* آقای مهندس تمایل داریم که محور این مصاحبه بیشتر خاطرات شخصی شما از حضرت امام، اولین دیدار، آشنایی شما با نام امام و خاطرات دوران انقلاب باشد. برای شروع بحث اگر موافق باشید بفرمایید اولین باری که امام را دیدید کی بود؟
** اولین باری که خدمت آقا رسیدم بهمن سال 1341 به هنگام نهضت علما بود. زمانی که انقلاب سفید شاه مطرح بود گروهها خیلی فعال بودند و هجوم میآوردند که به دیدار امام بروند چون آقای خمینی در بین مراجع آن زمان از همه جدیتر بود. ما هم که آن موقع جوان بودیم و جدیت، تندی و صراحت را دوست داشتیم و خیلی به ایشان علاقه داشتیم. آن موقع ما در انجمن اسلامی مهندسین بودیم. چند نفرمان خدمت ایشان رفتیم. ایشان هم سؤالات سیاسی خوبی پرسیدند.
* در منزل ایشان در قم یعنی در محله یخچال قاضی به دیدارشان رفتید؟
** بله، اتفاقاً سؤال کردند این کارت الکترال چیست؟ و چند سؤال دیگر هم پرسیدند. به من هم کمی توجه بیشتری داشتند. علت آن این بود که آقا اندکی آشنایی با پدرم داشتند. آن موقع پدرم زندان بود و آقا احوال ایشان را هم پرسیدند. این اولین دیدارم با ایشان بود. دیگر خدمت ایشان نرسیدم تا تیرماه سال 1342، یعنی تقریباً شش ماه بعد.
* در آن دیدار چند نفر بودید؟ چگونه از شما پذیرایی شد؟ شما وارد بر امام شدید یا منتظر شدید تا امام وارد اتاق شدند؟
** خیر، ما وارد بر ایشان شدیم. اطرافیان امام بودند اما یادم نیست چه کسانی بودند. اما جمع ما شش یا هفت نفر بود.
* اسامی آنها خاطرتان هست؟
** دقیقاً نه، اما آقای معینفر، آقای بستهنگار و آقای مهندس کتیرایی را از آن جمع به یاد دارم که بودند.
* ملاقات بعدیتان کی بود؟
** دومین ملاقات ما، بعد از 15 خرداد 1342 بود زمانی که ما خیلی شوریده بودیم. طرفدار امام به ویژه جریان دستگیری ایشان و بعد از آن راهپیمایی عصر عاشورا بود. روز 15 خرداد ما در زندان «کمیته مشترک» در میدان توپخانه بودیم که سر و صداها و شعارهای 15 خردادیها را میشنیدیم. دوستان ما هر کدام یک حالی داشتند. یکی گریه میکرد، یکی نماز میخواند، یکی زیارت عاشورا میخواند. آن روز همه ما شور و عشق عجیبی داشتیم که انقلاب در حال شروع شدن است. سپس عدهای از 15 خردادیها را دستگیر کردند و آوردند به زندان موقت. اما ما را از آنجا به زندان قصر بردند. یعنی جایی که پدرم و دوستانش آقای مهندس بازرگان و دیگران بودند. در آنجا ما اعلامیهای نوشتیم و بیرون فرستادیم که لو رفت. بعد از آن روز سوم آمدند و بنده را جدا کردند و به زندان عشرتآباد بردند. آن موقع زندانیهای زندان عشرتآباد بیشتر روحانیون بودند. مانند آقای خلخالی و دیگران تنها در سلولها بودند، اما در سلولها آزاد بودند. یعنی ما با هم ارتباط داشتیم. زندان قدیمی بود. دستشویی هم سر حوض بود و یک شیر آب داشت. توالت هم توی حیاط بود. یک عده از روحانیون آزاد شدند و بعداً 15 خردادیها را آوردند.
* طیب هم جزء آنها بود؟
** خیر، طیب با آنها نبود. جدا بود ولی گاهی میآوردند با اینها ملاقات میکرد. اما حاجاسماعیل رضایی بود. منتها ما هم تو سلول بودیم. از بالای در قدیمی سلول به بیرون نگاه میکردیم.
* تعداد زندانیهای جدید چند نفر بودند؟
** حدود 17 یا 18 نفر. که به عنوان عوامل اصلی 15 خرداد دستگیر شدند.
* اداره زندان دست شهربانی بود یا ساواک؟
** هیچکدام، اداره آنجا دست اداره رکن 2 ارتش بود.
* آن وقت امام خمینی را در عشرتآباد دیدید؟
** در یک مقطعی زندان خیلی خالی بود. در راهروها و سلولها کسی دیده نمیشد. من بودم و تو حیاط هم آقای خمینی و آقای حسن قمی. دو تا اتاق بزرگ در حیاط عشرتآباد بود که الان خراب کردند. جلوی این اتاقها پرده حصیری کشیده بودند به طوری که از داخل آن چیزی دیده نمیشد. حاجآقا حسن کمی شلوغ میکرد. ماموران را صدا میکرد و اوقات تلخی میکرد. اما امام خیلی خیلی آرام بود. یادم است آن موقع ایشان آنقدر اقتدار داشت که وقتی قاشقش را به کاسهاش میزد (مثل زنگ) ماموران میدویدند و میآمدند. همه ماموران احترامش را نگه میداشتند.
* زندان عشرتآباد چند سلول داشت و وضع داخل آنها چگونه بود؟
** 22 یا 23 سلول داشت. همه در یک ساختمان بود اما راهرویی بود که انتهای آن به سمت حیاط میپیچید. یک سلول سر پیچ بود که من آنجا بودم و از آن طرف یعنی در کناره شمالی این راهرو و دوازده یا سیزده تا سلول بود که دو مرتبه پیچ دیگری داشت و آنجا هم تعدادی سلول بود که در واقع شکل نعل اسبی داشت. کف سلول هم غیر همسطح بود یعنی نصف آن همکف و نصف آخرش حدود نیم متر بالاتر بود و حالت سکو داشت.
* امام هم در یکی از همین سلولها بود؟
** خیر، تو حیاط، یعنی مقابل و شمال حیاط دو تا اتاق بود که از هم فاصله داشت و وسط آنها محل نشستن مأموران بود. جایی بود که هیچ کس به آنجا رفت و آمد نمیکرد. سلولها آنقدر قدیمی بودند که وقتی میخوابیدم، میدیدم که مارمولکها از روی سینهام رد میشدند. اما چون حیوان بیآزاری است خیلی اذیت نمیشدیم.
* وضعیت بهداشت و غذا چطور بود؟
** به زندانیهای دیگر همان غذای سربازها را میدادند. با قابلمه میآوردند و در کاسه آنها میریختند. اما برای من از باشگاه افسران غذا میآوردند که کیفیت بهتری داشت. برای امام هم از همین غذا میبردند. از بیرون هم به هیچ وجه نمیگذاشتند که غذا بیاورند چون اصلاً ملاقاتی در کار نبود. هفتهای یک بار هم ما را به بیرون از محدوده زندان اما داخل محوطه پادگان به حمام میبردند. اما من سه ماه آنجا بودم و میآمدم لب حوض و با آب سرد دوش میگرفتم.
* علت اینکه برای شما غذا از باشگاه افسران میآوردند چه بود؟
** علتش این بود که اولاً سن من از بقیه بیشتر بود. دوماً مهندس بودم و سوماً در میان نهضتیها بنده نفر چهارم بودم. آقای بازرگان، آقای طالقانی و پدرم و بنده چهارم بودم. کیفرخواست ما هم به همین ترتیب بود. به همین دلیل ملاحظه ما را میکردند.
* لباس امام در زندان چطور بود؟ ایشان با لباس رسمی روحانیت بودند یا لباس سادهتر داشتند؟
** با لباس روحانی بودند. عمامهشان همیشه سرشان بود. از این پیراهنهای بلند که با شلوار میپوشند.
* در سلول امام مثل بقیه سلولها باز بود یا بسته؟
** باز بود ولی پرده حصیری جلویش کشیده شده بود و از بیرون چیزی دیده نمیشد.
* ماموران کجا میایستادند؟
** ماموران نمیایستادند. رفت و آمد میکردند اما آنها معمولاً در فضایی که بین دو اتاق وجود داشت مینشستند. بارها و بارها دیدم که ماموران بسیار به امام احترام میگذاشتند. واقعاً وقتی صدای کاسه آقای خمینی به نشانه کار داشتن درمیآمد ماموران میپریدند و میرفتند سراغ آقا. خاطرهای هم از روز آزادی امام عرض کنم، روزی که آقایان خمینی و قمی آزاد شدند، محوطه زندان کمی شلوغ شد. معلوم بود مقاماتی از بیرون آمدهاند (بعداً فهمیدم سرلشکر پاکروان رئیس ساواک آمده) آقای خمینی و قمی را به ساختمان اداری زندان برده و پس از ساعتی برگرداندند. بعد دیدم که آقایان بقچه لباسهاشان را برداشته و از زندان خارج شدند. روز بعد رفتم سرحوض که وضو بگیرم، دیدم سرگروهبان زندان نشسته و سرش را پایین انداخته برای مامور دیگر تعریف میکند که من دیشب رفتم و خبر آزادی آقا را به اهل محل دادم. با افتخار و خوشحالی هم داشت تعریف میکرد. گذشت و ما امام را دیگر ندیدیم تا پاریس.
* در زندان برای خودتان چه اتفاقی افتاد؟
** بعد از نزدیک به سه ماه (یعنی اوایل شهریورماه) یک روز صبح زود، ما را خواستند تا لباس تنم کنم ما را سوار ماشین به اداره دادرسی ارتش (نبش خیابان قوامالسلطنه) بردند. بازپرسی کردند 15 خردادیها را هم به این دادگاه میبردند. گفتند که از افسران شاغل یا بازنشسته باید برای خودت وکیل بگیری. خانم که آمد گفت: پرونده شما و هشت نفر دیگر مانند بازرگان و طالقانی و دیگران به اینجا آمده و یک تیم از افسران خوب ارتش هم روی این پرونده کار میکنند. مثل سرتیپ مسعودی و احمد زمانی، سرهنگ علمیه، نجاتی، رحیمی (که به تازگی فوت کرده)، بهارمست و شریفی. 7 مهرماه دادگاه تشکیل شد و تا 27 دی ماه طول کشید. تجدیدنظر هم از 15 اسفند 1342 شروع شد تا نیمه تیر سال 1343 طول کشید فقط دادگاه تجدیدنظر حدود هشتاد و چند جلسه داشت.
* شما چند سال محکوم شدید؟ بقیه چطور؟
** آقای بازرگان و طالقانی 10 سال، من و مهدی جعفری، ابوالفضل حکیمی به 4 سال و آقای علی بابایی هشت سال و دکتر شیبانی هم شش سال محکوم شدیم. محکومیت چهارساله من هم داستانی دارد. در زمان دستگیری بنده کارشناس رسمی دادگستری بودم و ارتش از دادگستری خواسته بود که کارشناس مورد اطمینان معرفی کند تا روی چند پرونده نظامی کار کند. دادگستری هم بنده را معرفی کرد. یک پرونده مربوط به کارخانه باتریسازی (صباباتری کنونی) بود و یکی هم پرونده کارخانه راین رور (کمپانی بزرگ آلمانی) بود که در آن پرونده عدهای از افسران از جمله سرلشکر دفتری (رئیس اداره تسلیحات ارتش) که زد و بندهایی کرده بودند متهم آن بودند به همین دلیل من به هر حال از یک طرف متهم بودم و از طرف دیگر کارشناس.
از طرفی آنها میدانستند که آنچه در اقرارنامه من وجود دارد همه آنها متعلق به من نیست. خلاصه اینکه بنده اول خرداد 1342 تا اردیبهشت 1346 زندان بودم و البته در همین زمان به علت بدی سلول 15 خردادیها، امضا جمع کردیم و به جز آقای طالقانی بقیه هم امضا کردند و بعد اعتصاب غذا کردیم که زمینه تبعید ما را به برازجان فراهم کرد.
* اگر موافق باشید به دیدار شما در پاریس با امام بپردازیم. چه تاریخی رفتید؟ چه اتفاقی افتاد و چه کسانی حضور داشتند؟
** قبل از اینکه خدمت امام بروم دوستان پیغامی داشتند و به ما گفتند تا آن را به امام برسانیم. بنده حامل چند تا پیام بودم. یکی پیام دوستان زندانیمان آقای احمدعلی بابایی که انقلابی داغی بود (که حتی بر سر انقلاب با مهندس بازرگان اختلاف پیدا کرده بود) به ما سفارش کردند که به آقا بگوییم که اینها دارند بختیار را میفرستند فرانسه خدمت آقا. (قضیه از این قرار بود که بعضیها موافقت کرده بودند که بختیار به پاریس نزد امام برود، آنجا از نخستوزیری استعفا بدهد و بعد آنجا امام خمینی او را دو مرتبه مامور تشکیل کابینه کند) عدهای از جمله علی بابایی و صادق خلخالی مخالف این جریان بودند. به ما سفارش کردند که اگر با آقا خلوت کردید این را هم بگویید. اما پیام مهمتر من مربوط به شورای انقلاب بود. دوستان نهضتی بنده را خواستند و گفتند خدمت امام عرض کنم در شورای انقلاب کسانی که فعالیت مهمی نداشتند حضور دارند اما آقای طالقانی که 12 تا 13 سال قبل از انقلاب زندانی کشید تبعید شد، جزء شورای انقلاب نیست،امام خمینی در پاریس چند نفر را به عنوان اعضای اصلی شورای انقلاب و چند نفر از ما را به عنوان اعضای فرعی یا دسته دوم شورای انقلاب تعیین کردند.
چند نفر از تهران و چند نفر از پاریس که با امام بودند. از تهران اعضای شورا آقای مهندس کتیرایی، بنده، دکتر شیبانی و دکتر سحابی بودند. در خارج هم مرحوم بهشتی، اردبیلی، مهدویکنی، هاشمی، مرحوم باهنر و مرحوم مطهری اعضای آن بودند. در حالی که اسم آقای طالقانی در آن شورای انقلاب نبود.
* شورای انقلاب رسماً کی تشکیل شد؟
** آخر آبان سال 1357، که بعد از آن دو راهپیمایی تاسوعا و عاشورا همان سال را این شورا هدایت و رهبری کرد و بنده هم یکی از مسئولان آن بودم. بنده در بیستم دیماه به اتفاق همسرم خدمت امام رسیدم. آقا بنده را شناختند. مصافحهای شد. حرف زدیم. گفتم که: حقیقتاً شما این انقلاب را رهبری میکنید و همه دید، نظر و نگاهشان به دستور و رهنمودهای شما است. شما کاری کنید که مسلمانان در این جریان ضرر نکنند. واقعیت این بود که گروههای چپ مارکسیستی مثل حزب توده، مارکسیستی چپ، مارکسیستهای جدید وقتی که انقلاب شد سریعاً خودشان را سازماندهی کرده و بسیار متشکل شدند. در جریان 22 بهمن به سبب همین سازماندهی جلوتر و زرنگتر از مردم به داخل پادگانها رفتند، مثلاً پادگان نیروی هوایی را چریکهای فدایی رفتند و اسلحه، توپ و تانک آنجا را بردند. این بود که از همان زمان شورای عالی انقلاب بیدار شد که به این گروههای چپ نباید میدان داد. آن موقع که خدمت آقا میرفتم نگرانی این بود که چون مسلمانان سازمان و تشکیلات منسجمی ندارند ممکن است که مسئله ایجاد شود. به آقا گفتم: تا اینجای کار را مسلمانان زحمت کشیدند. بعد از این دیگر اختیار دست غیر مسلمانها نیفتد. آقا فرمود: نه،خیالتان راحت باشد. هر کسی بخواهد کاری بکند با یک راهپیمایی حل میشود. آن موقع تاکتیک و برنامه انقلابی امام همین راهپیمایی بود. با راهپیمایی بود که انقلاب پیروز شد. گفتم: آقا، عرض دیگری هم داشتم. گفت: بفرمایید. گفتم: میخواستم پیام دوستان را راجع به آقای طالقانی خدمت شما عرض کنم. ایشان هم فوری اشاره کرد به سمت آقای اردبیلی و گفتند که مسئله آقای طالقانی حل شد. آقای اردبیلی هم آنجا نشسته بود. در آنجا فهمیدم که قبل از من آقای اردبیلی موضوع آقای طالقانی را به آقا گفته بودند. از وضعیت زندان سئوالاتی از من پرسیدند. خانه ما در شهر پاریس بود که صبحها دو ساعت با قطار خدمت آقا میآمدیم و بعدازظهرها هم برمیگشتیم.
چون زمستان بود چند تا چادر در محوطه باغ سیب محل اقامت امام زده بودند که محل نماز خواندن آقای خمینی و بقیه بود. بعد از نماز هم ظهر و هم شب یک ربع یا نیم ساعتی آقا صحبت میکردند. افراد سئوال میپرسیدند. بیست روز پاریس بودیم و بعد چون خواهر و برادرهای خانم من در آمریکا بودند به آمریکا رفتیم و سه روز پس از پیروزی انقلاب به ایران آمدیم.
* وقتی وارد کشور شدید چه کردید؟
** از تاریخی که من به ایران برگشتم دیگر عضو شورای انقلاب بودم و امام حکم کتبی به من داده بودند و بعد از آمدنم آقای مهندس بازرگان و مرحوم پدرم پیشنهاد کردند که مسئولیت وزارت صنایع را قبول کنم که نپذیرفتم چون چند وقتی در بین مردم نبودم. بنده هم آقای دکتر احمدزاده را معرفی کردم و خودم در شورای انقلاب ماندم. آقای مطهری، بهشتی، باهنر، هاشمی و چند نفر دیگر هم بودند. بنده، آقای شیبانی، صادق قطبزاده و بنیصدر هم بودیم. تا اینکه بعد از مدتی شورا ترمیم شد. آقای دکتر احمد جلالی و بعداً هم آقای دکتر پیمان و مهندس حسین موسوی به شورا آمدند.
* اینکه گفتید جزء اعضای درجه دو هستید آیا واقعاً این طور بوده یا استنباط خودتان اینگونه بود؟
** استنباط خودمان بود و به طور طبیعی هم این وضعیت ایجاد شد. از نظر آقا، آقای مطهری اول بود، آقای اردبیلی و آقای هاشمی و آقای بهشتی و دوستان دیگر در ردههای بعد بودند. یعنی آقا اول آنها را تأیید کرده بودند. هر چند که رأی ما ارزش برابر داشت.
* جلسات را واقعاً آقای طالقانی اداره میکرد؟
** بله، آقای طالقانی خودش نمیخواست ریاست کند چون مدیریت آقای بهشتی خوب بود. جلسات شورا را ایشان اداره میکرد. در این دوران و تا زمستان 1358 که مجلس خبرگان تشکیل شد، چندین بار خدمت امام رسیدیم. یکی از کارهای مهم شورای انقلاب تدوین قانون اساسی بود. در پاریس خود آقا به آقای دکتر حبیبی ماموریت دادند که طرح قانون اساسی را تهیه کند. آقای دکتر ناصر کاتوزیان و دیگران هم کمک کردند و ایشان ایده شورای نگهبان قانون اساسی را که در واقع الگویی بود از فرانسه به قانون اساسیمان اضافه کردند. پیشنویس آن به شورای طرحهای انقلاب دولت موقت که مسئولیت آن برعهده پدرم بود، آمد.
در این جلسات اعتراضی که به قانون اساسی وارد بود این بود که آقای حبیبی الگوی فرانسه را خیلی لحاظ کردند؛ از جمله اختیارات رئیسجمهور را خیلی بالا بردند و در عوض اختیارات نخستوزیر را خیلی پایین آوردند. به هر حال پیشنویس به صورت لایحهای به شورای انقلاب آمد. بعد از پیروزی انقلاب دولت موقت، قوه مجریه شد و شورای انقلاب هم قوه مقننه. پس شورای انقلاب میتوانست بر کارهای دولت موقت نظارت کند. عین مجلس فعلی. بعدها مدیریت رسیدگی به قانون اساسی بر عهده مرحوم بهشتی بود. در بازنگری انجام شده مواد اقتصادی آن تغییر کرد. تغییراتی در شورای نگهبان قانون اساسی هم داده شد.
* یعنی تا آن زمان هنوز به رویت امام نرسیده بود؟
** البته در پاریس حضرت امام ساختار کلی آن را دیدند اما وارد جزئیات نشدند. بعد از بازنگری در شورا آن را به حضور آقا بردند. آقا هم گفته بودند که برای سایر آقایان هم بفرستید. شورای انقلاب برای مرحوم گلپایگانی، شریعتمداری، مرعشی یک نسخه فرستاد که فقط آقای گلپایگانی به قانون اساسی خیلی ایراد داشت. اما نسخهای که خدمت آقا بود چند روزی باقی ماند. وقتی شورا پیگیر شد ایشان گفتند که یکی دو نفر از آقایان بیایند من با آنها حرفهایی دارم. از طرف شورا آقای بهشتی و بنیصدر رفتند که آقا شش مورد را ایراد گرفتند. و این دو نفر گفتند که ما سه مورد را توضیح دادیم قانع شدند ولی سه تای دیگر را گفتند وقتی مجلس موسسان ( که بعداً مجلس خبرگان نام گرفت) تشکیل شد تکلیفش را معین کند. با آن اصلاحاتی که انجام شد، قانون اساسی شد مصوب شورا و امام خمینی. سپس بحث شد که مجلس موسسان تشکیل بدهیم یا نه؟ در آنجا بنده تزی مطرح کردم که اوضاع انقلاب در هم است و انقلاب ثبات ندارد لازم است که به جای مجلس موسسان بیاییم قانون اساسی را چاپ کنیم و در اختیار مردم قرار بدهیم و کمیته تشکیل شورا ایرادها را جمعآوری و آنچه در کمیسیون جمعآوری کند و تصویب شده را به رویت امام برسانیم. بعد از این مرحله قانون اساسی را به رفراندوم بگذاریم. دیگر مجلس تشکیل ندهیم که هر کسی از یک جای قانون اساسی ایراد بگیرد و نتوان بحث را جمع کرد. آقای طالقانی و بنیصدر مخالف بودند اما آقای هاشمی، باهنر، بهشتی و قطبزاده موافق بودند.
* طرح شما به کجا رسید؟
** برخی دوستان میگفتند مجلس موسسان باید تشکیل شود اما ما و موافقان ما میگفتیم که قانون اساسی یک راست باید به رفراندوم گذاشته شود. کار به جایی رسید که پدر من متأثر شده و گریهاش گرفت. دلیل من این بود که مجلس موسسان ممکن بود سالها طول بکشد تا تشکیل شود مثل پاکستان و الجزایر که قانون اساسی آنها 15 سال بعد از استقلال به تصویب رسید. مدتی گذشت و مرحوم طالقانی حد وسط را گرفتند. از آنجا که مجلس موسسان 500 نفری ممکن است تصویب قانون اساسی را به تأخیر بیندازد باید کاری کرد که این مجلس کوچکتر شود و اسم آن را هم بگذاریم مجلس خبرگان و از هر میلیون نفر دو نفر نماینده در این مجلس حضور داشته باشند. آن زمان آقای هاشمی وزیر کشور بود و ترتیب انتخابات را دادند و مجلس خبرگان تشکیل شد. (اسم این مجلس هم ابتدا «مجلس بررسی پیشنویس قانون اساسی» بود.)
* آخرین دیدارتان با آقای خمینی کی بود؟
** در بهار سال 1359 در آخرین جلسات شورای عالی انقلاب آن موقع که رئیس سازمان برنامه بودم، رفتیم خدمت امام و با امام بحث میکردیم. حضرت امام به من میدان میدادند تا حرف بزنم خیلی خوب با ما برخورد میکردند. برخورد دیگرم نیز سر قضیه کردستان بود. آخرهای آبان سال 1358 که از کردستان برگشتیم خدمت آقا رفتم و گزارش دادم. گفتم که ما در کردستان مشاهده کردیم که بین مردم و روحانیون کرد، با گروههای دموکرات و کومله جدایی است. این گروهها در آنجا فضایی درست کردند که مردم و روحانیون جرأت نمیکنند حرف بزنند. ادامه دادم: وقتی به مساجد رفتیم با روحانیون همصحبت شدیم آنها میگفتند: ما میخواهیم و دوست داریم وصل به دولت مرکزی بوده و تابع آن باشیم. آقا نظر بنده را خواستند و من هم عرض کردم که ما باید کمی صبر کنیم تا جدایی مردم و روحانیت از این گروهها رو شود و مردم احساس کنند که ما با حسننیت داریم حرف میزنیم.
آقا گفتند: خیلی خوب؛ من فکری میکنم. خداحافظی کردم، آمدم. باور کنید در راه قم به تهران از رادیوی ماشین شنیدم که اعلامیه آقا را دارند میخوانند (اعلامیه معروف 26 آبان) یعنی آقا همانجا نوشته بودند و در اختیار رسانهها گذاشتند، که فردای آن روز کردها خیلی جشن گرفتند. از آن تاریخ تا آخر اسفند سال 58 دو یا سه بار خدمت آقا رفتم.
* امام از نظر شما چطور رهبری بودند؟
** ایشان رهبری به معنای واقعی «رهبر» بود. یعنی جریان انقلاب را از سال 1343 حقیقتاً پایهریزی و هدایت کرد. تا اینکه بدون هیچگونه جنگ و خونریزی انقلاب را به پیروزی رساند. آن موقع نگرانی وجود داشت که گروههای مسلح و چریکها در ایران وضعیتی مانند ویتنام ایجاد میکنند. راهپیمایی که از سال 56 اتفاق افتاد واقعاً چیز عجیبی بود. تظاهرات 50 یا 60 هزار نفری دیده بودیم اما میلیونی (که یکی در 57 و یکی عصر عاشورا بود) را واقعاً ندیده بودیم. به قول خبرنگار فرانسوی که آن تظاهرات را به «مد انسانی» تشبیه کرد، واقعاً یک مد انسانی بود. امام آنها را رهبری کرد. ایشان شوری در ملت ایجاد کرد.
بعد از انقلاب که میرفتیم خدمت امام، یک رادیو کوچکی دائماً دستشان بود و مذاکرات مجلس را دقیقاً گوش میکرد. چند ماه بعد از سخنرانیام در مجلس اول در مورد «ولایت فقیه» که رفتیم خدمت آقا و صحبت میکردیم فهمیدم که آقا به سخنان من به طور دقیق گوش کردند. نه تنها مواظب ما بود که مواظب روحانیون هم بود. از این جهت امام واقعاً نقص نداشت. نمونهی کاملی است. من امام خمینی را آدم بزرگی میدانم.
* خاطرهای هم دارید؟
این خاطره را از خود امام نشنیدهام اما از آقای اردبیلی شنیدهام که گفتند که امام در اواخر عمرشان به آقای اردبیلی توصیه کردند که بعد از من این دکتر سحابی و پسرش را اذیت نکنند. من به اینها اطمینان دارم...