تاریخ انتشار : ۰۸ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۷  ، 
کد خبر : ۱۷۴۸۵۵

مزایا و معایب فلسفه‌های اسلامی و غربی


 سکینه نعمتی
یکی از مسلک های مهم فلسفه اسلامی که فیلسوفان و متفکرین زیادی در آن فضای اندیشه به تنفس پرداخته اند فلسفه یا حکمت متعالیه می باشد که نامورترین این حکمت ملاصدرا می باشد. امتیاز مهمی که حکمت متعالیه از آن بهره مند است و دیگر مکتب های فلسفی اسلامی به طور اتم و اکمل از آن خصوصیات برخوردار نیستند، عنصر جمع پذیری اسباب معرفت بشری است؛ همانا حکمت های اشراقی، مشائی و عرفان نظری و کلام و حدیث به یک جهت از جهات عرفان، برهان و قرآن و وحی اکتفا می نمایند و به جهات دیگر نمی پردازند و اگر هم به جهتی از جهات دیگر توجه داشته باشند آن را موید فن خود می شمارند نه دلیل و اگر توان دسترسی به جهات دیگر را نداشتند تنها به همان جهت و مرام خاص خود اکتفا می نمایند. گویی که تمام هم و غم این مکاتب معرفتی فوق تنها این است که دل مشغولی یکی از اسباب معرفت را داشته باشند. لیکن حکمت متعالیه کمال خود را در جمع بین ادله یاد شده -عرفان، برهان و قرآن- جستجو می کند و هر کدام را در عین لزوم و استقلال با دیگری می طلبد و با اطمینان به هماهنگی و جزم به عدم اختلاف همه آنها را گرد هم می آورد و در مقام سنجش درونی اصالت را از قرآن می داند و آن دو- عرفان و برهان- را در محور وحی غیرقابل انفکاک مشاهده می کند.
از این رو حکیم متاله برهان را همتای عرفان دانسته و آن را ضروری می داند نه فقط برای تایید یا تنبیه، چه اینکه عرضه آن دو را بر قرآن فریضه می شمارد نه نافله. بر این طریق بعد از پیش قراول اصلی حکمت متعالیه یعنی ملاصدرا بسیاری از اندیشمندان اسلامی و غربی که در حوزه فلسفه و حکمت، جویای حقیقت هستند و یا آنانکه از سر تفنن - نه تعصب- سرکی به این میکده حقیقت دارند بر صواب بودن این حکمت اتفاق نظر دارند. از این رو فیلسوفان و متفکران اسلامی ایرانی همچون علامه طباطبایی (ره)، علامه محمدتقی جعفری تبریزی(ره)، سیدجلال آشتیانی، ملاصدرای ثانی، شهید بزرگوار استاد مرتضی مطهری(ره)، آیت الله جوادی آملی و آیت الله مصباح یزدی در این وادی حقیقت گام نهاده اند و هر یک به فراخور اوضاع و احوال و اندیشه خود بهره های فراوانی از آن جسته اند. فیلسوفان غربی ای که درمنجلاب مکتب های مختلف غربی گرفتار آمده بودند برای خلاصی خود از این معرکه به مکاتب شرقی و اسلامی روی آوردند، زیرا هر یک از ایسم های غربی خود را منادی حق و حقیقت می دانسته و نسخه هایی کذایی برای استفاده کنندگان و مصرف کنندگان تجویز می کردند.
