تاریخ انتشار : ۰۸ آذر ۱۳۸۶ - ۰۹:۱۹  ، 
کد خبر : ۱۷۱۷۶

رئالیسم علمی

مقدمه: جامعه‌شناسی علم در سال‌های اخیر با مباحث تازه‌ای روبه‌رو شده است که اغلب از آن به عنوان راه سوم یاد می‌شود. بعضی از متفکران ایرانی نیز به حلقه موافقان گرایش سوم که نگره ربطی نام گرفته است، پیوسته‌اند آنها حرف‌های دیگری دارند که رئالیسم علمی را هم دچار چالش کرده و رویه‌های تازه‌ای را به بحث گذارده است. در این رابطه به سراغ عماد افروغ رفته‌ایم تا از نظرات وی به عنوان یکی از صاحبنظران در شاخه جامعه‌شناسی علم اطلاع یابیم.

علیرضا سمیعی

* در شروع، شرح مختصری داشته باشید بر جامعه‌شناسی معرفت و دو دیدگاه برون‌گرا و درون‌گرایی که همواره از آن بحث می‌کنید.

**- این‌ طور هم نیست که بتوانیم به راحتی بگوییم جامعه‌شناسی علم به دو دسته برون‌گرا و درون‌گرا تقسیم می‌شود. من به این دسته‌بندی برمی‌گردم منتها برای دادن پاسخ مناسب به سؤال جامعه‌شناسی علم، این که علم چه نسبتی با بیرون از خود دارد- در این جا مفهوم بیرون همان فضای اجتماعی است- با این فرض که جامعه‌شناسی با عوامل اجتماعی و فهم و تفسیر و تبیین همین عوامل و تأثیرش بر روی علم سر و کار دارد، باید تعریفی از خود علم ارائه داد. تا زمانی که تعریفی از علم نداشته باشیم و نسبت خود را با علم مشخص نکنیم، نمی‌توانیم بحثی از جامعه‌شناسی علم داشته باشیم. کسانی که برای نخستین بار مباحث جامعه‌شناسی علم را مطرح کردند، تلقی خاصی از آن داشتند. یک تلقی برون‌گرایانه که امروز تقریباً در فلسفه علم مدافعان جدی ندارد. آنها علم را یک معرفت سفت و سخت و محکم بیرونی می‌دانستند که از روش پوزیتویستی تبعیت می‌کند (چه در قالب استقراگرایی و چه قالب ابطال‌گرایی) و یک ماهیت بیرونی دارد. آنگاه می‌خواستند تحقیق کنند چه عوامل بیرونی دیگری هستند که بر آن تأثیر می‌گذارند. تو گویی علم، لازمان، لامکان، بی‌نسب با محقق و به عنوان یک ابژه یا موضوع شناسایی کاملاً بیرونی قابل درک است. فقط کافی است به صورت روشمند آن را دید پیش‌زمینه‌ها و پیشداوری‌ها را دور ریخت و عاری از هرگونه مفهوم با اصالت بخشیدن به منطق مشاهده به سراغش رفت. این در واقع دیگر تلقی قابل قبولی نیست. نگاه برون‌گرا به لحاظ نقص نگاهش به علم و جامعه‌شناسی علم مشکلات عدیده‌ای دارد. نمی‌خواهم بگویم امروزه نگاه کهن یا فایرابند غالب است ولی به هر حال درجاتی از نگاه مفهوم محور در دیدگاه اثبات‌گرایی رخنه کرده است.

اگر تلقی خوب و قابل قبولی از علم ارائه ندهیم نمی‌توانیم از جامعه‌شناسی علم یک دفاع مستحکمی داشته باشیم. اگر بنا باشد بر اساس سنت‌های رایج به سراغ معرفت‌شناسی علمی برویم همانگونه که گفتم در یک شاخه دیدگاه برون‌گرایی وجود دارد که بیش‌تر به صورت نیوتنی علم را می‌بیند. در سطح فیلسوفانه با دیدی استقراگرایانه، حلقه وینی یا پوپری، مسائل را می‌سنجد. اگر بخواهیم نسبت فاعل شناسا و هرمنوتیک ساده (و نه هرمنوتیک مضاعف) را از علم بگیریم و بعد به تحقیق درباره تأثیر ارزش‌ها و هنجارها بپردازیم، پیش از هر کسی نظام فکری «مرتون» قابل توجه است. شک سازمان‌یافته، عام‌گرایی، اشتراک و بی‌طرفی علمی از مهمترین عناصر نظام فکری «مرتون» است که به نظر من نگاهی کاملاً سطحی به جامعه‌شناسی و علم است. تو گویی علم هیچ نسبتی با جامعه ندارد. از آسمان افتاده و ما باید با دور ریختن تمام ذهنیت‌های خود به سراغش برویم. مگر می‌شود ذهن را از پیشداوری خالی کرد. در کنار این دیدگاه برون‌گرایانه دیدگاه دیگری حاکم شده که از یک معرفت‌شناسی علمی دیگری دفاع می‌کند. این زاویه ایجاد شده از پوزیتیویست‌هایی مثل «لاکاتوش» شروع می‌شود تا نسبی‌گرایان رادیکالی مثل «کوهن» و «فایرابند»، نسبی‌گرایی آنها روش‌شناسی است و نگاه درونگرایانه‌ای به علم دارند. وقتی بحث درونگرا مطرح می‌شود ما مجبور می‌شویم به شرایط بومی‌، فرهنگی، تاریخی و سؤالاتی را که موجب تراوشات علمی می‌شود بشناسیم. در این صورت علم ماهیت لازمانی و لامکانی خود را از دست می‌دهد و کاملاً جنبه اجتماعی، تاریخی و فرهنگی پیدا می‌کند. پس به راحتی نمی‌شود علم یک جامعه را به جامعه دیگری انتقال داد. هرچند عملاً می‌توان انتقال علوم را انجام داد ولی به لحاظ معرفت‌شناسی دارای اشکال است.

