تاریخچه نظامیگری در سیاست خارجی آمریکا
تفکر نظامیگری در عرصه خارجی آمریکا دارای سابقه طولانی است و حداقل میتوان ریشه آن را در یک قرن قبل یافت.
«آلفرد ماهان» دریادار آمریکایی از جمله استراتژیستهای بود که با طرح استراتژی قدرت دریایی یک راهبرد کلان برای سیاست خارجی آمریکا پیشنهاد داد.
استراتژی ماهان زمانی مطرح شد که انزواطلبان، سیاست خارجی آمریکا را براساس دکترین مونروثه اجرا میکردند به نظر ماهان، قدرت دریایی مهمترین مولفه قدرت نظامی بود. زیرا دریا مسیر عمده تجارت است مردم در دورهای که ماهان این استراتژی را مطرح کرد، ترجیح میدادند تجارت خود را از طریق دریا انجام دهند زیرا هم تعرفه و هم هزینه آن کمتر بود. این دریادار آمریکایی برای توجیه اهمیت قدرت دریایی و ارتباط آن با تجارت به امپراتوری بریتانیا و قدرت دریایی آن اشاره میکند.
وی به آمریکاییها توصیه کرد که قدرت دریایی خود را توسعه دهند تا بر آبراههای بینالمللی کنترل داشتهباشند. آمریکا تنها کشوری است که علاوه بر نیروهای سهگانه (هوایی، زمینی و دریایی) تفنگداران دریایی یکی از پایههای قدرت نظامی آن را تشکیل میدهد. سالها سیاست خارجی آمریکا براساس آموزه ماهان بر قدرت دریایی تکیه داشت.
دسترسی آمریکا به تکنولوژی هستهای و آزمایش نخستین بمبها در هیروشیما و ناکازاکی موجب شده برای چندین دهه، سیاست خارجی آمریکا به موضوع قدرت هستهای متمرکز شود. در ابتدا سیاستگذاران سیاست خارجی آمریکا به دنبال آن بودند تا از دسترسی سایر کشورها به سلاح هستهای ممانعت به عمل آورند اما سرانجام شوروی این انحصار را در سال 1955 از دست آمریکا خارج کرد. از پایان جنگ جهانی دوم تا فروپاشی نظام دوقطبی و به تعبیری تا امروز، سیاست خارجی آمریکا پیرامون سلاحهای هستهای متمرکز بودهاست از دهه 1950 به بعد استراتژیستهای نظامی حرف نخست را در سیاست خارجی آمریکا میزدند. استراتژی انتقام گسترده و پاسخ انعطافپذیر چندین سال مهمترین موضوع سیاست خارجی آمریکا بود. استراتژیستهای نظامی در آن مقطع نه تنها در عرصه عمل سیاست خارجی بلکه در زمینه تئوریک نیز بر دانشکده روابط بینالملل سلطه یافتند. در آن مقطع تئوریهایی نظیر بازدارندگی، بازیها و... پارادایم حاکم بر ادبیات روابط بینالملل بود که از سوی اندیشمندان آمریکایی تغذیه میشد این استراتژیها موجب موازنه ترس شدند و سرانجام سلاحهای هستهای صرفا برای «استفاده نکردن» در زرادخانههای هستهای انباشته شدند.
در دوره رونالد ریگان سیاست خارجی آمریکا به موضوع جنگ ستارگان متمرکز شد. این موضوع به حدی بر روابط دو ابرقدرت تاثیر گذاشت که سرانجام موجب تسلیم امپراتوری شوروی شد. اکنون نیز سپر دفاع موشکی به عنوان جنگ ستارگان دوم یاد میشود که برای مدتی بر سیاست خارجی آمریکا تسلط یافت.
نومحافظهکاران و قدرت نظامی
نظامی شدن سیاست خارجی دولت جرج بوش را نمیتوان بدون شناخت نومحافظهکاران درک کرد. این گروه دارای تفکراتی است که در عرصه نظامی پیامدهای متعددی در سیاست خارجی آمریکا دارد. «لئواشتراوس» فیلسوف سیاسی یهودی، بنیانگذار فکری نومحافظهکاران محسوب میشود.
اشتراوس معتقد بود که اگر دموکراسی ضعیف باقی بماند و علیه استبداد که همواره توسعهطلب است، قدعلم نکند، هیچگاه نخواهد توانست بر جامعه حاکم شود حتی اگر لازم باشد دموکراسی باید به زور متوسل شود.
اندیشههای اشتراوس مبتنی بر بازگشت به اندیشههای یونان باستان و تقسیم ارزشها به خیر و شر است. بیشترین تاثیری که نومحافظهکاران از اشتراوس پذیرفتهاند، از کتاب «در باب استبداد» وی است. نومحافظهکاران رسالت تاریخی آمریکا را «سیطره خیر» و نابودی تمامی ویژگیهای شر و بد میدانند. این مفاهیم در سخنرانیهای جرج بوش بارها تکرار شده است و اصطلاح محور شرارت نیز از این آبشخور فکری ریشه میگیرد.
از دیگر ریشههای فکری نومحافظهکاری، عقاید «وودروویلسون» رئیسجمهوری اسبق آمریکاست. وی مدیریت جهان را وظیفه آمریکا میدانست و بسط و نظم آمریکایی را وظیفه معنوی رجال و دولتمردان آمریکا میدانست. دیدگاه ویلسون نیز ریشه در پیوریتانیسم قرن 17 و آن چه که «ماموریت سفیدپوستان» نام گرفت، دارد البته ویلسون برای اجرای این ماموریت، بکارگیری قدرت نظامی را تجویز نمیکرد، نومحافظهکاران استفاده از قدرت نظامی را ضروری دانستهاند و به همین دلیل اصطلاح «ویلسونیسم در چکمه» را استفاده کردند. نومحافظهکاران با این تغییر که جهان باید برای دموکراسی امن باشد، زیرا در غیر اینصورت دموکراسی در چنین جهانی امنیت نخواهد داشت، برای تقویت دموکراسی که به زعم آنها نمونه ایدهآل آن در آمریکاست، به کارگیری هر ابزاری را تجویز میکنند.
«آلن بلوم و آلبرت وهلشتر» اساتید ریاضیات و کارشناس استراتژی نظامی نیز در شکلگیری تفکر نومحافظهکاران، نقش زیادی ایفا کردند وهلشتر در عرصه استراتژیهای نظامی، پیشوای فکری ریچارد پرل و پل ولفوویتز که از چهرههای شاخص نومحافظهکاران دولت بوش است. وهلشتر مشاور پنتاگون و یکی از پدران دکترین هستهای آمریکا به حساب میآید وی مخالف اصلی دکترین سنتی «تخریب تضمین شده متقابل» بود. طبقه این دکترین به این دلیل که دو بلوک شرق و غرب از توانایی تحمیل زیانهای جبرانناپذیر به طرف مقابل برخوردار بودند، لذا مسئولین هر دو طرف از فشردن دکمه آغاز جنگ هستهای هراس داشتند. وی این استراتژی را ناکارآمدی میدانست و دکترین «بازدارندگی درجهبندی شده» را پیشنهاد کرد که به معنی پذیرش جنگهای محدود و استفاده از سلاحهای هستهای کوچک بود. این دکترین اخیرا در دستور کار سیاست خارجی دولت بوش قرار گرفته است.
محافل فکری نومحافظهکاران تاثیر زیادی در تدوین سیاست خارجی نظامی دولت جرج بوش ایفا کردهاند. محافل پناک و اینترپرایز در زمینه جهان تکقطبی و استفاده از ابزار نظامی از مدتها پیش سرمایهگذاری کرده بودند. پناک یک بنیاد سیاسی، نظامی است که نوعی مسئولیت جهانی برای آمریکا قائل است. استراتژی امنیت ملی آمریکا که در سال 2002 تدوین شد. بیشتر مبتنی بر دیدگاههای پناک بود پناک نه تنها به افزایش قدرت نظامی آمریکا بلکه بر کنارهگیری از پیمانهای بینالمللی، کنترل منافع انرژی جهان، نظامی کردن جو و حتی بکارگیری سلاحهای هستهای توسط آمریکا تاکید میورزد. یکی از بندهای اصلی برنامه پناک، به کارگیری نیروی عظیم نظامی آمریکا جهت تضمین حفظ موقعیت آمریکا به عنوان قدرت مسلط بر جهان است.
به این دلیل پناک به ضرورت تاسیس سیستمهای موثر دفاع موشکی اعتقاد دارد و چنین سیستمهایی را پایه مرکزی اعمال قدرت آمریکا و بازتاب نیروی نظامی آن در خارج میداند. بدون برخورداری از این سیستمها، دولتهای ضعیفی که از اشکال کوچک و محدود سیستمهای موشکی مجهز به کلاهکهای اتمی و یا دیگر سلاحهای مخرب برخوردارند باعث میشوند تا آمریکا قادر نباشد از سلاحهای هستهای خود استفاده کند. پناک در گزارش مفصل دیگری که در سپتامبر 2000 با عنوان «بازسازی دفاعی آمریکا... برای قرن جدید» نوشت: آمریکا هماکنون در ابعاد اقتصادی، نظامی و تکنولوژیکی بیرقیب است و باید استراتژی کلان آمریکا در آینده حفظ این برتری باشد. در این گزارش گسترش و تقویت موقعیت رهبری جهانی آمریکا در حال و آینده با توسل به ابزار نظامی پیشنهاد شده است.
در این گزارش چهار ماموریت اصلی در نظر گرفته شده است:
1 ـ دفاع از سرزمین اصلی آمریکا
2 ـ جنگ و پیروزی قاطع بر تهدیدهای عمده
3 ـ تامین و استقرار محیط امنیتی در مناطق حساس.
4 ـ انقلاب در امور نظامی و انتقال نیروهای نظامی در سریعترین زمان ممکن به مکانهای مورد توجه پناک.
غلبه وزارت دفاع بر وزارت خارجه
یکی از پیامدهای حادثه 11 سپتامبر تقویت وزارت دفاع آمریکا (پنتاگون) بوده و در نخستین دوره ریاست جمهوری جرج بوش، وزارت امور خارجه آن قدر در حاشیه قرار گرفت که «کالین پاول» وزیر خارجه وقت بارها اعلام کرد که در جریان تصمیمگیریها قرار ندارد و به همین دلیل در دوره دوم ریاست جمهوری بوش حاضر نشده در سمت خود بماند. به رغم انتقادات شدیدی که از «دونالد رامسفلد» به عمل آمده بود اما جرج بوش همچنان از وی حمایت میکرد.
در دوره وزارت «دونالد رامسفلد» وی بیش از هر وزیر دیگری در طول تاریخ آمریکا به نهادها و سازمانهای اطلاعاتی کنترل داشته است. رامسفلد به طور انحصاری از تمام تحلیلها و اطلاعات جمعآوری شده توسط این نهادها استفاده میکرد و حتی افشا شد که وی بسیاری از اطلاعات را در اختیار وزارت خارجه و رئیسجمهور قرار نداده است.
یکی دیگر از ویژگیهای وزارت دفاع آمریکا در سالهای پس از حادثه 11 سپتامبر، نظامی شدن جامعه اطلاعاتی این کشور بوده است. بیش از 90 درصد از بودجه 40 میلیارد دلاری این نهادها صرف مسایل نظامی شده است و بیش از 90 درصد این نیروها اطلاعات جمعآوری شده خود را در اختیار دونالد رامسفلد قرار دادهاند. این در حالی است که به سایر جنبههای فعالیتهای نهادهای اطلاعاتی کمتر توجه شده است.
«دونالد رامسفلد» از نظر ساختار اداری پنتاگون تغییراتی ایجاد کرد که کنگره آمریکا چندان با آنها موافق نبوده است. وی معاونت اطلاعاتی وزارت دفاع را بدون موافقت کمیته اطلاعاتی سنا ایجاد کرد به علاوه دفتر طرحهای ویژه نیز به همین منوال ایجاد کرد.
در دوران وزارت رامسفلد نقش کمیته اطلاعاتی مجلس نمایندگان و کمیته نیروهای مسلح مجلس سنا به شدت کم شد. فشارهای پنتاگون باعث شد که به استثنای معاهده کاهش تسلیحات تهاجمی استراتژیک که جرج بوش در سال 2002 با ولادیمیر پوتین به منظور کاهش برخی سیستمهای موشکی تا سال 2010 امضا کرد، مصوبه دیگری در زمینه محدودیتهای نظامی نداشته باشد.
یکی از مشخصههای دوره «دونالد رامسفلد» در وزارت دفاع، نفوذ نیروهای وابسته به پنتاگون در کادر سیاست خارجی آمریکا بود.
از سال 2002 به این طرف بسیاری از نیروهای پنتاگون تحت عنوان دیپلمات در سفارتخانههای آمریکا در کشورهای مختلف به کار گمارده شدهاند.
در عراق کنونی، که بزرگترین سفارتخانه آمریکا دایر شده حدود 7 هزار پرسنل دارد و بیش از نیمی از آنها نیروهای پنتاگون هستند.
حمله پیشگیرانه
حمله پیشدستانه زمانی صورت میگیرد که کشوری در خطر حملهای فوری قرار گیرد و قبل از آن که مورد حمله واقع شود، پیشدستی کرده و حمله نماید اما حمله پیشگیرانه زمانی اتفاق میافتد که کشوری به حدس و گمان، کشور دیگری را در ماهها و یا سالهای آینده خطری برای خود احساس میکند و برای پیشگیری از به خطر افتادن احتمالی امنیت ملی خود، دست به حمله میزند. حمله آمریکا به عراق مهمترین مصداق حمله پیشگیرانه است. جرج بوش اخیرا طی سخنانی اعلام کرد اگرچه سلاحهای کشتار جمعی در عراق پیدا نشد اما رژیم صدام حسین در آینده یک تهدید برای آمریکا و همپیمانان او محسوب میشد.
در متن استراتژی امنیت ملی آمریکا که سال 2002 منتشر شد، بنیادگرایان اسلامی و دستیابی آنان به تکنولوژی سلاحهای کشتار جمعی، مهمترین خطر اعلام و براساس این راهبرد حمله پیشگیرانه برای مقابله با این گروهها طراحی شده است.
حمله پیشگیرانه با توجه به این که امنیت در حوزه روابط بینالملل یک مسئله ذهنی و نسبی است، موجبات ناامنی در عرصه بینالمللی را فراهم میآورد. بسیاری از کشورها که با آمریکا خصومت دارند، به دلیل آن که حدس میزنند که آمریکا آنها را براساس حمله پیشگیرانه ممکن است مورد حمله قرار دهد، مجبور میشوند به تقویت تواناییهای نظامی خود بپردازند. همین موضوع به یک دوره باطل منجر میشود زیرا آمریکا نیز با افزایش توانایی کشورهای مذکور، نوعی ناامنی احساس کرده و احتمال حمله پیشگیرانه علیه این کشورها را افزایش میدهد.
حمله پیشگیرانه که در عرصه بینالمللی به نادیده گرفتن حاکمیت ملی کشورهای دیگر از سوی آمریکا منجر میشود، در عرصه سیاست داخلی آمریکا نیز موجب تقویت جناحبازها (جنگطلبان) میشود و سیاست خارجی این کشور هر چه بیشتر نظامی میشود. وقتی موضوع حمله پیشگیرانه در دستور کار باشد، پنتاگون بودجه بیشتری میطلبد و در بخش تکنولوژیهای نظامی پیشرفته سرمایهگذاری بیشتری میکند.
طرح سپر دفاع موشکی یکی از تمهیدات پنتاگون برای حمله پیشگیرانه است. این طرح در برخی از کشورهای همپیمان آمریکا نظیر ژاپن و کره جنوبی نیز در حال پیاده شدن است.
بودجه نظامی
میزان بودجه نظامی آمریکا، عمدهترین شاخص برای ارزیابی نظامی شدن سیاست خارجی این کشور است. بودجه نظامی آمریکا که پس از 11 سپتامبر روند صعودی داشته به رقم 500 میلیارد دلار به علاوه 16 میلیارد دلار کمک خارجی رسید که به زعم کارشناسان این رقم در سیاست خارجی کشورها پس از جنگ جهانی دوم بیسابقه بوده است. علاوه بر این کنگره آمریکا نیز مبالغ دیگری به طور اضطراری برای جنگ در عراق و افغانستان که ماهانه 5 میلیارد دلار هزینه دارد نیز اختصاص داده است.
هنگامی که میزان بودجه نظامی آمریکا با سایر کشورها در نظر گرفته شود، نظامی بودن سیاست خارجی این کشور بیشتر مشخص میشود.
بودجه نظامی انگلیس 38 میلیارد دلار به علاوه 10 میلیارد دلار ذخایر جنگی است. گفته میشود که بودجه نظامی آمریکا در سال 2005 مساوی با بودجه نظامی 20 کشور دنیاست که پس از آمریکا در ردههای بعدی از نظر بودجه نظامی قرار دارند.
پایگاههای نظامی
بخش عمده بودجه نظامی آمریکا صرف صدها پایگاه نظامی این کشور میشود که در خارج از آمریکا قرار دارند. شبکهای از پایگاههای نظامی و اطلاعاتی آمریکا که تعداد آنها 700 پایگاه ذکر شده در سراسر دنیا پراکنده شدهاند. از نظر جغرافیایی این پایگاهها از ترکیه، عراق، عربستان، کویت، بحرین، قطر، امارات متحده عربی، عمان، اتیوپی، پاکستان، ازبکستان، تاجیکستان و قرقیزستان گرفته تا جزایر دیهگو گارسیا در اقیانوس هند پراکنده شدهاند.
در پایگاههای جدید آمریکا در ازبکستان، پاکستان و قطر، آمریکا امکانات جنگ پیشگیرانه را مستقر کرده است. در دوره جرج بوش پروژه ساخت پایگاههای نظامی جدید به ویژه در آسیای مرکزی و جمهوریهای سابق شوروی شدت گرفته است. آمریکا هماکنون 16 پایگاه دائمی بزرگ در عراق ایجاد کرده است. در پایگاههای نظامی آمریکا در کشورهای مختلف صدها هزار نظامی مستقر هستند.