشان فرمودند : این جمع دوستان آمدند , پیش من و به من گفتند ما علاقمندیم بخشی از سهام این شرکت را به نام شما کنیم و شما شریک ما باشید. من به آنها گفتم ما طلبه هستیم و اهل شرکت و تجارت نیستیم و پول این کار را هم ندارم .(البته با این مضمون و با تفصیلات بیشتر)
شهید بهشتی ادامه داد که آن دوستان گفتند : خوب اگر شما پول ندارید اشکال ندارد , ما از شما پول نمی خواهیم , فقط شما قبول کنید بخشی از سهام شرکت به نام شما و برای شما باشد بدون اینکه پول بدهید , ما سهم شما را خودمان تقبل می کنیم و درآمدش در اختیار شما باشد.
آقای بهشتی فرمودند : به ایشان گفتم : نه ! من به این شکل هم مایل نیستم , ما یک طلبه ای هستیم که خدا رزقمان را می رساند و نیازی به شرکت و درآمد آن نمی بینم .
گفتند : شما این سودی که از بابت سهام که به نام شما می کنیم به شما می دهیم , ولی برای شخص خودتان نباشد , برای اسلام و برای نهضت خرج کنید و فقط می خواهیم نام شما و برکت نام شما در این شرکت باشد این سود سهام را برای اسلام خرج کنید.
فرمودند : من گفتم : ما برای زندگیمان برنامه و راه و روش دیگری داریم ما به شیوه طلبگی خودمان عمل می کنیم و مناسب نمی دانم که خودمان را به اینگونه امور وارد کنیم و از زی طلبگی خود خارج شویم . سرانجام به هر شکلی که قضیه را مطرح می کنند شهید بهشتی نمی پذیرند.
آیت الله بهشتی این ماجرا را با شیوه زیبا و بیان شیوای مخصوص به خود بیان کردند و من در امتداد صحبت ایشان به چهره این دو برادر نگاه می کردم و می دیدم که این دو در برابر عظمت روح شهید بهشتی , مثل شمع دارند آب می شوند و فرومی ریزند.
شهید بهشتی این داستان را بیان کردند و آنها زبانشان بند آمد. و دیگر نتوانستند از موضوع دعوا حرفی بزنند. جلسه به پایان رسید و آنان جواب خود را با شیوه حکیمانه شهید بهشتی دریافتند و از اینکه اصلا چنین دعوایی را در محضر ایشان آورده بودند , به شدت شرمسار و شرمنده شدند.
خوب می دانید , که ایشان در طول مدت بعد از انقلاب و تصدی مسئولیتهای حساس و مهمی که در شورای انقلاب و مجلس خبرگان و در مسئولیت دیوان عالی کشور و در قوه قضائیه داشتند , آن طور که ما دریافت کردیم از هیچ یک از این مسئولیتها هیچگاه حقوقی دریافت نکردند و همچنان با همان حقوق آموزش و پرورش زندگی را سپری کردند و عجیب این بود که با این همه وارستگی , دوستان به یاد دارند که جریان نفاق چه اتهامات و چه افترائاتی که برازنده خود منافقین بود به این عزیز نسبت می دادند.
البته شیوه منافقین همین است که آن چه را خودشان گرفتار آن هستند , با تهمت و افترا و شایعه سازی به نیکان و اخیار منتسب می کنند.
به مناسبت سالگرد این ایام مروری داشتم در بخشهایی از سخنان امام (ره ) بعد از حادثه هفتم تیر. با اینکه در آن زمان تقریبا در تمام سخنرانیهای امام , حضور داشتم , در عین حال گوئی صحبتهای امام برایم تازگی داشت . من اجازه می خواهم که فرازهایی از سخنان حضرت امام را در این رابطه نقل کنم که از هرچه بگذری سخن دوست خوش تر است .
امام فرمودند : « ایشان را من بیست سال بیشتر می شناختم , مراتب فضل ایشان و مراتب تفکر ایشان و مراتب تعهد ایشان بر من معلوم بود و آنچه که من راجع به ایشان متاثر هستم , شهادت ایشان در مقابل او ناچیز است و آن که بیشتر]را[مظلومیت ایشان در این کشور بود. مخالفین انقلاب , افرادی متعهدند , موثرتر در انقلاب اند , آنها را بیشتر مورد هدف قرار داده اند » (1 )
امام معیارهایی را به ما می دهند که امروز هم به درد می خورد. زمان پیامبر اکرم (ص ) و بعد از ایشان مساله همین بود. منافقین که نمایندگان و نفوذیهای جریان کفر و شرک در داخل جامعه اسلامی هستند یکی از مبانی کارشان این است که بیشتر به سراغ کسانی می روند که هم ایمان قوی تری دارند و هم نقش موثرتری در جامعه و نظام اسلامی دارند.
امام می فرماید : « ایشان مورد هدف اجانب و وابستگان به آنها در طول زندگی بود. تهمتها; تهمتهای ناگوار به ایشان می زدند! از آقای بهشتی اینها می خواستند موجود ستمکار دیکتاتور معرفی کنند . » (2 )
ببینید تعبیراتی که گاهی امروز جریان نفاق در ارتباط با هم رزمان آن روز شهید بهشتی به کار می برند ریشه در کجا دارد باز هم به این جمله امام توجه کنیم :
« در صورتی که من بیش از بیست سال ایشان را می شناختم و برخلاف آنچه این بی انصافها در سرتاسر کشور تبلیغ کردند و « مرگ بر بهشتی » گفتند , من او را یک فرد متعهد , مجتهد , متعهد , متدین , علاقمند به ملت , علاقمند به اسلام و به دردبخور برای جامعه خودمان می دانستم ... خدا انصاف بدهد آنها را که خودشان انحصارطلب بودند و می خواستند بهشتی , خامنه ای و رفسنجانی و امثال اینها را از صحنه خارج کنند . » (3 )
ببینید امام چقدر روشن سخن می گویند. و در ادامه به رابطه بین جریان نفاق و لیبرالها اشاره می کنند ـ اگرچه در سالهای اول اینها یک نمایشی از مخالفت با نهضت آزادی را داشتند ولی معلوم بود آنها فرزندان نهضت آزادی بودند و سرانجام راهشان و هدفشان هم با نهضت آزادی یکی بود.
« قضیه آقای بهشتی نبود. شما دیدید که در طول این یکی دو سال با چه افرادی مخالفت شد قضیه , قضیه شخصی افراد نبود , قضیه همان جریان بود که با اصل و اساس مخالفت کنند. قضیه دفترهای هماهنگی در سراسر کشور یک قضیه من باب اتفاق و عادی نبود... »
سپس امام به تفصیل راجع به این جریان و توطئه های آنها و تهمتهائی که به شخصیتهای برجسته نظام می زدند صحبت می کنند و می فرمایند :
« از همان وقت که دیگر اساس سلطنت سست شد , این جریان در کار افتاد. همان وقت که من در پاریس بودم این جریان شروع شد. همان وقت هم می خواستند که شاه را نگه دارند , به اسم اینکه او سلطنت کند نه حکومت با این اسم می خواستند حفظش کنند و از همان وقت هم می خواستند که بختیار را بیاورند و با ما آشتی دهند , ما کانه نزاعمان با بختیار بود از این جریان . از اول یک جریانی منسجم شده و برنامه ریزی شده در کار بود و ما درست توجه به آن نداشتیم , کم کم هی مطالب معلوم شد , کم کم خودشان را لو دادند و رسید به اینجا که من هرچه جدیت کردم که نرسد به اینجا , رسید. »
« نه از باب اینکه به اینها اعتمادی داشتم , از جهات دیگری که به خود آقایان گفتم . حالا رسیده به اینجا که از حفظ شاه و بعدش بختیار و بعدش شورای سلطنتی و بعدش اصل جمهوری اسلامی که آن مخالفت می شد و بعدش مجلس خبرگان و بعدش مجلس شورای اسلامی و بعدش دولت و بعدش قوه قضائی که با همه مخالفت می شد. نه از باب اینکه با رجائی و بهشتی و امام جمعه تهران مخالفتی داشتند , چه مخالفتی یک جریانی بود که باید افراد متعهد نباشند. اگر شد آنها را از صحنه بیرون کنند و منعزل کنند از مردم , بهتر. شایعه سازی کنند که حتی این اجناسی که برای جنگ زده ها میخواهند ببرند این می رود تو جیب آقای بهشتی و آقای خامنه ای و آقای کذا , آقای هاشمی . هر جنایتی که در ایران به دست خود آنها واقع می شد به مردم می گفتند که اینها کردند. این جریانی بود و هست که میخواهند این کشور را با آن جریان بکشند به طرف آمریکا » . (4 )
حضرت امام در بخش دیگری از سخنانشان در همین رابطه می فرمایند : « نباید ما فراموش کنیم که در جنگ با آمریکا هستیم . ما در جنگ با تفاله های این تفاله های که قالب زدند خودشان را و ما غفلت کردیم , ]هستیم [آمریکا ( ... جملات برای سال 60 است ) آلان هم هستند , باید هر یک از اینها را شناسایی کنید و به دادگاهها معرفی کنید , ننشینید که باز یک جایی را آتش بزنند. اینها میخواهند خرابی کنند کار ندارند به این که کی کشته بشود و کی از بین برود , دشمنی خصوصی هم با هیچ کدام ندارند. خوب , هفتاد و چند نفر از بهترین جوانان ما را که از بین بردند , اینها با افرادشان یک آشنایی نداشتند , نمی شناختند , اما می خواستند یک شلوغی بشود , یک انفجاری حاصل بشود و مردم از صحنه بیرون بروند و دیدند که خیر , عکس شد مطلب مردم . این شهادت اسباب این شد که همه با هم منسجم بشوند. این اسباب این شد که مشت این ادعا کنها که ما برای آزادی و برای کذا میخواهیم زحمت بکشیم و باید این ملت آزاد باشد و کذا , مشت اینها باز شد که اینها از چه سنخ آزادی میخواهند; آزادی انفجار! آزادی انفجار اینها میخواهند . اینها میخواستند که این منافقین هم آزاد بیایند توی مردم » (5 )
چندی قبل یکی از تشکلها رسما اعلام کرده بودند که ما می خواهیم نماینده ای از منافقین را هم در بین مجموعه خودمان در داخل کشور برای مبارزه با نظام دعوت کنیم که البته از داخل آن تشکل مخالفت شده بود نه از باب اصل قضیه بلکه گفته اند خطرناک است .
« بعد از یک سال دیگر بسیاری از جوانهای ما را منحرف کنند آزادانه و بسیاری از کارهایی که می خواهند مخفیانه انجام بدهند , آزادانه انجام بدهند , برای اینکه , آزادی است ! بی جهت نیست که در آن نطقهای با اجتماع زیاد روز عاشورا سوت می زنند و کف می زنند. امام مظلوم ما به شهادت رسیده , روز شهادت امام مظلوم ما , پای نطق و سخنرانی یک نفر آدمی که با آنها دوست است کف می زنند و سوت می کشند و آمریکا را از یاد می برند. خط این بود که اصلا آمریکا منسی بشود. یک دسته شوروی را طرح می کردند تا آمریکا منسی بشود , یک دسته « الله اکبر » را کنار می گذاشتند , سوت می زدند و کف می زدند آن هم روز عاشورا خط این بود که این قضیه مرگ بر آمریکا منسی بشود . » (6 )          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات