جعفر مجرد: «حق معلم تو این است که او را بزرگ دارى و حضورش را محترم شمارى». با همین یک جمله و چند کلمه و عبارت باید به سراغ حمید فرزام رفت. معلم کهنسال کشورمان ایران. که معلمان بسیار و فراوانى را به عرصه علم و فرهنگ این سرزمین تقدیم کرد. او که عمرى پربار را در تحقیق و تدریس ادب ایرانى و معارف اسلامى صرف کرده و صدها بل هزاران دانشجو را از مشرب مکتب پرفیض خود سیراب ساخته است.
حمید فرزام متولد مردادماه سال ۱۳۰۲ کرمان است. درباره دوران کودکى اش مى گوید: «سه چهار ساله بودم که گاهى بامداد پگاه از آهنگ دلنشین پدرم که قرآن تلاوت مى کرد از خواب بیدار مى شدم و در شش سالگى که پدرم را از دست دادم، هر شامگاه با قرائت سوره هاى بزرگ و کوچک قرآن که مادرم از بر مى خواند، به خواب مى رفتم.»
او تحصیلات ابتدایى را تا سال دوم در دبستان مختلط «اتحادیه» و از سال دو تا ششم در دبستان سعادت کرمان به پایان مى رساند. درباره دبستان اتحادیه مى گوید: «دبستان اتحادیه توسط انگلیسى ها تأسیس شده بود و مدیریت آن را خانمى بسیار هوشیار و کاردان، به نام Miss Woodroffe بر عهده داشت و چند نفر خانم انگلیسى نیز در اداره امور مدرسه او را یارى مى کردند. ناظم و آموزگاران دبستان همه زن و ایرانى بودند. یک روز قبل از ظهر در اواخر زمستان ،۱۳۰۷ فاطمه خانم - ناظم مدرسه - مرا که در آن هنگام کودکى پنج ساله بودم به دفتر خود احضار کرد و شعر مادر سروده ایرج میرزا را که در آخر کتابمان چاپ شده بود به من نشان داد و یک بار آن را خواند وگفت شما این شعرها را از بر کنید و در جشن پایان سال تحصیلى در برابر مادرها بخوانید! من بر اثر شرم حضور این پیشنهاد را با اکراه پذیرفتم و آن قطعه شعر را که در زمره بهترین اشعار ایرج میرزا است خوب حفظ کردم و براى اطمینان خاطر او در فاصله یکى دو ماه به آخر سال تحصیلى، چند بار از بر خواندم. جشن پایان سال فرا رسید. جمع کثیرى از مادران و خویشاوندان دانش آموزان ... از جمله مادر و خاله و عمه هاى من ... در مدرسه حضور یافتند... تا اینکه نوبت به من رسید... من چون آن روز دیدم که هر سخنران در آغاز و انجام سخن به حضار مجلس تعظیم مى کند، بدانها تأسى جستم و بعد از تعظیم، به خواندن شعر پرداختم. بیت اول را بدون فاصله میان دو مصراع، کمى تند خواندم... هنگامى که از خواندن شعر فراغت یافتم، باز به حضار تعظیم کردم. آنها که از رفتار و شیوه شعر خواندن من به وجد آمده بودند با کف زدن ممتد مرا بسیار تشویق کردند و این خاطره شیرین دوران کودکى به راستى فراموش ناشدنى است.»
حمید فرزام، در سال ۱۳۱۴ پس از توفیق در امتحان ششم دبستان، در دبیرستان انگلیسى جم که از بهترین دبیرستان هاى کرمان بود، ثبت نام کرد و به دلیل انضباط و اخلاق و جدیت در فرا گرفتن دروس جوایز بسیارى را در این مدرسه دریافت کرد و در سال ۱۳۱۶ نیز در نمایش «تاجر ونیزى» که به زبان انگلیسى در این مدرسه اجرا مى شد نقش داشت. پس از پایان دوره اول متوسطه، فرزام به دانشسراى مقدماتى مى رود و در سال ۱۳۱۹ با میانگین ،۱۷ رتبه دوم کرمان را کسب و مطابق مقررات آن روزگار، جزو دانش آموزان ممتاز در دانشسراى عالى تهران در رشته زبان و ادبیات فارسى به تحصیل مى پردازد و در سال ۱۳۲۳ با میانگین 2/16 و احراز رتبه اول، به دریافت لیسانس نائل مى شود و به دعوت شوراى نظارت دکترا به ادامه تحصیل مشغول مى شود.
فرزام درباره اساتید دوران دانشگاهش مى گوید: «خوشبختانه در دوره لیسانس و دکتراى زبان و ادبیات فارسى، سعادت درک فیض از محضر استادان بزرگى نصیبم گردید که همواره براى من مایه فخر و مباهات است؛ استادانى چون ملک الشعراى بهار، احمد بهمنیار، جلال الدین همایى، بدیع الزمان فروزانفر، عبدالعظیم قریب، سیدمحمد تقى مدرس رضوى، عباس اقبال آشتیانى، ابراهیم پورداود، سید محمد کاظم عصار، دکتر على اکبر سیاسى، دکتر رضازاده شفق، دکتر ذبیح الله صفا، دکتر محمدمعین و...»
و این بزرگان به حقیقت وحید عصر و فرید دهر و یگانه روزگار خویش بودند و از جلسات درس و امتحان آنها حمید فرزام خاطرات فراوان دارد.
حمید فرزام در سال ۱۳۲۴ همزمان با اخذ مدرک لیسانس از دانشسراى عالى، براى ایفاى تعهد دبیرى به حکم وزارت آموزش و پرورش به دبیرى ادبیات دبیرستان فارابى کرج و در مهرماه همان سال به دبیرى دبیرستان شاهپور تجریش منصوب شد. خودش مى گوید: انتقال من از کرج به تجریش که نزدیک تهران بود، به یارى پروردگار به پایمردى استاد بهمنیار که نسبت به من حسن ظنى به کمال داشت به سهولت انجام یافت. زیرا در آن زمان مرحوم هوشنگ بهمنیار فرزند استاد، ریاست فرهنگ شمیران و دبیرستان شاهپور را عهده دار بود و معرفى بنده به فرزندش، از طرف آن وجود ذى جود، الطاف خفیه الهیه بود.»
حمید فرزام به مدت ده سال، یعنى از سال ۱۳۲۴ تا ،۱۳۳۳به ریاست دبیرستان صفاى تجریش منصوب شد. او در این باره مى گوید: «شیوه تدریس من براى دانش آموزان جالب توجه بود، زیرا در ضمن درس، به فضل پروردگار، با خواندن اشعار مناسب و مطالب متنوعى که به قاعده تداعى معانى فرایاد مى آمد، به دانش آموزان شور و حالى مى دادم و به طور کلى درس فارسى را براى آنان شیرین و مطبوع مى ساختم و اگر لغتى را معنى مى کردم فوراً شاهد مثالى براى آن مى آوردم و این سبک تدریس را از استادان ارجمندم جلال الدین همایى و بدیع الزمان فروزانفر و ... فراگرفته بودم.» دبیرستان صفا همان مدرسه اى بود که نویسنده نکته سنج و توانا مرحوم جلال آل احمد اداره آن را برعهده داشت و کتاب مدیر مدرسه را درباره آن به رشته تحریر درآورده بود.
درباره آن مدرسه «حمید فرزام» مى گوید: «خدا داناست که آن مدرسه چه وضعى داشت که ذکر آن ناکردن اولى تر. همین قدر باید دانست که سروصداى بانى آن، تاجر معروف حاج محمد على آقا صفاى اصفهانى از اوضاع و احوال این مدرسه به گوش وزیر رسید و دستور اکید براى اصلاح امور آن صادر کرد و سرانجام قرعه کار به نام زده شد و من با اکراه به ریاست دبیرستان صفاى تجریش منصوب شدم. هفت سال تمام در اداره امور آن مدرسه رنج بردم و در سال ۱۳۴۰ که به جهت انتقال به دانشگاه اصفهان، آن را به مدیر دیگرى تحویل دادم به فضل پروردگار از بهترین مدارس حوزه فرهنگى شمیران به شمار مى رفت.»
حمید فرزام در سال ۱۳۳۸ پس از نیل به درجه دکتراى زبان و ادبیات فارسى و موفقیت در امتحان مسابقه دانشیارى، در سال ۱۳۴۰ با رتبه دانشیارى براى تدریس تاریخ ادبیات ایران به دانشکده ادبیات و علوم انسانى اصفهان انتقال یافت و از سال ۱۳۴۹ با رتبه استادى تمام وقت، علاوه بر تاریخ ادبیات، تدریس متون نظم و نثر فارسى و عرفان اسلامى و تأثیر قرآن در ادب فارسى را نیز عهده دار شد.
او در سال ۱۳۵۵ با پیشنهاد و اصرار رئیس دانشگاه اصفهان به مدیریت گروه زبان و ادبیات فارسى منصوب شد و تا سال ۱۳۵۸ با حفظ همه وظایف آموزشى بدین کار اشتغال داشت و در مهرماه ۱۳۵۹ پس از ۳۶ سال خدمت مداوم آموزشى بازنشسته شد و به تهران عزیمت کرد و از ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۷ در دانشکده اقتصاد و دانشکده حقوق دانشگاه تهران و همچنین در دانشگاه امیرکبیر در تدریس متون فارسى با گروه زبان و ادبیات فارسى دانشکده ادبیات و علوم انسانى دانشگاه تهران همکارى نمود و بدین ترتیب ۴۴ سال از عمرش در آموزش و تدریس به جوانان دانش آموز و دانشجوى میهن، صرف گردید که با احتساب ۲ سال خدمت ادارى، پیش از شروع کاردبیرى و ۱۴ سال عضویت در فرهنگستان از ،18/6/1369 که تاکنون ادامه دارد، متجاوز از ۶۰ سال است که صادقانه و از دل و جان در ایران خدمتگزاراست و به قول خودش «هذا من فضل ربى».
از روزهاى دانشگاه و تدریس، حمید فرزام خاطرات بسیار دارد. مى گوید: «در رشته ادبیات، دانشجویى تاریخ ادبیات را نمى خواند و به زور نمره مى خواست یکى دو بار هم مردود شد. نامه اى ماشین شده سراپا فحش و دشنام برایم فرستاد که اگر باز هم سؤالات مشکل طرح کنى و نمره ندهى، بچه هایت را یتیم مى کنیم و اسید به رویت مى پاشیم! من فرستنده نامه را شناختم؛ اما به روى خود نیاوردم و در جلسه امتحان کتبى با مرحوم دکتر ستاریان که جزو مراقبان بود بالاى سر او ایستادم و با صداى نسبتاً بلند بدان مرحوم گفتم: کار علم و دانش به جایى رسیده که بعضى دانشجویان درس نمى خوانند و نامه مى فرستند و با هتاکى و ناسزاگویى نمره مى خواهند! آن دانشجو که رنگش پریده و از ترس و شرمسارى سر به زیر افکنده بود، باز نمره نیاورد و مردود شد و مجبور شد درس بخواند تا نمره قبولى بگیرد.»
نکته جالب در زندگى کارى حمید فرزام استادى او بر سید محمد خاتمى است. خودش مى گوید: «در اینجا از دانشجویى سخن مى گویم که در سال تحصیلى ۴۴-۱۳۴۳ در دانشکده ادبیات اصفهان در کلاس درس من حضور مى یافت. دانشجویى مرتب و مؤدب و هوشیار و پژوهشگر، سیدى بزرگوار از سلاله پیامبر خاتم (ص) آقاى سید محمد خاتمى که از عهد جوانى آثار بزرگى در ناصیه او هویدا بود: «بالاى سرش ز هوشمندى / مى تافت ستاره بلندى» و من چه مى دانستم که این جوان ظلم ستیز حق طلب، با تأییدات الهى و یارى ملت فرهیخته ژرف نگر و حسن انتخاب آنان، روزى برمسند ریاست جمهورى ایران تکیه مى زند.»
