1- لودویگ ویتگنشتاین (1951-1889)؛ مفهوم معنا
ویتگنشتاین در نخستین کتابش، رساله منطقی- فلسفی، تصور خود را از معنا از طریق تحلیل منطقی زبان و تجربه مطرح ساخت.
به عقیده ویتگنشتاین، فلسفه چیزی جز تحلیل و بحث زبان نیست. زبان چیزی جز تعبیر نمادین از واقعیات تجربی نیست. زبان مشتمل بر دو نوع بیان یا گزاره است: گزاره های بسیط و گزاره های مرکب. کل ساختار زبان قابل تحلیل به گزاره های مرکب است که، به نوبت، خود قابل تحلیل به گزاره های بسیط هستند. بنابراین، زبان چیزی جز “کل قضایا” نیست. یک گزاره بسیط یا اتمی تصویر یا انعکاسی از واقعیت است. به زعم ویتگنشتاین، “یک قضیه تصویری از واقعیت است”. از آنجا که زبان واقعیات تجربی را نشان می دهد، در واقع باید ارتباط میان واقعیات و تعابیر زبانی متعلق به آن بسیار نزدیک باشد. همین واقعیت است که یک قضیه را صادق یا کاذب می سازد. اگر قضیه مطابق با امور واقع باشد، صادق است، وگرنه کاذب می باشد. ویتگنشتاین در اینجا نظریه مطابقت صدق را تقویت می کند که بر طبق آن یک قضیه صادق است، اگر و تنها اگر آن قضیه آنچه را که در حقیقت امور واقع اند، بیان کند. فی المثل، اگر بگوییم یک انبه داسری پخته شیرین است، بیان ما مطابق ماهیت داسری است. به عبارت دیگر، بیان ما درباره انبه داسری مطابق با واقع است. برعکس، اگر بگوییم “پادشاه نپال یک مسلمان است” بیان ما کاذب است؛ زیرا پادشاه نپال اتفاقا یک هندو است.
از این رو، پی می بریم که یک قضیه مرکب به قدری می تواند تعبیر یا تحلیل شود که قضیه بسیط را به ما اراه دهد و اینکه هر قضیه بسیط تعبیری نمادین در خصوص یک واقعیت مخصوص و منفرد است. از آنجا که یک قضیه بسیط بر واقعیت ساده (بسیط) دلالت می کند، صدق این قضیه می تواند به وسیله تطبیق این دو تعیین شود. یک واقعیت مهم واساسی که از این تحلیل پیروی می کند، این است که هر تعبیر زبانی، مستقیما یا غیرمستقیم، آشکارا یا پنهان با یک واقعیت تجربی مرتبط است. بنابراین، اگر هر تعبیر زبانی وجود داشته باشد که خود را به عنوان یک قضیه نشان دهد، اما بر اساس تحلیل آن نتوان هیچ ارتباطی را با هیچ واقعیت تجربی نشان داد، آنگاه آن تعبیر زبانی یک قضیه محسوب نمی شود، بلکه یک شبه قضیه خواهد بود. یک شبه قضیه نه تنها مرتبط با هیچ واقعیتی نیست، بلکه نمی توان تصور کرد که بتواند با یک واقعیت ارتباط داشته باشد. تفاوت اساسی میان شبه قضایا و قضایای کاذب همین است. این تفاوت را به بهترین وجه می توان به وسیله مثالهایی بیان کرد. دو قضیه زیر را در نظر بگیرید: 1- “آسپیرین موجب سردرد می شود” و 2- “خدا وجود دارد”. حال قضیه اول کاذب است؛ زیرا آسپیرین مسکن سردرد است، بلکه آسپیرین و سردرد امور واقع اند، در حالی که قضیه دوم نه صادق است و نه کاذب، بلکه فاقد معنی است؛ زیرا واقعیتی نیست و نمی تواند باشد که مطابق با تصور (صورت ذهنی) ما از خدا باشد. از این رو، شبه قضیه نه صادق است و نه کاذب؛ زیرا ملاک صدق هیچ ارتباطی با آن ندارد.
توضیح و تبیین دقیق و علمی تصور ویتگنشتاین از معنا در گفتار زیر است: “معنای یک قضیه روش اثبات (تصدیق) آن است.” به عبارت دیگر، یک قضیه، قضیه است اگر و تنها اگر برخی از واقعیات تجربی موجود بتواند تایید یا تکذیب این قضیه را ممکن سازد. آن قضایایی که نتوانند به وسیله دلیل تجربی نه تایید و نه تکذیب شوند، فاقد معنی اند. لذا خطاست که اینها را قضیه بنامیم.
2- حذف ما بعد الطبیعه
دیوید هیوم، فیلسوف انگلیسی، نخستین فیلسوفی بود که بر این عقیده بوده است که ما بعدالطبیعه غیرممکن است؛ زیرا اصول و مبادی آن نه توتولوژی (همانگویی) است و نه بر پایه تجربه می باشد. هیوم با قبول مبانی تجربی، که جان لاک و برکلی جهت نتیجه منطقی خود مطرح کردند، استدلال می کرد که هیچ اساس و مبنایی برای پنهان کردن چیز نامشهود (نادیده) از مشهودات نمی توان داشت. اگر ضرورت علی یا نظم را در طبیعت مشاهده نکنیم، نمی توانیم در باور به اینکه آن در طبیعت وجود دارد، موجه (محق) باشیم. بنابراین، مابعدالطبیعه ناموجه و غیرمجاز است؛ زیرا هیچ پایه و مبنایی در تجربه ندارد. کانت نیز بیان می کرد که علم مابعدالطبیعه ناممکن است. اما به عهده پوزیتویستهای منطقی گذاشته شد تا انزجار و بیزاری سازمان یافته ای را بر ضد مابعدالطبیعه رهبری کنند و دیدگاه خود را در حلقات (محافل) فلسفه مقبول و معتبر سازند. به عقیده آیر، اگر یادآور شویم که اصل موضوع بنیادی مابعدالطبیعه این است که واقعیت فراپدیداری وجود دارد، آنگاه بی معنایی و مهملی مابعدالطبیعه آشکار خواهد شد. هرچند این واقعیت فراپدیداری ممکن باشد یا نباشد، یک چیز کاملا روشن است؛ یعنی گزاره های مربوط به این واقعیت را نمی توان به قضایای بسیط یا قضایای پروتکل (واجب القبول) تحلیل کرد. اینگونه گزاره ها تحقیق ناپذیرند. آنها با تحقیق ناپذیربودن هیچ معنایی ندارند. آنها ممکن است مانند ابیات، پاره ها یا بندهای شعر که تاثیر زیادی بر احساسات ما دارند، بسیار آموزنده باشند؛ اما بر اساس معیار قضایای معنادار، فاقد اعتبار هستند. از این رو، مابعدالطبیعه مناسبتی با معرفت ندارد. اگرچه ویتگنشتاین در پژوهشهای فلسفی، قاطعانه منتقد مابعدالطبیعه نیست، اما دراثر نخستین خود که در فوق بدان اشاره شد، به شدت مخالف مابعدالطبیعه است. به عقیده وی زبان مابعدالطبیعی آشفتگی دارد و مسال آن غیرواقعی است. مسال مابعدالطبیعی معلول استعمال بد آگاهانه یا ناآگاهانه زبان است. مطابق نظر ویتگنشتاین، رسالت فلسفه این است که پرده از رازداری بردارد و نشان دهد که مسال مابعدالطبیعی غیرواقعی اند. همانگونه که یک فرد مبتلا به ترس (بیمارگونه) در صورتی که نامعقول بودن ترس خود را دریابد، بی درنگ از ترس بیمارگونه خود خلاص می شود، به همین طریق، اگر از این زمان به فریبهای دخل و تصرف زبانی در ایجاد مسال فلسفی بنگریم، بلافاصله از ملاحظه آنها به عنوان مسال باز می مانیم. همانگونه که در پیش مشاهده کردیم، ویتگنشتاین بر این باور است که زبان همواره مرتبط با یک واقعیت حسی- تجربی است. بنابراین، اگر دریافتیم که تعابیر زبانی ادعا شده خاصی وجود دارد که ارتباطی با واقعیات تجربی ندارند، در آن صورت این تعابیر باید ساختگی (دروغین) باشند. لذا ویتگنشتاین اظهارات مابعدالطبیعی را قضیه به شمار نمی آورد؛ زیرا بر حسب تعریف، از تجربه فراتر می روند و به همین دلیل نمی توان آنها را اثبات (تصدیق) تجربی کرد. اگرچه فیلسوفان از دوره هایی مدید به طرح مدعیات مابعدالطبیعی پرداخته اند، اما هیچ کدام از آنان هرگز درصدد اراه دلیل تجربی به نفع آن مدعیات نبوده اند. از آنجا که این مدعیات را نمی توان در معرض هیچ یک از براهین منطقی یا تجربی قرار داد، باید آنها را به عنوان تعابیر فاقد معنی رد کرد. متافیزیسین ها مدعی اند اگرچه مابعدالطبیعه مبتنی بر هیچ تجربه بیرونی نیست، با این وجود بر پایه تجربه درونی می باشد. ویتگنشتاین به درستی می دانست که تجارب درونی وجود دارند، اما آنها را جز با بیان (تعبیر) نمی توان شناخت. هنگامی که آن تجارب درونی را بیان می کنیم، آنها با واقعیت عینی مرتبط می شوند و از این رو می بایست تحقیق پذیر باشند. اما اظهارات متافیزیسین ها تحقیق ناپذیرند، در نتیجه اصلا نمی توان ادعا کرد که بر پایه تجربه استوار باشند. عقیده اصلی و بنیادی ویتگنشتاین این است که تمام قضایای منطقی مطابق با امور واقع اند؛ یعنی آنها بر یک واقعیت دلالت دارند. از طرفی، گزاره های مابعدالطبیعی خالی از هر گونه دلالت عینی اند و لذا منطقا عقیم اند. این قضایا ترکیبی از قضایای بسیط نیستند، اما ظاهرا مبتنی بر تجارب و حقایق روحی اند، بنابراین تحلیل ناپذیر و در نتیجه تحقیق ناپذیر هستند.
3- زبان:
هنگامی که ویتگنشتاین دومین کتاب خود “پژوهشهای فلسفی” را نوشت، چنانکه پیش از این بدان اشاره شد، در این نظر تغییراتی به وجود آورد. بر خلاف “تراکتاتوس” که ویتگنشتاین معنا را در آن به عنوان روش تصدیق تعریف کرده بود، وی در پژوهشهای فلسفی معنا را بر اساس یک بازی تعریف می کند. به عقیده وی، با تصور یک زبان باید نحوه ای از حیات را تصور کرد. بنابراین زبان نحوه ای از حیات است و فعالیت شخص یک بازی محسوب می شود، مفاهیم و اصطلاحاتی که در یک زبان به کار می رود، معنایی خاص دارند. اگر واژه ای هیچ معنای خاصی نداشته باشد، آن واژه بی معنی است. فی المثل، واژگان “آسمان” و “گل” هر یک واجد معنا هستند و به چیز خاصی دلالت دارند. اما واژه “گل آسمانی” خالی از معناست؛ زیرا هیچ معنای خاصی را که ذاتی آن باشد، واجد نیست. این واژه بر هیچ چیز دلالت نمی کند.
ویتگنشتاین با به کار بردن تمثیل “گل آسمانی” نسبت به مسال فلسفی بیان می کند که اگرچه آسمان و گل هر یک واجد معنا هستند، اما نحو این دو “گل آسمانی” نمی تواند هیچ معنایی را در بر داشته باشد. به همین صورت، واژگانی که در بیان مسال فلسفی به کار می روند مکن است هر یک واجد معنا باشند، اما با ملاحظه این گفتار ممکن است [آن مدعای فلسفی] به صورت یک کل به لحاظ نحوی ناقص باشد و از این رو واجد معنا نباشد. یک مثال ساده این نکته را توضیح می دهد. مطابق مدعای مابعدالطبیعی “کل واقعیت ذهنی است” اگرچه هر یک از واژگان آن معناداراست، ولی [در کل] هیچ معنایی ندارد. ما تنها درباره این یا آن واقعیت یا شی واقعی می توانیم سخن بگوییم، اما سخن گفتن درباره کل واقعیت بی معنی است؛ زیرا آنگونه که ما چیزهایی مطابق با یک گل سرخ، یک کتاب فلسفه و غیره داریم، هیچ چیز مطابق با کل واقعیت وجود ندارد. مطابق نظر ویتگنشتاین، به منظور حل معماهای مابعدالطبیعی، باید نحوه کاربردهای فلسفی را مانند کاربردهای متعارف زندگی روزانه مجددا تعبیر و تفسیر کنیم. آنچه باید انجام دهیم این است که واژگان را از کاربرد مابعدالطبیعی شان به کاربرد متداول و متعارف آنها برگردانیم. به عقیده ویتگنشتاین، در یک زبان ایده آل تنها واژگانی که نهاد هستند، برای اوضاع امور واقعی به کار می روند. مسال فلسفی به هنگام انحراف ما از این اصل و به هنگام کاربرد واژگان بدون آنکه هیچ محکی و مدلولی داشته باشد، ظاهر می شوند. زبان فلسفی معمولا ناتمام و ناقص است. دلیل عدم وضوح مدعیات فلسفی همین است. ویتگنشتاین دستور زبان را نادیده می گیرد. گاهی اوقات دستور زبان به اشتباه می اندازد و به طور منظم تعابیر غلط انداز، توهم یک مسئله را در ما ایجاد می کند و ما احساس نا آرامی می کنیم. هنگامی که پیوند واقعیتها را لحاظ کنیم و این توهم را دفع نماییم. مسئله ما محو شده، به هوا می رود. یک جانبه بودن فلسفه مسبب معماهای فلسفه است. ویتگنشتاین در “پژوهشهای فلسفی” می گوید: “فلسفه نبردی بر ضد افسون شدن عقل ما به دست زبان است.” نقش فلسفه این است که ما را در برابر افتادن در توهمات ناشی از شباهتهای دستور زبانی حفظ کند. فی المثل، یک اسم، نام چیزی است و در نتیجه هر نامی باید با یک واقعیت عینی مطابق باشد. این مطلب ممکن است ما را به این باور هدایت کند که چون خدا یک اسم است، [در عالم خارج] باید شخص، مکان یا چیزی باشد که آن را خدا بخوانیم. با اجتناب از این خطاها تقریبا تمام مسال مابعدالطبیعی را نیست و نابود می یابیم. مسال مابعدالطبیعی مانند یک رویا که در زمان بیداری زایل می شود، محو می گردند.
4- تاثیر ویتگنشتاین بر پوزیتویسم منطقی:
اگرچه نوشته های ویتگنشتاین تاثیر زیادی بر پوزیتویستهای منطقی و فیلسوفان زبانی داشت، اما به طور کلی نتایج حاصل از تحلیل افراطی وی مقبول نیفتاد. در واقع، این نتایج به شدت مورد نقد قرار گرفته اند. بی تردید آرا و افکار ویتگنشتاین یک تحول اساسی در تفکر فلسفی به وجود آورد و نظرات او بسیار مفید و مثمر واقع شد، تا آنجا که از طریق نقادی آنها بینشهای جدیدی به دست آمد. نظریه تحقیق پذیری معنا که به وسیله ویتگنشتاین پیشنهاد شد، معلوم شد که بر مبنای موضع بی ثباتی (نامطمئنی) طرح شده است. از میان نقدهای متعدد آن نظریه، مهمترین نقد این است که این ملاک که به وسیله آن معنا باید آزموده شود، خودش آزمودنی نیست.
فی المثل، “این یک ممیز است” می تواند با طرق مربوط به باصره و لامسه و غیره اثبات (تحقیق تجربی) شود. اما راهی برای اثبات این مطلب وجود ندارد که تحقیق پذیری معنا با این روشها یک سخن معنادار محسوب می شود. پاسخ ویتگنشتاین به این نقد این است که “گزاره های من بدین اعتبار روشنگر هستند که: آن کس که منظور مرا دریابد؛ هنگامی که از طریق گزاره های من و یعنی بر پایه آنها، به فراسوی آنها رسیده باشد (از گزاره های من بالا رود) سرانجام در می یابد که آنها بی معنی اند. (به یک تعبیر، وی پس از بالا رفتن از نردبان، باید نردبان را به دور افکند.) او می یابد که بر این گزاره ها چیره شود (اشراف یابد)، آنگاه است که وی جهان را به درستی خواهد دید.” اگر اصل تحقیق پذیری را به عنوان یک ملاک معنا مطلقا بپذیریم، بسیاری از گزاره های علمی بی معنا می شوند. فی المثل، “اتم وجود دارد” قابل تحقیق تجربی به معنای متعارف نیست. ما از وجود اتمها به طور استنتاجی آگاهیم، در حالی که مشاهده مستقیم اتمها تا به حال میسر نشده است.
بنابراین، تبعیت از ملاک تحقیق پذیری محض، علم را به عنوان امر بی معنی کنار می گذارد. اشتباه مهمی که ویتگنشتاین به آن راه پیدا کرد، این بود که اونتوانست تمایزی میان علم و فلسفه بنهد و به آنها به طور یکسان پرداخت، در حالی که علم و فلسفه هم در موضوع و هم در روش متفاوتند. ویتگنشتاین ارزش واقعی فلسفه را بیش از حد تنزل داد. وی در نهایت منزلت واقعی را به عالم فیزیکی داد، ولی در حقیقت عالم ارزشها به آن اندازه واقعی است که عالم فیزیکی. ارزشها قابل تحلیل نیستند. فلسفه نقش مهمی در جهت فهم ارزشها و گسترش آنها داشته است. ویتگنشتاین این جنبه فلسفه را کاملا نادیده گرفت. او به علت وابستگی بیش از اندازه اش به عالم فیزیکی به عنوان امری که در نهایت واقعی است، آن جنبه فلسفه را نادیده گرفته است.