هر نهضتی نیازمند به رهبر و رهبری است . در این جهت جای سخن نیست . یک نهضت که ماهیت اسلامی دارد و اهدافش همه اسلامی است . وسیله چه کسانی و چه گروهی می تواند رهبری شود و باید رهبری شود
بدیهی است که وسیله افرادی که علاوه بر شرایط عمومی رهبری , واقعا اسلام شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقی و اجتماعی و سیاسی و معنوی اسلام کاملا آشنا باشند , به جهان بینی اسلام , یعنی بینش و نوع دید اسلام درباره هستی و خلقت و مبدا و خالق هستی و جهت و ضرورت هستی , و دید و بینش اسلامی در باره انسان و جامعه انسانی کاملا آگاه باشند , ایدئولوژی اسلام را یعنی طرح اسلام را در باره اینکه انسان چگونه باید باشد و چگونه باید زیست نماید و چگونه باید خود را و جامعه خود را بسازد و چگونه به حرکت خود ادامه دهد و با چه چیزها باید نبرد کند و بستیزد و خلاصه چه راهی را انتخاب کند و چگونه برود و چگونه بسازد و چگونه زیست نماید و... درک نمایند.
بدیهی است , افرادی می توانند عهده دار چنین رهبری بشوند که در متن فرهنگ اسلامی پرورش یافته باشند , و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامی آشنائی کامل داشته باشند و از اینرو تنها روحانیت است که می تواند نهضت اسلامی را رهبری نماید.
در حدود یک سال و هشت ماه پیش , یعنی در شب دوازدهم محرم , 97 به مجلسی دعوت شدم که جمعی از آقایان و خانمهای مسلمان حضور داشتند. قبلا پیش بینی نمی کردم که به چنین مجلسی دعوت شده ام , می پنداشتم به جلسه ای خصوصی مرکب از سه چهار نفر از دوستان خصوصی باید بروم .در آن جلسه سه چهار نفر از صاحبنظران و متفکران اسلامی هم حضور داشتند که اکنون برخی از آنها در خارج ایران به سر می برند و برخی در تبعیدند و برخی به رحمت حق پیوسته اند.
طبعا بحکم موقعیت و زمان , و به حکم اینکه حضار مجلس همه مسلمان و علاقه مند بودند , و به حکم اینکه چند نفر از حضار جزو صاحبنظران به شمار می رفتند , از آن سه چهار نفر و از من تقاضا شد که بحثی را مطرح کنیم که برای حضار مفید و سودمند باشد. دوستان دیگر هر کدام مطلب مفید و سودمندی اظهار داشتند و من به نوبه خود از آنها بهره بردم و استفاده کردم .
این بنده مردد و در اندیشه بودم که چه مطلبی را طرح کنم , خصوصا با توجه به آنکه همه گفته ها ضبط می شد و این سخن در میان بود که همه اینها به عنوان پیام به دانشجو پخش شود. در این بین یکی از افراد غیر مسوول جلسه , جمله ای گفت که همان , موضوع قسمت عمده سخنان من شد.
جمله ای که آن فرد گفت خلاصه اش این بود : باید مردم را از شر این دریای معارف (معارف اسلامی ) راحت کرد.
نظر به اینکه , فکر می کنم آنچه در آن جلسه گفته ام برای این بحث که در آن هستم مفید است , در اینجا آنها را بازگو می کنم . گفتم :
« ارسطو جمله ای دارد در باره فلسفه , می گوید : اگر باید فیلسوفی کرد باید فیلسوفی کرد , و اگر نباید فیلسوفی کرد بازهم باید فیلسوفی کرد » . توضیح دادم که مقصود ارسطو این است که فلسفه یا درست است و باید آن را تایید کرد و یا غلط است و باید آن را طرد کرد. اگر درست و قابل تایید است باید فیلسوف شد و با نوعی فیلسوفیگری , فلسفه را تایید کرد , و اگر هم غلط است و طرد شدنی باز باید فیلسوف شد و فلسفه را آموخت و با نوعی فیلسوفیگری فلسفه را نفی و طرد کرد , پس به هر حال فلسفه را باید آموخت و ضمنا باید دانست که هرنوع انکار فلسفه خود نوعی فلسفه است و کسانی که می پندارند تنها با دست آوردهای برخی علوم بدون آنکه توام با انتزاعات فلسفی بشود فلسفه را نفی و رد می کنند سخت در اشتباهند.
اضافه کردم که : من فعلا کار ندارم که علما اسلام در طول هزار و چند صد سال به فرهنگ جهان و معارف جهان و تمدن جهان , علوم ریاضی جهان , علوم طبیعی جهان , علوم انسانی جهان , علوم فلسفی جهان , حقوق و ادبیات و... خدمتی کرده اند یا نکرده اند , که البته کرده اند.
اما می گویم اگر فقه ما را , فلسفه ما را , عرفان و سیر و سلوک ما را , اخلاق و فلسفه زندگی و فلسفه تعلیم و تربیت ما را , تفسیر ما را , حدیث ما را , ادبیات ما را , حقوق ما را باید قبول کرد و پذیرفت باید فقیه شد , یا فیلسوف شد , یا عارف و سالک شد و یالله و اگر هم باید نفی کرد و طرد نمود باز هم باید آنها را آموخت و فهمید و هضم کرد و آنگاه به رد و طرد و نفی آنها پرداخت . این صحیح نیست که یک فرد غیر وارد که اگر یک کتاب فقیه یا فلسفه را به دستش بدهند نمی داند از راست بگیرد یا از چپ , پیشنهاد رد و طرد بدهد.
آنگاه چنین گفتم : ما فعلا نهضتی داریم موجود , هر نهضت اجتماعی باید پشتوانه ای از نهضت فکری و فرهنگی داشته باشد و اگر نه در دام جریانهائی قرار می گیرد که از سرمایه ای فرهنگی برخوردارند و جذب آنها می شود و تغییر مسیر می دهد , چنانکه دیدیم گروهی از سرمایه فرهنگی اسلامی بی بهره بودند چگونه مگس وار در تار عنکبوت دیگران گرفتار آمدند. و از طرف دیگر هر نهضت فرهنگی اسلامی که بخواهد پشتوانه نهضت اجتماعی ما واقع شود باید از متن فرهنگ کهن ما نشات یابد و تغذیه گردد , نه از فرهنگهای دیگر. اینکه ما از فرهنگ های دیگر , مثلا فرهنگ مارکسیستی یا اگزیستانسیالیستی و امثال آنها قسمتهائی التقاط کنیم و روکشی از اسلام بر روی آنها بکشیم برای اینکه نهضت ما را در مسیر اسلامی هدایت کند کافی نیست .ما باید فلسفه اخلاق , فلسفه تاریخ , فلسفه سیاسی , فلسفه اقتصادی , فلسفه دین , فلسفه الهی خود اسلام را که از متن تعلیمات اسلام الهام بگیرد. تدوین کنیم و در اختیار افراد خودمان قرار دهیم .
و برای اینکه تکلیف رهبری را روشن کرده باشم گفتم امروز هم ما به خواجه نصیرالدینها , بوعلی سیناها , ملاصدراها , شیخ انصاریها , شیخ بهائیها , محقق حلی ها و علامه حلیها احتیاج داریم اما خواجه نصیرالدین قرن چهاردهم نه خواجه نصیرالدین قرن هفتم , بوعلی قرن چهاردهم نه بوعلی قرن چهارم , شیخ انصاری قرن چهاردهم نه شیخ انصاری قرن سیزدهم . یعنی همان خواجه نصیر و همان بوعلی و همان شیخ انصاری با همه آن مزایای فرهنگی به علاوه اینکه باید به این قرن تعلق داشته باشد و درد این قرن و نیاز این قرنرا احساس نماید.
و باز اضافه کردم که : من جریانی را اکنون لمس می کنم که برق امید را در قلبم بیش از پیش روشن می کند و آن اینکه میبینم , عده ای از جوانان با ایمان ما که دوره دانشگاهی را طی کرده و یا مشغول طی کردند و عن قریب گواهی نامه دانشگاهی میگیرند , با من مشورت می کنند که باصطلاح طلبه شوند و علوم اسلامی را بیاموزند. برخی چنان بیتابند که می خواهند تحصیلات دانشگاهی را متوقف کنند و به جای آنها به تحصیل علوم اسلامیه بپردازند. من البته آنها را از اینکه تحصیلات دانشگاهی را متوقف کنند منع کرده و می کنم و گفته ام بعد از پایان تحصیلات دانشگاهی به آن تحصیلات بپردازید و غالبا توصیه کرده ام که پس از پایان تحصیل دانشگاهی قسمتی از وقت خود را صرف همان رشته بکنند که در آن رشته فارغ التحصیل شده اند و قسمت دیگر را صرف فراگیری علوم اسلامی زیرا دوست ندارم از نظر زندگی نیازمند به بودجه عمومی حوزه باشند.
گفتم نتیجه این شده که امروز عده ای لیسانسیه به تحصیلات علوم اسلامی روی آورده اند. در حقیقت اینها حلقه رابط علوم اسلامی و علوم عصری هستند و این پیوند مبارکی است , سبب بارور شدن بیشتر فرهنگ پرمایه اسلام میگردد.
این بود , آنچه در آن جلسه گفتم و نتیجه ای که گرفتم این بود :
« این فرهنگ غنی و عظیم اسلامی است که می تواند و باید پشتوانه نهضت واقع شود و هم علما اسلامی متخصص در این فرهنگ عظیم و آگاه به زمان هستند که می توانند و هم باید نهضت را رهبری نمایند. »
چند روز پیش یکی از دوستان کتابی به من ارائه داد که مجموعه ای از مقالات بود , و مرا به خواندن و اظهار نظر درباره یکی از آن مقالات تشویق کرد. آن مقاله تحت عنوان « در روش » و به قلم یکی از دوستان نادیده بود که سالها است در اروپا است و غیابا به ایشان ارادت دارم زیرا تا آنجا که شنیده و اطلاع دارم مرد مسلمان با حسن نیتی است . در قسمتی از این مقاله بحث رهبری باصطلاح سنتی نقد شده بود.
در آغاز آن مقاله مساله « حرکت » و « بنیاد » و تبدیل شدن حرکت به بنیاد مطرح شده است که چگونه حرکتها و جنبشها تغییر ماهیت می دهند و به صورت نظامها و قالبها درمی آیند و یک امر « پویا » تبدیل به یک امر « ایستا » می گردد , نیروهای اجتماعی ما اگر پیاپی چون موج برمی خیرند و جذب می شوند به خاطر تبدیل حرکت به بنیاد است , به خاطر قالب پیدا کردن اندیشه و عمل است , پس کار اول اینست که قالب یا قالبها را بشکنیم . آنگاه این مساله مطرح شده است که اسلام دین جوانان است و جوان قالب شکن است پس اسلام دین قالب شکنی است سپس سخن به مساله « رهبری » که اکنون مورد بحث است کشیده شده است و از « رهبری سنتی » آغاز شده است .
در آن مقاله چنین آمده است :
« از رهبری سنتی که پاسدار بنیادهای فرهنگی است کاری ساخته نیست چرا که طی دو قرن تمام عرصه های اندیشه را از او گرفته اند و هنوز نیز می گیرند. و این رهبری گاهی مقاومتکی کارپذیرانه میکند و تسلیم میشود. در میان این رهبری البته سیدجمال , مدرس , و... خمینی و طالقانی و... بوجود آمدند ما اینها را نیز پیش از آن که دشمنی از پا درآورد , همین « رهبری » سنتی عاجز کرده و می کند , اینها دوستانند و باید بدانها یاری رساند و از آنها یاری گرفت . »
قطعا این دوست عزیز نادیده اجازه خواهد داد نقدی علمی از گفتار ایشان بشود , و ما نیز به نوبه خود آماده ایم که اگر ضعفی در گفتار ما مشاهده کردند تذکر دهند. از تذکرات ایشان خوشوقت خواهیم شد.
اولا گویا دوست عزیز ما پنداشته است که لازمه حرکت و جنبش اینست که هیچ ثباتی در کار نباشد , ایشان توجه نفرموده اند که اگر حرکت باشد و هیچگونه ثباتی نباشد هرج و مرج است نه تکامل . قرآن که هدایت و حرکت و تکامل را تعلیم میدهد , صراط مستقیم را هم تعلیم می دهد. انسان در صراط مستقیم حالت پویایی دارد , اما خود صراط مستقیم چطور آیا صراط مستقیم هم پویا است و آیا راه هم در راه است و آیا آنکه پاسدار صراط مستقیم است و مراقب پویندگان است که از صراط مستقیم منحرف نشوند , عامل تبدیل حرکت به بنیاد است آیا برای رهبری سنتی گناه است که پاسدار فرهنگی است که آن فرهنگ , فرهنگ تکامل و حرکت بر صراط مستقیم است چه خوب می گوید اقبال : « نباید فراموش کنیم که زندگی , تغییر محض و ساده نیست , در درون خود عناصر بقا و دوام نیز دارد » و هم او می گوید : « اسلام وفاداری نسبت به خدا را خواستار است نه وفاداری نسبت به حکومت استبدادی را. و چون خدا بنیان روحانی نهائی هر زندگی است , وفاداری به خدا عملا وفاداری به طبیعیت مثالی خود او است , اجتماعی که بر چنین تصوری از واقعیت بنا شده باشد , باید در زندگی خود مقوله های « ابدیت » و « تغییر » را با هم سازگار کند , بایستی برای تنظیم حیات اجتماعی خود اصولی ابدی در اختیار داشته باشد , چه آنچه ابدی و دائمی است , در این جهان تغییر دائمی , جای پای محکمی برای ما می سازد » .
دوست عزیز ما « ثابت » را با « ساکن » اشتباه فرموده اند , اگر با فرهنگ اسلامی آشنا می بودند می دانستند که تغییر بدون ثبات , متغیر بدون ثابت ناممکن است . هر متحرک , و لااقل هر متحرک به حرکت تکاملی در همان حال که تغییر منزل ومرحله می دهد. در مداری مشخص و معین , یعنی مداری ثابت به حرکت خود ادامه می دهد. آنچه موجود متحرک از آن عبور می کند و آنرا پشت سر می گذارد مرحله و منزل است نه مدار و مسیر.
ثانیا اگر دوست عزیز ما برای همه چیز « وجود تاریخی » قائل است , حتی برای اصول و حقایق و مکتبها و ایدئولوژیها و فرهنگها(هر فرهنگی و با هر ریشه ای ) پس دیگر از اسلام هزار و چهارصد سال پیش که از جان و دل از آن دفاع می کند چه می خواهد.
خواهید گفت : اسلام خود , حرکت و جنبش است که به وجود خود ادامه می دهد , نه بنیاد و نظام , پاسخ اینست که اسلام نه حرکت است و نه متحرک , نه جنبش است و نه جنبنده , این جامعه اسلامی است که در مدار اسلام و صراط مستقیم اسلام در حرکت است و یا باید در حرکت باشد نه اسلام ,
ثالثا البته صحیح است که گاهی یک جریان موج خیز و حرکت زای اجتماعی , روح خود را از دست می دهد و از آن جز یک سلسله آداب و تشریفات بی اثر باقی نمی ماند.
امیرالمومنین فرمود اسلام به دست اموی ها مانند ظرفی که وارونه شود و محتوایش بیرون بریزد و جز خود ظرف باقی نماند , وارونه می شود و از محتوای خود خالی می شود. یکفاالاسلام کما یکفاالانا (نهج البلاغه , خطبه 101 ) و ما با شما همراهی کرده نام این پدیده اجتماعی را تبدیل حرکت به بنیاد می نهیم , با ذکر یک مثال توضیح می دهم :
عزاداری سنتی امروز امام حسین علیه السلام تبدیل حرکت به بنیاد است . این عزاداری که به حق درباره اش گفته شده : من بکی او ابکی اوتباکی و جبت له الجنه که حتی برای تباکی (خود را شبیه گریه کن ساختن ) هم ارزش فراوان قائل شده , در اصل فلسفه اش تهییج احساسات علیه یزیدها و ابن زیادها و بسود حسینها و حسینی ها بوده . در شرائطی که حسین به صورت یک مکتب در یک زمان حضور دارد و سمبل راه و روش اجتماعی معین و نفی کننده راه و روش موجود معین دیگری است , یک قطره اشک برایش ریختن واقعا نوعی سربازی است , در شرائط خشن یزیدی , در حزب حسینی ها شرکت کردن و تظاهر به گریه کردن بر شهدا نوعی اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق و اعلام جنگ با گروه اهل باطل و در حقیقت نوعی از خود گذشتگی است . اینجا است که عزاداری حسین بن علی یک حرکت است , یک موج است , یک مبارزه اجتماعی است .
اما تدریجا روح و فلسفه این دستور فراموش می شود و محتوای این ظرف بیرون می ریزد و مساله شکل یک « عادت » به خود می گیرد که مردمی دور هم جمع بشوند و به مراسم عزاداری مشغول شوند , بدون اینکه نمایانگر یک جهت گیری خاص اجتماعی باشد و بدون آنکه از نظر اجتماعی عمل « معنی داری » به شمار رود , فقط برای کسب ثواب (که البته دیگر ثوابی هم در کار نخواهد بود) مراسمی را مجرد از وظایف اجتماعی و بی رابطه با حسینهای زمان و بی رابطه با یزیدها و عبیدالله های زمان به پا دارند , اینجا است که حرکت تبدیل به بنیاد یعنی عادت شده و محتوای ظرف بیرون ریخته و ظرف خالی باقی مانده است . در چنین مراسمی است که اگر شخص یزیدبن معاویه هم از گور بدر آید حاضر است که شرکت کند بلکه بزرگترین مراسم را بپا دارد. در چنین مراسم است که نه تنها « تباکی » اثر ندارد , اگر یک من اشک هم نثار کنیم به جائی برنمی خورد.
این مطلب , صحیح است و ما مکرر به زبانها و بیانهای دیگر در باره اش سخن گفته ایم . اما پرسش ما از دوست عزیز اینست که آیا « فرهنگ کهن » ما که رهبری سنتی پاسدار آنهاست , اینچنین چیزهایی است آیا امثال سیدجمال , مدرس , آیت الله خمینی , طالقانی پاسدار این مراسم و تشریفاتند
رابعا کدام رهبری توانسته است مانند همین رهبری سنتی موج بیافریند و حرکت خلق کند در این صد ساله اخیر که از قضا دوره فرنگ رفته ها و روشنفکران متجدد ضد سنت است کدام رهبری غیر سنتی توانسته است یک دهم رهبری سنتی جنبش به وجود آورد
برخی دیگر به شکل دیگر در باره ضرورت انتقال رهبری نهضت اسلامی از « روحانیت » به طبقه باصطلاح « روشنفکر » اظهار عقیده کرده اند. و آن اینکه جامعه امروز ایران جامعه ای است مذهبی , ایران امروز از نظر زمان اجتماعی مانند اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم است که در فضای مذهبی تنفس می کرد و تنها با شعارهای مذهبی به هیجان می آمد. و از طرف دیگر مذهب این مردم اسلام است , خصوصا اسلام شیعی که مذهبی است انقلابی و حرکت آفرین . و از ناحیه سوم در هر جامعه ای گروه خاص روشنفکران که خود آگاهی انسانی دارند و درد انسان امروز را احساس می کنند , تنها گروه صلاحیتداری هستند که مسوول رهائی و نجات جامعه خویشند. روشنفکران جامعه امروز ایران نباید ایران امروز را با اروپای امروز اشتباه کنند و همان نسخه را برای ایران تجویز کنند که روشنفکران اروپا از قبیل سارترو راسل برای اروپای معاصر تجویز می کنند , آنها باید بدانند که اولا جامعه امروز ایران در سطح اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم است نه در سطح اروپای قرن بیستم , و ثانیا اسلام , مسیحیت نیست . اسلام و بالخصوص اسلام شیعی , مذهب حرکت و انقلاب و خون و آزادی و جهاد و شهادت است .
روشنفکر ایرانی به توهم اینکه در اروپای امروز مذهب نقش ندارد , و نقش خود را در گذشته ایفا کرده است , نقش مذهب را در ایران نیز تمام شده تلقی نکند , که نه ایران , اروپا است و نه اسلام , مسیحیت است . روشنفکر ایرانی باید از این منبع عظیم حرکت و انرژی برای نجات مردم خود بهره گیری نماید. و البته شروطی دارد : اولین شرط اینست که از متولیان و پاسداران فعلی مذهب « خلع ید » نماید.
در پاسخ این روشنفکران محترم باید عرض کنیم اولا اسلام در ذات خود یک « حقیقت » است نه یک « مصلحت » . یک « هدف » است نه یک « وسیله » و تنها افرادی می توانند از این منبع انرژی اجتماعی بهره گیری نمایند که به اسلام به چشم « حقیقت » و « هدف » بنگرند نه به چشم « مصلحت » و « وسیله » . اسلام یک « ابزار » نیست که در مقتضیات قرن 16 مورد استفاده قرار گیرد و در مقتضیات قرن بیستم به تاریخ سپرده شود. اسلام صراط مستقیم انسانیت است , انسان متمدن به همان اندازه به آن نیازمند است که انسان نیمه وحشی , و به انسان پیش رفته همان اندازه نجات و سعادت می بخشد که به انسان ابتدائی .
آنکه به اسلام به چشم یک وسیله و یک مصلحت و بالاخره به چشم یک امر موقت می نگرد که در شرائط جهانی و اجتماعی خاص فقط به کار گرفته می شود , اسلام را به درستی نشناخته است و با آن بیگانه است . پس بهتر آنکه آنرا به همان کسانی وا بگذاریم که به آن به چشم حقیقت و هدف می نگرند نه به چشم مصلحت و وسیله . آنرا « مطلق » می بینند نه « نسبی » .
ثانیا اگر اسلام به عنوان یک وسیله و ابزار , کارآمد باشد قطعا اسلام راستین و اسلام واقعی است , نه هر چه به نام اسلام قالب زده شود. چگونه است که بهره گیری از هر « ابزار » و « وسیله » ای تخصص می خواهد و بهره گیری از این وسیله تخصص نمی خواهد. خیال کرده اید هر مدعی روشنفکری که چند صباح با فلان پروفسور صبحانه صرف کرده است قادر خواهد بود اسلام راستین را از اسلام دروغین باز شناسد و به سود جامعه از آن استفاده نماید.
ثالثا متاسفانه باید عرض کنم که این روشنفکران محترم کمی دیر از خواب برخاسته اند , زیرا متولیان قدیمی این منبع عظیم حرکت و انرژی نشان دادند که خود طرز بهره برداری از این منبع عظیم را خوب می دانند و بنابر این فرصت « خلع ید » به کسی نخواهند داد.
بهتر است که این روشنفکران عزیز که هر روز صبح به امید « انتقال » از خواب برمی خیزند و هر شب « خلع ید » خواب می بینند فکر کار و خدمت دیگری به عالم انسانیت بفرمایند. بگذارند اسلام و فرهنگ اسلامی و منابع انرژی روانی اسلامی در اختیار همان متولیان باقی بماند که در همان فضا پرورش یافته و همان رنگ و بو را یافته اند و مردم ما هم با آهنگ و صدای آنها بهتر آشنا هستند.
در رساله « اقبال , معمار تجدید بنای اسلام » در باره سیدجمال و شعاع گسترده عملش و اینکه چگونه یک « سید یک لاقبا » توانست رستاخیزی در جهان اسلام برپا کند , می گوید :
« اینهمه قدرت و نفوذ چرا چه عاملی موجب شد که فریاد این یک تن تنها تا اعماق دلها و تا اقصای سرزمینها راه کشد جز این بود که ملتهای مسلمان این ندا را ندای دعوت یک آشنا احساس کردند احساس کردند که این صدا از اعماق روح فرهنگ و تاریخ پر از افتخار و حیات و حماسه خودشان در آمده است . این صدا یکی از انعکاسات همان فریادی است که در حرا در مکه , در مدینه , در احد , در قادسیه , در بیت المقدس , در تنگه الطارق , در جنگهای صلیبی می پیچید , همان صدای حیات بخش دعوت به جهاد و عزت و قدرت است که در گوش تاریخ پر از حماسه اسلام طنین افکن است »
آری سخن درست همین است , صدای سیدجمال از آن نظر در گوشها و هوشها و دلها طنین داشت که از اعماق روح فرهنگ و تاریخ پرافتخار اسلامی برمی خاست , چرا این صدا از اعماق چنین روحی برمی خاست , زیرا سیدجمال خود پرورده همین فرهنگ بود , ابعاد روحش در فضای همین فرهنگ ساخته شده بود.
نهضت اسلامی ایران مفتخر است که در حال حاضر رهبری آنرا مراجعی آگاه و شجاع و مبارز برعهده گرفته اند که نیازهای زمان را تشخیص می دهند , با مردم همدردند , سودای اعتلای اسلام دارند , یاس و نومیدی و ترس را که از جنود ابلیس است به خود راه نمی دهند.
مراجعی که حوزه مرجعیت شان از مراجعی که امروز رهبری نهضت را برعهده گرفته اند بسی وسیعتر بوده و عدد مقلدینشان بسی افزونتر بوده داشته ایم . اما این محبوبیت و این نفوذ کلمه و این آمیخته شدن با روح و جان مردم را تا این حد نداشته و یا کمتر داشته ایم .
ما رهبری این رهبران عظیم الشان را ارج می نهیم و تقدیر می کنیم و ذکر خیرشان را به تاریخ می سپاریم و از خداوند متعال عزم راسختر و سختکوشی افزونتر و بینش تیزتر و موفقیت بیشتر برای آنها مسالت می نمائیم .