در واقع اگر این انتقال را انجام نمی‌دادیم امروز سهم بیشتری از علم را در اختیار داشتیم. در نگرش دوم علم ماهیت تراکمی ندارد بلکه ماهیتی انفصالی دارد و بیشتر تحت تأثیر پارادایم‌ها است. در این نگرش گرایشاتی به پارادایم، پرسمان، گفتمان و امثال این‌ها شکل می‌‌گیرد، پس می‌تواند منجر به یک نوع نسبی‌گرایی رادیکال شود. که البته این هم مورد نظر ما نیست. گمان می‌کنم قطع نظر از نگاه برون‌گرا و درون‌گرا باید به دنبال یک دیدگاه ربطی بود. نگاه سومی که هم متوجه ابعاد هرمنوتیک (هرمنوتیک ساده زیرا با مسائل اجتماعی صرف روبه‌رو نیستیم) فعالیت‌های علمی باشد و هم وجه ساختاری علم.

بدین‌گونه امکان مقایسه فراهم بیاید. درونگرایی صرف امکان مقایسه را سلب می‌کند. همانگونه که نگاه پارادایمی «کوهن» امکان مقایسه دو پارادایم را از ما سلب می‌کند و بیشتر به مقایسه‌های فرهنگی و سیاسی بسنده می‌کند. این هم مورد قبول ما نیست، زیرا گمان می‌کنیم باید رئالیستی بود چرا که عالم خارج از معرفت ما نسبت به او، وجود دارد و ما عملاً همان وجود را رفتار می‌کنیم. ممکن است خیلی از ما فیلسوف شب باشیم ولی در نهایت فیلسوف روز می‌شویم. یعنی هیچ‌گاه به برق 240 وات نزدیک نمی‌شویم و سقف خانه‌مان را برنمی‌داریم. نسبی‌گرایی به نوبه خود دچار برخی آسیب‌هاست. بنابراین علاوه بر دیدگاه برونگرا و درونگرا می‌توان تقسیم‌بندی دیگری داد که من از آن به عنوان نگاه رئالیستی یا ربطی یاد می‌کنم.

به هر حال به نظر می‌رسد ما هنوز معضلی به نام جامعه‌شناسی علم در کشورمان داریم. چرا که هنوز معضلی به اسم علم وجود دارد. با وجود ادعاهایی که مطرح می‌شود هنوز نتوانستیم تعریف خوبی از علم بر اساس یک معرفت‌شناسی هماهنگ و طولی بدهیم که با شرایط بومی و فرهنگی ما متناسب باشد. بیشتر غرق در مباحث روبنایی هستیم. حتی گمان می‌کنم جنبش نرم‌افزاری همان روند تجربه‌گرایانه و پوزیتیویستی را شتاب می‌بخشد و این دو آفت دارد: دیروز عده‌ای با تکیه بر مفاهیم نرم‌افزاری در مقابل نگاه پوزیتیویستی مقابله می‌کردند. امروز با کسانی روبه‌رو هستیم که با همین نگاه نرم‌افزاری پوزیتیویسم را شتاب می‌بخشند. با این مشکل دیگر چه باید بکنیم؟ و این مصیبت دوچندان ما است.

* با این پاسخ دو سه سؤال بعدی مرا هم جواب دادید. این نگاه ربطی که مطرح می‌فرمایید مسأله جدیدی است. در نگاه‌های پیشین راه‌حل‌هایی برای مرتفع کردن مشکلات وجود داشت چه پوپر و چه کوهن، هرچند انتقادبرانگیز هستند ولی حرف‌هایی برای گفتن داشتند، حال راه‌حل‌های نگاه ربطی کدامند؟

** بر اساس نگاه سوم که بسیار مفصل و پیچیده است، مفروضاتی را پذیرفته‌ایم از جمله، این که عالم مستقل از معرفت ما به خودی خود وجود دارد. یعنی موضوعها خارج ما، هستند چه به آنها معرفت داشته باشیم و چه نداشته باشیم. مفروض بعدی این که در عالم ضرورت‌هایی وجود دارد. این ضرورت‌ها هم مشمول پدیده‌های طبیعی و هم پدیده‌های اجتماعی می‌شود. یا این که هر حادثه‌ای منتج از دو گروه عوامل است.

نگاه‌های موجود چه اتصال‌گرایی و چه انفصال‌گرایی بیشتر علم را در قالب یک «همگونی» یا «نظم قابل مشاهده» یا به عبارتی یک رابطه «هیوم»ی می‌بیند. یعنی صرفاً مشاهده را اساس تعریف علم قرار می‌دهد. چه از استقرا شروع کند، چه از ابطال. حتی معتقدم این تعریف شامل نسبی‌گرایان هم می‌شود. مشاهده و آنچه دیده می‌شود در نزد آنها اصالت دارد و قانونی که تعریف می‌کنند. بر اساس مشاهده نیست بلکه بر اساس امور قابل مشاهده است.

پس آمار و احتمال رنگ می‌بازد. بویژه آمار استنباطی که رنگ می‌بازد. ما به کل مشاهده‌ها تردید داریم چه خاصه سمپلی از مشاهده‌ها و پیش‌فرض‌ها، دیگر این که عالم قطع نظر از ضرورت، لایه‌بندی شده و تمایز یافته است. پدیده‌ها لایه لایه و متمایز از یکدیگرند. در حالی که بر اساس نگاه اول یک تمایزیافتگی و لایه لایه بودن مغفول واقع می‌شد. یعنی چه لایه‌بندی‌اند؟ یعنی مثلاً همین ضبط صوت خاصیتی کلی دارد و یک خاصیت جزئی و خاصیت کلی آن قابل تقلیل به خاصیت اجزا نیست.

در حالی که خیلی از پوزیتیویست‌ها در هنگام تحلیل روند رسیدن به قانون سخن از تجزیه و تحلیل می‌کنند. نگاه اتمیستی ذره‌ای را نمی‌توان پذیرفت.

من همیشه مثال آب را می‌زنم که متشکل از دو عنصر هیدروژن و اکسیژن است.

اگر اکسیژن را به آتش اضافه کنید شعله آن بیشتر می‌شود. هیدروژن نیز به همین صورت ولی اگر آب را روی آتش بریزید خاموش خواهد شد. می‌بینید که خاصیت کلی آب قابل تقلیل به اجزایش نیست. پس لایه اکسیژن و هیدروژن قابل تسری به آب نیست. نکته بعدی تمایزیافتگی پدیده‌ها با وجود اشتراک آنهاست. به این تفاوت‌ها در عین پیوندهای گروهی باید توجه شود. بالطبع خاصه درباره پدیده‌های اجتماعی با ارتباطات پیچیده گروهی علاوه بر هرمنوتیک مضاعف روبرو هستیم. یعنی فرد، شیء نیست و نمی‌توان همچون پدیده‌ای طبیعی با آن برخورد کرد.

فرد علاوه بر ارتباطات پیچیده گروهی، فاعل شناسا است. پس در برابر من عکس‌العمل نشان می‌دهد. اگر من وارد ارتباطی زبانی با فرد نشوم نمی‌توانم او را به عنوان موضوعی تحقیقی بررسی کنیم. با پدیده‌های طبیعی می‌توانیم به وسیله یک هرمنوتیک رابطه برقرار کنیم. یعنی تا زمانی که متوجه آن نباشم نمی‌توانم او را بررسی کنم، اما هرمنوتیک پدیده‌های اجتماعی پییچیده‌تر هستند. یعنی آنها نیز در برابر من کنش ارتباطی دارند. آنها هم رویکردی مفهوم‌گرایانه، نسبت به محقق دارند. پس به هرمنوتیکی مضاعف نیازمندیم.

به هر روی باید گفت با وجود پذیرش ضرورت و وجود خارجی، توجه به ابعاد مفهوم محورانه را از نظر می‌اندازیم. اگر بپذیرید مسائلی مثل، ضرورت لایه‌بندی و ضرورت وجود دارند، دیگر نمی‌توانید از مباحث موجود استفاده کنید، چون مباحث موجود بر اساس یک تلقی خاص از نظریه‌ به معنای چارچوب نظم بخشی دفاع می‌کند که نمی‌توانیم بپذیریم. با وجود این که به وجه ساختاری و ضرورت‌ها در عالم معتقدیم، به دلیل وجه مفهوم محوری ساده یا مضاعف‌اش، نمی‌توانیم نگاه انطباق‌گرایی با عالم داشته باشیم. هیچ وقت نمی‌توانیم بگوییم درک مطابق با واقع داریم.

خوب سؤال می‌شود که چه باید کرد؟ راه‌حل آن طرح بحث کفایت عملی است.

حال اگر کفایت عملی را مطرح کنیم چه تفاوتی با ابزارگرایان یا پراگماتیست‌ها داریم؟

دفاع ما این است که خواست ابزارگرایان و پراگماتیست‌ها به دست آوردن نتیجه است. ولی کفایت عملی متوجه مقدمات نیز هست. ما صرفاً نمی‌گوییم هرچه جواب می‌دهد درست است. بلکه می‌پرسیم چرا جواب می‌دهد؟ چرا کفایت عملی دارد؟ و بعد پاسخ می‌دهیم، زیرا مقدماتی را طی کرده است. پس تفاوت رئالیست‌ها با ابزارگویان در به کارگیری کفایت عملی، در مبانی و مقدمات هم هست.

بحث ما به سمت پیچیده‌ شدن و طولانی شدن می‌رود اما اجازه بدهید بگویم ما از این‌رو در عالم طبیعی توفیقاتی داریم که با سیستم‌های بسته‌ای روبه‌رو می‌شویم. برخلاف علوم اجتماعی که محل سیستم‌های باز است. تبیین سیستم‌های باز دشوارتر است.

ضمن این که در علوم طبیعی هم نمی‌توانیم به راحتی تبیین و پیش‌بینی را با هم ببینیم. راه‌هایی که برای یکی دانستن تبیین و پیش‌بینی -در علوم طبیعی- ارائه‌ می‌کنند هیچ کدام علّی و قابل قبول نیستند.

استقرارگراها دو مشکل داشتند. مشکل بزرگ این که نمی‌توانستند پاسخ دهند چگونه آنچه در گذشته واقع شده است، لزوماً در آینده نیز به وقوع می‌پیوندد. مشکل کوچک هم خطای مشاهده است.

پوپر چه راهی برای حل مشکل ارائه می‌کند. همان مسائل گریبان‌گیر او هم می‌شود. از کجا معلوم است که x همان x مبطل باشد. پوپر مشکل دیگری هم دارد. این که می‌گوید از چارچوب قیاسی استفاده می‌کنم. در حالی که این چارچوب قیاسی معطوف به صورت است و کاری به ماده ندارد. می‌گوییم، همه انسان‌ها می‌میرند. سقراط انسان است. پس سقراط هم می‌میرد. ولی این صوری است. می‌توان یک احتجاج صوری دیگر را در نظر گرفت که به لحاظ صوری درست باشد ولی در مقام ماده و آزمایش غلط از آب دربیاید. همه گربه‌ها پنج دست و پایی هستند. ملوس من گربه است. پس ملوس من پنج دست و پا دارد. می‌بینید به لحاظ صوری درست است ولو این که هیچ گربه پنج دست و پایی در دنیا وجود ندارد. حتی ریاضیات هم دچار این مشکل است زیرا صحت آن یک صحت صوری است. در حالی که در حد صورت نمی‌توان ادعای علمی را اثبات یا ابطال کرد. علاوه بر این که استقراگرایی پوپر شدیدتر از استقراگرایان است.

به عبارتی تجربه‌گرایی او مخرب‌تر است. زیرا آنها با یک مورد صحیح به تعمیم نمی‌رسیدند ولی پوپر با یک مورد نقض داوری می‌کند. پوپر شیوه‌ای صوری می‌خواهد مشکلات آزمایشگاهی را طی کند، ضمن این که وقتی می‌خواهیم ساز و کار قانون را کشف کنیم چه فرق می‌کند که مشاهده بشود یا نه. خیلی مهم است که قرار نیست مسائل تکرار شوند. آنها نه تنها اصل را بر مشاهده می‌گذارند بلکه گاهی اوقات به خاطر بی‌توجهی به لایه لایه بودن هستی و یکسان بودگی معتقدند اگر «سمپلی» بگیریم مسائل فهم می‌شوند. تو گویی انسان‌ها گندم هستند که می‌شود قاعده مشت نمونه خروار را طرح کرد. طرفه این که ادعای تصادفی بودن تحقیق را هم پیش می‌کشند. ما صحبت از پیوندهای پیچیده می‌کنیم، آنها هم پیوندها را دور می‌زنند و آن را به یک رابطه تصادفی مبتنی بر نمونه‌برداری تقلیل می‌دهند. اینها در علم قابل دفاع نیست چه رسد به علوم اجتماعی. گمان می‌کنم اینها دریچه‌هایی را به روی شما می‌گشایند که متوجه لایه‌های زیرین و ابعاد فلسفی و انتزاعی شوید.

ما ادعا نمی‌کنیم که رویکرد رئالیسم تعالی‌گرا به تمام پرسش‌ها پاسخ می‌دهد. ولی گام بزرگی را برداشته و دریچه‌هایی را گشوده که در حد رؤیت و مشاهد‌ه‌های انضمامی نیست و فلسفه را وارد علم کرده است. افتخار علم این بود که از فلسفه جدا شده در حالی که خود همین حرف هم یک ادعای فلسفی بود. ولی ادعای فلسفی قابل قبولی نبود. در این‌باره می‌توانید به کتابی که ترجمه‌ کرده‌ام (روش در علوم اجتماعی، رویکرد رئالیستی آندرو سایر) مراجعه کنید.

* توجه دادن دانشمندان به ابعاد فلسفی قضایا مسأله قابل توجهی است. من در حرف‌های شما و نحله رئالیسم علمی، همگرایی زیادی می‌بینم. ممکن است درباره نقاط افتراق نظریات خود با این نحله توضیحاتی بدهید.

** شروع بحث من از رئالیسم تعالی‌گرای «آندرو سایر» است. احساس می‌کنم اشکالاتی هم وجود دارد. آنچه برای من پذیرفتنی است به میان آوردن لایه‌بندی، تمایزیافتگی و مفهوم ضرورت است. اما ضرورت صرفاً ضرورت‌های فلسفی هم نیستند. همین که پای ضرورت به میان بیاید، منابع دیگر پیش کشیده می‌شوند. مثل شهود و وحی خاصه در علوم اجتماعی. وقتی به دنبال ضرورت‌ها هستیم، چرا آنها را فقط در ماده جست‌وجو کنیم.

حسن روش رئالیسم این است که دایره معرفت را از استبداد مشاهده خارج و افق را وسیع‌تر کرده است. به فلسفه و مفهوم ضرورت اجازه ظهور داده است. خود ضرورت آغاز توجه به سایر منابع است. آنچه ما اضافه کردیم لحاظ کردن منابع و درنوردیدن افق‌های دیگر است. مسأله دیگری که من اضافه کردم این است که ما باید در علم، معرفت‌شناسی طولی و هماهنگی را دنبال کنیم. اینجا نقطه افتراق و محل تکمیل رئالیسم تعالی ‌گراست. نقطه عزیمت من رئالیسم بود ولی فکر می‌کنم که این ایده هنوز جای رشد و کامل شدن دارد. اگر می‌خواهیم علم‌شناسی کنیم باید یک معرفت‌شناسی طولی و هماهنگ به دست دهیم. معرفت‌شناسی عرضی جواب نمی‌دهد. امروزه معرفت‌شناسی تجربی اصالت‌ یافته و سایر معرفت‌شناسی‌ها حالت عرضی پیدا کردند. ولی ما به دنبال یک معرفت‌شناسی طولی و هماهنگ می‌گردیم که به گونه‌ای معرفت و حیانی، شهودی، عقلانی، حسی و تجربی را در ارتباط با هم ببینند. یکی از زیست‌شناسان معروف فرانسوی گفته باید شعور شاعرانه از طبیعت داشت. این معرفت شاعرانه محل تلاقی دو‌گونه معرفت. یکی معرفت شهودی و شاعرانه و دو معرفت حسی و تجربی است. اما کفایت نمی‌کند، چون معرفت و حیانی لحاظ نشد. من احساس می‌کنم معرفتی که به نگاهی هماهنگ و طولی کمک می‌کند معرفت ملاصدرایی است. چون می‌خواهد میان خدا، خرد و عشق رابطه برقرار کند. ما نمی‌توانیم به عالم نگاه منظومه‌ای نداشته باشیم. نگاه رئالیستی منظومه‌ای‌تر از نگاه پوزیتیویستی است ولی کامل نیست. واقعاً بر اساس تفکر ملاصدرا می‌توان نگاه جدیدی به عالم و پدیده‌ها و علم داشت. این به هیچ وجه قائل به نفی آزمون و تجربه نیست.

چرا که ممکن است با چشم‌پوشی از آن تجربیات دچار ادعاهای گزافی بشویم که پیش پا افتاده‌اند ولی در عین حال باز از نوآورهای خود دفاع می‌کنیم. هرچند گستاخانه باشد، هرچند هزینه بپردازیم. من به مرحله‌ای رسیده‌ام که دیگر حاضر نیستم، هزینه نپردازم.

* سؤال دیگری در اینجا به وجود می‌آید و آن این است که وقتی روابط علّی نامکشوف هستند چه راهی به جز استفاده از روابط اعدادی داریم؟

**اینها فقط فلسفی‌اند. راهی جز این نداریم چرا که انتزاعی هستند. هیچ وقت از راه مشاهده به دست نمی‌آیند. زیرا حاکم بر مشاهده هستند. نیروهای بنیادینی که فقط با اکتشاف فلسفی قابل فهم هستند ولی می‌توانیم به قول به توافق بیناذهنی کنیم.

قول به قدرت رهایی بخشی آنها کنیم. می‌توانیم به کفایت عمل آنها استناد کنیم. ولی هیچ‌گاه با ارجاع به تجربه نمی‌توانیم صدق و کذب آنها را ثابت کنیم. بستگی به سیستم دارد. در سیستم بسته به راحتی به این مراحل می‌رسیم. در سیستم‌های باز کمی دیرتر. ولی داوری درباره علّی یا اعدادی بودن رابطه، یک داوری پیچیده‌تری نسبت به ادعای پوزیتیویست‌هاست.

* بعضی مسائل وجود دارند و بدون تجربه هرگز به دست نمی‌آیند. از آن گذشته چگونه می‌توانیم این ایده‌ها را به دیگر دانشمندان منتقل کنیم. چگونه فرمول ارائه دهیم و اساساً چگونه آنها را عملیاتی کنیم؟

** بحث اینجاست که عملیاتی کردن هر عملیاتی در گرو مفاهیم و نظریات اولیه است. هر آزمونی در عالم بر اساس مفاهیم اولیه بنا می‌شود. من این سؤال را متقابلاً می‌پرسم. چرا در موقع آزمون علمی مثلاً رابطه فشار و حجم را اندازه‌گیری می‌کنید و مثلاً رابطه انگیزه‌های خودتان را نمی‌سنجید یا چه می‌دانم رنگ دیوار و تعداد دکمه‌های لباس را در نظر نمی‌گیرید؟ پس یک هدایت درونی مفهومی موجب می‌شود چیزهایی را لحاظ کنیم و دیگر چیزها را کنار بگذاریم. می‌خواهم بگویم دلیل ندارد به فلسفه بها ندهیم. «مکسول» که چهار قانون الکترومغناطیس را مطرح کرد از کدام مشاهده استفاده کرد. می‌بینید. ظاهراً در عالم یک منبع شهودی و فطری وجود دارد که به همه علم خط می‌دهد اما مشاهده‌گرها نمی‌خواهند آن را در نظر بگیرند. آنچنان غرق در تجربه هستند که هیچ نسخه‌ای نمی‌توان به آنها داد. من فقط می‌توانم بگویم خیلی چیزها جنسشان ورای تجربه است. از جنس انتزاع و فلسفه است. در این عالم علم را «آبسترک» آغاز می‌کند و آنچه داوری علم را به عهده دارد، «آبسترک» خوب از بد است. تا.......

* حتی فیض؟

** بله، چرا می‌گویم معرفت هماهنگ، چرا می‌خواهم شهود را وارد کنم. معرفتی و حیانی، عقلی و شهودی منظور نظر من است. باید به دنبال فرمولی بگردیم که هم معرفت را شکل دهد و هم در آزمون لحاظ شود. از این‌رو در آزمون نمی‌توان صرفاً به یک مشاهده اعتماد کرد. داوری اینها داوری تجربی نیست، بلکه فلسفی و برهانی است. مثلاً این که اجتماع تقیضین محال است. داوری این‌گونه مسائل واقعاً پیچیده است بویژه وقتی با پدیده‌های انضمامی سر و کار داریم. چون در آنجا علاوه بر این که داوری بعد فلسفی و شهودی پیدا می‌کند، بعد عینی هم می‌یابند. بعد عینی همان توافق بیناذهنی است. علاوه بر آن رهایی بخشی و کفایت عملی. من داوری را در این سه جست‌‌وجو می‌کنم: رهایی بخشی، کفایت عملی و توافق بیناذهنی: این داوری‌ها کامل نیستند. پیشا انضمامی، فلسفی و شهودی هم هستند. ولی من جز این نمی‌توانم بگویم و ادعای بیشتری هم نمی‌کنم. ولی احساس می‌کنم با این ادعا حرف می‌زنم، زندگی می‌کنم، گلاویز می‌شوم، نقد می‌کنم و پیش رفته‌ام. ممکن است بگویید تو فکر می‌کنی که پیش می‌روی ولی همین که فکر می‌کنم پیش می‌روم، پس هستم.

* وارد سطح دیگری از بحث بشویم. راجع به معرفت‌شناسی‌های جدید مثل معرفت‌شناسی فمینیسم چه نظری دارید؟ آیا می‌توان تصوری برای معرفت زنانه قائل شد؟

** جالب است. در این‌باره که معرفتهای ما تا چه اندازه مردانه است، بحث دارم. ولی این که بشود حرف تازه‌ای را در علم زد که بوی زنانگی بدهد، منکر نمی‌شوم. زیرا دیدگاهی تراکمی ندارم. معتقدم عالم به دید ما بستگی دارد تا ما چه زاویه‌ای برقرار کنیم. تا حدی نگاه «کانت»ی اتخاذ کرده‌ام. من فرض آن را منتفی نمی‌دانم. ولی باید این کار را انجام دهند تا ببینم چه می‌شود. اما این ادعا را که معرفت موجود مردانه است، نمی‌توان به راحتی بپذیرم.

* کمی درباره تاریخ علم در ایران بگویید، ظاهراً در بعضی زمینه‌ها بهتر بوده‌ایم. مثل ریاضیات که سابقه درخشانی داریم. به همین ترتیب در بعضی زمینه‌ها چندان موفق عمل نکرده‌ایم مثل روانشناسی؟

** ما انصافاً سابقه کهنی داریم. این را از منابع غرب می‌گویم. حتی آرزو می‌کنند یک بار دیگر علم از شرق طلوع کند. از کشورهای اسلامی به خاطر تجربه‌گرایی بیش از حدی که امروزه در غرب حاکم است. همیشه گفته‌ام باید به تمدن اسلامی که اوج درخشش ما بوده است، برگردیم و معرفت‌شناسی حاکم بر آن را به دست بیاوریم. روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ‌اش را به دست بیاوریم و ببینیم در چه حیطه‌ای رشد و پیشرفت داشتیم، بدانیم صعود ما معلول چه عواملی بوده، رابطه دولت با عالمان و امکانات دانشمندان به چه صورت بوده و همین طور ببینیم در کدام رشته اوج گرفتیم. اینها بی‌ارتباط با دین، تاریخ و فرهنگ ما نبوده است. بعد نزول صورت گرفته را بررسی کنیم. از یک زمانی عقب مانده نگاه داشته شدیم. خود ما هم بی‌تقصیر نبودیم. چه می‌شود که از دوره‌ای خلاقیت رخت برمی‌بندد. فکر می‌کنم هم‌اکنون هم دچار آفت هستیم و به آن توجهی نمی‌کنیم. احساس می‌کنم علم با آزادی و خلاقیت پیوند دارد، هرگاه علم را دستوری کنید و مثلاً قالبی را برای ارتقای استادان عنوان کردید، رشد نمی‌کنید. هرچند اقتضای یک نظام سیاسی این است که چیزی نگوییم و فقط به بیلان و آمار اکتفا کنیم. پرسیده می‌شود آیا وضع فرهنگی ارتقا پیدا کرده است و بعد به ما آمار افزایش مراکز فرهنگی، دانشگاه‌ها را می‌دهند. یعنی آمار نهادی می‌دهند. ما آمار ارتقای بینش می‌خواهیم نه افزایش دستگاه‌ها. یعنی ما از هدف سخن می‌گوییم و پاسخ از ابزار می‌شنویم. این عارضه در همه جای دنیا مشاهده می‌شود. یعنی پاسخ فلسفی و اخلاقی به سؤالات مشکلی است که حتی گریبان غرب را هم گرفته است. آنها که اساساً چیزی به اسم پاسخ هنجاری را از بین برده‌اند. تنها با جمع میان آنها مسئله حل می‌شود. توجه به وجه انضمامی و بیرونی «آماری» مسائل باید در کنار توجهات مفهومی باشد. غرب فقط به وجه تجربی توجه می‌کند ولی ما باید هم به فلسفه علمی مورد نظر برسیم، هم به جنبه‌های دیگر. چنانچه معرفت ملاصدرایی را در نظر بگیریم هم ابعاد عینی قضا مورد توجه قرار می‌گیرد و هم ابعاد ذهنی آنها. باید کرسی‌های جامعه‌شناسی علم و فلسفه علم را تقویت کنیم. در حالی که بسیار محدود و ضعیف هستند. حتی اگر بخواهیم در علم و فناوری پیشرفت کنیم، حتماً باید مباحث معرفت‌شناسی را مورد توجه قرار دهیم. برای نهادینه کردن علم باید نسبتی با معرفت عملی داشته باشد، با زیست جهان مردم و عقبه فرهنگی نسبت داشته باشد. من از یک معرفت‌شناسی علمی دفاع می‌کنم که به خاطر پیوندش با جامعه پای مردم را وسط می‌کشد. چرا در گذشته مردم وقف می‌کردند ولی امروز نمی‌کنند. چرا مدارس علمیه در گذشته وقف بود ولی امروز نیست؟ چون آن علم ریشه در زیست جهان و روزمرگی مردم داشت ولی امروزه ندارد. از این‌رو وقف همه چیز می‌کنند جز وقف علم. این نشان می‌دهد که علم با مردم بیگانه شده است. یکی از وجوه ممیزه علم امروز با علم دیروز پیوند با زیست جهان مردم است. یعنی باید پلی میان دانش نظری و زیست مردم بزنیم و این به یک نگاه ظریف فرهنگی نیاز دارد و با دیدگاه زمخت دانشگاه‌های ما بیگانه است. نباید علم را فقط در قالب فرمول دید.

* جالب است که در کشورهای اسکاندیناوی در سطح دبیرستان درس فلسفه علم را اجباری کرده‌اند.

** بله، مسأله دیگر فلسفه برای کودکان است. آنها کودک را استدلالی بار می‌آورند. نظام آموزشی ما حفظی است. تو باید حافظه قوی‌ای داشته باشی. نه خلاقیت بالا. حتی شنیدم می‌خواهند در سطح دکتری سؤالات را تستی کنند. انسان‌های آزاد نباید اسیر قالب‌ها شوند. در همین کشور ما نیما یوشیج شعر آزاد می‌گفت، و کسی به آن توجه نداشت. بعدها سبک نیمایی در دانشگاه‌ها به عنوان سبک مطرح می‌شود. مرحوم شریعتی را در دانشگاه‌های پیش از انقلاب تحمل نمی‌کردند. امروز پایان‌نامه‌های زیادی با موضوع شریعتی مطرح می‌شود. کسانی در دنیای علم سرنوشت سازند که آزاد باشند. در دنیای غرب هم همین است. نظام آموزشی باید از حافظه‌پروری بیرون بیاید و تفکر خلاق را جایگزین کند. به فردی گفته بودند فرزندنت را ثبت نام نمی‌کنیم چون ناآرام است. یعنی در کلاس سؤال می‌کند و بحث راه می‌اندازد. این یک ارزش است چرا اجازه پرسیدن سؤال داده نشود. در امتحان مهندسی- خارج از کشور- مجبور نبودم فرمول حفظ کنم. جدول فرمول‌ها جلو من بود. من باید بدانم چگونه از فرمول استفاده کنم. دیگر حفظ کردن آن ضرورتی ندارد.

* آیا در حال حاضر پارادایم قالبی بر جامعه‌شناسی حاکم است؟

** نه پارادایم واحدی نیست.

* با این وضع آیا می‌توان جامعه‌شناسی را علم دانست؟

** نه جامعه‌شناسی «ساینس» نیست. همه حرف ما این است که «ساینس» هم «ساینس» نیست.

* ولی به هر حال یک پارادایم در علم حاکم است؟

** نه یک حاکمیت علمی نیست بلکه یک حاکمیت اجتماعی دارد. می‌توان گفت پارادایمی هم‌اکنون مشهورتر است اما نه پارادایمی که به لحاظ شناختی حاکم باشد. چون جامعه‌شناسی به خاطر سر و کار داشتن با سیستم‌های باز و انسان و به علت ارتباط با هرمنوتیک مضاعف با گزاره‌های منسجم و بلاتردید روبه‌رو نیست. به همین خاطر تنوع رویکردها و نظریه‌ها دیده می‌شود که ریشه در مباحث شناخت‌شناسی و فلسفه دارد. یعنی نحله‌های فلسفی که عوض می‌شوند، نحله‌های جامعه‌شناسی شکل می‌گیرند. اما یک مورد را به لحاظ اجتماعی و فضای میان عالمان اجتماعی می‌توان گفت و آن توجه به رویکردهای تلفیقی است.

این رویکردها نه به فرد اصالت می‌دهند نه به ساحت. در واقع چیزی میان ساختار و عاملیت را مطرح می‌کنند. اگر جامعه‌شناسی کلاسیک را به دو قسمت عامل‌گرایی با «وبر» و ساخت‌گرایی با «دورکهایم» تقسیم کنیم، امروزه تلاش می‌شود نگاه‌های بینابینی و تلفیقی به دست داده شود.

* می‌توانید یک نمونه را نام ببرید؟

** می‌توان در میان جامعه‌شناسان مثال زد. مثلاً روش‌شناسی رئالیسم پشتوانه خیلی خوبی را فراهم آورده است. «گیدنز» یک جامعه‌شناس با گرایش تلفیقی است. شاید نوع رویکرد تلفیقی وی را نپسندیم. «جفری الکساندر» و «بوردیو» نیز از همین سنخ‌اند. امروزه غالباً عامل را منحنی ساختار یا ساختار منحنی عامل را نمی‌پذیرند و برای عامل در درون ساختار به قدرت مانور قائل هستند و اساساً ساختار به گونه‌ای تعریف می‌شود که با عاملیت پیوند بخورد. «گیدنز» جای استراکچر یا ساختار از استراکشن یا ساختمند شدن (یا ساختیابی) استفاده می‌کند که حکایت از سیال بودن ساحت می‌کند. ساختار یک امر پیشینی بر رفتار فرد حاکم نیست بلکه افراد در کنش و واکنش می‌توانند به شکل‌گیری ساخت‌ها کمک کنند. ضمن این که ساختارها محملی برای کنش و واکنش افرادند.

* آیا با رویکرد آماری موافق نیستید؟ ما می‌توانیم برای تعبیرها و تفسیرهایمان از آمار یا ریاضیات استفاده کنیم؟

** با وجود این که آمار بحث دلکشی‌ست، من با آن مخالفم. ریاضیات منطقی دارد که می‌توان در گزاره‌های جامعه‌شناسی لحاظ شود مشکل من این است که آمار در واقع تعمیم یک وجه از یک نظریه است. تعمیم با انتزاع متفاوت است. تا جایی که آمار به عدد و رقم و توصیف برمی‌گردد قابل دفاع است اما وقتی جنبه استنباطی پیدا می‌کند مشکلات زیادی پیدا می‌شود. زیرا آمار در آن صورت بر یکسان‌پنداری افراد مبتنی است. وقتی اصل بر تمایزیافتگی باشد دیگر چه جای یکسان‌پنداری؟ با این فرض از نمونه سخن می‌گویید که همه انسان‌ها یکسان هستند. مشکل دیگر آمار همان بحثی است که درباره اشکالات نگاه بیرونی داشتن کردیم. تحقیقات جامعه‌شناسی باید بیشتر ژرفانگر باشد تا پهنانگر. در آمار استنباطی فرض بر میانگین است. اما چرا باید فرض را بر میانگین گذاشت. تسری آمار به پدیده‌های اجتماعی محل اشکال است. آمار صرفاً بردی تعمیمی دارد آن هم در وجه توصیفی نه در وجه استنباطی. زیرا تمایزات را نادیده می‌گیرد این را با تکیه کاذب بر اشتراکات به دست می‌آورد. وقتی می‌خواهیم تبیین ارائه دهیم یعنی به دنبال روابط علّی هستیم. رابطه علّی را نباید با رابطه اعدادی خلط کرد. ضمن این که احتمال نسبت به آنچه اتفاق افتاد قابل بررسی است. اما نسبت به آنچه می‌تواند اتفاق بیفتد مثل تقسیم عددی بر بی‌نهایت می‌شود که نتیجه آن صفر خواهد بود. رابطه آماری به کار سیستم‌های بسته با هرمنوتیک ساده می‌آید نه روابط اجتماعی که به مراتب پیچیده‌ترند.

* اما می‌بینیم که در بسیاری از نظرسنجی‌های- مثلاً انتخاباتی- به نتایج و پیش‌بینی‌های درستی می‌رسند؟

** خیلی‌ها معتقدند تبیین و پیش‌بینی با هم هستند. در حالی که رابطه یک‌به‌یکی میان آن دو نیست. گاهی تبیین‌های نادرست، پیش‌بینی‌های درستی کرده‌اند و یا برعکس. از همین‌رو در مخالفت با حجیت استقرا، گفته می‌شود امکان دارد آنچه در گذشته واقع می‌شد، در آینده اتفاق نیفتد.

* این با نظریه رئالیستی که بیان کردید متناقض نیست؟

** نه چون در نظریه رئالیستی ما تنها تبیین می‌کنیم. این به آن معنا نیست که لزوماً‌ هرگز پیش‌بینی نمی‌کنیم. توجه داشته باشید مشکل «کارل مارکس» در تبیین نبود، بلکه در پیش‌بینی بود. اگر در جایی پیش‌بینی‌ها درست از آب درآمده‌اند به عوامل زیادی بستگی دارد. تبیین درست، ساختار بسته و یا حتی تصادف.

حتی در علوم طبیعی کشف ساز و کارهای علّی ما را به تبیین‌های درست رسانده است.

مثلاً چرا فلز هادی الکتریسیته است؟ چون یون‌ آزاد در بعضی از فلزات این کار را انجام می‌دهد. این کشف از شیوه‌های استقرایی نیست بلکه با آزمایش‌های دقیق، فنی و کنترل شده به دست آمده است. ما مجبوریم به عناصر متغیر ساختارها هم توجه کنیم. بحث ما استفاده یا عدم استفاده از تجربه و آمار نیست بحث ما بر سر منطق استفاده از تجربه و آمار است. در صورتی می‌توانیم از آمار استنباطی استفاده کنیم که مسائل زیادی را حل کنیم آنگاه به عنوان شاهد مثال از آن سود ببریم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات