داریوش رحمانیان / استادیار گروه تاریخ دانشگاه تهران
ناله را هر چند میخواهم پنهانش کنم
سینهمیگوید که من تنگ آمدم، فریاد کن
نوشته کوتاه و شتابزده حاضر، سایهای است از یک مقاله پژوهشی ژرفتر و گستردهتر که نگارنده از دیرزمانی اندیشه نگاشتن و پروردن آن را در سر داشته است و به سبب گرفتاری در کارهای دیگر تاکنون مجال انجام آن را نیافته است. اما آنچه که اکنون باعث شده تا قلم برگیرم و این چند سطر را سیاه کنم، دیدن و شنیدن اخبار مربوط به دستپخت اخیر هالیوود در یورش به فرهنگ و تاریخ و هویت کهن، درخشان و پر افتخار ایرانی بود که به تازگی با عنوان فیلم «300» روانه بازار شده و هماکنون به گونهای بسیار گسترده در آمریکا در حال اکران است. فیلمنامه این فیلم برگرفته از داستان تخیلی فرانک میلر است درباره نبرد ترموپیل که حدود 10 سال پیش از این به شکل یک کتاب مصور انتشار یافته است. آنچه که دستمایه نگارش آن کتاب و پرداخت آن فیلمنامه و ساختن فیلم «300» شده، روایت تاریخ هرودوت است درباره لشکرکشی خشایار شا، پادشاه هخامنشی به یونان.
در روایت هرودوت، شمار لشکریان خشایارشا حدود دو میلیون و پانصد هزار نفر و متشکل از اقوام بیشمار قلمرو امپراطوری هخامنشی ـ حدود چهل و شش قومیت گوناگون ـ عنوان شده است !!! در نبرد ترموپیل آنگونه که هرودوت گزارش کرده است لئونیداس، پادشاه دولتشهر اسپارت به همراه سیصد تن در برابر سپاه هخامنشی ایستادگی میکند و سرانجام با همه سربازانش دلیرانه و قهرمانانه در راه دفاع از یونان زمین میمیرد!
بیشتر پژوهشگران اروپایی عصر جدید در گزافهگوییهای هرودوت به طور جدی شک کردهاند. هرودوت تاریخ خود را در سکوهای شهر آتن بر مردم میخواند و آنها را به هیجان میآورد. کسی که گویی تقدیر بر این بود که به غلط و به ناروا به عنوان «پدر تاریخ» ملقب و معروف شود از همان آغاز قلمش را به جای اینکه در خدمت حقیقت نویسی و آب ریختن بر جنگ هفتاد و دو ملت به گردش درآورد در راه باج دهی به احساسات ملی هموطنانش و به هیجان آوردن آن به کار گرفت، به گونهای که دوازده تالان جایزه گرفت معادل جایزه نوبل. البته بر هرودوت یونانی حرجی نبود و بر پیروان کنونیاش نیز حرجی نیست که از تاریخ یا داستانها و افسانههای ساخته شده به نام تاریخ چنین سوء استفادههایی بکنند اما بر آنان که میخواهند جنگ هفتاد و دو ملت را عذر بنهند و ره افسانه نزنند و فقط و فقط در پیشگاه راستی و درستی سر تعظیم فرود آورند، روا نیست که ناسنجیده و نیندیشیده به چنین یاوهها و افسانههایی گوش فرا داشته یا دلخوش دارند.
فیلم «300» نه نخستین و نه آخرین کاری است که برای ویرانی پایهها و بنیادهای فرهنگ و تاریخ و هویت ایرانی انجام گرفته است. آنگونه که میگویند در این فیلم، که منتقدان آمریکایی نیز آن را سراسر یاوه و مبتذلتر از بازیهای کودکانه کامپیوتری و ویدئویی یافتهاند، سپاه ایرانی در حکم وحشیانی خونخوار در هیئت موجوداتی زشت و کریهالمنظر و انساننما ترسیم شدهاند که اساس تمدن درخشان یونان را مورد یورش قرار دادهاند. گویی تلاش سازندگان فیلم بر آن بوده است تا مفهوم کهن یونانیان و بربرها را زنده و به بینندگان غربی القا کنند؛ مفهومی که اینک در روزگار ما در گفتمان معروف «ستیز تمدنها» به شکل غرب متمدن و پیشرفته و شرق اسلامی وحشی و عقبمانده بازسازی شده است و با بوق و کرنا تبلیغ میشود. برنامه یا سیاست «اسلام مخوف» که از قرن 19 میلادی به این سو به اشکال گوناگون در دستور کار دستگاههای استعماری و مؤسسات علمی و فرهنگی و هنری وابسته به آنها قرار گرفت در دو، سه دهه اخیر و به ویژه پس از فروپاشی اتحادجماهیر شوروی و بلوک شرق، دوباره و با شدت وحدتی بسیار بیشتر زنده شده است. حتی بعضی از دولتمردان آمریکایی در چند سال اخیر به طور رسمی و آشکار سخن از احیای جنگهای صلیبی به میان آوردهاند!
در اواخر قرن نوزدهم میلادی هنگامی که غرب گامهای بلند برای تسخیر بخشهایی از جهان اسلام به ویژه در سرزمینهای عربنشین برمیداشت، سیاست تبلیغی «اسلام مخوف» و «عربوحشی» به اشکال گوناگون نمود یافت. این سخن که «اسلام» و «مسلمین» و به ویژه «عرب» ذاتاً ضد فرهنگ و علم و تمدن و فلسفه و تفکر و... هستند بارها از حلقوم رجال علمی و سیاسی غربی بیرون آمد. برای نمونه ارنست رنان، فیلسوف نژادپرست و نامدار فرانسوی در یک سخنرانی در دانشگاه سوربن رسماً اعلام کرد که هم اسلام و هم عرب ذاتاً با فلسفه و تعقل و علم دشمنی دارند و بنابراین اگر مسلمین ترقی میخواهند بایستی اسلام را کنار بگذارند! چندی پس از آن گابریل هانوتو، وزیر خارجه وقت فرانسه در سخنان مشابهی اسلام و مسلمین را محکوم کرد. این هم در حالی بود که ارنست رنان رسماً از فلسفه نژادی هموطن خود کنت دوگوبینو دفاع میکرد، یعنی همان فلسفهای که پایه و بنیاد فلسفههای نازیسم و فاشیسم را ساخت و بشریت و از جمله جهان متمدن و آزاد و پیشرفته غربی را گرفتار لهیب آتش سوزنده دو جنگ جهانی کرد! اگر خواننده گرامی بپرسد که این مقدمات چه ربطی به عنوان اصلی این نوشتار یعنی حقوق بشر ایرانی و یونانی دارد او را دعوت میکنم تا نکاتی را که به کوتاهی ذیل این مقدمه به ظاهر بیربط میآورم با دقت و حوصله و ژرفنگری بخواند و سپس منصفانه به داوری بنشیند:
سخت بر این باورم که نژادپرستی میراث شومی است که از یونان باستان و به ویژه فلاسفهای چون ارسطو به اروپای جدید رسیده است. البته وقتی که به قول خود اروپاییها بپذیریم که تمدن و فرهنگ یونان باستان ما در فرهنگ و تمدن جدید اروپایی است در پذیرش اینکه هسته و نطفه و جنین بعضی از افکار و باورهای تمدن جدید در متن و بطن این مادر باستانی شکل گرفته باشد چندان مشکل و مانعی نخواهیم داشت.
پژوهشگران ارسطو را یونانیترین فیلسوف یونانی دانستهاند. به این معنا که مفهوم یونانیان و بربرها و دفاع از برتری طبیعی و نژادی قوم یونانی نزد هیچیک از فلاسفه و اندیشهگران یونان باستان، چنان پرورده و پخته نشده است، که نزد ارسطو؛ در واقع این ارسطو بود که چنین مفاهیم و باورها ـ یا خرافاتی ـ را توجیه فلسفی کرد و برایشان زرهی فلسفی ساخت. ارسطو در کتاب سیاست خویش رسماً از بردگی دفاع کرد و تمام تلاشاش را به کار برد تا آن را به گونهای فلسفی توجیه کند. به پندار این فیلسوف نامدار یونان باستان طبیعت گروهی را ذاتاً برده و بنده و زیردست و گروه دیگری را ذاتاً آقا و آزاد و ارباب آفریده است، بنابراین طغیان بر بردگی یا فرار از آن برای بردگان نوعی طغیان بر بیعت و خدایان و نوعی تخطی از قواعد و قوانین هستی است و صد البته که مستحق هرگونه توبیخ و سرکوب!!! جناب ارسطو در کتاب سیاست چنین القا میکند که اگر بردگان طبیعی بودن بردگیشان را بپذیرند و آرام گیرند همانا این به سود خودشان خواهد بود !!! جالبتر از همه اینکه با جرأت و شهامتی که خاص یک یونانی اصیل و مؤمن به مفهوم یونانیان و بربرها اعلام میکند و آن گروهی که طبیعت آزاد و آقا آفریده است فقط و فقط یونانیان نژاد و اصیل هستند و لاغیر. خداوند ارسطویی یا به عبارت بهتر خدایان کوه المپ یونانیان را برای آقایی و سروری و حکومت بر جهانیان آفریدهاند و غیر یونانیان یا بربرها را تنها برای بندگی و بردگی و فرمانبری، یعنی اینکه نابرابری میان یونانی و غیر یونانی امری کاملاً طبیعی است. از این هم جالبتر و پر معنیتر که معلم اول و کسی که فلاسفه بعدی افتخار مکتب شاگردی او را داشتند در همان کتاب سیاست آشکار را اعلام میکند که مردمان جهان سه گروهند، یک گروه آنان که در سرزمینهای شمال یونان زندگی میکنند. اینان بیشتر دلیر اما کمهوش و کمهنرند و اگر چه تا حدودی آزادیشان را نگاه داشتهاند اما دارای حکومت و سامان سیاسی نیستند.
گروه دوم آسیاییان یا مردمان جنوبی هستند که هوشمندتر و هنرمندانهترند اما از دلیری بهرهای ندارند و به همین سبب همواره به حال بندگی و فرمانبرداری به سر میبرند. گروه سوم یونانیاناند که میان این دو سرزمین و این دو گروه زندگی میکنند و از ویژگیهای هر دو بهره دارند؛ یعنی هم دلیرند، هم خردمند و هوشیار و هم آزادی خود را پاس میدارند و در سیاست مدیر و خردمندند! این پرداخت کهن و اولیه مفهومی است که بعدها به عنوان «دموکراسی و حقوق بشر و آزادی غربی» و «استبداد و توحش و بیقانونی شرقی ـ آسیایی» وارد تفکر تاریخی و سیاسی اروپای جدید شد و به اشکال و انحای گوناگون از سرآغاز عصر جدید تاکنون در آثار و نوشتهها و گفتههای شماری از نویسندگان و پژوهندگان و اندیشهگران غربی نمود یافت. مفهوم «استبداد شرقی» و نظایر آن از قبیل «استبداد ایرانی» نزد پدیدهای که کسانی چون ادوارد سعید آن را «شرقشناسی استعماری» نام نهادهاند در خدمت ایران برای تحکیم پایهها و بنیادهای رژیم قدرت غربی و توجیه ایدئولوژی استعمار قرار گرفت. در این مقال کوتاه و مجال تنگ بیش از این به این بحث پر اهمیت نمیتوان پرداخت. همین قدر اشاره کافی است که از سر غفلت و ناآگاهی سالها و بلکه دهههاست که خود ما نیز اسیر و افسون افسانه استبداد شرقی و استبداد دو هزار و پانصد ساله ایرانی شدهایم و به مصداق قصه معروف «خربرفت و خربرفت» مثنوی مولوی آن را از سر خامی و خودباختگی تکرار میکنیم؛ بیخبر از آنکه ارهای به دستمان دادهاند تا شاخی را که بر آن نشسته و استوار کردهایم از بین ببریم!!!
اما اشارهای به افلاطون دیگر فیلسوف نامدار یونان باستان لازم است، کسی که استاد معلم اول یعنی ارسطو بوده است و آن مقام را البته از سر غلو و نیندیشیدگی، بعضی به او دادهاند که کل فلسفه غرب را از آغاز تاکنون ذیلی یا شرحی بر فلسفه او عنوان کردهاند!!! کم و بیش همه افلاطونشناسان بزرگترین و پراهمیتترین و زیباترین اثر او را «جمهوری یا رسالهای درباره عدالت» میدانند، کتابی که از آن به عنوان شاهکار بیبدیل ادبیات فلسفی و به ویژه فلسفه سیاسی در همه قرون و اعصار یاد شده است. طرح حکومت و جامعه آرمانی افلاطون یا مدینه فاضله او در همین کتاب درافکنده شد. افلاطون پس از نقادی انواع حکومتهای واقعاً موجود یا ممکن از قبیل دموکراسی و تیموکراسی و الیگارشی و استبداد و آریستوکراسی و... و رد و نفی همه آنها و اثبات نقص و کاستی و ناکارآمدی همه، سرانجام به این نکته میرسد که دردهای جوامع بشری هیچگاه درمان نخواهد شد مگر زمانی که یا فلاسفه پادشاه شوند یا پادشاهان فیلسوف و در این همان چیزی است که به تز حکیم ـ حاکم یا فیلسوف ـ پادشاه افلاطون معروف شده است و در تاریخ فلسفه سیاسی و از جمله فلسفه و اندیشهسیاسی مسلمانان از معلم ثانی ابونصر فارابی به بعد اثرات بنیادین شگرف داشته است. اما نکته جالب توجه درباره مدینه فاضله افلاطونی که فلاسفه به حقیقت رسیده عقل کل آن را رهبری و سرپرستی میکنند اینکه او به این سرپرستان فاضل محقق والامقام که قرار است در یک دولتشهر کوچک با حدود 5040 خانوار مدینه آرمانی را از روی نمونه مثل آسمانی بسازند، حق القای بدترین دروغها و اعمال ضد آزادیترین سانسورها را می دهد، آن هم فقط برای اینکه اساس جامعه آرمانی آسمانی و مقدس متزلزل نشود. ادبا و شعرا به این جامعه راهی ندارند.
افکار و سلیقهها زیر کنترل است و از همه بدتر اینکه این جامعه افلاطونی کاملاً طبقاتی است و هیچگونه تحرک اجتماعی و سیاسی، مگر جز به اذن و اجازه و صلاحدید عقل کلهای جامعه یعنی فلاسفه، ندارد. افراد هر طبقه میبایست بپذیرند که برای زیستن در همان رتبه و همان طبقه آفریده شدهاند و لاغیر و حضرت افلاطون توصیه میکند که برای اینکه به این نظام طبقاتی خود بگیرند و تن در دهند و جامعه را مواجه با آشوب و بینظمی نکنند بایستی افسانه معروف فینیقیان را به آنها القا کرد. فلاسفه وظیفه دارند به افراد طبقات گوناگون این خرافه را بباورانند که خدایان گروهی را طلا و گروهی را نقره و گروه دیگری را مس آفریدهاند؛ که به ترتیب طبقات سهگانه جامعه آسمانی را تشکیل میدهند!!! این است نسخهای از این فیلسوف والامقام یونانی برای درمان دردهای بشری در رساله «جمهوری یا رسالهای درباره عدالت» یعنی بزرگترین شاهکار فلسفه سیاسی و ادبیات فلسفی جهان در همه قرون و اعصار پیچیده است!!! و این بود حقوق بشر یونانی در آثار بزرگترین و نامدارترین فلاسفه یونان باستان.
