محسن آلوستانیمفرد
در دوران رنسانس دو انقلاب جدی علیه نظام کاتولیک اتفاق افتاد که یکی توسط لوتر و دیگری توسط کالوین بود که از آنها به نهضت های اصلاح طلبی تعبیر می شود. یکی از این نهضت های اصلاح طلبی، معرفت شناسی اصلاح شده )reformed epistemology( نام دارد. علت این نامگذاری ابتنای این نظریه بر آرای مصلحان دینی در قرن شانزدهم میلادی خصوصا کالوین )calvin( است؛ شخصی که در مقابل کلیسای رسمی به نهضت اصلاح دینی دست زد. البته دیدگاه کالوین به صورت مجمل در آرای توماس آکویناس- وی بیان می دارد که نوعی شناخت کلی و مغشوش از خداوند وجود دارد که تقریبا در همه انسانها موجود است- نیز دیده می شود. اما کالوین با تفصیل، بی نیازی باور متدینان به خداوند را از دلیل بررسی کرده است (1.) پس از کالوین افراد متعددی همچون هرمان باوینک، کورنلیوس ون تیل )Cornelius vantil(، گوردن کلارک )Gordon clark(، آبراهام کیوپر)Abraham kuyper(، جاناتان ادواردز)Janathan Edwards (، چارلز هاج )Charls Hodge( و بی. بی.وارفیلد )B.B.Warfield( در راستای تفکر او قدم برداشته و هر یک بر بی نیازی از استدلال در باب وجود خداوند(2) تاکید کرده اند. مدافع جدی معرفت شناسی اصلاح شده در دوران معاصر، آلوین پلانتینگااست. پلانتینگا دیدگاه خود را در باب بی نیازی از استدلال در باور به وجود خدا در آثار متعددی آورده است. او نخستین بار در کتاب خداوند و دیگر اذهان )God and other minds( که در سال 1967 منتشر شد باور به وجود خداوند را به باور به وجود اذهان دیگر تشبیه و ادعا کرد: همان گونه که دلیلی قوی و غیرقابل خدشه برای اثبات ذهن های دیگر، علاوه بر ذهن خود نداریم و در عین حال پذیرش وجود ذهن های دیگر امری معقول است باور به وجود خداوند نیز علی رغم وجود دلیل غیر قابل خدشه امری معقول است. پلانتینگا در این کتاب خود، آن دسته از دلایل سنتی را که در اثبات وجود خداوند اقامه شده است دلایلی همچون دلایل وجود شناختی، جهان شناختی و غایت شناختی- را قاصر از اثبات وجود خداوند قلمداد می کند و هر یک را گرفتار مشکلاتی می داند اما در عین حال ادعا می کند که یک متدین می تواند به نحوی معقول وجود خداوند را بپذیرد. هرچند آثار اولیه پلانتینگا در باب معرفت شناسی اصلاح شده بر معقول یا موجه بودن باور به خداوند متمرکز است و او سعی دارد که معقول وموجه بودن که معقول و موجه بودن باور متدینان را به وجود خداوند، بدون وجود دلایل غیر قابل خدشه به اثبات رساند. در آخرین اثر خود بر این نکته تاکید می ورزد که به جای پرداختن به مسئله مذکور یعنی معقولیت و توجیه، باید بر مسئله تضمین داشتن باور متدینان به وجود خداوند تاکید کرد این چرخش رویکرد ناشی از نظریه پلانتینگا در باب توجیه معرفت شناختی است که در دو کتاب اثر گذارش (منتشر شده در سال 1993) بانامهای تضمین، مناقشه جاری )warrant:the current Debot( و تضمین و کارکرد خوب )warrant and proper function( آغاز کرده است. (3)
پس با این توضیحات مشخص گردید که پلانتینگا معرفت شاسی اصلاح شده خود را در سه بحث معقولیت، توجیه و تضمین وارد نموده است. پلانتینگا در کتاب “خداوند و دیگر اذهان” سئوالی را با این مضمون مطرح می کند که آیا برهان یا حداقل استدلال کار آمد، له یا علیه باور به وجود خداوند اقامه شده است یا خیر؟ این سئوال که او در واقع ناظر به معرفت شناسی اصلاح شده در قالب بحث معقولیت باشد که می خواهد به بررسی استدلال های له و علیه باور به وجود خداوند بپردازد که در نهایت تصمیمی که اتخاذ می کند این است که هیچ یک از این استدلالها توانایی این را ندارند که وجود خداوند را اثبات نماید یا رد کنند زیرا وی استدلال موفق را استدلالی می داند که بر پایه هایی که هر انسان معقولی می پذیرد مبتنی باشد و روش استنتاجی آن نیز روشی باشد که هر انسان معقولی آن را بپذیرد. از این رو پلانتینگا نشان می دهد که در هیچ یک از استدلال های له یا علیه باور به وجود خداوند این ملاک ذکر شده وجود ندارد. با زیر سئوال رفتن این استدلال ها در باب باور به وجود خداوند در کتاب خداوند و دیگر اذهان به قیاس میان باور به ذهن انسانهای دیگر و باور به وجود خداوند می پردازد. ادعا می کند که اگر باور من به وجود ذهن های دیگر معقول باشد باور من به وجود خداوند نیز معقول است. او بعد از طرح مدعای خود حال به پاسخ به این پرسش می پردازد که از کجا می توان فهمید که افراد دیگری غیر از من همانند من دارای ذهن هستند؟ او در پاسخ می گوید که از طریق رفتارها و حالات دیگران نمی توان به این مهم دست یافت که دیگران همانند من دارای ذهن هستند و استدلالهایی هم که در این باب اقامه شده تنها این کارآیی را دارند که وجود اذهان دیگران را برای من متحمل سازند. حال با طرح این نکات به این نتیجه می رسد که اقامه کردن استدلال در باب اینکه دیگران همانند من دارای ذهن هستند شدنی نیست پس پلانتینگا از خود می پرسد که چه باید کرد؟ او می گوید: هنگامی که ما به مردم مراجعه می کنیم در می یابیم که همه آنها بدون اینکه استدلال غیر قابل خدشه داشته باشند وجود ذهن های دیگر را پذیرفته اند، پذیرش چنین باوری از سوی مردم، علی رغم عدم وجود استدلال های خدشه ناپذیر امری معقولانه است به بیان دیگر پذیرش چنین باوری سبب نمی شود که مردم را نامعقول نیست.
پلانتینگا همین مطلب را در باب اعتقاد به وجود خداوند ذکر می کند و می گوید همانگونه که اعتقاد مردم به وجود ذهن های دیگر غیر از خود امری نامعقول نیست پس پذیرش وجود خداوند علی رغم عدم وجود استدلال یا استدلال های خدشه ناپذیر امری نامعقول نیست. پلانتینگا با زیر سئوال بردن استدلالها له یا علیه وجود خداوند به طرز ضمنی به دو نکته اشاره نموده است اولا اگر باور به وجود خداوند بخواهد به نحوی معقول قابل پذیرش باشد لازم است شاهد و یا قرینه ای کارآمد برای آن وجود داشته باشد و ثانیا شاهد و قرینه کارآمد لزوما شاهد قضیه ای و از نوع استدلال است و در عین حال او با مقایسه کردن باورهای حسی و دینی به طور ضمنی هر دو مطلب را زیر سئوال برده است زیرا باورهای حسی باورهایی هستند که بدون داشتن شاهد از نوع استدلال آنها را می پذیریم و در این پذیرش معقول هستیم. از این رو پلانتینگا در مقاله “اشکال اصلاح گرایانه به الهیات طبیعی” به پاسخ پرسشهایی می پردازد که در کتاب خداوند و دیگر اذهان به نوعی آنها مغفول مانده و جواب به این پرسشها در واقع- معرفت شناسی اصلاح شده در قالب بحث توجیه را به دنبال خود دارد. اما سئوال ها که در کتاب خداوند و دیگر اذهان- که معرفت شناسی اصلاح شده در قالب بحث معقولیت در آنجا مطرح گردید- مغفول مانده این است که چرا پذیرش معقول یک باور نیازمند شاهد و قرینه است و چرا شاهد و قرینه باید دارای شکل استدلال باشد؟ چه قضیه هایی می توانند نقش مقدمه های یک استدلال را ایفا نمایند؟ و آیا اصلا پذیرش معقول هرگونه باوری نیازمند شاهد و قرینه استدلالی است؟ مقاله “اشکال اصلاح گرایانه به الهیات طبیعی” (4) را می توان پاسخی به این پرسش ها قلمداد کرد. پلانتینگا در این مقاله به نحوی دقیقتر به مسئله بی نیازی باورهای دینی از استدلال می پردازد. وی در کتاب خداوند و دیگر اذهان سخن از شباهت ایمان به خداوند و اعتقاد به ذهن دیگر زده است و در نهایت از شباهت آنها به این نتیجه رسیده است که می توان به معقول بودن هر دوی آنها اعتقاد داشت حال او در این مقاله “اشکال اصلاح گرایانه الهیات طبیعی” از موجه بودن ایمان متدینان به وجود خداوند بحث شده است به عبارت دیگر این موجه بودن استدلالی است که یک باور صادق را تبدیل به یک معرفت می کند و به بیان دیگر وجود توجیه برای یک باور سبب می شود که باورهای صادقی را که معرفت هستند از باورهایی که به نحو تصادفی صادق از آب درآمده اند جدا سازیم.(5) بنابراین پلانتینگا با پیش فرض گرفتن معقولیت ایمان متدینان به خداوند در مقاله اشکال اصلاح گرایانه الهیات طبیعی می خواهد موجه بودن این ایمان را به اثبات برساند. موجه بودن و اساسا بحث توجیه که یکی از 3 جزء معرفت(6) است ما را با مسئله ای مهم در معرفت شناسی یعنی بحث مبنا گروی سنتی درگیر می کند. در علم و معرفت به هر قضیه ای نیازمند این هستیم که به آن گزاره یا قضیه باور و همچنین صدق آن را پذیرفته باشیم و برای این باور صادق نیز دلیل ارائه نماییم حال اگر باور صادقی، موجه شده باشد آنگاه ما به این قضیه علم و معرفت پیدا نموده ایم حال هر قضیه ای برای موجه شدن خود نیازمند به توجیه و دلیل دارد و آن توجیه و دلیل نیز خود نیازمند توجیه و دلیل دیگر و همین طور ادامه پیدا می کند به بیان دیگر در می یابیم که هر قضیه ای برای موجه شدن نیازمند یک یا چند قضیه دیگر است و آن قضایا هم برای موجه شدن خود نیازمند یک یا چند قضیه دیگر حال اگر این مبنا پذیرفته شود که هر قضیه ای نیازمند موجه شدن است، مقدمات استدلال خود نیازمند مقدماتی دیگر هستند تا در استدلال منطقی، موجه کننده آنها باشند و این مسیر استدلال تا بی نهایت ادامه پیدا می کند لذا ما باید یک قضیه یا گزاره ای برسیم که آن گزاره خود بدیهی و بی نیاز از استدلال و توجیه باشد و گزاره ای که چنین خصوصیاتی-بدیهی و بی نیاز از استدلال- را دارا باشد گزاره ای پایه، مبنا خواهد بود که دیگر قضیه ها بر آن گزاره پایه حمل می گردند. این مطلب که ما با پذیرش گزاره ای پایه آنگاه به بحث تسلسل معرفتی- یعنی مسیر استدلال تابی نهایت باز باشد- خاتمه می دهیم مورد پذیرش مبنا گرایان سنتی قرار گرفته و بر این عقیده اند که این گزاره پایه، گزاره ای یقینی و معرفت زا است. البته باید گفت که این دیدگاه مبناگردی سنتی با ایرادهای همه روبه رو بوده است.(7)
پلانتینگا با پذیرش حداقلی مبنا گروی سنتی، باور به وجود خداوند را باوری پایه است که بدیهی و بی نیاز از استدلال است.
و در نهایت پلانتینگا با نوشتن دو کتاب معروف خود یعنی تضمین: مناقشه جاری- که به نقد نظریات مبنا گروی، انسجام گروی و وثاقت گروی پرداخته است- و کتاب تضمین و کارکرد خوب (در سال 1993) به بحث درباره مباحث ایجابی باور می پردازد. و آنگاه در سال (2000م) وی با نوشتن کتاب باور مسیحی تضمین شده تلاش می کند که تضمین داشتن باورهای مسیحی را اثبات کند. پلانتینگا در کتاب اخیر خود اشکالاتی را که بر عقاید متدینان به صورت عام و مسیحیان به طور خاص گرفته شده بر دو قسم می داند برخی از این اشکالات صدق باورهای دینی را مورد حمله خود قرار داده اند آنچه در این اشکالات مدنظر است کذب باورهای دینی است. از این رو از استدلالهایی که علیه وجود خداوند اقامه شده است می توان به مسئله “شر” اشاره کرد که به دو صورت مطرح شده است مسئله منطقی شر )the problem of evil( را “جی. ال. مکی” برای اولین بار مطرح نمود و دوم مسئله قرینه ای شر را “ویلیام رو” مطرح نمود. مکی در مقاله ای که می نویسد بیان می کند که گزاره های دینی از نظر منطقی با هم ناسازگارند و گزاره هایی از قبیل “خداوند رحیم مطلق است”، “خداوند قادر مطلق است” و “شر در جهان وجود دارد” در ظاهر هیچ تعارضی با هم ندارند ولی او دو قضیه را معرفی می نماید که با ضمیمه نمودن آنها به قضایای فوق به تناقض منطقی می رسیم آن دو قضیه عبارتند از “قادر و رحیم مطلق تا آنجا که بتواند از بروز شر جلوگیری نماید”. یعنی خداوند آنقدر قادر هست که می تواند مانع کوچکترین شر هم بشود و از طرفی مهربانی خدا باعث می شود که اجازه ندهد هیچ گونه شری در جهان حاصل شود و در عین حال در جهان شر وجود دارد. در این حال ویلیام رو مسئله شر را به صورت دیگری طرح می کند که همان مسئله قرینه ای شر می باشد. او می گوید میزان شرور موجود در عالم به عنوان شاهدی قوی علیه تصویری است که ادیان ابراهیمی از خداوند ارائه کرده اند. به بیان دیگر میزان شروری که در عالم وجود دارد نسبت به هدف ساختن روح یا خیرات طبیعی یا اراده بشر خیلی بیشتر است یعنی با شرور کمتر هم امکان ساختن روح وجود داشت. پلانتینگا این گونه اشکالات- اشکال مکی و ویلیام رو- را که درصدد نشان دادن کذب باورهای دینی هستند اشکالات ناظر به واقع می نامند. اما دسته دیگری از اشکالات مدلل بودن باورهای دینی را هدف حمله خود قرار داده اند. نتیجه این دسته از اشکالات این نیست که باورهای دینی کاذبند بلکه این است که باورهای دینی غیر موجه یا متدینان نامعقول هستند. از مهمترین اشکالات این دسته می توان به دیدگاه فروید و نیز مارکس در باب دین اشاره کرد. فویر باخ نمونه ای دیگر از افرادی است که اشکالات دسته دوم را بر باورهای دینی گرفته اند. پلانتینگا اشکالات نوع دوم را اشکالات ناظر به حق می نامد. هدف پلانتینگا نشان دادن این مطلب است که هر گونه اشکال ناظر به حقی که تضمین داشتن باورهای دینی را زیر سئوال ببرد در واقع اشکالی است که کذب باورهای دینی را پیش فرض گرفته است. بنابراین اشکالات ناظر به حقی که تضمین داشتن باورهای دینی را زیر سئوال می برند صرفا همان اشکالات ناظر به واقع هستند که در قالبی دیگر مطرح شده اند و ظاهر آنها به گونه ای است که در ابتدا به صورت اشکالات ناظر به حق نمایان می شوند.
فویرباخ: لودیگ فویر باخ فیلسوف آلمانی متاثر از هگل (8) از جمله کسانی است که فیلسوفانه در باب منشا دین بحث کرده است از دیدگاه او انسان دارای دو جنبه است: جنبه علوی و والا و یا سرشت عام انسان و جنبه سفلی یا همان من محدود و ناقص. خدایی که ادیان مطرح می کنند چیزی جز همه جنبه علوی انسان نیست خدا در درون انسان است و در واقع همان جنبه علوی اوست که انسان ابتدایی به دلیل ناآشنایی به آن، آن را برون افکنده است پس خدا را چیزی نباید دانست که از بیرون بر ما تسلط دارد و بر ما قاهر است- چنان که ادیان ابراهیمی می پندارند- بلکه خدا در درون انسانهاست وانسانی که به دنبال خداست در واقع به دنبال خود می گردد. استدلال فویرباخ در اثبات خدایی انسان چنین است: خدا را فقط خدا می تواند بشناسد. زیرا نامحدود را نامحدود می تواند درک کند انسان قدرت و فهم شناخت نامحدود را داراست مثلا انسان عشق و قدرت مطلق را می فهمد پس انسان نامحدود است، بنابراین، انسان، خداست. فروید: فروید در باب منشا دینداری نظریاتی را مطرح نموده است(9) به نظر فروید دلایلی همچون ترس، غریزه جنسی و احساس بیچارگی بشر را می توان دلیلی برای منشا دین به حساب آورد. همان طور که گفته شد یکی از دلایل منشا دین به نظر فروید احساس بیچارگی بشر است؛ این که نمی تواند مشکلاتش را حل و فصل نماید و خود را در غلبه با مشکلاتش ناتوان می یابد می توان دلیلی بر این مسئله بشود که انسان به دلیل عجزی که در خود مشاهده می کند به نیرویی برتر، که او را پدری آسمانی- می نامد- دلبستگی پیدا می کند پلانتینگا بعد از بیان این نظریات که ناظر به حق بودند بیان می دارند که این اشکالات فروید، فویر باخ را باید به عنوان اشکالاتی بر تضمین داشتن باورهای دینی تلقی کنیم. ما ابتدا قبل از اینکه به بیان پاسخهای پلانتینگا بر ایرادهای فروید و فویر باخ بپردازیم نیاز است که مقداری در مورد تضمین داشتن یک باور از منظر پلانتینگا به بحث بپردازیم. پلانتینگا با تغییر موجه بودن باور به تضمین داشتن باور، شروطی را مطرح می کند که هنگامی که این شروط حاصل آید می توان گفت که ما به باور خود تضمین داریم: 1- داشتن قوای ادراکی که درست کار کند. یکی از شروط ضروری تضمین داشتن یک باور در نزد پلانتینگا آن است که یک باور برآمده از قوایی ادراکی باشد که به درستی کار کنند. 2- برای خوب کار کردن قوای ادراکی نیاز به این است که محیط ادراکی متناسب با قوای ادراکی وجود داشته باشد. 3- طراحی قوای ادراکی متناسب با محیط ادراکی باید به گونه ای باشد که هدف قوای ادراکی دستیابی به باورهای صادق باشد فرضی که پلانتینگا در اینجا مد نظر خود قرار داده است این است که هر یک از قوای انسان دارای طرح و نقشه و غایت خاص خود است. 4- طرح و نقشه به تنهایی کافی نیست و سبب تضمین داشتن یک باور نمی شود. طرح و نقشه باید خوب باشد تا احتمال عینی صادق بودن باورهایی که در محیط مناسب با قوای ادراکی بر اساس آن طرح و نقشه حاصل می شود بسیار بالا باشد. حال با توجه به این مشروطی که پلانتینگا برای تضمین بیان کردند این مطلب را توضیح می دهد که از دیدگاه فروید و فویرباخ و مارکس شرط سوم باورهای دینی یعنی تضمین وجود ندارد.
پلانتینگا درباره ایراداتی که “مکی” در مورد شرور بیان می دارد توضیح می دهد که بعضی از شرور هستند که خود انسان آنها را ایجاد می کند مثل قتل، غارت و ... دیگر اینکه اگر خداوند بخواهد وجود داشته باشد لازم است شرهایی در جهان وجود داشته باشد. اشکالی که به پلانتینگا گرفته اند این است که اگر ما شرور اخلاقی- مانند قتل و غارت.. را اینگونه توجیه نماییم شروی طبیعی مانند سیل، زلزله و ... را چگونه توجیه می نماییم.
پلانتینگا در پاسخ می گوید که می توانیم این شرور را به کارهای غیر اخلاقی موجوداتی که آنها را نمی شناسیم یعنی مثلا یک موجود غیرمادی در زمین ایجاد زلزله کند.
این دیدگاه پلانتینگا مقداری از ذهن دور است به همین دلیل سوین برن در باب شرور طبیعی دیدگاه دیگری را پذیرفته است به این معنی که: شرور طبیعی به علت قوانینی است که در جهان طبیعت وجود دارد خیرات این قوانین نسبت به شرورش بیشتر است. خداوند در جهان قوانینی قرار داده است که دارای کلیت هستند، به دنبال خیرات، ممکن است شروری هم برای بشر حاصل آید اما خیرات در مقایسه با شرور بیشترند و اگر این قوانین وجود نداشت آن شرور هم حاصل نمی شد ولی در مقابل بسیاری از خیرات هم نصیب بشر نمی شد و نرسیدن خیرات زیاد به بشر خود نوعی شر است.
درباره اشکال منطقی شر “ویلیام رو” نیز جوابهای متعددی به آنها داده شده است از جوابهای مهم، جوابی است که پلانتینگا داده است او بیان می دارد که : پذیرش خداوند توسط یک متدین تنها وابسته به مسئله شرور نیست که اگر شرور به عنوان مسئله جدی مطرح گردید و پاسخی برای آن یافت نشد اعتقاد به خداوند را کنار بگذاریم. به طور کلی معرفت شناسی مطرح شده از سوی پلانتینگا بر بحثهای معرفت شناسی مبتنی است در بحثهای معرفت شناسی دو دیدگاه مهم وجود دارد: 1- دیدگاه درون گری: که می گوید پایگاه معرفت در ذهن است. 2- دیدگاه برون گری که بیان می کند پایگاه و مقر معرفت عالم خارج است. برون گری بر موجه بودن تاکید دارد و اعتقاد دارد هنگامی می توانید قضیه ای را باور کنید که معتقد باشید صادق است که دلیل موجهی در اختیار داشته باشید. در این دیدگاه بر چیزی که اهمیت دارد صدق نفس الامری است نه علم به صدق. یعنی ممکن است به چیزی اعتقاد داشته باشیم ولی دلیلی بر صدق آن اختیار نداشته باشیم در این دیدگاه می توان بر مطلب مورد نظر پافشاری کرد.
پلانتینگا با دیدگاه برون گری وارد بحث می شود و بیان می کند که اینگونه نیست که برای همه اطلاعاتی که واجد آنها هستیم دلیل داشته باشیم ما خود را با معرفتهایی که داریم می یابیم و اینگونه نیست که برای همه معرفتهای خود استدلال داشته باشیم. (10)