درباره حمید فرزام، محمدخوانسارى، از اساتید بنام ادبیات مى گوید: «بنده از سال ۱۳۲۰ تاکنون (متجاوز از شصت سال) توفیق دوستى و الفت استاد گرامى آقاى دکتر حمید فرزام را داشته ام. آشنایى و دوستى ما از سال مخصوص ادبى دانشسراى عالى آغاز شد که با هم همکلاس بودیم... این کلاس، کلاس خاصى بود. چون همه دانشجویان آن شاگرد اول و دوم دانشسراها بودند و استادان با علاقه و شور در آن تدریس مى کردند. این کلاس را کلاس برزخ مى گفتند. یعنى برزخ بین دبیرستان و دانشگاه که پس از آن حمید فرزام رشته ادبیات را برگزیده و بنده رشته فلسفه و علوم تربیتى را... در سال ۱۳۲۳ هر دو فارغ التحصیل شدیم. اما پیوند دوستى ما همچنان استوار ماند. دکتر فرزام در این دوره لیسانس و پس از آن در دوره دکترى تحصیلات درخشانى داشتند و همواره در سختکوشى و اهتمام به تحصیل زبانزد دانشجویان بودند و از محضر استادانى بزرگ و متبحر - که اکثر در رشته خودمنحصر به فرد و برازنده بودند - بهره مند شدند... رساله ایشان (حمید فرزام) درباره «شاه نعمت الله ولى» بود - که البته پس از دفاع از آن رساله، پیوسته در تکمیل آن کوشید و آن را در سال ،۱۳۴۷ انتشارات سروش چاپ کرد (حدود ۷۲۰صفحه) و به چاپ دوم هم رسیده است... به جرأت مى توان گفت که این کتاب جامع ترین و کامل ترین تحقیقى است که تاکنون درباره شاه نعمت الله به رشته تحریر درآمده است... پرداختن کتابى دقیق و آکادمیک درباره شاه نعمت الله کارساده اى نیست. زیرا محبان عالى و دشمنان قالى هریک به راه مبالغه رفته اند و بنابراین قضاوت منصفانه و به دور از حب و بغض کار آسانى نبوده. اما حمید فرزانه طریق اعتدال برگزیده و به دور از حب و بغض و جانبدارى یا عناد، به راهى «میان مسجد و میخانه» رفته است... به نظر بنده هرکس بخواهد در تاریخ تصوف اسلامى به تحقیقى در خور بپردازد از این کتاب بى نیاز نخواهدبود.»
ساده زیستى و دور بودن از هرگونه تکلف، فروتنى و بى ادعایى و پرهیز از مایى و منى، حسن نیت و صفاى باطن و خیرخواهى، انجام همه فرایض دینى از آغاز تکلیف تاکنون و حتى مواظبت بر برخى نوافل، حفظ الغیب دیگران و اجتناب از غیبت، رازدارى و عیب پوشى، رقت قلب و نازکدلى.
محمدخوانسارى درباره اش مى گوید: «در جوانى که گاه با هم به مجالس مذهبى و عزادارى مى رفتیم من چنان حال خوشى در او مى دیدم که واقعاً حسرت مى بردم. او به مرحوم حاج شیخ رجبعلى خیاط ارادتى خاص داشت.»
براى آخر کلام این مقال که درباره حمید فرزام است بد نیست یکى از اشعارش را با هم مرور کنیم:
تو اى رفیق شفیق از چه یاد ما نکنى
غریب وار دگر یاد آشنا نکنى
زحال یاران دیگر خبرنمى پرسى
ز دردمندان دردى دگر دوا نکنى
تو عهدبستى با ما به سر برى یارى
به عهد خویشتن آخر چرا وفا نکنى
اگر تو سالک راهى و عارف بالله
چرا براى خدا ترک ماسوى نکنى
به طنز گفت که فرزام ناصح مشفق
تو خود به جاى نصیحت عمل چرا نکنى