جیمز دوبینز*
آیا هیچ راهکاری وساطت بین المللی، همکاری منطقه ای، تمرکز زدایی یا مذاکرات نهادی می تواند عراق را از یک جنگ داخلی تمام عیار و دولت بوش را از یک شکست مفتضحانه در سیاست خارجی نجات دهدآنچه می خوانید پاسخ کارشناسان سیاست خارجی به این پرسش مجله فارن افرز است که با توجه به مقاله استفن بیدل، نگریستن به بغداد اندیشیدن به سایگون نوشته شده است.
استفن بیدل مسئله مفیدی را به ما یادآور می شود. اینکه تاریخ درس های متنوعی را به ما ارائه می دهد حتی اگر مقامات واشینگتن به دشواری بتوانند در آن واحد بیش از یکی از آنها را فراگیرند. در سال ۲۰۰۳ دولت بوش برنامه خود را جهت بازسازی عراق بر پایه مداخله نظامی آمریکا در آلمان و ژاپن بنا کرد. و منتقدان آن به صورتی روزافزون نتایج آن را با مداخله در ویتنام مقایسه می کنند. بیدل می گوید که قیاس مناسب تر، مقایسه آن با یوگسلاوی پس از جنگ سرد است.گزینه بیدل از بسیاری جهات درخور توجه است. دولت بوش آلمان و ژاپن را به عنوان مدل خود برای تغییر در عراق برگزید چرا که اشغال آن کشورها تا حد زیادی موفقیت آمیز بود. اما اگر انتخاب دولت بوش به لحاظ سیاسی بی خطر بود، در عوض چندان آموزنده نبود. در سال ۱۹۴۵ هنگامی که آمریکا آلمان و ژاپن را اشغال کرد آن کشور ها جوامعی به شدت همگن با اقتصادی پیشرفته بودند و هر دو آنها پس از شکست ویرانگری بعد از سال ها جنگ خونین تسلیم شده بودند. هیچ یک از این شرایط در یوگسلاوی دهه ۹۰ و یا عراق در یک دهه بعد وجود نداشتند. هر دو این کشورها در اوایل قرن بیستم و از باقی مانده امپراتوری های دیگر اتریش و عثمانی ایجاد شده بودند. مرزهای آنان گروه های قومی و مذهبی مجزایی را در بر می گرفت که ترجیح آنها زندگی در یک کشور مشترک نبود. هیچ یک از آنها از اقتصادی پیشرفته بهره مند نبودند و هیچ یک از آنها تسلیم نشدند. اگر دولت بوش بوسنی یا کوزوو را مدل خود برای عراق انتخاب می کردند، متوجه می شدند که ثبات و بازسازی آن کشور به زمان، پول و نیروی انسانی بسیار بیشتری از آنچه برنامه ریزی شده بود احتیاج دارد. در همان حال که فرصت صلح همچون بالکان از دست رفت، مدل ویتنام پیش رفت. برخی از منتقدان دولت با مقایسه این موقعیت جدید با ویتنام خواستار بیرون کشیدن سربازان آمریکا شدند. بیدل در مقاله خود بر این نکته تاکید می کند که عراقی ها برای برپایی یک حکومت خوب در عراق مبارزه نمی کنند بلکه آنها برای ایجاد دولتی مبارزه می کنند که متعلق به گروه خودشان شیعه، سنی و یا کرد باشد. با این حال بیدل نیز همچون کسانی که قیاس ویتنام را به کار می برند شبه نظامی ها را بزرگترین تهدید برای یکپارچگی عراق می داند و به ایالات متحده پیشنهاد می کند که بار عملیات خود را از مراکز سنی نشین به مناطق دیگری مانند بغداد و جنوب عراق منتقل کند. امروزه سربازان آمریکایی مستقر در عراق وادار به بازآموزی تکنیک های ارزنده شده اند که در ویتنام آموخته بودند ولی فراموش کرده بودند. تنش های قومی در عراق یادآور تنش های مشابهی است که به فروپاشی یوگسلاوی منتهی شد و اکنون نیز می تواند نتیجه ای مشابه را دربرداشته باشد. شبه نظامیون در حال تبدیل شدن به خطر بزرگی، اگر نه برای سربازان آمریکایی اما مطمئنا برای یکپارچگی عراق هستند. استقرار مجدد سربازان آمریکایی و عراقی به منظور مطمئن شدن از کنترل بیشتر بغداد مرکز ثقل کشور و محل زندگی ۲۰ درصد جمعیت عراق که در آن اجتماعات شیعی، سنی و کرد با یکدیگر آمیخته شده اند می تواند به درستی مطلوب باشد. با این حال بعید است که آمریکا در این مرحله بتواند نیرویی به آن اندازه زیاد به کار برد که برای اجرای مدل صلح یوگسلاوی و یا ویتنام کافی باشد. ایالات متحده در ویتنام جنوبی ۵۰۰هزار سرباز پیاده کرد. کشوری که در ۱۹۷۰ جمعیتی کمی بیشتر از نیمی از جمعیت کنونی عراق را دارا بود. ناتو در بوسنی و کوزوو ۱۰۰هزار سرباز مستقر کرد، جوامعی که جمعیت آنها حدود یک پنجم جمعیت عراق بود. نیروهای کنونی ائتلاف حتی به آن اندازه نیستند که بتوانند شورش های سنی ها را سرکوب کنند. آنها به طور قطع برای مقابله با شبه نظامیان نیرومندتر شیعی و کرد کافی نیستند. متحد نگاه داشتن جوامعی که به لحاظ قومی مذهبی تقسیم شده اند وظیفه ای مشکل و نامانوس است. تلاش هایی مشابه با آنچه در میانه دهه ۱۹۹۰ در بوسنی و یا در فرآیند جایگزینی رژیم طالبان در افغانستان در اواخر ۲۰۰۱ انجام پذیرفت لازم است. عراق جامعه ای پاره پاره تر از بوسنی و یا افغانستان نیست. هر دو این دولت ها در میانه جنگ داخلی طولانی بودند که آمریکا قدم جلو گذاشت. اما در تقابل با رویکرد قبلی دولت بوش در افغانستان، رویکرد آمریکا در عراق مانع هرگونه همکاری منطقه ای شده است. ایالات متحده به منظور ساخت مدلی برای آسیای میانه به افغانستان حمله نکرد. در آن مورد واشینگتن نیت خود جهت ترویج دموکراسی در تمام کشورهای همسایه افغانستان را اعلام نکرد. اگر آمریکا خود را به چنین برنامه ای متعهد کرده بود، هرگز همکاری ایران، پاکستان، روسیه، تاجیکستان، و یا ازبکستان را در جنگ و نیز فرآیند بعدی جنگ به دست نمی آورد. اما ایالات متحده با این نیت به عراق حمله کرد که این کشور را الگویی برای خاورمیانه سازد. تعهد لفظی واشینگتن به دموکراسیزه کردن منطقه و چالش های ملازم آن برای مشروعیت حکومت های همسایه با تلاش برای شکل دهی و پشتیبانی از یک حکومت ملی و یکپارچه در عراق ناسازگار است. رهبران سیاسی عراق تنها در صورتی با یکدیگر کار می کنند که علائمی موافق را از سوی حامیان بیرونی خود ببینند. در نتیجه هدف اصلی دیپلماسی آمریکا بایست از تحول عراق به ثبات آن، همراه با تاکید بر مشارکت در قدرت و نیز همکاری منطقه ای تغییر یابد.