نسخه هایی که هر یک به جنبه ای از جنبه های خلیفه فی الارض توجه نموده و از توجه به جنبه های انسانی به طور یکپارچه غفلت ورزیده و یا اساسا به انسان که عصاره هستی و جهان آفرینش است توجهی نداشته و اگر بهایی کامل هم به آدمی داده است او را هم عرض آفریننده اش قرار داده است. کما اینکه اومانیسمی که در دوران رنسانس وجود داشت تمام سعی اش این بود که انسان را موجودی مستقل و بی نیاز از خدا معرفی نماید و این عقیده باطل به قدری در آن زمان رایج گردید که حتی اصحاب کلیسا از آن روی برنتافتند و خود ادامه دهندگان اومانیسم گردیدند و در بحبوحه جنگ های جهانی اول ودوم که سردمداران سلطه و ثروت که میراث دار مکاتبی همچون ایده آلیسم هگلی، ابرمرد و قدرت نیچه ای و ماکیاولیسم بودند به کشت و کشتار آدمیان پرداختند. از این رو به نظر می رسد غربی که هم اکنون ما نظاره می کنیم تنها راه نجات خود از این بحران ها را در این می بیند که به معنویت باز گردد. از این رو ما که با کوله باری از تجربه در این وادی به سر می بریم به آنها گوشزد می کنیم که همانا تنها راه نجات شما و رسیدن به حقیقت تنها از این راه میسر است.
گفتنی است که ما که میراث دار عظیم فلسفه اسلامی و حکمت متعالیه هستیم با نقطه ضعف هایی روبه رو هستیم که فلسفه های غربی با این نقاط نقص مواجه نیستند، کما اینکه فلسفه اسلامی هم با نقاط مثبتی گره خورده است که فلسفه غربی سعی در پاره کردن و یا نادیده گرفتن آن گره و حلقه اتصال است. ضعف فلسفه اسلامی در این مطلب نهفته است که انگار آموزه های آن کارایی کافی در اداره جامعه ندارد و بنیان های علوم که به نوعی با فلسفه گره خورده در فلسفه اسلامی اثری از این اتصال یافت نمی گردد.از این رو است که فلسفه که با همه علوم در داد و ستد است، این داد و ستدش تنها در حیطه نظر است و آن هم بسیار قلیل و از جنبه مهمتر غفلت ورزیده است که همانا عرصه عمل می باشد. فلسفه اسلامی هیچ حرکت و جنبشی در دیگر علوم مانند اقتصاد، سیاست، مدیریت، حقوق و... ایجاد نمی کند و اساسا در فضای مجزای از هم هستند. یعنی فلسفه در یک جهان سیر می کند و مدیریت و سیاست و اقتصاد و غیره در جهانی دیگر.
از این رو این سئوال اساسا به ذهن متفکری که در حیطه فلسفه و یا در دیگر دانشها تخصص دارد و یا مع الاسف در میان عامه مردم رسوخ کرده است که فلسفه به چه کار می آید؟ لذا با تمام تمجیدی که از فلسفه اسلامی و به خصوص فلسفه ملاصدرا در ابتدا نمودیم این ضعف بر آنها حاکم است. ممکمن است عده ای در پاسخ اعلام دارند که فلسفه اصلا کاری به عمل ندارد و تنها در حیطه نظر موثر است لذا فلسفه تنها معرفت زا است که این معرفت هم اصلا چشمداشتی به این دنیا و مسائل آن ندارد زیرا تمام هم وغم آن مسائل متافیزیکی و ماوراء الطبیعه و الهی است که مربوط به آن روی سکه جهان یعنی آخرت و قیامت می گردد. اگر این جواب صحیح باشد که باید گفت فلسفه ای که تنها به یک بعد بپردازد همانند بعضی فلسفه های غربی که تنها به یک بعد از انسان توجه دارند، نسخه ای مضر است. زیرا بر عالمان و اندیشمندان روشن است که عرصه نظر از عرصه عمل جدا نیست بلکه این دو عرصه مکمل یکدیگرند. لذا اگر ما به دنبال علمی برویم که تنها نیاز نظری ما را برآورده کند و از نیاز عملی ما غفلت ورزد آن علم بلافایده و بدون نتیجه است.
از این رو بر همه دل سوختگان دیار فلسفه اسلامی این نکته را صمیمانه گوشزد می نمایم که اگر فلسفه اسلامی این قابلیت را دارد که به درد دین و دنیای مردم بخورد و مفید آنان واقع گردد -کما اینکه می دانیم بر طبق مسلک اسلام دین و دنیا از هم جدانشدنی هستند- و اگر فلسفه اسلامی به طور عام و فلسفه متعالیه به طور خاص که تمام تلاشش این است که قرآن، برهان و عرفان را با یک چشم به نظاره می افکند این کارایی را دارند که علاوه بر تقویت بعد نظر و معرفت به بعد عمل هم بپردازد، به بازخوانی فلسفه اسلامی بپردازند و زبان جدیدی برای آن ارائه دهند که در این بازخوانی می توانند از فلسفه های غربی که گامهای موثری در این راه برداشته اند استفاده نمایند. فلسفه اسلامی تنها نباید حالت عقلی محض داشته باشد بلکه باید آدمی در عرصه عمل هم تاثیر آن را ببیند کما اینکه در این زمینه که عرصه نظر و عمل را با هم جمع نمایند در میان متفکران اسلامی کارهای مهمی صورت گرفته است که البته ما با ارج گذاری به آن فعالیتها خواهیم گفت که ما هنوز در آغاز راه هستیم و باید آن راه ادامه پیدا کند.
نمونه بارز از متفکران اسلامی که در این ورطه به قلم زنی پرداخته است استاد متفکر شهید مطهری می باشد. استاد مطهری با توجه به رویکرد متعالیه ای که به فسلفه داشت و خود را میراث دار آن حکمت جاویدان یعنی حکمت متعالیه معرفی نمود آموزه ها و مفاهیم دینی را که حجاب آنها را در بر گرفته بود با استفاده از حکمت متعالیه به پاکسازی آنها پرداخت. از این رو شهید مطهری آرائی مهم و مثمرثمر از خود به جای گذاشت که هم در عرصه نظر و هم در عرصه عمل موثر افتاد.
گفتنی است که البته آثار فلسفه درعرصه عمل نباید چنان روشن باشد که بتوان به راحتی نشان داد که این اصل فلسفی در اینجا مدخلیت دارد بلکه باید با ذهنی کاوشگر به دنبال رگه های آن اصول فلسفی افتاد. لذا مفاهیمی که از آنها بحث می گردد در پس آن رگه های فلسفی نهفته باشد. کما اینکه استاد مطهری هنگامی که می خواست از حق و باطل، امر به معروف و نهی از منکر و... بحث نماید این اصل را که بر طبق آموزه های فلسفی ملاصدرا رفتار نماید را حفظ می کرد. در زمینه این ضعف عظیم فلسفه اسلامی و خصوصا فلسفه ملاصدرا که دامن گیر آنهاست سخن به درازا کشید. اما فلسفه غرب بر خلاف فلسفه اسلامی از این عیب مبراست البته باید به تفکیکی مهم هم توجه نمود. اینکه فلسفه ای چه غربی و چه اسلامی پیوندی عمیق میان نظر و عمل زند ،کاری است بسیار ستوده لکن ستوده تر از مرحله قبل این است که این پیوند هم صحیح باشد که درست و صحیح بودن این پیوند نیاز به این دارد که آموزه های آنها چه در عرصه نظر و چه درعرصه عمل صحیح باشد. با این توضیح گفتنی است که فلسفه های غربی لنگ لنگان مقداری از مسیر را طی نموده اند که فلسفه اسلامی بهره ای از آن ندارد. بعضی از فلسفه های غربی توانسته اند که میان فلسفه خود که مربوط به نظر است با عمل پیوندی ایجاد نمایند که ما متاسفانه از این جنبه نتوانسته ایم کار مفیدی انجام دهیم.
زیرا ما که مدعی هستیم که فلسفه اسلامی از لحاظ معرفتی و نظری بسیار غنی تر از فلسفه های غربی است -که البته ادعای گزاف و بیهوده ای نیست و کاملا صحیح است- گامهای قلیلی در پیوند زدن عرصه نظر و عمل زده ایم. از این رو فلسفه های غربی در مرحله اول یعنی پیوند زدن عرصه نظر و عمل از فلسفه اسلامی جلوتر هستند و تا اینجا نشان از برتری فلسفه غربی است اما مرحله دوم که مهمتر است این است که فلسفه ای که توانسته است میان نظر وعمل پیوند زند آن نتایجی که از این پیوند گرفته است مطلوب است و رفاه آدمی را از هر لحاظ چه معرفتی و غیرمعرفتی برآورده ساخته است. اگر نگاهی گذرا بر فلسفه های غربی ای که به پیوند میان نظر و عمل دست یازیدند داشته باشیم متوجه می گردیم که نتیجه این پیوند که در ظاهر عمیق است -ولی این روی سکه است که نشان از عمیق بودن این پیوند دارد- اما در باطن به ما خواهد گفت که عمق آن سرابی بیش نبوده است و نفوذ آن پیوند بسیار سطحی است، بسیار مضر و اسف باراست. -البته برای سودجویانی که قصد چپاول و غارت و خونریزی نفس آدمیان را دارد این فلسفه و پیوند آن با عمل برای آنان بسیار رضایت بخش است و حتی اگر آن فیلسوفی که هدفش از به وجود یک فلسفه و پیوند آن با عمل این نبوده است که نتایج مخربی از آن گرفته شود ولی برخلاف میل آن نظریه پرداز آن نتایج مضر گرفته می شود. لذا فلسفه هایی که تنها یک گام بر می دارند یعنی فقط به پیوند میان نظر و عمل فکر می کنند و اندیشه خود را به بیش از آن رها نمی کنند یعنی به نتایج آن پیوند و سودجوییهایی که می توان از آن پیوند گرفت توجهی ندارند،مهلکه ای به بار می آورد که آتش آن دامن گیرآدمیان بی گناه خواهد شد و همان طور که گفتیم این اثر مضر حکایت از نقص پیوند نظر و عمل دارد که آن نقص هم به آن بر می گردد که در آموزه هایشان مواردی بس مهم را در نظر نگرفته اند که اگر تاثیر آنها را مدنظر می گرفتند این نتایج خانمان سوز پدید نمی آمد و یا آن نقص به این بر می گردد که بعضی موارد نظریه را نباید در نظر می گرفتند و نظریه را باید از آن مواد معیوب تخلیه می کردند.
حال با این توصیف اگر ما به فلسفه های غربی نگاهی داشته باشیم متوجه می گردیم که انصافا فلسفه های آنها خوب توانسته است که به پیوند و ارتباط میان نظر و عمل دست یابد. لذا فلسفه های آنها علاوه بر ویژگی نظری، صفت عملگرا بودن را هم داراست اما متاسفانه به دلیل فقدان عناصری بس مهم نتایج این ارتباط همانند پیوند اولیه مثمرثمر واقع نگردید و مع الاسف سبب کشمکش ها و تناقضات بسیار در عرصه نظر و عمل گردیده است. از این رو فلسفه های غربی بسیار خوب توانسته اند که علوم انسانی خود و بالخصوص فلسفه شان را مطرح نمایند. آنها با در نظر گرفتن این مطلب که علوم انسانی و فلسفه غایت اش تنها رسیدن به حقیقت در عرصه نظر نیست بلکه عمل هم متضمن حقیقت است -نه اینکه دو حقیقت قائل شوند بلکه قائل به یک حقیقت در دو عرصه می باشند- توانسته اند آموزه های خود را ازمرتبه عقلی به مرتبه محسوس و زندگی روزمره عادی مردم تسری دهند -که ضعف فلسفه اسلامی در همین تسری نهفته است که از توان اجرای آن برنیامده است- با شرحی که در مورد نحوه ارتباط میان نظر و عمل گفتیم حال نوبت به بررسی نتیجه این ارتباط در میان فلسفه های غربی می پردازیم. همان طور که به طور مجمل و مختصر در سطور قبل توضیح دادیم فلسفه های غربی نتوانسته است که به نتایج مطلوبی از این ارتباط دست یابد لذا نقص فلسفه های غربی از اینجا شروع می گردد که مفاهیم نظری و عملی آنها نادرست بوده است.
کما اینکه مشکل اصلی فلسفه های غربی -که در ادامه بیشتر به آن خواهیم پرداخت- این است که تنها به بعد مادی انسان توجه دارد و تنها به این دنیا تفکر می کند و تصمیماتی هم که می گیرد مربوط به مسائل این دنیا است و از دنیای دیگر مغفول مانده است. لذا نتایج مخرب پیوند فلسفه های غربی در حوزه نظر و عمل متوجه نادیده انگاشتن مسائل فوق در مورد انسان و دنیا بر می گردد. از این رو تا زمانیکه فلسفه های غربی به این نقیصه عظیم توجهی نداشته باشند، نخواهند توانست از فلسفه های خود نتایج مطلوب -که همانا رفاه آدمیان هم از لحاظ نظر و عمل است- بگیرند. زیرا اگر آدمی دارای روان و روحی مضطرب باشد -که این اضطراب روحی به عرصه نظر بر می گردد که آموزه هایی صحیح برای درمان آن ارائه ننموده اند- نتیجه آن این می شود که در عمل هم همین اضطراب و تشویش وجود داشته باشد لذا اگر پیوندی هم وجود داشته باشد به راحتی برداشته می شود. حال اگر ما به طور تطبیقی بخواهیم آموزه های فلسفه های غربی را بررسی کنیم متوجه این مسئله می گردیم که علی رغم اینکه فلسفه آنها توانسته است به این ارتباط و پیوند میان نظر و عمل برسد اما نتایج مخربی از این ارتباط گرفته است که ما در فلسفه های مارکسیستی و لیبرالی و ایده آلیسم هگلی این پیوند و نتایج زیان بار آن را مشاهده می کنیم.
بعد از بیان نقطه ضعف فلسفه اسلامی -که فلسفه غربی از جهتی دارای برتری بر فلسفه اسلامی بود- نوبت به نقطه قوت فلسفه اسلامی رسیده است که فلسفه های غربی از این نقطه قوت فلسفه اسلامی خالی هستند. نقطه قوت فلسفه اسلامی در این مطلب خلاصه می گردد که انسان دارای دو جنبه مادی و روحانی است که این دو جنبه با هم بده و بستان هایی دارند و به تعبیر اخری لازم و ملزوم یکدیگرند و انسان برای رسیدن به حقیقت و نجات در آخرت و دنیا نیاز به این دارد که به هر دو جنبه وجودی او توجه گردد زیرا توجه نکردن به یک جنبه آدمی سبب می گردد که بسیاری از خصوصیاتی که مربوط به آن است نادیده گرفته شود و این اهمال نظر نتیجه زیان بارتری همچون تصمیم گرفتن در حیطه عمل و نظر بدون شناخت می شود و در جایی که شناخت و معرفتی وجود نداشته باشد نتیجه ای که حاصل می آید این است که فرد در کار خود دچار شک گردد و از یقین که ثمره آن آرامش و حصول اطمینان است بی نصیب بماند.
دیگر مسئله ای که فلسفه اسلامی به آن توجه عمیق دارد این است که انسان را به عنوان موجود مستقل و فی نفسه یا به تعبیر سوم، لنفسه در عرض خداوند قرار نمی دهد بلکه انسان که خلیفه خداوند بر روی زمین است در جهت و رضای او قدم بر می دارد و اگر به مدت زمانی بسیار قلیل توجه خداوند از آدمی سلب گردد نتیجه ای جز نابودی برای آدمی به بار نمی آید. لذا این توجه فلسفه اسلامی با اینکه آدمی تنها به خود متکی نیست بلکه نیرویی برتر از او وجود دارد لذا در تصمیم گیری ها و اعمال نظرها و مرحله عمل وجود این موجود برتر را دخالت می دهد و به این توجه دارد که در جهت رضای او قدم بردارد. از دیگر خصوصیات فلسفه اسلامی این است که شناخت آدمی در هر دو بعد توجه بسیار عمیق دارد لذا شناخت آدمی را مساوی با شناخت خداوند می داند.
اما متاسفانه فلسفه های غربی که تمام هم وغمشان علوم تجربی و پوزیتویستی است و یا اگر به ابزارهای شناخت دیگر مثل عقل یا خرد و حس توجه می نمایند تنها به یکی از این ابزارها می پردازند و از مابقی آنها غافل هستند لذا آدمی را تنها در پرتو این ابزارهای مجزا از هم می شناسند نتیجه ای که عاید آنها می شود این است که از انسان تصویری ناقص و ناهماهنگ ترسیم می کنند لذا دستوراتی که درباره او صادر می کنند با مذاق آدمیان مطابقت ندارد و تنها عده ای قلیل از آن سود جسته و سبب می شود که عده ای بی گناه در این آتش گرفتار آیند. لذا به غربیان سفارش می کنیم که علاوه بر شناخت علوم تجربی، به شناخت آدمی هم توجه داشته باشند؛ البته هم به بعد روحی آدمی بپردازند و هم جسمانی، تا بتوانند نیازهای هر دو بعد را برطرف نمایند. خصیصه دیگری که فلسفه های غربی با آن آمیخته شده اند این است که از انسان ابرمردی ساخته اند که مستقل است و هیچ ارتباطی با خداوند ندارد لذا در اعمال نظریه های خود عنصر ایمان را دخالت نداده و نتایج شومی هم که به دنبال آن نظریه ها می آید، در عرصه عمل جان صدها انسان بی گناه را می گیرد. لذا توصیه می کنیم که در اعمال نظریه هایشان بدون تعصب اقامه دلیل نمایند و از عنصرهایی مهم چون معنویت سریع گذر ننمایند.
در پایان نکته ای درباره فلسفه اسامی اشاره می دارم و آن اینکه در فلسفه اسلامی، یک سری مبانی وجود دارد که این مبانی در همه زمانها جریان دارد و کمتر قابل تغییر است زیرا این مبانی ثابت هستند. از این رو اگر در هر دوره ای از اندیشه تنفس کنیم -چه مربوط به حکمت مشائیان باشد یا اشراق یا ملاصدرا یا در زمان حاضر- این مبانی همواره جاری هستند منتهی بعضی لوازم که متغیر هستند متناسب با زمان و مقتضیات زمان جابه جا می گردند که انکار آن پذیرفتنی نیست. به طور مثال در زمان پیامبر اسلام که جریانهای فلسفی و کلامی و حدیثی شروع به کار کردند یک سری مبانی پذیرفته شد که در دوره های بعدی هم از آن مبانی استفاده گردید و آن دوره های بعد خود اگر به مبنایی می رسیدند که مورد اتفاق بود به مبانی سابق می افزودند. با ایجاد این مبانی پذیرفته شده سئوال هایی برای مردم هر دوره به وجود آمد که متناسب با زمان و مقتضیات هر دوره بود. به طور مثال اگر سئوالی برای مردم زمان پیامبر (ص) ایجاد می گردد لازم و ضروری نیست که همان سئوال در زمان حاضر هم مطرح گردد چرا که اصلا نیازهای اندیشه ای و زمان و مقتضیات متفاوت گردیده است اما جدای از سئوالها، مبانی در همه زمانها سریان و جریان دارد. با این توضیح ما اگر به فلسفه های اسلامی خصوصا فلسفه ملاصدرا رجوع نماییم متوجه می گردیم که مبانی ای پذیرفته شده که با اصول و آموزه های دینی هم سازگار است منتهی سئوال هایی که مردم این زمان مطرح می کنند با سئوال های زمان ملاصدرا متفاوت گردیده است لذا نیاز است جوابهایی تازه با توجه به مبانی مورد تایید قرار گرفته شده داد.
پس باید پاسخ و زبان فلسفه متناسب با زمان مردم عصر خود باشد یعنی فلسفه با پرسش های زمان به پیش رود. از این رو فلسفه باید این توانایی را داشته باشد که اگر سئوالی در این زمان کنونی مطرح می گردد که در زمان های قبل تر اصلا این سئوال برای مردم آن زمان مطرح نبوده پاسخی شایسته دهد که متناسب با زمان طرح سئوال باشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات