دکتر سیدمحمدکاظم سجادپور / Sajjadpour@sir.ac.ir
انتشار اسناد عملیات نظامی آمریکا و ناتو توسط سایت «ویکی لیکس» و روشنتر شدن ابعاد گوناگون جنگ افغانستان، مخصوصا کشته شدن غیرنظامیان، مداخلات پاکستان و اشتباهات گوناگون واشنگتن و متحدان آن، بار دیگر مسئله جنگ افغانستان را در افکار عمومی جهانیان و مردم آمریکا، به عنوان چالشی سترگ مطرح کرده و پرسشهای فراوانی در مورد ماهیت این جنگ،پیآمدها و مسیر آینده آن به وجود آمده است.
جنگ آمریکا در افغانستان هرچند بعد از تحولات حمله تروریستی 11 سپتامبر آغاز شد،اما 11 عنصر آمریکایی تحولات افغانستان به سالها قبل باز میگردد. معضل افغانستان در واقع با اشغال نظامی آن کشور در 1979 (1358شمسی) توسط شوروی در صدر چالشهای سیاست خارجی آمریکا قرار گرفت و حدود سه دهه است که عنصر آمریکایی تحولات افغانستان، برجسته و چگالی افغانی در ذهنیت امنیتی و استراتژیک نخبگان آمریکا قابل ملاحظه است. آمریکا و افغانستان را در چشم انداز مناسبات راهبردی چگونه میتوان تحلیل کرد؟ در پاسخ باید گفت که جنگ افغانستان و آمریکا دستکم سه چهره دارد؛ بینالمللی، منطقهای و داخلی.
جنگ افغانستان برای سیاست خارجی آمریکا چهرهای بینالمللی دارد. بدین معنی که میتوان جنگ افغانستان را آیینهای از نظام بینالمللی معاصر و رابطه آن با آمریکا دید. این اشتباه بزرگی از نظر تحلیلی خواهد بود که فقط جرجبوش و تحولات یازدهم سپتامبر 2001 را عامل حضور آمریکا در گرداب نظامی و سیاسی افغانستان بدانیم.
افغانستان علیرغم ضعف بنیه اقتصادی و چالشهای گسترده مربوط به نوسازی اجتماعی و فرهنگی، در سدههای معاصر، به خاطر اهمیت فوقالعاده ژئوپلتیک و ساختارهای پرلایه داخلی، عنصری تعیینکننده در سرنوشت نظام بینالمللی داشته است. در دهههای معاصر، اشغال نظامی افغانستان توسط شوروی را عدهای از کارشناسان امور بینالمللی،آغازی بر پایان ابرقدرتی مسکو میدانند. آنچه که بعد از خروج اجباری نیروهای نظامی شوروی و افغانستان تاکنون در آن کشور رخ داده، پژواکی از نیروها و کنشگران بینالمللی است.
آنچه که در افغانستان میبینیم، روشن میکند که کنشگران بومی و محلی که همانند دولتها سازمان یافته و منظم نیستند، چگونه با بهرهبرداری از قومیت و مذهب در مفهوم موسع و جامعهشناختی آن، با بزرگترین قدرتهای متشکل و منسجم نظامی دنیا یعنی ایالات متحده آمریکا و پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) در نبردی نامتقارن و سرنوشتساز درگیر شدهاند. در افغانستان است که واژگان جدید امنیت بینالمللی، یعنی دولتهای ورشکسته، تروریزم و گسترش سلاحهای کشتار جمعی،در مقایسه با واژگان امنیت بینالمللی دوران جنگ سرد،یعنی بازدارندگی هستهای،برابری استراتژیک دو ابرقدرت و حوزههای نفوذ قدرتهای بزرگ، مرتباً تکرار میشوند.
اما ورای این واژهها،کنشگران و حضور نظامی آمریکا در افغانستان،بازتاب ماهیت متحول نظام بینالمللی را میتوان دید که در آن تداوم سیاستهای هژمونیک از یک سو و چالشهای جدی مدیریت استراتژیک بینالمللی از سوی دیگر، منعکس است. اما این جنگ علاوه بر چهره بینالمللی، از نظر منطقهای نیز برای آمریکا حائز اهمیت است.
افغانستان در کانون پیوند مناطقی چون خاورمیانه، آسیای مرکزی،غرب چین و شبه قاره هند قرار دارد. آمریکا در هر کدام از این مناطق،بازیگری استراتژیک،فعال و پرمسئله است. در شطرنج استراتژیک حضور نظامی آمریکا در افغانستان، مهار چین، مهار روسیه، مهار ایران، محاسبات استراتژیک مربوط به امنیت انرژی در خلیج فارس و منطقه خزر و همچنین تغییرات مربوط به مناسبات قدرت در شبه قاره هند و رقابت متحد کهن، ولی غیرمرغوب واشنگتن،یعنی پاکستان و دوست جدید ولی محبوب آمریکا یعنی هند،همراه با پدیدههایی چون افراگرایی و رادیکالیزم طالبانی باید مدنظر قرار گیرند. اینکه واشنگتن چگونه بتواند بین تحولات نظامی افغانستان و سایر پدیدههای استراتژیک که به آنها اشاره شد، تعادل و توازن ایجاد کند، معضلی جدی و مدیریتی غرممکن به نظر می رسد.
مخصوصا اگر دو پدیده را در نظر بگیریم،اول آنکه هیچکدام از کنشگران و بازیگران منطقهای،حتی نزدیکترین آنها به واشنگتن،منافع کاملا شبیه و یکسانی ندارند و دوم آنکه بنابر آنچه منابع آمریکایی، از جمله اسناد جدید منتشر و افشا شده توسط «ویکی لیکس» روشن میکنند، پاکستان، بازی دوگانهای را در مسئله افغانستان پی گرفته است. از یک طرف با نیروهای آمریکایی و ناتو همکاری میکند و از طرف دیگر با طالبان و برخی از گروههای پشتون مراوده دارد.
همچنین باید در نظر داشت که ساختارهای داخلی در پاکستان دگرگون شده و برای دولت پاکستان نیز ایجاد توازن بین فشارهای آمریکا و فشارهای اجتماعی داخلی،ساده نیست.
جنگ افغانستان بیتردید موضوعی داخلی در سیاست آمریکا نیز هست. در این سطح، واقعیتهای متعددی وجود دارد. یک واقعیت، محبوب نبودن این جنگ در افکار عمومی و نزد مردم عادی است. پس از انتشار اسناد یاد شده، غالب تحلیلگران آمریکایی بیان کردهاند که این جنگ برای چیست؟ انتشار اسنادی که روشنکننده نبود تحلیل دقیق از شرایط افغانستان و سوء مدیریت مسائل نظامی است، در آمریکا با انتشار اسناد پنتاگون pentagon papers در دوران جنگ ویتنام مقایسه شد. آن اسناد نیز به طرح پرسش مشابهی منجر شد.
واقعیت دیگر در سیاست داخلی آمریکا در رابطه با افغانستان، منازعه درون نخبگان سیاست و امنیت خارجی است. در این منازعه،چارچوب مقاله سه نفر از کارشناسان آمریکایی به نامهای «استیفن بیدل» Stephen Biddl ، «فاتینی کریست» Fotini christa و «الکساندر تیر» Alexander Their در شماره ژوئیه و اوت 2010 (مرداد و شهریور ماه 89) مجله «امور خارجی» (Foreign Affairs) با عنوان «تعریف کردن موفقیت در افغانستان» جلب توجه میکند. آنها با ارائه شواهد تاریخی تلاش میکنند بگویند راهی که واشنگتن در راهاندازی دولتی متمرکز و دمکراتیک در افغانستان دنبال کرده،راه به جایی نمیبرد و به جای آن آمریکا باید به دولتی با ساختار غیرمتمرکز و حاکمیت مختلط در آن کشور تن دهد.
کوتاه سخن آنکه معضل افغانستان در سیاست خارجی آمریکا معمایی تو در تو و پیچیده با لایههای بینالمللی، منطقهای و داخلی است. آیا اوباما میتواند تعادلهای لازم را در این عرصهها در معضل افغانستان برقرار کند؟