اما سرانجام ببینیم فرهنگ و اندیشه ایرانیان باستان که اینک در روزگار ما از چپ و راست و از داخل و خارج به پرستش خودکامه و انفعال و سستی در برابر بیقانونی و ستم وحشیگری و خونخواری و بیداد معرفی شده و میشوند، چه دستاوردی در حقوق بشر و آزادی و برابری برای جهان انسانی داشت. چهره ایرانیان باستان و به ویژه ایرانیان دوره هخامنشی در آثار و نوشتهها و اسناد و مدارک بازمانده از دیگر اقوام و ملل آن روزگاران چگونه ترسیم شده است؟ در روایت مربوط به کشتن بردیای دروغین توسط هفت سردار پارسی که در تاریخ هرودوت آمده است، نخستین و قدیمیترین تقسیمبندی از انواع و اقسام حکومتها و شرح ویژگیهای هر یک از زبان سرداران ایرانی میشنویم. در همان کتاب نخستین و قدیمیترین انتقاد از نظام اشرافی یونان باستان، که به غلط امروزه به نام دموکراسی شناخته میشود، از زبان کوروش کبیر نقل میشود. هنگامی که نمایندهای از جانب اسپارتیان نزد کوروش کبیر میآید تا او را از حمله به سرزمینهای ایونی آسیای صغیر بیم دهد او میگوید من از کسانی که هر از گاهی در میادین شهرهایشان گرد هم میآیند تا به قید قسم یکدیگر را فریب دهند باکی ندارم. در بعضی از آثار یونانی و از جمله در کتاب معروف گرنفون، شاگرد سقراط و معاصر افلاطون، که به نام «سیروپدی» یا تربیت کوروش نوشته شده، کوروش به عنوان یک پادشاه آرمانی و تجسم خردمندی و فرزانگی و دادگری راستین، که یونانیان میباید از او الگو بگیرند، مجسم شده است. در همان کتاب و کتاب دیگر گزنفون، به نام «آتاباسیس» یا بازگشت 10 هزار یونانی، از قانون پارسی و قانونمداری جامعه ایرانی در روزگاران نخستین شاهان هخامنشی یاد شده است. جالبتر از همه اینکه کوروش کبیر که نزد ایرانیان به «پدر» ملقب شده بود نزد یونانیان به «قانونگذار» ملقب میشود و نزد یهودیان و در تورات به «ممسوح پروردگار» و «رهاییبخش» حتی بعضی از پژوهشگران نشان دادهاند که افلاطون در بعضی وجوه اندیشه سیاسی و طرح مدینه فاضلهاش وامدار و تحت تأثیر فرهنگ سیاسی ایرانی و اندیشه پادشاهی آرمانی آنان بوده است. تا روزگار ما پژوهشگرانی از شرق و غرب عالم، کوروش را به عنوان نخستین صادر کننده منشور آزادی و برابری و برادری ستوده و میستایند. حتی بعضی، مثل ابوالکلام آزاد، فیلسوف و دولتمرد معروف هندی، او را همان ذوالقرنین قرآن کریم شناختهاند. این همه به سبب مدارا و بردباری و رفتار پر از مهر و داد کوروش و ایرانیان روزگار او با اقوام و ملل زیردست است، رفتاری که در بیانیه معروف کوروش تجلی تام یافته است و سند جاوید فروغ پاکی فرهنگ و مدنیت خردمندانه و خدایی ایران و ایرانی است. در آن بیانیه کوروش هخامنشی رسماً بردگی و بردهفروشی و بردهداری را ناروا و غیر قانونی و ملغی اعلام میکند و میگوید او هر جا که رفته و بر هر سرزمینی که دست یافته است بردگی و بردهداری و بردهفروشی را برانداخته و مردود و ممنوع اعلام کرده است. میگوید که در قلمرو او و در سایه حکومت جهانی او، همگان با هر مذهب و اعتقاد و از هر قوم و تیره و نژاد آزادند و میتوانند آنگونه باشند و بمانند که بوده و هستند و میخواهند و این همان چیزی است که برای نمونه حتی چشمان فیلسوفی مثل هگل آلمانی را در اوایل قرن 19 میلادی خیره میکرد تا آشکارا ایرانیان دوره هخامنشی را در صدر تاریخ جهان بنشاند و آغاز کنندگان تاریخ جهانی بداند. این همان اندیشه و فرهنگی بود که حتی اسکندر وحشی را رام کرد و به طغیان در برابر اندیشه دولتشهری و نژادی استاد نامدارش ارسطو واداشت تا به رغم استاد وقتی که ایران را گرفت خود را جانشین و ادامهدهنده شاهان هخامنشی و حکومت واحد جهانی ایشان اعلام کند و به سربازان و افسران یونانیاش فرمان پیوند و وصلت و خویشی با ایرانیان را بدهد! این همان اندیشهای بود که در دوره پس از اسکندر اساس فرضیه قانون جهانی و حکومت جهانی و برادری و برابری نوع بشر را نزد فلاسفه رواقی ساخت و ریشه فکر حقوق بشر و مفهوم انسانیت و بشریت واحد و برابر و به تبع آن جهان وطنی و شهروندی جهان را در تفکر و فرهنگ بعدی غرب سیراب کرد. آری این است بارقهای از فرهنگ و اندیشه درخشان و خدایی و پاک مردمی که اینک چهرهشان در فیلمهای فیلمسازان هالیوود به سان درندگان خونخواری ترسیم میشود که با بیش از دو میلیون سپاهی در برابر سیصد تن سپاهی یونانی قرار گرفتهاند و حماسه ترموپیل را برای یونانیان ـ و غربیان ـ پدید آورد! اما دریغ و درد که «از ماست که بر ماست» تقصیر اصلی نه از میلر است و نه از اسنایدر، کارگردان فیلم 300 و نه حتی هالیوود! آنهارا باکی نیست که برای زر، تزویر کنند و در خدمت زور درآیند اما به راستی ما را چه شده است که چنین تاریخ و هویتمان را به تاراج میدهیم و در معرض تاراج میبینیم و حتی به داشتم داشتم نیز دل خود را خوش نمیداریم! فیلمسازان و هنرمندان و ادبا و مورخان و... ما را چه شده است که این همه تحریف و جعل و غارت و تاراج را از تاریخ خود و در تاریخ خود میبینند و آنگونه که باید و شاید کاری نمیکنند!!! چنانکه در جاهای دیگر به تکرار گفتهام و بارها نیز خواهم گفت، در روزگار ما و به ویژه درباره منطقه ما، تجزیه و تسخیر کشورها از تجزیه و تسخیر تاریخ آنها آغاز میشود و سپس به جغرافیا میانجامد. به گمان اینجانب و بدون هیچ تعارف یا گزافه، جنگی در تاریخ و بر سر تاریخ بر پاست که سربازان و پاسداران خاص خود را میطلبد. اگر پاسداری از جغرافیا و سرزمین و قلمرو یک کشور، متولی و سرباز میخواهد پیش و بیش از آن تاریخ و هویت ملی یک ملت و سرزمین به آن نیاز دارد. در عصر ما تاریخ با تصویر فیلم و هنر سینما کاملاً گره خورده است. تحریف و تسخیر تاریخ اکنون بیش از هر جای دیگر در این عرصه انجام میشود و اتفاق میافتد و به مصداق ضربالمثل معروف «یک تصویر به هزار کلمه میارزد» یک فیلم تاریخی بیش از هزار کتاب پژوهشی مورخان اثر دارد. با تأسف بسیار، ضعف و کاستی و بیتوجهی فراوانی را در مقوله پیوند سینمای ایران با تاریخ ایران میبینیم، گویی سینمای ایران با بخشهای مهمی از تاریخ و هویت ملی ایران قطع رابطه یا قهر کرده است. اگر چنین چیزی راست باشد، به راستی چه کسانی موظف به پر کردن شکافها و رخنههایی هستند که از این راستا در مرزهای قلمرو تاریخ و هویت ایرانی پدید آمده است. چه کسانی میبایست با پر کردن هر چه سریعتر این شکافها از رخنه و نفوذ و شبیخون دشمنان فرهنگ و تاریخ و هویت این ملت جلوگیری و از آن دفاع و پاسداری کنند؟ مورخان؟ هنرمندان؟ ادبا؟ سینماگران؟ یا حتی دولتمردان؟ یا همه اینها با هم و دست به دست هم؟!
اما سخن آخر اینکه نگارنده این سطور نه دلبسته جریاناتی چون باستانگرایی است و نه یونان ستیز و غرب ستیز و بیتوجه به ارزشهای فرهنگ و تمدن درخشان یونان باستان. برای صاحب این قلم، راستی و درستی و حقیقت، فراتر از هر چیز دیگر، چه ایران و چه یونان، چه افلاطون و ارسطو و چه کوروش و... اهمیت دارد. فرهنگ و تمدن باستانی ایران نیز در برهههایی از تاریخ و در بخشهایی یا اجزایی از پیکرهاش به هیچ روی خالی از کاستی و عیب و ایراد نبود. هیچ تمدنی و هیچ ملتی تمام و کمال و بری از عیب و نقص نیست و نخواهد بود؛ نه یونان باستان و نه ایران باستان و نه شرق و غرب امروز هیچ یک مدینه کامل فاضله نبوده و نیستند. مهم این است که در راه تکامل بشریت سد نبوده باشند و این چیزی است که فیلم «300» و آثار تصویری یا مکتوب مشابه درباره ایرانیان و مسلمانان امروز و دیروز به غلط و به ناروا درصدد القای آن هستند.