تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۱  ، 
کد خبر : ۱۶۴۷۷۸
متن سخنرانی دکتر عبدالکریم سروش در همایش دین و مدرنیته

دین در دوران مدرن به کجا می‌رود؟


بس ستاره آتش از آهن جهید / وین دل سوزیده پذرفت و چشید/ لیک در ظلمت یک دزدی نهان / می نهد انگشت بر استارگان / می کشد استارگان را یک به یک/ تا که نفروزد چراغی بر فلک
[...]
حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

سنت و مدرنیته دو مغالطه بزرگ دوران اند نه سنت هویتی است واحد و نه مدرنیته. نه دین گوهر ثابتی دارد نه تاریخ و هر کدام از اینها را که واجد ذات و ماهیتی بدانیم دچار مغالطه ای شده ایم که جز خاک افشاندن در چشم داوری، ثمری و اثری ندارد. سئوال از اینکه مدرنیته با دین چه می کند سئوالی است به غایت ابهام آلود و اغتشاش آفرین و عین افتادن در مغالطه یاد شده. ابتدا باید به شیوه فیلسوفان تحلیلی سئوال را بکاویم تا راه برای یافتن پاسخ هموار شود.
مدرنیته نه روح دارد و نه ذات. مدرنیته چیزی نیست جز علم مدرن، فلسفه های مدرن، هنر مدرن، سیاست مدرن، اقتصاد مدرن، معماری مدرن و امثال آنها و وقتی می پرسیم مدرنیته با دین چه می کند، در حقیقت ده ها سئوال را بر هم ریخته ایم و طالب پاسخ واحد شده ایم که امری است دست نیافتنی. باید بپرسیم علم جدید با دین چه می کند، فلسفه های جدید با دین چه می کنند، سیاست جدید با دین چه می کند و قس علی هذا. و حکم هر کدام را جداگانه به دست آوریم.
در میان آوردن قصه «عقلانیت جدید» هم دردی را دوا نمی کند چون بالاخره عقلانیت جدید همان است که در علم و فلسفه و اخلاق و هنر جدید پدیدار شده است و لذا دوباره به همان جای اول برمی گردیم. تازه دین هم مصداق واحدی ندارد، غرض مان اسلام است یا مسیحیت یا بودیسم یا ادیان دیگر پس سئوال مشخص فی المثل این است که علم مدرن با دین اسلام یا مسیحیت چه می کند وقتی به اینجا می رسیم، افق سئوال و البته افق پاسخ روشن می شود. به تجربه تاریخی بنگریم تا ببینیم علم جدید، فی المثل با مسیحیت چه کرده است.
پاسخ پیدا است، علم جدید به بی اعتباری یا کم اعتباری مسیحیت انجامید، نزاع کلیسا و علم جدید در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، نزاعی بس سرنوشت ساز بود و سبب شد تا مسیحیت فروتن شود و پای در گلیم خود کشد و حد خود را بشناسد و مدعیات انسان شناسی و جهان شناسی و خداشناسی خود را سازمان موجه تری بدهد و همزیستی با علم را آغاز کند و در یک کلام «دین تر» شود یعنی به کارکرد اصلی دین که همانا تنظیم رابطه درونی مخلوق و خالق است نزدیک تر شود. اینکه علم جدید با اسلام چه خواهد کرد، سئوالی است تاریخی و پاسخی حدسی و فرضی دارد. مسلمانان هنوز این مواجهه را نیازموده‌اند [...]
ز نقص تشنه لبی دان به عقل خویش مناز
دلت فریب، گر از جلوه سراب نخورد

همین نزاع علم و دین که به بی اعتباری و کم توانی مسیحیت و کلیسا انجامید سبب ساز سکولاریسم هم شد. یعنی برای کلیسا و نهاد دین قدرتی و پشتوانه ای باقی نماند تا در صحنه قدرت و سیاست، بازیگر بماند. سیاست، عرصه زورآزمایی قدرتمندان است و همین که یکی از بازیگران از توان و نفس افتاد، خود به خود از آوردگاه قدرت بیرون خواهد رفت و جای خود را به دیگری خواهد داد. سکولاریسم، نه به فرمان و توصیه کسی می آید و نه به فرمان و توصیه کس دیگری می رود. نتیجه قهری توانایی و ناتوانی بازیگران عرصه قدرت است و این سرنوشتی بود که برای مسیحیت به ناچار رقم زده شد.
از یاد نبریم اتفاق مهم دیگری در مسیحت را. یعنی دوپاره شدن آن به پروتستانیسم و کاتولیسیسم در آغاز دوران جدید، که آن هم در تضعیف ولایت کلیسا نقش عظیمی داشت. مسلمانان، در آغاز تاریخ خود، این دو پاره شدن را تجربه کردند و از آن پس کمابیش به دو شاخه تسنن و تشیع ثابت ماندند و ضعف و قوتی را موجب نشدند. فلسفه های مدرن نیز در چالش با دین، دست کمی از علم نداشتند. با این تفاوت که تاثیرات علم ملموس تر بود و تاثیرات فلسفه نامحسوس. فضای استبدادی ممالک اسلامی هیچ گاه به مواجهه طبیعی و آزاد این رقیبان، مجال و رخصت نداد و ضعف و قوت اسلام در این آوردگاه هم، نهفته و نامعلوم ماند.
و همین موجب توهم استغنایی شد که دامن مسلمانان را هنوز که هنوز است رها نکرده است. هنوز هم پاره ای از ناآزمودگان و سنت گرایان می پندارند فلسفه اسلامی، اشرف و اصح فلسفه های موجود است و فیلسوفان مدرن، مغالطه گران گمراهی بیش نیستند که «چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند».
سیاست جدید که از دروازه مشروطیت به مدینه اسلام ایرانی درآمد نه مسبوق به ورود علم جدید بود نه فلسفه جدید، و لذا دینی که قوت و ضعفش را در آن دو آوردگاه امتحان نکرده بود و حد خود را نشناخته بود، به مصاف سیاست رفت و نتیجه اش جز ناکامی، نامرادی، نقص و ناتمامی چه می توانست باشد نتیجه‌اش نه سکولاریسم سکولار بود و نه تئوکراسی تئوکرات. و هر چه پس از آن زاده شد. کودک ناقص الخلقه و ناتمامی بود که عبرت خلایق شد و این مثل بر جمله عالم فاش کرد که: «طفل نازادن به از شش ماهه افکندن جنین.»
باری، بر صاحب قلم کمابیش در حد طاقت بشری آشکار است که تجربه اسلام در دوران مدرن چندان متفاوت با تجربه مسیحیت و یهودیت نخواهد بود، یعنی برخلاف پند او و کوشش سنت گرایان که رجعتی خام و ناممکن به گذشته را خواستارند و البته آن را در جامعه ای از الفاظ پرطمطراق می پوشانند و سر حلقه آنان که روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حکمت خالده می گشت اینک پرمدعاتر از همیشه به مدد مداحان و شاگردان دیرین خود به میدان آوازه جویی پانهاده است، آری برخلاف پندار این سنت گرایان ... اگر اسلام سنتی توازن معرفت و هویت را سامانی خردپسند ندهد، گرفتار سنت پرستان و هویت گرایان بی معرفت و بی حقیقتی خواهد شد که ...، دمار از روزگار حقیقت برخواهند آورد.
تجربه تاریخی مسیحیت چنین می گوید که علم، فلسفه، هنر، تکنولوژی و سیاست جدید، ابتدا دین را به گرداب ناتوانی و نارسایی خواهند افکند و پشتوانه ایمانی و تجربی را از آن خواهند ستاند و نامه اعمال نیک و بدش را در برابرش خواهند گشود و پس از آن است که مرحله دوم یعنی مرحله تفسیرهای تازه فرامی رسد و دردمندان، در پرتو دستاوردهای جدید بشری به بازفهمی مواریث دینی دست همت خواهند گشود و راهی را که دین همواره می پیموده، یعنی مدد گرفتن آن از فرضیات غیردینی، دنبال خواهند کرد و با اجتهادات جدید، باب تطبیق و تطابق را باز خواهند کرد.
پس از این است که وارد مرحله سوم می شویم و آن خواستاری رجعت به خلوص پیشین و دست شستن از ورزش ها و چالش های فکری و غنودن در بستر مواریث سنتی و دم زدن از هویت مظلوم و منقرض پیشین و مرثیه سرودن برای مآثر و مفاخر گذشته، و ذم و قدح کردن پیشه ها و اندیشه های مدرن این حرکت رجعی دو صورت فعال و منفعل دارد. سنت گرایی صورت انفعالی آن و بنیادگرایی که بهتر است آن را هویت گرایی بی معرفت بخوانیم صورت فعال و مهاجم آن است. ظهور بدعت ها و ابداع ها را باید مرحله چهارم مواجهه دین و مدرنیته بدانیم.
فرقه‌های جدید دینی که مسیحیت آن را آزموده است و در اسلام و تشیع هم در دوران اخیر سابقه دارد، بی نسبت با ورود و ظهور تجدد در عرصه دیانت نیست و همواره خوف آن بوده است که پاره ای از بدعت ها، اجتهاد و پاره ای از اجتهادات، بدعت خوانده شوند و خشک و تر به یک آتش بسوزند.گمان ندارم که هیچ یک از ناظران خردمند، مشابهت تجربه مسیحیت را با اسلام به عین عیان مشاهده نکرده باشند و دست کم در حوزه های یاد شده بر صحت آن گواهی ندهند.آنچه امروز تحت عنوان بازاندیشی سنت یا فعال کردن سنت از آن یاد می شود، اولا معنای محصلی ندارد و ثانیا روش روشنی ارائه نمی‌دهد.
چه معنا دارد که به بازاندیشی علم و طبیعیات قدیم که جزئی از اجزای سنت است رو آوریم و به فعال کردن آن دست بگشاییم آن هم با کدام روشهمین طور است فعال کردن فلسفه قدیم که پیدا نیست چه معنا و مبنا و روش و فایده ای دارد اینها همه الفاظ تهی و عبارات نیندیشیده ای است که امروزه کرارا و تقلیدا در میان ما جاری است و جز پرده کشیدن بر پرسش های روشن، حاصلی و کار کردی ندارد.اگر غرض فعال کردن سنت دینی است، باید این را به تصریح بر زبان آوریم و آنگاه معین کنیم غرض از دین، هویت دینی است یا معرفت دینی. فعال کردن هویت بی معرفت، جز بنیاد نهان بنیان گرایی خشن، عاقبتی و نتیجه ای ندارد و فعال کردن معرفت دینی هم جز در پرتو اندیشه های مدرن راهی و روشی ندارد.
در مصاف این بازفهمی و بازتفسیری است که دین، قوت درونی خود را چنان که هست نشان خواهد داد و ماندنی بودن و نبودنش آشکار خواهد شد و آن گاه است که یا به انزوای دینداری معیشت اندیشانه خواهد رفت و به عادتی از عادات زندگی بدل خواهد شد و یا الهام بخش معرفت اندیشان و تجربت اندیشان خواهد گشت و ذهن و روان آنان را سیراب خواهد کرد.
گرچه همین تجربه ایمانی را هم معرفت اندیشی آرام نخواهد گذاشت و «سبب دانی» به قول مولانا دست در خون حیرت خواهد برد و راه قرب را کم راهرو خواهد کرد.آنها که خواستار بازگشت و احیای تمدن اسلامی اند فراموش نکنند که آن تمدن جسمی بود دربردارنده روحی و روح دیرخفته اسلام را تنها در آوردگاه های معرفتی می توان بیدار کرد و دل بستن به جسمی فربه و روحی رنجور، یادآور حکایت سلیمانی است مرده و تکیه زده بر عصایی موریانه خورده.
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده
والسلام علی عبادالله الصالحین
حسینیه ارشاد ۲۶ مرداد ۱۳۸۵

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات