کیوان آرام: مظاهر مصفا نمود بارز کسى است که خلوت گزیده است و گشتن و جستن از او بس صعب و دشوار مى نماید. البته خود مصفا نیز به این موضوع معترف است. به همین خاطر هم درجواب خبرنگارى که جویاى احوال اوست مى گوید: اینکه من الآن چه مى کنم، باید عرض کنم، حدود ۲۵ سال است که با مطبوعات و رسانه ها گفت وگو نمى کنم و من در این مورد یک جور روزه دارم. حالا هم از من نخواهید این روزه را بشکنم. درخلوت خودم چیزهایى مى نویسم و کارهایى مى کنم. همین که به یاد من بودید، از شما تشکر مى کنم. اما بابت گفت وگو عذر مرا بپذیرید. نمى خواهم دراین موقعیت مصاحبه کنم. با این همه ننوشتن درباره مظاهر مصفا، آن هم در صفحه مهرگان جفا به آیندگان است. مظاهر مصفا باید هم گوشه گزینى کند. خودش مى گوید: من تمام لذتهاى جهان را تجربه کردم. همه را فریب دیدم. درنهایت به شعر رو آوردم، اما پس از مدتى دیدم شعر هم به نوعى فریب است.»
بله! شاعر گوشه نشین ما، فارسى پژوهى است گرانقدر و گرانمایه.
مظاهر مصفا متولد سال ۱۳۱۱ است و در اراک دیده به جهان گشوده، تحصیلات ابتدایى اش را در قم و تعلیمات ششم ادبى را درتهران به پایان رسانید و بعد از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، به اخذ درجه دکتراى ادبیات نایل آمد. موضوع پایان نامه اش «تحقیق در قصیده و تحول آن» بود که توانست آن را با درجه ممتاز،از تصویب بگذراند.
او در سال ۱۳۳۲ به خدمت وزارت آموزش و پرورش درآمد و چندى ریاست این اداره را در شهر اراک عهده دار شد و سپس به دانشگاه شیراز منتقل گردد و دراداره انتشارات این دانشگاه به فعالیت پرداخت. او در سال ۱۳۴۷ با سمت دانشیارى وارد دانشگاه تهران و دانشکده ادبیات شد و به کارتدریس پرداخت. درباره روزهاى تدریسش در دانشگاه تهران مى گوید: شلوغ ترین کلاس ها، کلاس او بوده است و جمله معروفى که از او هنوز هم میان شاگردانش نقل مى شود این جمله است که: بچه ها اگر کسى تمام شاهنامه را بخواند دیگر هرکلام بى در و پیکر و سست را شعر نمى نامد.
سهیل محمودى درباره مظاهر مصفا مى گوید: او امروز، تنها پهلوان این معرکه شاعرى درحال و هنجار سخن فاخر فارسى است.(۱)
از نظر او بعد از مشروطه، قصیده فارسى بود و استاد ملک الشعراى بهار و پس از او برخى دیگر از سرآمدان و سرهنگان شعر فاخر این روزگار که پاسداران مرزهاى سخن فاخر بودند. یکى استاد امیرى فیروزکوهى، با آن قصاید محکم و استوار. بدیل خاقانى، با آن همه اشارات و تلمیح و تاریخ و حکمت و معرفت. آن هم درکنار آن غزل هاى سرشار از لطایف و دقایق سبک هندى یا به تعبیر خود آن زنده یاد: سبک اصفهانى و دکتر مهدى حمیدى شیرازى، حتى اگر نپسندیم. برخى از آثار او را و زنده یاد استاد مهرداد اوستا. یگانه اى که در سال هاى حیاتش و پس از آن نیز ناشناخته مانده. با آن همه خلاقیت و ابداع و توانمندى رشک برانگیز و شادروان محمود منشى کاشانى... و از آن تبار و این قبیله است استاد مظاهر مصفا. که او با ماست و درکنار ماست و شادمانگى ما که او امروزه، نگاهبان قصر قصیده است. بى هرگونه جنجال و هیاهویى و مصاحبه و گفت وگویى و عکس و تفضیلات و چیزهایى که «عرض» اند و «جوهر» شاعرى، فراتر از این جارو جنجال ها و هیجان ها. (۲)
جالب اینجاست که مظاهر مصفا علاوه بر سرودن شعر و طبع آثار متعدد، فعالیت مطبوعاتى نیز داشته است که ازجمله در سال ۱۳۴۳ اداره مجله آموزش و پرورش را به عهده گرفت. ازجمله فعالیت هاى دیگر وى، صد و سى سخنرانى در برنامه صداى شاعر از رادیو تهران و ۱۲ سخنرانى از رادیو ایران و سخنرانى هاى متعدد، درمجامع علمى و ادبى مانند انجمن قلم، تالار فردوسى دانشگاه تهران، کنگره جهانى سعدى و حافظ در شیراز، جشن صدمین سال دانشکده خاورشناسى پنجاب لاهور و سمینار دبیران ادبیات فارسى در بابلسر و مقالات و مصاحبه هاى متعدد است. همچنین به اعتراف بسیارى از ادبا و ادب پژوهان، مظاهر مصفا از شاعرانى است که در سرودن قصیده تبحر داشته و بیشتر اشعار خود را دراین زمینه سروده است. یکى از علایق و دغدغه هاى اصلى مظاهر مصفا مولاناست. او درباره مولانا مى گوید: مولانا را ازهمه کمتر مى شناسم و شاید به همین دلیل، بیش ازهمه من مى دانم که مولانا شناختنى نیست. از این روى کارى که دراین گفتار (گفتن درباره مولانا) ارائه مى کنم، درجهت شناختن و شناساندن جوهر و درون نیست. راهى است به قالب و کالبد و حرکتى است در مسیر رقص و شور سماع کلمه ها در خانقاه وزن و آهنگ وضرب قول و نغمه غزل ورود و سرودست مسند براندازى که حیات شکفته شگفت او، در کالبد هرکلمه به جامانده اش با جنبندگى و چرخش و شوق و اشتعال ادامه یافته است. درهرکلمه بارها مى شکند و بارها رنگ حیات در نرد مرزآفرین میلاد و مرگ درمى بازد.مشارکت در این حرکت، درخط بیرونى چاپخانه نهان صورت مى گیرد و ازحصار قلب و محدوده لفظ نجات نمى یابد. اما همه با این امید همراه است که مگر از روزنه این حد و حصار راهى به دیدار آن جوهرجان بازگشاید! (۳)
در روزگارى که مدعیان و داعیان شعر فراوانند و معرکه جنجالها، براى برخى عرصه جولان و برخى که بى جهت به تهمت شاعرى نامى یافته اند، ناتوان از خواندن و قرائت بى غلط و درست حتى یک قصیده از بهار وامیرى فیروزکوهى و اوستا و ...
مصفا در خلوت خویش نشسته و همچنان در باره مولانا و مثنوى مى پژوهد و مى نویسد و وزن را در میان اشعارش مى جوید.چنانکه در خصوص وزن در دیوان شمس مولانا مى نویسد: «وزن در دیوان شمس مولانا بیش از همه جا حرکت و هیجان و حال وحس شعر است و رقصى است که در پشت پرده کلمه ها به دلپذیرى و شورانگیزى و حال جریان دارد. رقص همراه با ترنم و زمزمه جادویى شعر است. موسیقى اى است که کلمه ها به ضرب و آهنگ آن مى رقصند و به خنده و گریه و غم و شادى رقصندگان این شهیدخانه سماع شور و حال و حرکت و هیجان مى بخشد وقافیه اگر به تعبیرى زرفین زرین شعر است به عبارتى موقف و تکیه گاه موسیقى و رقص و ترنم وزن است و سراینده راه شناس، بار خستگى و بستگى و تنگى نفس و دشوارى زایندگى طبع دردمند و عرق ریزان خاطر خویش را به دوش متحمل و بردبار آن منزل به منزل تکیه مى دهد و از پایان جمیل و شکوهمند آن نیروى آغازى دیگرى کسب مى کند. » (۴)
مظاهر مصفا شعر مولانا را شعر بى کلام گفتن در غروبگاه غزلها مى داند و مى نویسد: «و همین تکیه دادن و خستگى گرفتن است و دل به مطلق وزن خالى از غوغاى کلمه ها خوش داشتن و به ضرب دستک زدن جزءهاى عروض و تن تن موسیقى بى هیچ پرواى کلام و سخن و رقصیدن بیرون گفتار به آهنگ غیبى و به زبان فصیح خاموشى. آنجا که باب بیان بسته است، به تکرار همین جزءها و ضرب و آهنگ وزن و قافیه اکتفا مى کند.» (۵)
مظاهر مصفا عاشق مولاناست. چه معترف است:« مولانا آن نیست که به هنگام شور و جوش و غلیان حال ، در ریز و درشت و صافى و کدر و سست و درست خشت و گل و آب و خاک به هم کرده غوغاگران درون خود تردید و تأمل روا دارد. هرچه این شاگردان چالاک و شاطر، به دست او دهند، او به گرمى و اضطراب و شور و شتاب بر هم مى نهد و دیوارى پیش چشم خویش برمى آورد و در پایان، عرق ریزان و مدهوش، برپاى آن سر مى نهد و حجاب سختى را ، که از دیوار وزن و قافیه و کلمه و ترکیب پیش روى مى بیند، نمى پسندد. اما در او نیروى ویرانگرى بر جاى نمانده است و به ناچار شانه هاى خسته و گرده شکسته خود را زیر بار سنگین آن دیوار، که گاهى بسیار بلند و خالى از رحمت نسبت به سازنده خویش است، به دشوارى مى گسترد.» (۶)
او جلال الدین محمدبلخى را شاعرى عصیانگر مى داند و مى نویسد: «دراین که جلال الدین محمد در شاعرى عصیانگر است و گاه به گاه در حالتى که نه وصف آن براى من میسر است و نه درک آن، این عصیان او آشکار مى شود، شک نیست. اما این عصیان، نه تنها در برابر وزن است یا قافیه یا شکل ، بلکه خشمى است در تنگى بیان از گفت و صوت و حرف از زبان، از الف بى قى ، از فعولن فاعلات و از مفتعلن مفتعلن، و از ترجیع و از غزل و شعر و شاعر، و حرکتى است به سوى زبان دیگر و بیان دیگر زبان و جان و سخن بى زبان بى حرف و کلام و رستنى است از تلاش تن فرساى این جست وجو.پیوسته دراحساس تنگى حال و مضیقه مجال مقال است و حرف را دون ترین زبان بیان مى داند. و بار خستگى خود را از این تنگى مجال و مضیقه ، بر سر وزن فرو مى ریزد. این تکیه طلبى و باراندازى را در پایان غالب غزل هاى او مى توان دید. او دم و صورت و حرف و کلام و سخن و غزل همه را حجاب مى بیند و به خاموشى روى مى آورد. » (۷)
درمورد مظاهر مصفا نکته جالب خانواده اوست. همسرش خانم امیرى فیروزکوهى است که در سال ۱۳۳۲ با او آشنا شد که او نیز دکتراى ادبیات و دختر استاد امیرى فیروزکوهى بود، ازدواج نمود و حاصل این پیوند دو پسر و دو دختراست که معروفترین آنها «على مصفا» است بازیگر و کارگردان نام آشناى سینماو همسر لیلا حاتمى دختر مرحوم حاتمى .با این همه اینکه مظاهر مصفا از مصاحبه و گفت وگو و تیتر و عکس مى پرهیزد حکایت از صلابت او دارد نه غرور و کبر تبختر. بد نیست نوشته مان درباره مظاهر مصفا را با خاطره اى که او براى مجله بخارا تعریف کرده است به پایان ببریم.(۸)
او مى گوید: در آن سال که رابطه ایران و افغانستان رو به گرمى داشت از من خواستند تا همراه جمعى به آن دیار سفر کنم. من سخت در خدمت مادر بودم قرعه فال به نام استاد عبقرى، دکتر سادات ناصرى زدند.
او در آن سرزمین جان باخت. در دانشگاه تهران به پیشنهاد من او را تشییع کردند. در مرثیت او مى گریستم و ترکیب بندى مى ساختم. روزى که در مسجد دانشگاه، آماده خواندن آن رثا مى شدم، چشمم به مهدى اخوان ثالث افتاد. سر به سوى زانوان خم داشت و همچون شمع شکسته اى بر گلیم مسجد خمیده بود. پیش از خواندن رثاى سادات بیتى از اخوان چون دودى در سرم و چون دردى در دلم پیچید و چون هذیانى بر زبانم گذشت:
دلم گهواره غم هاى عالم
ز مشرق تا به مغرب تاب مى خورد
قامت بر زانو خمیده اخوان ثالث شد ومن به دشوارى گریبان از چنگ حال پریشان خود و چهره حیران اخوان بیرون و سر به راه خواندن مرثیت دردناک سادات آوردم. چند بار دوست و برادر همکار، استاد عزیز نادره گفتار، دکتر محمدرضا شفیعى کدکنى که با من پرسش اخوان را در میان گذاشت که پرسیده است از تو بپرسم در آن مسجد آن بیت را چرا خواندى...روزى که در خیابان زردشت در پشت جنازه اخوان به عنوان کهنه پرستى قسم خورده نوگرایى مى رفتم و مى گریستم آواى بغض دردآلود کسى در گوشم و دست مهربانش در گردنم پیچید. مى گریست و مى گفت: آخر نگفتى آن سال آن روز در آن مسجد آن بیت اخوان را چرا خواندى...با جنازه اخوان هم راه او تا بهشت زهرا رفتم سروده سه بندى سرد و سیاه و تلخ ترنم گریه آلود آن روزست.
با هم برخى از ابیات آن را مرور مى کنیم:
سردست روزگار من و روزگار سرد
سردست دست و دل دل و دستم به کار سرد
چون مهرگان هواى بهار گزنده است
سردست روزگار خزان و بهار سرد
از یار و از دیار نجویم خبر که بود
پیغام یار سرد و نسیم دیار سرد
از دست جور دوست دلم دم به دم شکست
خسته مباد دست و دل دوست کم شکست
روز و شبم شد از ستم روز و شب سیاه
روزم سیاه شد زغم و شب ز تب سیاه
تا مهر تابناک وجودت غروب کرد
گردید آسمان زبان و ادب سیاه
بنیاد من بکند غمت در شب فراق
روى فراق و روى غم و روى شب سیاه
هر صبح و شام زهر غمى ریزدم به کام
آزردن من است مگر کار صبح و شام
تلخ است روزگار من و روزگار تلخ...