چارلز دوگل که در فاصله 1959 تا 1969 رئیس جمهوری فرانسه بود دو سال قبل از آن که کاخ الیزه را ترک کند سفری نسبتا تاریخی به ایالت کبک کانادا داشت. او در این سفر آشکارا از تمایلات استقلالطلبانه در این ایالت حمایت کرد. سخنرانی معروف دوگل در شهر معروف ایالت کبک، یعنی مونترال، با این جملات پایان گرفت: «زنده باد کبک آزاد، زنده باد کانادای فرانسوی، زنده باد فرانسه».
از سخنرانی دوگل اکنون دههها میگذرد، اما مسئله استقلال کبک کماکان یکی از مشغولیات اصلی سیاستمداران این ایالت و کل کاناداست. تنها 10 درصد مردم کبک خود را «کانادایی» میدانند و زبان مادری 83 درصد جمعیت نیز فرانسوی است. این زبان در ضمن تنها زبان رسمی ایالت هم هست. با این همه گرایش به جداییطلبی و استقلالخواهی در تمامی دهههای گذشته روند ثابت و یکسویی نداشته و تابعی بوده از معادلات قدرت در خود کبک و نیز نوع مناسبات دولت مرکزی با این ایالت. کانادا دومین کشور بزرگ جهان است و ایالت کبک با مساحتی نزدیک به مساحت ایران بزرگترین ایالت کاناداست.
در دهلیز تاریخ
کبک با مساحتی نزدیک به مساحت ایران (یک میلیون و 540 هزار کیلومتر مربع) بزرگترین ایالت کانادا به شمار میرود. این ایالت که هفت میلیون و 500 هزار جمعیت دارد اولین منطقه در آمریکا شمالی بود که به محل سکونت مهاجران اروپایی بدل شد. اکثر این مهاجران از منطقه نرماندی فرانسه آمده بودند. از 1534 تا 1753 کبک رسما «فرانسه نو» خوانده میشد و مستعمره فرانسه بود. در نتیجه جنگهای معروف به «جنگهای هفت ساله»، فرانسه سال 1763 نهایتا مجبور شد کبک را به انگلستان واگذارد. در این هنگام گرچه جمعیت بخش انگلیسینشین کانادا از یک میلیون نفر فراتر میرفت و اهالی بومی نیز شمارشان به 600 هزار نفر میرسید اما در کبک تنها 55 هزار نفر ساکن بودند.
بهرغم تن دادن دولت انگلستان به پارهای اصلاحات مورد نظر کبکیها، گرایش استقلالطلبی در این ایالت در قرن نوزدهم به اوج خود رسید، ولی جنبشهایی که در این رابطه به راه افتادند سرکوب شدند. این تحولات نهایتا به ایجاد اتحادیه کانادا انجامید. قانون مصوب پارلمان انگلستان در سال 1867 به «استان کانادا» که سال 1841 از اتحاد کانادای علیا و کانادای سفلی (کبک) تشکیل شده بود استقلال معینی بخشید. نهایتا در سالهای پس از جنگ جهانی اول کانادا به عنوان کشوری مستقل وارد نهادهای بینالمللی شد، هر چند که این استقلال رسما سال 1982 سندیت و رسمیت یافت.
تا سالهای پس از جنگ جهانی دوم نیز حاکمیت کبک عمدتا از سوی کلیسای کاتولیک هدایت و رهبری میشد. تنها در دهه 60 بود که مدرنسازی کبک تحت رهبری حزب لیبرال به روندی ثابت و پایدار بدل گشت و کلیسای کاتولیک را عملا به حاشیه راند. در همین دوران بود که کارزارها و برنامههای فشردهای هم برای حمایت از زبان فرانسوی و تقویت آن در برابر زبان انگلیسی آغاز شد. این فعالیتها چه به لحاظ اشاعه و یکدستسازی زبان فرانسوی و چه از جنبه واژهسازی برای بینیاز کردن این زبان از استفاده از واژههای انگلیسی گستره و ابعادی وسیع یافت و با توفیق هم همراه بود، به گونهای که زبان فرانسوی در خود فرانسه نیز از این تحولات بهرهمند شده است.
سیاستهای فشرده زبانی و فرهنگی
همزمان با مدرنسازی کبک و توجه بیشتر به جنبههای هویت ملی که از جمله در اشاعه و تقویت زبان فرانسه بروز یافت گرایشهای استقلالطلبانه نیز بروز و برآمد معینی پیدا کرد، و حتی گروههایی با اقدامات مسلحانه و تروریستی برای تحقق این خواست به میدان آمدند. سال 1968، یعنی یک سالی پس از سخنرانی معروف ژنرال دوگل در کبک، «حزب کبکیها» در این ایالت تشکیل شد و از آن پس جنبش استقلالطلبی عمدتا در سیما و تبلیغات این حزب تبارز یافته است. حزب کبکیها در فاصله میان 1976 تا 2003 زمام امور کبک را در دست داشت و در همین مدت دوبار برای جدا کردن این ایالت از کانادا همهپرسی برگزار کرد.
در همهپرسی سال 1980 نزدیک به 60 درصد کبکیها به ماندن ایالتشان در مجموعه کانادا رای دادند. 15 سال بعد، یعنی در سال 1995، که همهپرسی دوم برگزار شد مخالفان جدایی تنها با نیم درصد از موافقان جلو افتادند. این افزایش گرایش به جداییطلبی بیش از همه به سیاست دولت مرکزی کانادا در دهه 90 مربوط میشد. این دولت به ریاست «پیر ترودو» با حزب کبکیهای حاکم بر ایالت کبک میانه خوبی نداشت و به ویژه از اقدام آن به برگزاری همهپرسی در سال 1980 ناخشنود بود. این ناخشنودی عمدتا در کمتوجهی به کبک در قیاس با سایر ایالات بروز یافت و به سهم خود گرایش به جداییطلبی را شدت و حدت بیشتری بخشید، روندی که نتیجه آن در ارقام همهپرسی سال 1995 به خوبی قابل مشاهده بود. این ارقام از افزایش هواخواهان استقلال کبک حکایت داشتند. البته بعدها معلوم شد که دولت مرکزی کانادا با کمکهای مالی خود برای شکست رفراندوم و پیروزسازی مخالفان جدایی کبک تلاش گستردهای داشته است.
روند جداییطلبی معکوس میشود
سال 2003 سرانجام پس از 27 سال قدرت در ایالت کبک از حزب استقلالطلب کبکیها به «حزب لیبرال» این ایالت منتقل شد. در چند سال گذشته و به ویژه از سال پیش که دولت مرکزی کانادا به دست «حزب محافظهکار» به رهبری «استفن هارپر» افتاده مناسبات میان این دولت و دولت محلی کبک تحولات و چرخشهای مثبتی به خود دیده است. دولت هارپر کمکهای مالی ویژهای را به کبک اختصاص داده و در اقدامی کمسابقه با صدور بیانیهای در برابر مجلس کانادا، مردم کبک را به عنوان «یک ملت در دورن کانادای واحد» توصیف کرده است.
علاوه بر تحولات مثبت یاد شده، تغییر نسلها در کبک و در مجموعه کانادا نیز مسئله جدایی و استقلال را تا حدودی از حوزه اصلی علاقه عمومی به دور برده است. این نیز هست که تثبیت زبان و فرهنگ فرانسوی در کبک، رشد و توسعه اقتصادی خوب این ایالت که بیکاری را به پایینترین سطح در 32 سال گذشته رسانده است و همچنین گرم شدن رابطه میان بخشهای فرانسویزبان و انگلیسیزبان کانادا در مجموع مردم کبک را با این سوال روبهرو کرده که استقلال از کانادا به راستی چه مزیت و پیامد مثبتی برایشان خواهد داشت. بد نیست اشاره شود که این نه کشور مادر، یعنی فرانسه، بلکه انگلستان و آمریکا هستند که طرفهای اصلی مناسبات اقتصادی کبک به شمار میروند. فرانسه در این مناسبات در مقام پنجم ایستاده است. برخی مسائل منفی نیز در این اواخر اگر اهمیتی بیشتر از استقلالخواهی نداشتهاند، دستکم مشغولیت ذهنی شمار کثیری از مردم کبک بودهاند. از آن جمله میتوان به افزایش دمافزون سهم سالمندان در ترکیب جمعیت و یا بوروکراسی پرحجم نهادهای محلی و همچنین قروض چشمگیر کبک اشاره کرد.
سوالی که در انتخابات اخیر پاسخ گرفت
در آستانه انتخابات پارلمانی کبک در دوشنبه گذشته (26 مارس) همه دلایل فوق کم و بیش شک و تردیدهایی را درباره قدرت بسیجگری شعار استقلالطلبی ایجاد کرده بودند و حد موفقیت حزب اصلی مدافع این گرایش، یعنی حزب کبکیها، به یکی از سوالهای اساسی انتخابات بدل شده بود. این حزب برای آنکه شعار محوری خود، یعنی لزوم استقلال کبک از کانادا را جلوه و جذابیت بیشتری بخشد اعلام کرده بود که در صورت پیروزی، برخلاف دوران قبلی زمامداریاش، بیش از آنکه احساسات ملی کبکیها را در راستای تشدید گرایش استقلالطلبی تحریک کند، طرحهای مشخصی را در مورد عملیاتی کردن امر استقلال پیش خواهد نهاد. برای مثال، کبک در صورت استقلال، برخلاف کل کانادا که هنوز هم اسما تحت قیمومت ملکه انگلیس قرار دارد، دارای نظام جمهوری خواهد شد و قدرت و ساختار نهادهای «جمهوری کبک» و نیز مضمون قانون اساسی آتی برای این ایالت را در مرکز بحثهای عمومی قرار خواهد داد. حزب کبکیها بهرغم جنبههای ملیگرایانهاش در مسائل اجتماعی گرایشی چپگرایانه دارد.
شمارش آرای انتخابات 26 مارس گرچه شکست فاحشی برای حزب حاکم لیبرال بود و شمار کرسیهای آن را از 74 به 48 کرسی کاهش داد، اما حزب استقلالطلب کبکیها را هم با شکست نسبتا فاحشی روبهرو کرد. این حزب 9 کرسی از کرسیهای قبلی خود را از دست داد و اینک به سومین حزب صحنه سیاسی کشور بدل شده است. برنده اصلی انتخابات «حزب اقدام دموکراتیک کبک» بود که گرچه گرایش راست پوپولیستی دارد، اما خواهان ماندن کبک در مجموعه کاناداست، هرچند که خودمختاری بیشتری را هم برای این ایالت طلب میکند. سختگیری بیشتر نسبت به مهاجران و ملزم کردن بیشتر آنها به دمسازشدن خود با موازین فرهنگی و حقوقی کبک از دیگر اجزای برنامه انتخاباتی حزب اقدام دموکراتیک بوده است. در انتخابات اخیر، این حزب توانست در یک پیروزی خیرهکننده شمار کرسیها خود را از 6 به 41 کرسی افزایش دهد. با توجه به گرایش احزاب اصلی در مجلس بعید است که ائتلافی میان آنها به وجود آید و احتمالا حزب لیبرال یک دولت اقلیت تشکیل خواهد داد. چنین دولتی در تاریخ سیاسی 129 ساله کانادا کبک بیسابقه است.
درس انتخابات اخیر
در مجموع در میان همه ارزیابیهایی که از نتابج انتخابات اخیر در کبک کانادا میتوان به عمل آورد، مهمتریناش شاید نه شکست حزب حاکم لیبرال که افول فزآینده ستاره اقبال حزب استقلالطلب کبکیها در سالهای اخیر است. اینکه حزبی که محور اصلی برنامه و فعالیتش استقلال کبک بوده سال 2003، پس از 27 زمامداری ناچار به واگذاری قدرت شود و در انتخابات اخیر نیز از مقام دوم در صحنه سیاسی به مرتبه سوم تنزل یابد بیش از همه نشانه کاهش گرایش به استقلالطلبی در کبک است. در افول چنین گرایشی همچنان که گفته شد هم چرخش مثبت در رفتار و رویکرد دولت مرکزی کانادا، هم تحقق بخش مهمی از خواستها و تمنیات ملی و فرهنگی کبکیها، هم تعویض نسلها، هم شناور شدن نسبی هویتها در اثر روندهای جهانیشدن و هم عمدهشدن مسائلی غیر از مسئله استقلال، نقش عمدهای داشتهاند.
پا پس کشیدن اروپاییها از افغانستان
علاقه چندین متحد اروپایی آمریکا به جنگ در افغانستان، به سرعت کاهش مییابد. نبردی که از دید آنها، جنگ توسعهطلبانه آمریکا در خاورمیانه و جنوب آسیا میباشد. به همین سبب نیز خروج از افغانستان و دور شدن از این کشور را آغاز کردهاند. انگلستان اعلام کرده که یکهزار و 600 نفر از نیروهای نظامی خود را از عراق خارج میکند و هنلد نیز گفته که از این روند پیروی خواهد کرد. این ضربهای محکم به دولت بوش و کوششهای این دولت در جنگ عراق محسوب میشود. این حرکات نشان میدهد که اروپا از ماجراجوییهای آمریکا در خاورمیانه خسته شده است، چرا که گرچه این اظهارات به دو کشور انگلستان و هلند مربوط میشود، اما آنها تنها کشورهای اروپایی نیستند که از حضور آمریکا در عراق خسته شدهاند، بلکه بیشتر کشورهای اروپایی از آنرو نمیتوانند احساس ناخرسندی خود را نشان بدهند که نیرویی در عراق ندارند که آن را فرا بخوانند. بنابراین این دسته از کشورها عدمرضایت خود را در جایی دیگر، یعنی افغانستان نشان میدهند.
دولت ائتلافی «رومانو پرودی» نخست وزیر ایتالیا به سبب عدم موافقت در مورد سیاست خارجی خود در افغانستان، سقوط کرده است، چراکه چپگرایان ایتالیا مایل نبودند حضور 0091 نظامی کشورشان در افغانستان تمدید شود، اما پرودی کوشید با رایگیری این مسئله را پیش ببرد، که در نهایت سبب پایان کار دولت ائتلافی و استعفای وی گردید. البته وی مجددا از سوی رئیس جمهور جورجیو ناپولی تانو و با رای اعتماد شکننده سنا و اکثریت مجلس عوام تشکیل دولت داد، اما مخالفت چپهای به جای خود باقی است. البته ایتالیا تنها موردی نیست که آمریکا باید نگرانش باشد، چراکه ممکن است این اتفاق پیشدرآمدی برای رخدادهای مشابه در آینده باشد.
در آذر 8531 فرانسه اعلام کرد که 200 نفر از نیروهای واحد ویژه خود را از افغانستان خارج خواهد ساخت. هلندیها نیز گفتهاند که پس از تابستان 7831 در افغانستان نمیمانند. حتی کانادا یعنی همسایهای که با آمریکا هم قاره نیز هست، گفته که پس از انقضای تعهدش در سال 9002 (8831)، حضور نیروهایش را تمدید نخواهد کرد. آلمان نیز مانند سایر کشورهای اروپایی، به کرات از استفاده از نظامیان خود در مواردی به جز آموزش نظامیان افغان، نیروهای امدادی امنیت بینالمللی و عملیات در شمال و عملیات بازسازی، خودداری کرده است.
آیا این عدم پذیرشها و خودداری نشانه کمبود یا نبود منافع در افغانستان، از دست دادن اعتقاد به توانایی آمریکا در کسب موفقیت و یا نشانگر نومیدی فزآینده اروپا از آمریکاست؟
ایالات متحده در پیوند با اعضای پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) و تدارک پشتیبانی از افغانستان قولهای زیادی داده، ولی عکسالعمل چندانی از جانب اروپا مشاهده نکرده است، چرا که در حالی که آمریکا متعهد شده برای کارهای بازسازی 10 میلیارد و 006 میلیون دلار به افغانستان بپردازد، اروپا در یک دوره چهار ساله مبلغی بسیار کمتر، یعنی 777 میلیون دلار به این امر اختصاص داده است. هدف از این کمک اروپا، تقویت نهادها و نقش قانون است. گرچه چنین پولی نیز به شدت مورد نیاز است، اما در مقایسه با کمک آمریکا ناچیز به شمار میرود. با نگاهی به محدودیتهای ماموریت نیروهای نظامی و پشتیبانی اقتصادی اروپا، روشن میشود که قاره اروپا دارد به آرامی از افغانستان عقب میکشد. بنابراین ممکن است سقوط موقت ائتلاف پرودی نخستین نمونه از این دست در اروپا باشد.
اما سبب این عقبنشینی چیست؟ اروپا به آمریکا به مثابه نیرویی در حال گسترش مینگرد که میکوشد به نحوی ناهنجار نفوذ خود را در سراسر جهان گسترش دهد. در حالی که اکثر کشورهای اروپایی از ابتدا با حمله به عراق موافق نبودهاند، اینک اعتماد به پیروزی آمریکا را هم از دست دادهاند. به علاوه اروپا باید با احتمال ورود تندروهای عراقی به کشورهای این قاره نیز تعامل کند، چرا که جامعه مسلمانان در بسیاری از کشورهای اروپایی از جمله فرانسه، انلگستان و آلمان بزرگ است. بنابراین احتمال اینکه عناصر تندرو و آموزشهایی را که در عراق دیدهاند با خود به اروپا ببرند، بیشتر از چنین احتمالی در مورد آمریکاست. مشکل دیگر این است که اروپاییها به نحوی فزاینده عراق و افغانستان را به مثابه مسئلهای واحد مینگرند. افغانستانی که در ابتدا به عنوان ماموریتی با اجازه سازمان ملل متحد و پشتیبانی ناتو تلقی میشد. چرا که به موازاتی که آمریکا با پشتیبانی از چیزی که «مبارزه جهانی بر علیه تروریسم» نامیده میشود، به عملیات جنگی خود در جنوب افغانستان ادامه میدهد، این مقوله بسیار به عملیات جنگی در عراق شباهت پیدا میکند. لذا مادامی که عملیات عراق با عدم موفقیت روبهرو است و در عین حال دوباره سر و کله طالبان پیدا میشود، بسیاری از کشورهای اروپایی تشابه زیادی بین افغانستان و عراق میبینند. دولت آمریکا در این مورد تنها میتواند خود را ملامت کند، چرا که با گسترش شعار «مبارزه جهانی بر علیه تروریسم»، دیدگاهها در مورد عملیات گوناگون را به صورت کوششی واحد درآورده است. همچنین آمریکا در ابتدا عنوان کرده بود که موفقیت اولیه در افغانستان با عراق پیوند میخورد، اما حالا که نتیجه معکوس شده، این شکست در عراق است که با افغانستان پیوند خورده است.
برای تجسم این مقوله میتوان به سخنان «ماسیسمو دالما» وزیر خارجه فعلی و نخست وزیر پیشین ایتالیا توجه کرد. او گفت که در بحث بر سر تمدید مدت حضور نظامیان این کشور، «بین عملیات نظامی در افغانستان که با توافق سازمان ملل متحد صورت گرفته، با عملیات در عراق، تفاوتی بسیار برجسته وجود دارد». البته مجلس ایتالیا این تفاوت را جدی نگرفت و بلافاصله با این تمدید مخالفت کرد. متعاقب این مخالفت این بود که دولت آن کشور ساقط شد. گرچه این رخداد در ایتالیا اتفاق افتاد، اما به آسانی میتوان احساس مشابهی را در سراسر اروپا مشاهده کرد، چرا که تفاوت بین عراق و افغانستان دارد در ذهن اروپاییها محو میشود. در عین حال به موازاتی که طالبان قویتر میشود، علاقه اروپاییان برای خروج از جایی که آن را یک باتلاق دیگر آمریکایی میدانند نیز افزایش مییابد.