تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۷  ، 
کد خبر : ۱۷۵۲۵۱
گفت‌وگو با سعید معیدفر

وابستگی مهم‌ترین ضعف طبقه متوسط ایران

رضا شجاعیان اشاره: «پیچیدگی» صفتی است که بیشتر صاحب‌نظران جامعه‌شناس در ارتباط با مفهوم طبقه متوسط به کار می‌گیرند؛ طبقه‌ای که از نگاه جدید نمی‌‌توان نقش و اثرش را در تحولات اجتماعی و سیاسی نادیده گرفت و در بررسی تاریخ هر کشوری بی‌توجه به آن ماند. هر چند در هر مقطعی یک یا چند وجه از ویژگی‌های طبقه متوسط در نظر اندیشمندن به مولفه یا مولفه‌های بارز این طبقه تبدیل شده است اما این موضوع تنها به غامض و پیچیده‌تر شدن تعریف طبقه متوسط انجامیده تا بی‌اثر نامیدنش در روند تحولات. سعید معیدفر عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی رویکرد جامعه‌شناسان را بیشتر با توجه به ترکیبی از مولفه‌هایی چون منزلت اجتماعی، تحصیلات، شغل و... می‌داند که نگاه به سبک و شیوه زندگی هم امروزه بر آن علاوه شده است.

* در ابتدا بفرمایید تفاوت‌های رویکرد جامعه‌شناسان به طبقه متوسط با سایر رویکردها همچون نگاه‌های فرهنگی و اقتصادی چیست؟
** ببینید می‌شود طبقه را بر اساس معیاری مانند درآمد تعریف کرد. یعنی بیاییم جامعه را از منظر مادی تقسیم‌بندی کنیم. بخشی از جامعه را که درآمدهای قابل توجهی دارند و افرادی که فاقد هرگونه منابع و تملکی باشند جزء طبقات پایین و کسانی را که در این وسط قرار می‌گیرند که دارای سرمایه‌ها و موقعیت‌های اقتصادی کوچک یا میانه‌ای هستند جزء طبقات متوسط محسوب کنیم. اما عموماً این تعریف تنها تعریف از طبقه به شمار نمی‌آید و باید ویژگی‌های دیگری نیز در تعریف طبقه لحاظ شود تا بتوان به آن از منظر جامعه‌شناختی نگاه کرد. ویژگی‌هایی همچون سطح تحصیلات،‌ موقعیت‌شان از نظر دوری و نزدیکی یا اثرگذاری بر قدرت، منزلت اجتماعی، ‌موقعیت شغلی و حتی سبک و شیوه زندگی. در این بین برخی طبقه را در رابطه با موقعیت‌شان در قدرت در نظر می‌گیرند. کسانی که دارای بالاترین مناصب قدرتمند جزء طبقات بالا قرار می‌گیرند و کسانی که فاقد هرگونه موقعیت در قدرت هستند در این رویکرد در طبقات پایین جای می‌گیرند. افرادی هم که در این میانه قرار دارند و به شکلی در قدرت مشارکت دارند جزء طبقات متوسط به شمار می‌روند.
اما به لحاظ جامعه‌شناختی مفهوم طبقه آنچنان پیچیده است که صرفاً نمی‌شود آن را بر اساس درآمد یا موقعیت قدرت یا ویژگی‌های دیگری مانند منزلت و تحصیلات به تنهایی تعریف کرد. بلکه گاهی ترکیبی از اینها و در برخی رویکردها با ترکیب پیچیده‌تری مواجهیم. مساله خودآگاهی و ایدئولوژی هم در این میان اهمیت دارد و برخی این مولفه‌ها را در نگاه به طبقه متوسط دخیل کردند.
نظر آنها این است تا زمانی که طبقات اجتماعی فاقد ایدئولوژی باشند اگر چه از نظر اقتصادی یا قدرت طبقه‌بندی شوند باز نمی‌توانیم به مفهوم طبقه اجتماعی در رابطه با آنها برسیم. مدافعان این رویکرد معتقدند زمانی می‌توانیم به مفهوم طبقه اجتماعی و طبق متوسط برسیم که آن افرادی که در یک طبقه قرار می‌گیرند از شعور و هنچنین ایدئولوژی مشترکی برخوردار باشند.
بنابراین جایگاه افراد در روابط تولید، منزلت اجتماعی، شعور و آگاهی، موقعیت قدرت و... همگی می‌تواند در مفهوم طبقه دخیل باشد. اما در عین حال نمی‌توان به طور دقیق ترکیب مادی آنها را در نظر گرفت.
* پس در بین جامعه‌شناسان در این زمینه اختلاف وجود دارد؟
** بله، در همین زمینه بین اندیشمندان جامعه‌شناس اختلاف وجود دارد. در یک سر طیف مارکس تاکید بیشتری روی عنصر اقتصادی دارد و جایگاه افراد را در طبقه در رابطه با شبکه تولید خصوصا مالکیت ابزار تولید تعریف می‌کند. سپس مفهوم آگاهی را بر آن اضافه می‌کند که نئومارکسیست‌ها بیشتر روی آن تاکید می‌کنند که در نگاه آنها در برخی مواقع ارزش آن بیشتر از جایگاه افراد در روابط تولید است. حتی برخی از مارکسیست‌های چپ مساله قدرت را بسیار مهم می‌دانند و برخی دیگر مثل ماکس و بر ترکیبی از درآمد، منزلت و شغل را در ارتباط با مفهوم طبقه در نظر می‌گیرند. بنابراین یک اشتراک معنا در رابطه با مفهوم این طبقه در بین جامعه‌شناسان وجود ندارد.
* جامعه‌شناسان در هر دورانی مولفه‌های مختلفی را در نگاه به طبقه متوسط در نظر می‌گرفتند. لطفاً سیر تحول نگاه جامعه‌شناسان به این طبقه را توضیح بفرمایید.
** اساساً این نکته را باید در نظر بگیریم که عمدتاً‌ مفهوم طبقه متوسط مترادف با جوامع ‌نوین است. پیشتر گفته می‌شد که ما طبقه اجتماعی نداشتیم. در گذشته نظام‌های رسته‌ای را در دوران فئودالیسم در نظام کاستی و نظام بردگی و دوره اشرافیت داشتیم. از یک دوره‌ای ما معتقد به نظام طبقاتی شدیم به این دلیل که جایگاه افراد در جامعه قابل انعطاف باشد. زمانی که جامعه از گروه‌هایی از افراد تشکیل بشود که به لحاظ همان ویژگی‌های درآمد، موقعیت شغلی و قدرت جایگاهشان انعطاف‌ناپذیر باشد چیزی به نام مفهوم طبقه نداریم.
وقتی تحرک اجتماعی در جامعه انجام می‌گیرد و زمانی که آگاهی و شعور اجتماعی بالا می‌رود و به تدریج معیارهایی همچون تحصیلات و فعالیت‌های جمعی در مساله قدرت اهمیت پیدا می‌کند زمینه‌هایی فراهم می‌شود که ما با مفهوم طبقه اجتماعی روبه‌رو بشویم. ما از دوران نوین با مفهومی تحت عنوان طبقات اجتماعی روبه‌رو بودیم که رویکردهای متفاوتی به آن وجود دارد. شاید رویکرد مارکسی جزء اولین رویکردها بوده است که بیش از همه اهمیت داشته است. این مساله در زمانی دیده می‌شود که مقطع آغاز دوران سرمایه‌داری نوین است. در این دوره یک نوع استثمار شدید و بهره‌مندی فراوان از سوی صاحبان ابزار تولید نسبت به کسانی که این ابزارها را نداشتند انجام می‌گیرد. در اینجا مارکس می‌آید و مفهوم طبقه اجتماعی را بر اساس تملک ابزار تولید تعریف می‌کند که بیشتر وجهی اقتصادی است. ولی به تدریج مولفه‌های دیگری اهمیت پیدا می‌کنند. به میزانی که نظام سرمایه‌داری از انعطاف و پیچیدگی‌های بیشتری برخوردار می‌شود و خود را بازسازی می‌کند رابطه دوتایی بین طبقه سرمایه‌دار و کارگر جایگاه خود را به رابطه سه‌تایی یعنی سرمایه‌دار، کارگر و طبقه متوسط می‌دهد یعنی بخش‌هایی از طبقات پایین یا سرمایه‌دار می‌آیند و در این وسط قرار می‌گیرند.
در اینجا به تدریج بحث‌هایی از سوی ماکس و بر مطرح می‌شود که قائل به این بود که در قشربندی اجتماعی نباید صرفاً مساله درآمد را در نظر بگیریم بلکه تحصیلات و منزلت اجتماعی هم از مولفه‌هایی‌اند که باید به آنها توجه کرد. بنابراین تقریباً‌ می‌بینیم سه بعد اقتصادی، منزلت اجتماعی و تحصیلاتی در نظر گرفته می‌شود. سپس دیگرانی می‌آیند و مفهوم قدرت را به آن اضافه می‌کنند. حتی برخی جامعه‌شناسان به مساله سبک زندگی هم توجه کردند و افراد را از این نظر طبقه‌بندی می‌کنند. مثلاً جایگاه افراد را در نظام قشربندی جامعه بر اساس اینکه افراد چه نوع مصرفی دارند و سبک زندگی‌شان چگونه است تقسیم می‌کنند. ممکن است افرادی درآمد بالایی داشته باشند اما در مصرف جزء طبقات پایین یا متوسط قرار بگیرند یا بالعکس. در این رویکرد نه‌تنها افرادی که درآمد بیشتری دارند جزء طبقات بالا یا متوسط قرار می‌گیرند بلکه کسانی هم که درآمد کمتری دارند اما مصرف بیشتری دارند در طبقه بالا قرار می‌گیرند. تورستن وبلن از جمله کسانی است که در این زمینه نظریه‌پردازی کرده است.
* آقای دکتر آیا متوسط در ایران نضج و هویت مستقلی پیدا کرده است و اساساً وجوه تفاوت و تشابه این طبقه در ایران با دیگر کشورها چیست؟
** در واقع در ایران یک وضعیت چندگانه‌ای در رابطه با مفهوم طبقه متوسط داریم. از یک سو جامع ما در حال گذار است که هنوز برخی از رده‌بندی‌هایمان در جامعه سنتی است و از ویژگی‌های طبقه اجتماعی برخوردار نیستند. فرض کنید امروز ممکن است در جایگاه افراد در نظام قشربندی طبقه روحانیت را داشته باشیم که شاید نتوان به لحاظ مادی مشخص کرد که آنها در کجا قرار می‌گیرند ولی در جامعه ما دارای نفوذ و اعتبار خاصی بوده‌اند. یا ممکن است همچنان منزلت‌های موروثی را که در نظام‌های اشرافی بودند بعضاً در لایه‌های از اجتماع ببینیم. اما باید گفت جامعه ایران به شدت در حال تحول است و تقریباً درک سنتی از قشربندی اجتماعی جای خودش را به درک نوینی می‌دهد.
یکی از دلایل این موضوع این است که جامعه ایرانی در یکصد سال اخیر بسیار پویا بوده است. ما در آسیا جزء اولین جوامعی بودیم که به سمت مشروطیت حرکت کردیم تا نظام‌های مدرن به لحاظ قانونی وارد کشورمان شود. از سوی دیگر از اوایل قرن چهاردهم شمسی در نظام آموزشی‌مان تحولات بسیار جدی را تجربه کردیم. همچنین در نظام بوروکراتیک هم رشد قابل توجهی داشتیم و افراد بسیاری امروزه حقوق‌بگیر هستند و حتماً‌ به نحوی در سیستم بوروکراتیک در قدرت سهیم شدند. علاوه بر اینها به دلیل اینکه صنایع جدید به کشور ما وارد شد و ما علاقه‌مند بودیم تکنولوژی‌های جدید را به دست بیاوریم در نتیجه آن مشاغل جدیدی نیز به وجود آمد. همه اینها به گسترش طبقه متوسط در ایران منجر شد.
گاهی اوقات در کنار زمینه‌های عینی، گسترش طبقه متوسط ایجاد شده است اما خودآگاهی و شعور جمعی مشترک هم به آن اضافه شده است. به عنوان نمونه در انقلاب سال 57 مهم‌ترین کسانی که در این انقلاب نقش داشتند طبقه متوسط بودند. در مقطع انقلاب روحانیت زمانی که طبقه متوسط را فعال کردند بیشتر توانستند فعالیت جدی‌شان را صورت دهند. انقلاب 57 یک انقلاب شهری بود و اساساً بیشترین افرادی که در آن شرکت کردند شامل بازاریان، تحصیلکردگان و کارمندان بودند. می‌توان گفت تحولات سال‌های اخیر جامعه ایران نیز به همین ویژگی آگاهی طبق متوسط بر می‌گردد. امروز می‌توان گفت طبقه متوسط جدید در ایران از موقعیت ممتازی برخوردار است.
* از نظر شما کدام ویژگی‌های طبقه متوسط در ایران قابل توجه‌تر است؟
** پس از انقلاب با نیازی که در درون کشور بود آموزش عالی گسترش پیدا کرد. آموزش عالی نقش جدی در گسترش طبقه متوسط بعد از انقلاب داشته است. البته در حوزه صنعت و فناوری با توجه به مشکلاتی که پس از انقلاب و در زمان جنگ و سپس به دلیل تحریم‌ها با آن روبه‌رو بودیم شاید کمتر شاهد طبقه متوسطی باشیم که در حوزه‌های در‌آمدی آن‌گونه که در غرب بوده موقعیت داشته باشد. در غرب جایگاه افراد در نظام تولید مهم بوده است اما در ایران متاسفانه این یک نقیصه است. شاید دلیلش این است که کشور ما دارای یک منبع اقتصادی واحد به نام نفت است. تک محصولی بودن مقداری موجب کندی این بخش از رشد و توسعه کشور یعنی تولید بوده است.
بنابراین آن بخش از طبقه متوسط که می‌تواند در ارتباط با این روند شکل بگیرد، ‌کمتر بوده است. در اینجا بیشتر با طبقه متوسط تجاری روبه‌رو بوده‌ایم تا تولیدی. زمانی که پول نفت می‌آمده است و توزیع می‌شده، آن واحدها و گروه‌هایی که در ارتباط با توزیع منابع اقتصادی نقش داشتند، اهمیت پیدا کردند. این یکی از ویژگی‌های طبقه متوسط ماست که در عین حال یک اشکال و نقیصه خیلی جدی هم هست چرا که وابستگی طبقه متوسط به طور خاصی به منابع دولت موجب یک نقطه ضعفی برای آن شده است. در حالی که طبقه متوسط در غرب از استقلال برخوردار بوده است. بنابراین تفاوت طبقه متوسط در ایران با دیگر کشورها بیشتر در مقوله اقتصادی است.
* جامعه‌شناسان ایرانی در زمینه پرداختن به مفهوم طبقه متوسط آیا فعالیت نظری داشته‌اند، اصلاً ما نظریه بومی در این رابطه داریم؟
** در جامعه‌شناسان ایرانی کمتر افرادی را داشتیم که به بحث قشربندی اجتماعی و بحث طبقات بپردازند. استادان مطرح در این زمینه وارد نشدند که نمی‌دانم دلایل این امر چه بوده است. ما همچنان در این موضوع به کسانی که قبل از انقلاب در این زمینه کار کرده‌اند مثل احمد اشرف وابسته هستیم.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات