محسن کاوندی
“این اقلیم یک جزیره است که طبیعت آن را با مرزهای تغییرناپذیر در بر گرفته است. این، سرزمین حقیقت است. حقیقت، واژه افسونگر! این سرزمین با اقیانوسی بی کران و طولانی احاطه شده است؛ خانه مادری توهم!” (257)B
نومن یکی از مفاهیم کلیدی نقد کانتی است که فهم دقیق آن مستلزم فهم تمامیت فلسفه کانت است. این مفهوم انزوا طلب و مرموز معادل امر ناشناختی و بی صفت است و به همین دلیل کانت آن را “مفهوم مسئله ساز” می نامد. چرا که رسما هیچ صفتی ندارد و مرجع مستقیمی که به آن دلالت داشته باشد نمی توان تصور نمود. شناخت نومن شناخت ناشناختنی است و فهم آن فهم نامفهوم است و این یعنی مفهوم مسئله ساز. آیا این توصیف نومن را مفهومی پارادوکسیکال می نماید و شناخت آن و حتی اذعان به وجود آن امری حاوی تناقض است؟ کانت چنین نمی اندیشد. از نظر او اشتباهات برخی فیلسوفان بزرگ پیش از وی همانند لایب نیتس به عدم انتباه به نومن و خلط آن با عالم پدیدارها باز می گردد. شاید برای همین باشد که کانت تاکید زیادی بر تمایز پدیدار و نومن دارد. کانت همانگونه که خود اذعان می کند در صدد است نزاع دیرینی را که در عرصه متافیزیک جریان دارد به صلح تبدیل کند. این صلح با شناخت عالم پدیدار و نومن حاصل می شود. چرا که از نظر وی نزاعها ناشی از خلط عوالم ذاتا متباین و خلط قوانین و شرایط هر یک در دیگری است و اجتناب از این خلط یعنی پایان منازعه.
مقولات فاهمه و شرایط پیشین ادراک حسی به خودی خود معرفتی درباره جهان خارج نمی دهند. آنها هستند تا شهود تجربی را ممکن سازند و به معرفت حسی قوام بخشند. این حیطه آنهاست. یگانه استفاده مشروع و معتبر از مقولات نسبت به معرفت به اشیاء در اطلاق آنها به اعیان تجربی است. مقولات نمی توانند معرفتی درباره حقایقی فراتر از علم محسوس برای ما فراهم آورند. چرا که فلسفه وجودی آنها امکانپذیر نمودن تجربه حسی است. سخن این نیست که فرا روی مقولات از عالم پدیدار چه عیبی دارد؛ سخن این است که این فراوری بی اعتباری است و غیر موجه. پس هر معرفت حاصل از این فراروی نامعتبر خواهد بود.
تمامی اصول فاهمه محض چیزی جز شرایط پیشینی امکان تجربه نیستند پس معرفت ما نمی تواند فراتر از واقعیت پدیدار باشد. رسیدن به این مرز در معرفت بشری رسیدن به ساحل نومن است که کانت در تعبیر استعاری خود به آن اشاره می کند. آنچه در جزیره شناخت سکونت دارد جلوه هاست که وقتی بر اساس مقولات وحدت یابد پدیدار نامیده می شود. فنومن یا پدیدار چیزی جز تجربه پذیرها و محسوسها نیست. حال اگر ما به عینی معتقد شویم که با دور زدن شهود حسی متعلق فاهمه قرار می گیرد، این اشیاء ناپدیدار و به تعبیر کانت معقولات نامیده می شوند. اما این صرفا یک فرض است. اینکه چنین اعیانی وجود دارند یا خیر از سوی کانت مورد انکار قرار نمی گیرد بلکه وی تنها امکان شهود غیر حسی این اعیان را منکر است.
در ویرایش اول کتاب نقد عقل محض، کانت میان “عین استعلایی” و ناپدیدار تمایز قال می شود. وقتی در عالم پدیدار با جلوه ها سروکار داریم، اینها متضمن تصور چیزی است که جلوه می کند. اما این مفهوم چیزی ناشناخته و مبهم است و به شدت از عدم تعین رنج می برد. برای کانت آنچه جلوه اش سگ شده است با آنچه جلوه اش گاو است تفاوتی نمی کند. این مفهوم کاملا غیر متعین چیزی به طور کلی، عین استعلایی نامیده می شود. برای تبدیل آن به ناپدیدار به یک شهود عقلی نیاز است تا به آن تقدم و جنبه ایجابی ببخشد. اما کانت صریحا اعلام می کند چنین شهودی موجود نیست و ادعای آن اعتباری ندارد. چرا که همه اصول فاهمه خلق شده اند تا خدمتگزار ادراک حسی باشند و به هیچ نحوی نمی توان لیاقت خدمتگزاری به عین استعلایی را برای آنها ثابت کرد.
پس عین استعلایی توقیف تبدیل به مفهوم ایجابی را از دست می دهد. لذا تقسیم اعیان به پدیدارها و ناپدیدارها مورد تصدیق نخواهد بود. چرا که ناپدیدار محقق نشده است. با این حال ما نمی توانیم بگوییم که جلوه ها و پدیدار شامل کل و تمامی حقیقت است و از سوی دیگر نمی توانیم ادعا کنیم که لزوما جلوه گری به نحو ثبوتی تحقق دارد. بهره ما از حقیقت جزیره پدیدارهاست، قدر آن را بدانیم و پا فراتر نگذاریم.
به عبارت دیگر پدیدار یک مفهوم سلبی و یک مفهوم ایجابی دارد. مفهوم ایجابی آن به هیچ وجه در نظر کانت امکان تحقق ندارد چرا که شهود غیر حسی در ما محقق نیست.
اگر مفهوم را از ناپدیدار چیزی باشد که متعلق شهود حسی نیست و اگر در عین حال هیچ فرضی درباره امکان شهود از نوع دیگر قابل تصور نباشد، مفهوم سلبی ناپدیدار حاصل شده است.
در مفهوم سلبی به دلیل محدودیت قلمروی مقولات به واقعیت پدیداری، ناپدیدار نه تنها شناخته نمی شود بلکه حتی نمی توان جزما گفت که چنین چیزی وجود دارد. پس وجود ناپدیدار امری است ممکن و در عین حال مشکوک. و وقتی اینچنین شد و پدیدار به امری مبهم و مشکوک و مشبه تبدیل گشت طبق قاعده الوقوف عند الشبهه، ناپدیدار تبدیل به مفهومی حدی خواهد شد که ما را در جای خود متوقف می نماید و اجازه فراروی نامشروع را نمی دهد.
تفکر درباره نومن یا ناپدیدار هرچند منطقا به تناقض نمی انجامد اما هیچ مطلب ایجابی نمی توان درباره آن گفت. مفهوم محددی نومن به هیچ شی تجربی رجوع ندارد. جالب اینکه کانت هیچ استدلالی بر اثبات نومن اراه نمی کند و تنها امتناع منطقی آن را رد می نماید. حتی آنچه از تضایف جلوه و جلوه گر حاصل می شود چون به عالم پدیدار تعلق دارد قابل تعمیم و فراروی به عالم ناپدیدار نیست.
نومن در عوض مفاهیم دیگر را محدد می سازد. درباره نومن هیچ نمی توان گفت جز همین که درباره آن هیچ نمی توان گفت. نومن بر اساس فلسفه خود کانت نیز مفهومی معیوب و فاقد معناست ولی این فقدان معنا کارکرد آن را در مرزبندی شناخت مخدوش نمی کند. بی معنا بودن نومن به دلیل بی مدلول بودن آن است.
شاید به تعبیر خودمان بتوان گفت نومن معنایی تبعی وعرضی دارد که از حد شناخت انتزاع می شود.
با وجود بی معنایی نومن دلیل موجه بودن استفاده از آن، این است که هیچکس ادعا ندارد نومن یک شی و یا حتی یک مفهوم است. بلکه فقط ممکن است موجود باشد. شاید بهتر باشد به جای مفهوم، آن را یک اصطلاح یا ساختار بنامیم؛ چرا که مفهوم لاجرم باید دلالتی داشته باشد. از نومن به دلیل اینکه از طریق مقولات و به تبع آن از طریق معرفت بشری قابل شناخت نیست، از تعبیر شی ناشناخته یاد می کنند و خود کانت نیز این تعبیر را به کار برده است.
نباید دچار این اشتباه شد که نومن ضرورتا امری است که منبع پدیدارها در شهود حسی قرار می گیرد. ممکن است نتیجه گرفته شود که شی نومنال ضرورتا علت شرایط و محدودیتهای فنومنال است. هرچند این امر ممکن است اما نباید آن را ضروری دانست چنین کاری سبب به کارگیری غلط مقوله علت و معلول می شود، در حالی که می دانیم مقولات تنها در مورد اشیاء ممکن التجربه به کار می روند تلاش برای به کار گیری یک مقوله مانند علیت در جهان نومنال غیر مجاز و سبب بروز خطاست.
کانت به طور خلاصه با به کارگیری مفهوم نومن یا اصطلاح نومن در صدد است نشان دهد ذهن محدود به شناخت اشیاء ممکن التجربه است به همان اندازه که پدیدار می شوند. چرا که مقولات پیشینی ذهن انسان تنها به صورت تجربی و مرتبط با شهود حسی عمل می کنند.
با توجه به توضیحی که درباره دیدگاه کانت درباره نومن بیان شد، ذکر چند نکته انتقادی- تحلیلی ضروری به نظر می رسد.
نخست اینکه با تقریری که کانت از حقایق فنومنال و نومنال اراه می دهد، ناچاریم او را یک سولیپسینوم بدانیم .هرچند خود او چنین لقبی را به شدت انکار می کند. در نقد عقل محض کانت تئوری از معرفت بشری اراه می دهد که هستی و واقعیت را محدود به مدرکات ذهن فرد می نماید. او به حدی کاربرد مقولات را محدود نموده است که حتی به خود اجازه نمی دهد درباره “وجود” نومن سخن بگوید و تنها آن را یک مفهوم مرزی معرفی می نماید. وقتی بدون تعارف و تکلف سخنان کانت را مورد قضاوت قرار دهیم باید بالکل مفهوم شیء فی نفسه را دور بریزیم چرا که شیء فی نفسه به معنای “وجود شی به خودی خودش و مستقل از ما” است و در این تعبیر مفهوم محوری وجود است که از مقولات فاهمه محسوب می شود لذا هر وجود فی نفسه ای ساخته ذهن ماست و ما جز پدیدارهای سیال در ذهن با چیزی مرتبط نیستیم و چیزی را ادراک نمی کنیم. حتی شهود حسی به تنهایی معرفت به معنای کشف واقعیت نیست. بلکه انطباعی بی معناست که تنها با بر تن کردن شرایط پیشینی ادراک ذهن قابل فهم می شود و البته این فهم به معنای فهم موجودی خارجی نیست چرا که مقولات آن را ساخته اند.
دیگر اینکه کانت و برخی شارحان مدافع او برای حل مشکل سعی کرده اند به جای اثبات وجود نومن از امکان آن سخن بگویند. این نیز مشکل سابق را مرتفع نمی سازد. چرا که کانت به حدی دایره مقولات را عام گرفته است که امکان را نیز شامل می شود و ما برای جهان خارج از پدیدارها حتی نمی توانیم سخن از امکان بیاوریم.
نکته قابل توجه دیگر به فهم مرزی نومن مربوط می شود. در بهترین حالت و برای دفع تمام اشکالات کانت نومن را مفهومی مرزی معرفی می نماید که حد معرفت را نشان می دهد. سئوال اینجاست که شناخت محدودیت قلمرو شناخت چگونه حاصل شده است؟ آیا امر محدود از آن جهت که محدود است می تواند محدودیت خویش را تشخیص دهد؟ تشخیص مقولات فاهمه و شرایط پیشینی ادراک حسی به عنوان شرایط پیشینی شهود تجربی چگونه حاصل شده است؟
به نظر می رسد همین تاکید کانت بر محدودیت شناخت و تشخیص قلمروی که در تمثیل کانت به اقیانوس توفانی تشبیه شده است نشان می دهد شناخت و کاربرد مقولات آن چنان که وی ادعا می کند به جزیره کوچک پدیدارها محدود نیست. اگر مقولات منحصر به تمهید ادراک حسی بودند، اساسا غیر آن را شناسایی نمی کردیم تا نومن یا هر چیز دیگر بنامیم.همین که بگوییم نومن مرز شناختن بشری است، یعنی مرز آن نیست! اگر حد زدن نوعی شناخت باشد واگر نومن جزیره شناخت ما را حد می زند، جزیره شناخت نیز نومن را حد می زند. پس از نومن شناختی حاصل است و بنابراین نومن به نحوی درون جزیره قرار دارد.
راسل اذعان می کند که مفهوم نومن و شی فی نفسه یک عنصر ناشیانه در فلسفه کانت است و به درستی از سوی اخلاف وی کنار گذاشته می شود. البته حالت دیگری نیز برای حل مسئله قابل تصور است و آن اینکه به جای حذف نومن ادعای محدودیت مقولات دوازده گانه به عالم پدیدار را کنار بگذاریم.
فلسفه کانت زمانی می تواند انسجام خود را حفظ کند که علاوه بر از میان بردن دوگانگی مطلق نومن و فنومن، نشان دهد چگونه ذهن بشری محدود به عالم پدیدار، محدودیت خویش را کشف می کند.به تعبیر شیواتر کانت با کانت قابل فهم نیست. یعنی فلسفه کانت در یک نگاه کلی ناقض خود خواهد بود و به نظر نمی آید اخلاف وی نیز با پایبندی به تمامی اصول وی قادر به حل معضلات و تعارضات چنین تفکری شده باشند.