همزمان با عملیات مرصاد , زمانیکه نیروهای ما مشغول سرکوب منافقین در غرب بودند , عراق در شمال خرمشهر حمله وسیعی را به قصد تصرف دوباره خرمشهر , ترتیب داد , تا بتواند توجیهی مناسب در پایان جنگ برای مردم خود ارائه کند و با توجه به پذیرش قطعنامه بتواند از امتیازات بیشتری در مذاکرات آتی بهره مند گردد . به هر حال عراق در تیرماه 67 تک وسیعی از شمال خرمشهر و کوشک توسط چند لشکر زرهی , مکانیزه , پیاده و گارد ویژه شروع کرد و جاده خرمشهر ـ اهواز را در یکی ـ دو نقطه قطع نمود و قصد داشت به آبهای کارون دست یابد. تادر آنها پدافندی را مهیا نماید که بواسطه آن خرمشهر را محاصره کند و به اهداف خویش در منطقه دست یابد.
در آن شرایط مقابله با حمله دشمن برای ما بسیار سخت بود زیرا ما نمی توانستیم نیروها را از جاده خرمشهر ـ اهواز عبور دهیم .
در آن زمان فرمانده تیپ یکم لشکر 25 کربلا , سردار حاج ولی الله نانوا کناری بودند ما در منطقه ای در حد فاصل جاده شهید بابائی و 3 کیلومتری خرمشهر حدود 4 کیلومتر خط داشتیم و قرارگاه تاکتیکی لشکر نیز در کنار جاده شهید صفوی مستقر بودکه هدایت نیروها , توپخانه و سایر اداوات برعهده آنها بود. در روز عملیات عراق یک نقطه از خط را قطع کرده و به عمق منطقه آمده بود و ما ماموریت داشتیم در کنار رود کارون , در جاده علی بن ابیطالب (ع ) , از همان مسیر که عراق راه را بر روی ما بسته بود , یگانهای خودمان را حرکت داده و در نزدیکی هدف مستقر نمائیم .
بدلیل مقاومت سرسختانه تیپ یکم لشکر و وجود کانال در مسیر , دشمن موفق به شکستن خط نشد ولی از مسیرهای همجوار فعالیتش را ادامه داد لذا مسیر حرکت آنها به سوی شمال به جنوب تا جاده شهید صفوی تغییر یافت که هدف آنها تصرف جاده شهید صفوی و خرمشهر بود , قبل از آغاز عملیات نقطه ای را قطع کردند تا از این دو نقطه بتوانند این دو جاده را به یکدیگر متصل نموده و خرمشهر را محاصره کنند.
همانطوری که عرض کردم تیپ یکم به سختی مقاومت کرد که در این مقاومت تعداد بیشماری از نیروهای تیپ مجروح و شهید شدند که در نهایت فقط 40 تا 50 نفر از نیروهای تیپ باقی ماندند و در محاصره دشمن گیر کردند.
البته هیچ کس فکر نمی کرد که آنها در مسیر با تانکهای دشمن برخورد نمایند , و در محاصره قرار بگیرند ولی با وجود محاصره , همه نیروها روحیه خویش را حفظ کردند.
چیزی به ظهر نمانده بود و از قطع کامل جاده شهید صفوی کمتر از 100 متر باقی بود . خاکریزها نیز پشت جاده شهید صفوی قرار داشت که ما از آنجا با دشمن مقابله می کردیم .
تازمانیکه فرمانده لشکر به ما موریت دادند که دشمن را از منطقه عقب برانیم . اولین کاری که بعد از دریافت دستور نمودم , تماس با آقای نانوا کناری بود , بعداز برقراری ارتباط , ایشان از بنده سوال نمودند شما در چه موقعیتی قرار دارید البته ناگفته نماند به علت اشکال در بی سیم آنها , ما مدتی قادر به برقراری ارتباط نبودیم . قرارگاه آنها همان قرارگاه تاکتیکی لشکر بود که توسط دشمن تصرف شده بود و از لحاظ جغرافیایی در کنار کانال مستقر بود. آقای نانوا کناری با آنکه در محاصره بودند , روحیه ای عالی داشتند. زیرا از طریق بی سیم با لهجه مازندرانی چیزی برای ما می خواندند , من نیز با لهجه مازندرانی به او گفتم آیا از اوضاع منطقه خبر دارید ؟
ایشان در جواب گفتند : بله خبر دارم و احتمال دارد که دیدار ما به قیامت موکول شود.
ایشان معتقد بودند که یا شهید می شوند و یا اسیر. بعد از چند دقیقه فرمودند که ما آماده حرکت هستیم و قرار بر این است که تک نمائیم ودشمن را عقب برانیم و در این تک 2 یا 3 تیپ لشکر ما راهمراهی می کنند . تا بتوانیم به شما دسترسی یابیم و شما را ملاقات نمائیم . آقای نانوا کناری به صراحت فرمودند که بعید است دست ما به شما برسد. ما نیز همچنان با روحیه ای مضاعف با دشمن مقابله می کردیم .
آقای نانوا کناری با تعداد کمی نیرو و کمبود امکانات به پشتیبانی توپخانه نیاز داشتند و این امر , امری ضروری بود ولی توپخانه حدود 10 کیلومتر عقب نشینی کرده بود و در کنار رود کارون مستقر بود و کار پشتیبانی از آنجا صورت می گرفت . ساعت 2,30 بعد از ظهر بود که نیروهای خودمان را مجددا سازمان دهی نمودیم و قصد داشتیم از 3 محور عملیات نمائیم و محور اصلی ما همان جاده شهید صفوی بود که قصد داشتیم دشمن را مجبور به عقب نشینی نمائیم و تاکتیک خوبی نیز اتخاذ کرده بودیم , نیروهای نیز داری روحیه بالایی بودند که احساس می کردیم روحی تازه در کالبد ما دمیده شده است . بعد از پیام حضرت امام خمینی (ره ) روحیه ما قویتر شد , حضرت امام خمینی (ره ) دستور داده بودند که خرمشهر نباید دوباره توسط عراقی ها تصرف شود , دشمن باید سرکوب گردد. ایشان امر نموده بودندکه سپاه به هر طریق ممکن باید دشمن را شکست دهد. خواسته ایشان این بود , در این برهه از زمان که ما قطعنامه را پذیرفته ایم دشمن نباید دوباره خرمشهر و جنوب را اشغال نماید و برای ما عرض اندام کندتا موضع سیاسی خودش را تیره نماید البته پیام حضرت امام به همه نیروها ابلاغ شده بود و ما و فرماندهان گردانهای دیگر طی جلسه ای که در پشت خاکریز برگزار شد , توسط فرمانده لشکر توجیح شدیم .
ساعت 20,30 بعد ازظهر در حالیکه هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود به حدی که درجه حرارت هوا بالای 53 درجه بود , عملیات را آغاز نمودیم .
در آن روز نیروها نهار را ایستاده خوردند ـ البته جیره غذایی آنها به صورت کنسرو همراه آنها بود ـ قبل از حرکت اعلام کردیم , قمقه ها را پر آب کنید ودر حد توان نوشیدنی با خود بردارید چون هوا بسیار گرم است و به نوشیدنی بیشتر نیاز می شود.
نیروها در حد امکان نوشیدنی به همراه برداشتند و عملیات را در ساعت 2,30 با نام حضرت اباعبدالله الحسین (ع ) شروع نمودند . نیروها را با تاکتیک اتخاذی خویش سازمان دهی کرده , عملیات را شروع نمودیم . محور اصلی عملیات جاده شهید صفوی و رسیدن به پل شهید بابایی بود و نیر محاصره دشمن , که هیچگاه با وجود کانال وامکانات نظامی زیاد نتوانستیم آنها را محاصره نمائیم اما تجهیزات زیادی از آنان به غنیمت گرفتیم , تعداد زیادی از نیروهای دشمن را به اسارت خویش درآورده و بچه های خویش را از محاصره خارج نمودیم , چون دشمن نقطه محاصره نیروهای ما را رها کرده بود و به جاده ارتباطی آنها توجه خاصی داشت .
نیروهای ایرانی که در محاصره بودند چاره ای جز تسلیم و یا درگیری تا حد شهادت نداشتند. در چنین وضعیتی ما سعی نمودیم که بر دشمن فشار آوریم و آنها را تا حد امکان به عقب برانیم که توانستیم دشمن را به یک بهداری نزدیک ریل راه آهن جاده شهید صفوی , که توپخانه 55 ارتش آنجا مستقر بوده و منهدم شده بود , رسیده بود , از پیشروی باز داریم .
ولی دشمن اصرار داشت که ادامه دهد و ارتباط ارتش را قطع کند. نیروهای ایرانی بعد از دریافت پیام امام خمینی (ره ) دارای حال و هوای خاصی بودند و نیز متوجه محاصره نیروهای ایرانی توسط دشمن شده بودند و با چشمان اشکبار فریاد می زدند : یا باید دشمن را مجبور به عقب نشینی نمائیم و یا به شهادت برسیم و تا شاید حضرت امام (ره ) از ما راضی شوند.
در حالیکه دشمن به ما نزدیک شده بود , عملیات را آغاز کردیم و به شدت با آنها درگیر شدیم و آنها را مجبور نمودیم کمی عقب نشینی کنند. دشمن از تجهیزات نظامی پیشرفته بهره می برد ولی نیروهای ایرانی با پای پیاده و امکانات جزئی انفرادی با آنها درگیر شدند. در ابتدای عملیات توپخانه نمی توانست ما را حمایت کند اما بعد از مدت کمی نمایش قابل قبولی از خودشان اجرا نمودند.
بعد از یک ساعت و نیم درگیری 2 دستگاه تانک را غنیمت گرفتیم که بچه های زرهی خیلی سریع وارد صحنه شدند و آنها را بکار انداختند. آن زمان آقای غزافی فرمانده نیروهای زرهی بودند. نیروهای زرهی با تانک , آرپی جی و 106 وارد صحنه شدند , که به کمک آنها توانستیم دشمن را مجبور به عقب نشینی نمائیم بعد از این موفقیت روحیه بچه ها مضاعف شد که در این شرایط با آقای نانوا کناری تماس گرفتم و وضعیت خودم را اعلام نمودم که ایشان به من گفتند این مطلب را برای شادی و دل خوشی ما می گوئید , زیرا فاصله آنها با ما حدود 5 کیلومتر بود . آقای نانوا کناری با نیروهای خودش به گونه ای شوخی می نمود که انگار غزل خداحافظی را هم خوانده اند.
بعداز چند ساعت درگیری از نقطه آغازین عملیات تا چهار راه شهید صفوی , انبوهی از تانکهای دشمن را دیدیم لذا از عقبه خواستیم آن نقطه که به گمان ما نقطه هدایت دشمن بود را زیر آتش توپخانه بگیرد , آنها نیز چنین نمودند ولی گردان زرهی دشمن فعالیت محسوسی از خود نشان نداد و ما در حین جنگ و گریز به سمت جلو پیشروی می کردیم تا گردان را به سمت راست جاده هدایت کنیم و گردان دیگری را نیز در سمت چپ و گردان سوم را به عنوان نیروهای حامی در پشت سر خویش سازمان دهی نمودیم که اگر گردان عامل به مشکل خاصی برخورد نمودند , گردان حامی وارد عمل شود و نیر در سمت چپ گردان سوم را به عنوان نیروی حامی در پشت سر خویش سازمان دهی نمودیم که اگر دو گردان عامل به مشکل برخورد نمودند گردان حامی وارد عمل شود و نیز تعدادی از نیروهای ادوات که شامل 106 زنها و بی ام پی زنها بودند وارد صحنه شدند که 106 زنها تقریبا خوب کار کردند و سبب شدند تعدادی از تانکهای دشمن را به غنیمت بگیریم که در سرعت عمل ما بسیار موثر بود.
ساعت 4,25 بعد از ظهر به چهار راه رسیدیم , که یک سمت آن چهار راه شهید صفوی بود که به قرارگاه تاکتیکی ما در عمق منطقه منتهی می شد و بچه های لشکر 18 الغدیر در کنار پل شهید بابایی در سمت راست ما قرار داشتند.
در آنجا بود که با یک صحنه بسیار دلخراش و غم انگیر مواجه شدیم که هیچ گاه از ذهن خارج نمی شود. همانگونه که قبلا عرض کردم تعدادی از تانکها به سوی ما شلیک نمی کردند که ما فکر می کردیم نیروهای عراقی آنها را رها کرده اند . نیروهای ما قصد داشتند توسط آرپی جی و 106 آنها را مورد هدف قرار دهند که من گفتم دست نگهدارید , شاید این تانکها را رها کرده باشند و ما بتوانیم آنها را به غنیمت بگیریم , پس با احتیاط به طرف تانکها پیشروی نمودیم , البته ناگفته نماند که تعداد تانکها در سمت راست جاده کوهدشت بیشتر از تعداد آنها در سمت چپ بود. آقای نانوا کناری و نیروهایشان پشت سر تانکها بودند که بین آنها یک خاکریز عمودی وجود داشت که مانع از پیشروی تانکها به سوی آنها می شد.
تانکهای دشمن استراتژی دشت بانی را پیاده کرده بودند , گروهان سمت چپ ما درگیری سختی را با آنان آغاز نمود. در میان نیروهای ما برادر دانشجوی بسیجی , بنام سیداحمد هاشمی حضور داشت که از خود رشادتهای بی نظیر نشان داد , او توانست حدود 30 تانک دشمن را منهدم نموده و در نهایت به مقام والای شهادت دست یابد.
در طول مسیر نیروهای مابرای بالارفتن سرعت عمل , کفشها و پوتین ها را از پای درمی آوردند و به نبرد می پرداختند. لازم به ذکر است در گرمای طاقت فرسای جنوب با کفش به سختی می توان راه رفت , حالا چه رسد به اینکه قصد داشته باشید با پای برهنه در کویر نبرد نمائید.
با وضعیت فوق , همچنان ادامه دادیم تا به چها راه مورد نظر برسیم . قبل از رسیدن به چهار راه تعدادی از نیروهای عراقی را سوار بر تانک دیدیم , گویا منتظر فرمان آتش بودند اما با وجود حرکتهای متعدد ما , گویا ما را ندیدند زیرا به پیشروی ما توجه نمی کردند , زمانیکه کاملا به آنها نزدیک شدیم , درگیری را آغاز نمودیم سپس آنها به سوی ما شلیک کردند و ما توانستیم تعدادی از تانکها را منهدم کنیم , تعدادی از آنها را نیز به غنیمت بگیریم و تعدادی از نیروهای عراقی را اسیر نمائیم .
زمانیکه تانکها را به غنیمت گرفتیم , بنده به داخل یکی از تانکها سرکشی کردم , هنگام گشودن دریچه تانک متوجه کولر روشن و وجود انواع جیره غذایی شدم , ناگفته نماند تانکهای آنها از مدلهای پیشرفته تی 62 و تی 72 بودند . در حالیکه ما با کمترین امکانات نظامی و پای برهنه با آنها درگیر می شدیم و جیره غذایی و نظامی از عقبه توسط وانت بار تهیه می شد.
هنگامیکه تانکها را به غنیمت گرفتیم با صحنه دلخراش و غم انگیزی مواجه شدیم عراقی ها حدود 25 تن از نیروهای ما را به صورت ستونی روی زمین دراز نموده بودند و با تانک از روی آنها عبور کردند که اجساد آنها زیر تانک کاملا خرد شده بود و جای شنی تانک روی بدن له شده آنها کاملا مشخص بود و سرها منفجر شده بود. در این صحنه متوجه دو دست شدم که با سیم تلفن بسته و از آرنج قطع شده بود که انگشتر زیبایی در یکی از انگشتان بود که با دیدن آن ذهنم بی درنگ صحنه کربلا را تجسم نمود و به یاد قطع شدن دست مبارک حضرت اباعبدالله الحسین (ع ) افتادم که انگشتر ایشان از انگشت خارج شده بود. با دیدن لباس و پیشانی بندهای آنها فهمیدم که از نیروهای ما هستند.