تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۹:۲۷  ، 
کد خبر : ۱۶۸۰۰۰

قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی ما

دکتر محمد صنعتی مقدمه: این مطلب به صورت ناقص و ویرایش نشده هفته گذشته منتشر شد که شرق در این زمینه خود را مقصر می‌داند. با چاپ کامل مطلب ویرایش شده از دکتر محمد صنعتی و خوانندگان عذرخواهی می‌کنیم.

مساله قانون در ایران تاریخ تاسف‌آوری داشته است. فکر می‌کنم عمر قانونگذاری جمعی تقریباً نزدیک به مفهوم مدرن آن از مشروطه باشد، تازه اگر جدی گرفته می‌شد و اجرا می‌کردند. جامعه ما لااقل تا پیش از آن چندان جامعه قانونمندی نبوده است. یعنی ما همواره از آغاز تاریخ‌مان بیش از آنکه با قانون زندگی کرده باشیم، سر و کارمان با فرمان و حکم بوده است!
قانون و فرمان
اول اینکه آنچه در جامعه وجود داشته، قانون به معنای جمعی کلمه نبوده است. همان طور که گفتم، ما با امر و فرمان سر و کار داشتیم. در اینجا می‌خواهم تمییزی بدهم بین مفهوم قانون به معنای مدرن آن و آنچه ما به عنوان فرمان و امر می‌شناسیم. البته گاه این دو واژه و به خصوص در مورد فرامین الهی و قوانین مذهبی به صورت مترادف به کار رفته و در جاهایی هم این دو واژه و مفهوم همپوشانی دارند. یعنی فرامین الهی که از طرف پیامبران به مردم می‌رسیده است، مورد پذیرش مردم قرار می‌گرفته و وقتی فرامین مورد پذیرش جامعه قرار می‌گیرد، آن وقت قانون می‌شود. به این معنا که وقتی مردم این فرمان یا امر را بپذیرند، حقیقت آن را باور کنند و به آن معتقد شوند، آن را به اصطلاح درونی کرده‌اند و جزیی از وجود آنها، بخشی از وجدان‌شان و قسمتی از سیستم اخلاقی شخصی و اجتماعی‌شان می‌شود. آنگاه می‌توان گفت که به صورت قانون در جامعه اثر دارد.
ولی به جز فرامین الهی، مثلاً مانند ده فرمانی که در دین یهود مشهور است، غالباً فرمان و امر از جانب فرمانروایان به مردم که حکم رعایا را داشتند، داده می‌شد. به همین جهت هم نام‌شان فرمانروا و حاکم بود. اگر رابطه خوبی با رعایای خود داشتند، و در جوامعی که رابطه «ارباب ـ بنده» را پذیرفته بودند و به آن خو داشتند، فرمان شاه و فرمانروا مطاع بود، و می‌توانست مانند فرامین الهی به صورت قانون عمل کند. به همین جهت در شاهنامه می‌خوانیم که «چو فرمان یزدان، چو فرمان شاه»! مانند قوانین حمورابی که او نیز مدعی بود از طرف خدایان ماموریت داشت عدالت را در جامعه تحت فرمان خود برقرار کند و خودستایانه خود را «شاه عادل» بخواند. و به سبب این رسالت از سوی خدایان، فرامین او از طرف مردم پذیرفته می‌شد. اما اگر چنین اتفاقی نیفتد، جامعه‌ای استبدادپذیر نباشد، رابطه «مرید و مرادی» بین افراد یا گروهی با فردی برقرار نباشد، در آن صورت فرمان برای شخص، گروه یا جامعه بدیهی و مطاع نیست. آن فرمان یا امر را به پرسش می‌گیرند و با آن چون و چرا دارند. و در مواردی که با اقتدار به آنها فرمان داده شود، با آن به مثابه زور و تحکم و تحمیل مقابله خواهند کرد و اگر زورشان به آن نرسد، آمر و فرمانروا را ستمکار و ظالم و خود را مظلوم و قربانی تلقی خواهند کرد.
قانون و قانونگذاری در یونان
اما در یونان و نظام سیاسی آتن، خیلی زود فرمانروایی فردی برانداخته شد. می‌دانیم که در زمان سقراط و افلاطون و ارسطو، قوانین توسط مجلس یا سنا وضع و تدوین می‌شد. گرچه در آنجا نیز شاهی وجود داشت، ولی وضع قوانین به صورت جمعی بود. البته تمامی مردم ممکن بود در قانونگذاری شرکت نداشته باشند ولی قانونگذاران معمولاً از برجسته‌ترین فرهیختگان و آگاه‌ترین و فاضل‌ترین شهروندان آتن بودند، نه از عوام یا کسانی که گرچه شهروندان خوبی بودند، ولی فرهیخته و دانش‌آموخته، اهل فضیلت و با تجربه نبودند. قانونگذاران افرادی در ردیف سقراط و افلاطون بودند. از این رو سقراط در ماجرای مرگ خود به حکم همان مجلس تن داد چون خود یکی از پایه‌گذاران آن بود، و برای قانون ارزش و احترام و اعتبار قائل بود، هر چند قانون بر شوکران خوردن او حکم داده باشد. چنین جامعه‌ای را جامعه قانونمدار و قانونمند می‌دانیم هر چند با محتوای قوانینش موافق نباشیم. نخستین برخورد من با جامعه قانونمدار چند سالی پیش از انقلاب بود که به اروپا رفتم و در آنجا مردمی را می‌دیدم که قانون جزیی از هویت‌شان بود؛ جزیی از گوشت و رگ و پی‌شان. مهم نبود که کسی مراقب آنها باشد یا نباشد. انگار وجدان‌شان همیشه ناظر بود. نه از ترس مجازات حفظ قانون مانند حفظ جان‌شان بود. البته همه آنها را نمی‌گویم. دزد و کلاهبردار و جانی و قانون‌ستیز هم داشتند. برای آنها زندان هم داشتند. کلانتری و دادگستری هم داشتند. ولی قانون‌ستیزی وجه غالب آن جامعه نبود. وجه غالب و قاعده بارز، قانون‌پذیری، قانون دوستی و قانونمداری بود. برخلاف جامعه‌ای که من در آن پرورش یافته بودم که در آن قضیه برعکس بود. آنها به قانون‌ستیزها و خلافکاران بالفطره، «پسیکوپات» یا به اصطلاح امروزه «جامعه‌ستیز» می‌گفتند و آنها را بسیار خطرناک می‌شناختند. یعنی کسانی را که خلاف می‌کردند و احساس گناه و پشیمانی واقعی نداشتند؛ کسانی که به گردنکشی و قانون شکنی خود افتخار کنند و آن را حق خود بدانند. نه اینکه لزوماً مانند خفاش شب یا بیجه قتل‌های متعدد مرتکب شده باشند. نه از همین قلدری‌ها و دزدی‌ها و رشوه‌‌خواری و چاقوکشی و قاچاق با خلاف‌های متعدد و درگیری با پلیس و قانون.
ضرورت قانون و آغاز قانونگذاری
تا چند دهه قبل از قانون حمورابی و استوانه کوروش و قوانین سنگ‌نبشته دیگر خبری نداشتیم و قانونگذاری را بسیاری به گونه‌ای دیگر می‌شناختند.
فروید و بسیاری از انسان‌شناسان، آغاز تمدن مبتنی بر قانون را، قانون «ممنوعیت محرم‌آمیزی» می‌دانند که همراه با «ممنوعیت قتل نفس» در مجموعه ده فرمان، توسط موسی، از طرف یهوه برای امت یهود آورده شد. به درستی و نادرستی این ادعا کاری نداریم، ولی می‌دانیم در زمان غیبت موسی که برای گفت‌وگو با یهوه به کوه طور رفته بود، امتش به ستایش گوساله سامری پرداخته بودند. برای این مردم گویی هنوز فرمان خدا به مثابه قانون درونی‌سازی نشده بود. اما ما در قرون اخیر قانون را چگونه می‌فهمیم؟ فروید در نامه‌ای به اینشتین با عنوان «چرا جنگ» مفهوم قانون را بیان می‌کند. قبل از آن هم در کتاب «لویاتان» هابس به این مفهوم اشاره شده و در بسیاری کتاب‌های دیگر از منتسکیو و روسو گرفته تا متاخرین. اما به نوشته فروید و هابس اشاره کردم تا رابطه قانون را با خشونت و تجاوز به حقوق دیگران و احساس ناامنی یادآوری کنم. هر دو این منابع به خشونت، پرخاشگری، تهاجم و تجاوز به حقوق یا مرزهای دیگری اشاره کرده و گفته‌اند در چنین وضعی که یک نفر یا گروهی وارد جنگ با دیگری یا گروهی می‌شوند این وضعیت ممکن است تا جایی ادامه پیدا کند که «جنگ همه علیه همه» پیش آید. یا در محدودیتش به جان و مال کسی آسیب وارد شود و جامعه بسیار ناامن شود و دیگر کسی نتواند به امنیت جان و مال و ناموسش اطمینان داشته باشد. در چنین حالتی انسان دچار اضطراب و هراس می‌شود و مجبور است حداقل برای حفظ جان خود با خشونت بیشتری عمل کند که نتیجه این هم ویرانی و تخریب بیشتر است و ممکن است امنیت او و کسانش بیشتر در مخاطره افتد. بنابراین فروید می‌گوید در چنین حالتی است که مردم جمع می‌شوند و برای پیشگیری از خشونت و تجاوز به حقوق دیگران قانون وضع می‌کنند تا جلوی جنگ و ستیز و تجاوز به مال و ناموس و جان مردم جامعه گرفته شود. قانون برای حفظ حقوق فردی و اجتماعی و تعیین مرزها و حدود آزادی و تضمین امنیت جامعه است. بنابراین قوانین مدنی با این شکل به وجود آمد. هابس می‌گوید در حالت جنگ و در حالتی که قانونی نافذ نیست و مرزها مخدوش است جنگ همه بر ضد همه به وجود می‌آید و جان و مال و ناموس افراد مورد تهدید قرار می‌گیرد و فرد ناگزیر به سردار با قدرت برای حفظ امنیت خود پناه می‌برد. البته منظور او از این سردار بزرگ و لویاتان، دولت و نظام قانون است که قانونگذار و مجری قانون باشد تا آزادی و امنیت جانی و مالی و شغلی و مدنی افراد جامعه حفظ شود.
قانونگذاری و فرمانفرمایی در ایران
آنچه در ایران قاعده بوده این بوده که فرمانروایان فرمان بدهند. هم در تاریخ هرودوت و هم در کتاب سیاست ارسطو، آنچه جلب نظر می‌کند این است که ایرانیان با خودکامگی جامعه خود را اداره می‌کرده‌اند. خیلی واضح و روشن نوشته‌اند که جوامع دیگری هم که براساس خودکامگی جامعه‌شان را اداره می‌کنند از ایرانی‌ها الگوبرداری کرده‌اند. طبعاً این نگاه بیگانگان به ما، نگاه افتخارآمیزی نبوده است. حالا ممکن است مثل همیشه، با عدم تحمل انتقاد، خود را تبرئه کنیم که بیگانگان با غرض‌ورزی تاریخ را به نفع خودشان نوشته‌اند. ولی بالاخره باید یک روز کلاه‌مان را قاضی کنیم و واقعیت را لااقل درباره گذشته خودمان ببینیم.
هرودوت می‌نویسد که با کشته شدن بردیای دروغین به دست هفت نجیب‌زاده یا سردار بزرگ ایرانی برای تصمیم در مورد چگونگی سیستم سیاسی ایران یکی از این سرداران به نام «هوتنه پارسی»، به روایتی برای نخستین بار در تاریخ بر لزوم دموکراسی یا مردمسالاری تاکید می‌کند و با اینکه خود یکی از بزرگان خاندان هخامنشی است با حکومت فردی و خودکامگی جاری سخت مخالفت می‌کند. سردار دیگر حکومت الیگارشی را پیشنهاد می‌کند. ولی داریوش در مقابل آنها از حکومت فردی دفاع می‌کند. به این دلیل که سنت فرمانروایی در ایران فردی بوده و مردم با چنین سیستمی بهتر کنار می‌آیند، در واقع عقیده خود را که مردم ایران خودکامگی را تایید می‌کنند به چهار سردار دیگر می‌قبولاند و خود به پادشاهی می‌رسد و همان شیوه را ادامه می‌دهد. پس در ایران معمول این بود که یک فرد تصمیم می‌گرفت و هر چه می‌خواست به مردم حکم می‌کرد. و برای فرمانروایی ناگزیر بر ارتش بیش از هر چیز دیگر تاکید داشتند و سازمان‌های مذهبی، تا بر رابطه شاه با خدا صحه بگذارند. شعار «خدا، شاه، میهن» به این ساختارها اشاره دارد؛ شعاری که تا زمان محمدرضا پهلوی همچنان رواج داشت.
این شکل از فرمانروایی همان بود که به عنوان خودکامگی شناخته می‌شد. فرمانروایان چه نام‌شان شاه بود، چه سلطان و چه مثلاً وکیل‌الرعایا فرقی نمی‌کرد، برای آنکه فرمان‌هایشان مطاع شود، یا فره ایزدی داشتند، یا همه خود را به گونه‌ای ظل‌الله و نماینده خدا می‌دانستند. و مانند جمشید جم انگار در رابطه با خداوند و به خواست او به اداره جهان زمینی او گمارده شده بودند. و فرمان‌های آنها عین اراده خداوند بود. در اسطوره جمشید می‌خوانیم چون با اهورا مزدا ستیزه کرد و مانند فرعون خود را خدا پنداشت، فره ایزدی از او گرفته شد، از پادشاهی ساقط شد و ضحاک او را به دو نیم کرد. خود این اسطوره برای مردمان ایران زمین می‌توانست به این معنی باشد که تا زمانی که شاهی بر تخت نشسته و اقتدار دارد، یعنی که مورد تایید و هنوز نماینده خدا در زمین است، بنابراین فرمانش همچون فرمان خداست.
در این باره مثلاً در تاریخ گزنفون می‌خوانیم یکی از پادشاهان هخامنشی که می‌خواهد با خواهر خود ازدواج کند، موبدان و متولیان دینی را دعوت می‌کند که ببینند در کتاب دین و قوانین مذهبی قانونی هست که اجازه دهد فردی با خواهر خودش ازدواج کند؟ آنها یک هفته شور می‌کنند و می‌گویند قانونی بر له یا علیه این قضیه وجود ندارد، اما این قانون هست که در جایی که شاه یا فرمانروا فرمانی می‌دهد، در آن زمان فرمان شاه نافذ خواهد بود، نه ظاهراً فرمان خداوند. «چو فرمان یزدان چو فرمان شاه» فردوسی شاید تعدیل شده همین قضیه باشد.
به این ترتیب می‌بینیم در جامعه ایران علاوه بر فرامین این شاهان البته قوانین مذهبی هم وجود داشته، ظاهراً با همان نسبتی با فرامین شاهانی که اشاره شد. آداب و رسوم و عرف هم بوده است. ولی مثل اینکه قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی هم یکی از این عادات و قوانین نانوشته ولی جذاب برای مردم بوده و شاید ناشی از برتری زندگی غریزی و اهمیت و ارزشی بوده که برای احساس و دل داشتیم و میل چندانی به خردورزی و خردپذیری و اندیشیدن و واقع‌بینی و منطق نداشتیم. بیشتر معتقد بودیم «پای استدلالیون چوبین بود» و جهان زمینی را فانوس خیال می‌پنداشتیم. بنابراین با هر چه مانند قانون و مرز و واقعیت برای ما محدودیت ایجاد می‌کرد سر سازگاری نداشتیم و با خیالپردازی و رویا زندگی می‌کردیم. این با خودکامگی و خودکامه‌پروری تناقض ندارد، بلکه خود پرورش‌دهنده خودشیفتگی و خودکامگی است. خودمان را بسیار باور داشتیم. اعتماد به نفس کاذبی که ما را تا خدا می‌برد و بعید هم نبود که نعوذبالله خود را مانند جمشید خدا بپنداریم. اصولاً اسطوره «خدا شدن انسان» یا ـ deifiction of the Man بر الگوی جمشید و میترا و کاووس و... یا حتی بالاتر از خدا برای فرهنگ ما مصیبت‌آور بوده است. به این خصوصیات خودشیفتگی و خودمحوری که چند سالی قبل درباره آن مختصری نوشتم، باید توجه داشت. این خود منشاء خودباوری مطلق، عدم تحمل تفاوت‌های دیگران، انتقادناپذیری، حق مطلق برای خود و امیال و اعتقادات خود قائل بودن و باور به «همه‌چیزدانی» و همه‌توانی است درست مانند خداوند که دانا و توانا به همه چیز است. اصلاً معلوم نیست به چه دلیل ما تک تک و جمعی این همه حق برای خود قائلیم و به گونه‌ای خود را عین «حق» می‌پنداریم. و باز هم می‌پنداریم خیلی خاکساریم و فروتن! ولی از اینکه دیگران ادعاهای بی‌پایه ما را در مورد خودمان نمی‌پذیرند انگار به ما ظلم و اجحاف هم شده است. این بی‌شباهت به خاکساری و تواضع داش‌ها و کلاه مخملی‌ها و عیاران گذشته نیست؟ نوعی «خودشیفتگی فروتنانه»؟ که از سر گذر که رد می‌شویم، با گردن خمیده و دست روی سینه و نگاه به زمین بگوییم «کوچک شماییم، خاک پاییم» و دیگران پاسخ دهند «تاج سر مایید» و با این تعارف ساده دو جمله‌ای «تاج سر بودن ما» بارها در روز اثبات شود و آن وقت داش‌ها و عیاران و...، افتخار و نشان قهرمانی‌شان گردنکشی و نه گفتن به هر کسی بود که در برابرشان قرار می‌گرفت. اغلب سرسپرده قلدر و فرمانروا و قدرتمندی بودند تا از رقیب یا قلدر دیگری انتقام بگیرند.
خودکامگی و استبداد
البته در اینجا باید بین خودکامگی و استبداد هم تفاوت قائل بود. استبداد در غرب به این معنا بود که مثلاً سنا تصمیم می‌گرفت یک فرمانده یا سپهسالاری که در بیرون شهر آتن در حال جنگ بود، بتواند تا زمان بازگشت بدون مشورت با سنا و قانونگذاران خود راساً تصمیم‌گیری کند. این استبدادی بود که در چارچوب قانون شکل می‌گرفت. اما خودکامگی و ظلم در چارچوب قانون نیست. خودکامه هر کاری را که اراده کند و درست بداند، انجام می‌دهد. گرچه ممکن است مشورت هم بکند ولی در نهایت کسی جز خود او رای نخواهد داشت. خواست و فرمان و اراده اوست که در نهایت نافذ است. بنابراین اقتدار دارد و سرآمد همگان است. از این رو افراد جامعه هم ممکن است از آن الگوبرداری و همین کار را بکنند و گویی کسی راه دیگری برای روابط بین فردی و اجتماعی، جز زور و خودکامگی نمی‌پذیرد. در چند دهه گذشته تحلیل کلیشه‌ای تحلیلگران سیاسی و اجتماعی و روشنفکران ما این بود که چون قانون‌ها ظالمانه بود و از طرف شاهان وضع می‌شد مردم با آن مخالفت می‌کردند. تحلیل ساده‌انگارانه‌ای است. این کاش مردم با قوانین ظالمانه ستیز می‌کردند. قوانین راهنمایی و رانندگی و احکام معامله و خرید و فروش و ممنوعیت دروغ و جعل و رشوه و کلاهبرداری و خیانت و جنایت، همه ظالمانه بوده؟! ما بارها در زندگی روزمره خودمان می‌بینیم مردم حتی قوانین راهنمایی و رانندگی را هم رعایت نمی‌کنند. چون قانون راهنمایی و رانندگی را طاغوت‌ها وضع می‌کرده‌اند و چون ظالمانه بوده، رعایت نمی‌کنند. آنچنان در خیابان یکطرفه خلاف می‌روند و چراغ قرمز را رد می‌کنند که انگار مهم‌ترین قهرمان شجاعت و شهامت جهانند. تحلیلگران گذشته باید می‌توانستند گفتمان انتقادی خود را به خود جامعه هم بسط دهند.
می‌توان مساله را بالعکس هم تحلیل کرد. چون افراد جامعه به صورت غالب، خودرای و به عللی قانون‌گریز هستند و با قانون سر ستیز دارند، ممکن است تنها افراد خودکامه را جلوه و تبلور خود بشناسد، در این صورت با یک تیر دو نشان می‌زنند. احساس دوگانه‌ای که در رابطه با والدینی سختگیر و کنترل‌کننده در آنها پیدا شده است، احساس دوسویه‌ای که شامل عشق و نفرت توام است. مانند پدر را که دوست دارد و به او وابسته است و در عین حال می‌خواهد سر به تنش نباشد. به او وابسته است چون تکیه‌گاه و منبع نیازمندی‌های اوست و او را دشمن می‌دارد زیرا احساس می‌کند خواسته‌هایش را به او تحمیل می‌کند، به او زور می‌گوید و ستمگر و ظالم است، و او ستمدیده و مظلوم و قربانی. و با احساس مظلومیت و قربانی بودن همواره به خود حق می‌دهد و از همه به خصوص از کسی که ستمکارش می‌داند طلبکار دائمی است. این احساسی است که در جامعه ایران همواره بین مردم و شاهان غالباً به وجود آمده است. از رئیس خانواده گرفته تا فرمانروایان جامعه. و بعد الگوی ارزشمندی برای غالب مردمان شدن. این خود می‌تواند رفتار تملق‌جویانه و تعارف اغراق‌آمیز و تعظیم و تکریم مردم را در برابر اهل قدرت و مکنت و مقام از یک سو و فحش و ناسزا در پشت سر و خنجر از پشت زدن به آنها را از سوی دیگر قابل درک کند. شاید با همین تحلیل بتوان فهمید که چرا مردم ما جلوی مامور انتظامی قانون را رعایت می‌کنند و در غیبت او قانون‌شکنی قاعده است. (البته این روزها به نظر می‌رسد دیگر جلوی مامور هم ضرورتی به رعایت قانون نمی‌بینند.) زبان ما پر از نشانه‌های جامعه‌ای خودکامه است؛ دروغ و ریا و اغراق در هر زمینه‌ای.
خشونت، جنگ و ضرورت قانون
نسبت خشونت و زورگویی با قانون در جامعه ایران چگونه بوده است؟ وقتی به جامعه ما و این تاریخ 2500 ساله نگاه کنید، می‌بینید که تا پیش از اسلام شاهان هخامنشی و ساسانی اغلب از ابتدا تا انتهای سلطنت‌شان در حال جنگ بودند. بسیاری از آنها مثل کوروش، کمبوجیه، خشایارشا و... در همان جنگ‌ها کشته شدند و اصلاً به همان نقطه اول هم بازنمی‌گشتند. فقط سرزمین فتح می‌کردند. بیشتر که دقت کنیم، در نیمی از تاریخ‌مان ما ارباب بودیم و در حال کشورگشایی جغرافیایی و نیم دیگر را در حال جنگ و مغلوب و مستعمره.
در حالت جنگ و خشونت هم می‌دانیم که چقدر ناامنی و تخریب به وجود می‌آید و اساساً کسی فرصت سازندگی و اندیشیدن و قانونگذاری ندارد. قانون بیشتر در زمان صلح اثر دارد. خب وقتی نیمی از این دوره را در حال جهانگیری و جنگ و با خشونت زندگی می‌کردیم و نیم دیگر را شکست می‌خوردیم و تحت سلطه اسکندر و اعراب و مغولان و تیموریان و افاغنه بودیم و در دوران جدید هم که تحت نفوذ غیررسمی و وابسته به قدرت‌های جهان و بنابراین باید مطیع فرمان اربابان و استعمارگران می‌بودیم، دیگر زمانی برای استقلال توام با صلح و آرامشی وجود نداشت که بتوان اندیشید و قانون وضع کرد، تولید و سازندگی داشت و فرهنگ‌آفرینی کرد! آنچه هم انجام شده خودانگیخته بوده و تک و توک کاری شده است.
وقتی خشونت و قانون‌ستیزی می‌شود اصل، ناگزیر آنچه خواهیم داشت، احساس ناامنی و تخریب است. بنابراین جامعه با این تصور زندگی می‌کند که اولین گزینه برای حل مشکلاتش را خشونت، گردن کلفتی و قدر قدرت بودن بداند. مردم ما غالبا معتقد بودند تا چند سال پیش تا داد نزنند و پرخاش نکنند مساله‌شان حل نمی‌شود. اینها مشخصات آدم‌های خودمحور و خودشیفته است و در عین حال وابسته و پرتوقع و بزن‌بهادر.
ظاهراً در چند سال اخیر کم کم داریم سر عقل می‌آییم که بفهمیم تمدن در میدان جنگ و با قلدری و گردن کلفتی و خشونت به وجود نمی‌آید. درست است که جنگ‌ها باعث برخورد تمدن‌ها می‌شوند و این برخورد تمدن‌ها می‌تواند گاهی خلاق شود، اما این در صورتی است که یک دوران صلح و آشتی و آرامش هم وجود داشته باشد که بتوانیم از این آرا و عقاید متفاوت برای اندیشه‌ها و تمدن نو استفاده کنیم. تازه برخورد تمدن‌ها با خشونت و قلدری در یک جامعه فرق دارد.
گروه‌های قانون‌ستیز جامعه
علاوه بر فرمانروایان خودکامه، ساختارهای ایلی و کوچندگان از یک سو و ساختار ملوک‌الطوایفی و مراکز متعدد فرمانروایی و حضور اقوام مختلف با آداب و رسوم گوناگون، فرقه‌های متفاوت، می‌توانست جامعه ما را به سوی قانون‌گریزی سوق دهد.
شاید از همه مهم‌تر حضور گروه‌هایی که هم از طرف حکومت‌ها برای ایجاد رعب و وحشت و سرکوب مردم از آنها استفاده می‌شد و هم از طرف رقبای آنها و به ویژه به عنوان بازوی نظامی برخی فرقه‌ها عمل می‌کردند و گاهی هم با عناوینی مانند اهل فتوت و جوانمردی و عیاران به گردنکشی و راهزنی می‌پرداختند. گرچه ممکن بود به فقرا هم کمک کنند. ولی بالاخره اگر نیمه قانونی، عرفی یا وظیفه شرعی و اخلاقی هم وجود داشت، قرار نبود هر کسی قانون را به دست خود گیرد و خود را متولی اجرای عدالت در جامعه بشناسد! اگر هم گروه‌های کوچکی از آنها خود را به خانقاه‌ها و مراکز قدرت فرقه‌ای می‌پیوستند و با شعار عرفان خشونت می‌کردند! که خود این رفتارها جای سخن و پرسش بسیار دارد. تازه اگر با اما و اگرهای بسیار کسی به دفاع از آنها برآید، چه پاسخی دارد برای پوششی که این دار و دسته‌ها به گروهای لات و قمه‌کش و قلدر می‌دادند و روحیه گردنکشی و هرج و مرج‌طلبی؟ اغلب هم‌محله بودند و همه اهل زورخانه‌ها و قهوه‌خانه‌ها و رمز و راز و پنهانکاری و گاه مشاغل خدماتی و غیر تولیدی، البته اگر شغلی داشتند. و بین داش و لات و لوطی و جوانمرد و عیار و اهل فتوت یا کلاه مخملی مرز قابل رویتی وجود نداشت! وقتی قانون‌شکنی کنی چه علامه باشی، چه جاهل بیعار و بیکاره! خودشیفته‌ای حتی اگر فروتنی کنی.
به هر حال به نظر می‌رسد علاوه بر دیگر عواملی که به آنها اشاره شد، در این میل به بی‌قانونی جامعه، فرهنگ لات‌منشی تاثیر قابل توجهی داشته. به ویژه که برچسب پهلوانی و عیاری و جوانمردی و لوطی‌صفتی و درویشی را با خود یدک می‌کشیدند. ولی برخلاف عرفا اهل دعوا و قمه‌کشی و گردن کلفتی بودند و یک بار هم به سلطنت رسیدند. مانند خوانین ایلات و قبایل. این گروه‌ها پیش از اسلام هم در ایران وجود داشته‌اند؛ گروه‌های لات و لوتی که خودشان به قانون تجاوز می‌کردند. تعجب اینجاست که گفته می‌شود بسیاری اوقات هم در گذشته مسئول انتظامات شهرها بودند! شریک دزد و رفیق قافله شاید از همین جا آمده است. تصورش را بکنید. استفاده از این لات‌ها در دوران قاجارها فراوان بود. به همین جهت هم ناامنی در شهرها و جاده‌های بین‌شهری فراوان بود. هیچ‌کس جرات نداشت بعد از غروب آفتاب از خانه‌اش بیرون آید. در فیلم طهران ـ تهران شنیدم که می‌گفت انتظامات این شهر روزی به دست پهلوانان و عیاران بود و گوینده ستایشگرانه توضیح می‌داد که «در آن زمان زندگی می‌کردیم»! کاش به طنز گفته باشد و نه آن‌گونه که در زمان طاغوت هم بخشی از نظام و هم جماعت اهل هنر به ستایش این گروه‌ها دست زدند بر الگوی سامورایی‌ها و با داش‌آکل و قیصر و طوقی و فردین و ملک‌مطیعی در نقش‌های جاهلی و کلاه مخملی تقدس یافته! همه پوریای ولی شدند! و قابل درک است که چرا جاهلی و لاتی حرف زدن بین جوانان و هنرپیشگان این همه طرفدار پیدا کرده است.
تجدید حیات ورود جدی جاهل‌های مشهور به سیاست از زمان محمدعلی شاه و حمله‌اش به مجلس باب شد که همان زمان از لات‌های تهران استفاده کرد. بعد از آن در دوره‌ای دیگر هم سیدضیا و هم رضاشاه هر دو لات‌ها را در مجموعه‌شان آوردند. مشهورترین آن هم که کودتای 28 مرداد و حضور شعبان بی‌مخ و طیب بود. این افراد خود را تاجبخش می‌دانستند و روحیه قانون‌ستیزی و گردن کلفتی را اشاعه می‌دادند.
پس یکی دیگر از عوامل قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی موقعیت و شرایطی است که سبب ارزش شدن این شیوه‌های لات‌منشانه است و برای توده‌های مردم به صورت الگو درآمدن. زبان روزمره مردم از حالت محاوره‌ای و عامیانه به لهجه‌های لاتی تغییر شکل داده است. وقتی از قانون و عدم خشونت حرف می‌زنیم، یعنی رابطه من و دیگری در چارچوب قانونی و اخلاقی قرار گیرد که نه به حق من تجاوز شود نه دیگری. قانون برای امنیت جامعه است. در کشورهای متمدن قانون مانند غذاست؛ چیزی که مردم با آن زندگی و احساس امنیت می‌کنند. اما اینجا قانون همیشه به صورت یک تحمیل و به مثابه زور و محدودیت تلقی شده است.
این «من دلم می‌خواهد این کار را بکنم»، «من دنبال حسم می‌روم» و... این روزها انگار یعنی اینکه من مسئولیت اجتماعی نمی‌پذیرم و علایق اجتماعی ندارم. دلم می‌خواهد به دنبال غرایزم بروم. این آزادی نیست. آزادی فقط در چارچوب قانون معنا پیدا می‌کند و زمانی که افراد بتوانند بر غرایزشان مسلط شوند و نه غریزه به من آنها. هر وقت بزرگ و کوچک، از قانونگذار گرفته تا شهروند معمولی برای قانون احترام قائل شدند و برایشان درونی شد و جزیی از وجدان‌شان شد، آن وقت است که با یک جامعه متمدن، قانونمند و ایمن طرف هستیم. اما زمانی که چنین باوری وجود ندارد ناگزیر قانون‌گریزی گزینه مطلوب خواهد بود. هر کس به خودش حق می‌دهد به حقوق دیگری تجاوز کند. دیگر نه امر خصوصی ایمن است و نه امر عمومی. و اگر متولیان حفاظت از قانون نتوانند به درستی از قانون حمایت کنند ارزش‌های اخلاقی هم به سوی انحطاط خواهد رفت. ما باید یک بار دیگر تاریخ‌مان را ورق بزنیم و ببینیم این خشونت‌طلبی و قانون‌ستیزی چرا در جامعه ما اینقدر بقا و دوام یافته است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات