نوشته کاوه فرخ / ترجمه منوچهر بیگلدلی خمسه
فجایع ناشی از سیاست صدام در کاربرد گازهای سمی (برای نمونه، در حلبچه)، و اخراج اجباری کردها از کردستان عراق به سود مهاجران تازه عرب نیز به اندازهای معرف و مستند است که نیازی نیست بیش از این به آن بپردازیم. خودم به هنگام نقل توصیف ابوریش از سیاست «پاداش طلاق» طدام، شگفتزده شدم. اعراب اگر بدانند که معنای واقعی «عراق» چیست، یکه خواهند خورد. «عراق» برگرفته شده از گویش پهلوی پارسیمیانه، و به معنای «پست بوم» (سرزمین کم ارتفاع.م) است؛ درست مانند اصطلاح ژرمانیک «ندرلاند» (Niederland)، که به هلند امروز اطلاق میشود. در ایران کنونی ناحیهای با همان اسم، برگرفته از ریشه پهلوی موجود است: اراک. نام «بغداد» همریشه ایرانی دارد: «بغ» (خدا)+ «داد» (اعطا شده، داده، اهدایی از سوی). بغداد معادل دقیق اصطلاح «گادیواGodiva» (خداداد) است. بقایای تیسفون، پایتخت شاهنشاهی ساسانی در فاصله فقط چهل کیلومتری بغداد امروز واقع است. از میان همه کشورهای عربی، عراق وارث غنیترین میراث پارسی است؛ همچنان که فرد هالیدی تأکید میکند:
«عراق، قرنها در معرض نفوذ ایران بود، آنهم نه فقط در دورانی که پارسها بر امپراتوری عباسی نفوذ داشتند؛ فرهنگ عربزبانها زیر تأثیر ایرانیان است. کافی است به گویش عربی عراق گوش دهید، یا نگاهی به گنبدهای فیروزهای رنگ مساجد شهرهای عراق بیندازید، تا ببینید که تأثیر ایران تا چه اندازه است...
کردها نیز، از لحاظ زبان و فرهنگ به میزانی فراوان در حوزه فرهنگی ایران قرار دارند.»
ترسیم چهره منفی از ایرانیان امروزه همچنان در رسانهها و نظام آموزشی اعراب ادامه دارد: تصویر اخیر کاریکاتوری ایرانیان در شبکه تلویزیونی الجزیره به راستی نمونهای نکوهیده. اعراب (به حق) شکوه دارند که در مطبوعات، رسانهها و نظام آموزشی مغرب زمین، از آنها چهرهای منفی ارائه میشود؛ ولی چه بسا کسان که در دنیای عرب از وجود میراث نژادپرستانه حصری – شوکت – عفلق در میان خود بیخبرند.
هرچند باور نکردنی به نظر میرسد، نگرش پانعربیسم ایرانیستیز، در جهان غرب نیز متحدانی غیرمنتظر پیدا کرده است: مشتی از دانشگاهیان و سیاستمداران غربی، که انگیزههای سیاسی، اقتصادی و حتی علائق رمانیک دارند. ریچارد فارمر در کتاب خود آغازگر القای شبهه درباره ملیت ایرانی دانشمندان یاد شده (از جمله رازی) بود. حمله بیمحابا به ایران و تأثیرات ایران بر اعراب در وجود مونتگمری وات تجسم مییابد. وی گستاخانه سهم ایران را یکسره منکر میشود. وات با انکار، یا ناچیز شمردن هرگونه میراث ایرانی در تمدن عربی و اسلامی، حتی روی شوکت را سپید کرده است!
اصطلاح معجول برای خلیجفارس، دربرگیرنده عصاره تاریخ منافع اقتصادی غرب (و بیشتر بریتانیا) است. سر چارلز بلگریو نخستین جاعل این اصطلاح و کسی بود که کوشید نام خلیجفارس را تغییر دهد. بلگریو در دهه 1930 مشاور انگلیسی رهبری عرب در بحرین بود. وی این نام مجعول را به وزارت مستعمرات و وزارتخارجه بریتانیا در لندن پیشنهاد کرد، که مسکوت ماند، ولی او به گونهای موفق شده بود، زیرا صحنه را برای اختلافات ایران و اعراب در آینده آماده ساخته بود. دیری نگذشت که بریتانیا خود به مزایای تبلیغ پروژه «نام مجعول» پی برد، به ویژه پس از آنکه دکتر مصدق در سال 1951 دست انگلیسیها را از صنعت نفت ایران کوتاه کرد. رودریک اوون عامل خفیه بریتانیا که با بریتیش پترولیوم (در اصل شرکت نفت ایران و انگلیس) پیوند داشت و از این کار جسارتآمیز به خشم آمده بود، استفاده از اصطلاح مجعول را به منزله سلاحی بر ضد ایران مناسب تشخیص داد. اوون سرانجام کتابی به نام «حباب طلایی خلیج...» منتشر و آن را تبلیغ کرد. انگلیسیها نمیخواستند بی مبارزه از خلیجفارس دست بردارند – و برای حمله به میراث، تاریخ و ماترک تمدن خود ایران، چه شیوهای بهتر از روش مشهور «تیراندازی پارتی»؟8 فقط جیمزباند قهرمان داستانهای یان فلمینگ میتواند در مقام مأمور سری بریتانیا، موفقتر از اوون عمل کند. نبوغ این مرد، صحنه را برای افروختن آتش دشمنی اعراب نسبت به ایران آماده ساخت و به بریتانیا مجال داد تا از رویارویی مستقیم پرهیز کند. مهم این است که اوون برای نسلی جدید از شووینیستهای عرب پس از حصری، مهماتی تازه تدارک دیده بود، نسلی که بر حسب تصادف در دهه 1950 پا به میدان مینهاد.
عربدوستی غربی، در اصل آمیزهای است از منافع سیاسی – اقتصادی (که در زیر به اختصار به آن پرداخته خواهد شد) و ستایش خام از اعراب بادیه. این نکته اخیر (ستایش از اعراب بادیه) در خور ذکر است، چنان که باری پیت در تاریخ جنگ جهانی اول مینویسد: «انگلیسیها ...فضایل اعراب را ستودهاند... اما پیوسته تحتتأثیر جاذبه بادیهنشینان، ضعفهای ایشان را نادیده گرفتهاند ...» این «جاذبه» (در کنار دلارهای نفتی) توانسته است بر ذهن شماری از غربیها به ویژه دانشگاهیان، سیاستمداران و بازرگانان انگلیسیزبان سایه افکند.
بسیاری از غربیان خوشنیت اما سادهدل، بیشتر به گونه گزینشی و انحصاری خدمات اعراب به طب، علوم و ریاضیات را تجلیل میکنند. بیکمان اعراب دست کمی از اقوام بزرگ تاریخ ندارند، و دانشمندانی چون هیثم، یا خدمات علمی اعراب در رشتههایی مانند چشمپزشکی را نمیتوان انکار کرد. با این همه ، شووینیستهای عرب و عربدوستان غربی به دلایل سیاسی، اقتصادی و رمانتیک، درباره این خدمات بیاندازه اغراق کردهاند. از دیدگاه غربیان، این اشتباه را میتوان به خبط و خطای آنان در عرب پنداشتن همه مسلمانان نسبت داد، و این مساله از دوران اشغال اسپانیا به دست اعراب آغاز شد. اصطلاحات «علوم عربی» یا «صابون عربی» در آن دوران در میان اروپائیان غربی رواج یافت. اروپائیان در آن دوران «عرب» و «مسلمان» به همان اندازه نژاد شمرده میشود، که «مسیحی!» هیچکس «مسیحیان» را به مثابه یک «گروه قومی» نمیشناسد.
این منطق نادرست و سادهنگرانه در جهان غرب به آنجا انجامیده است که در آموزش و پرورش، رسانههای همگانی و مطبوعات کنونی غرب، ایرانیان و عربها را یکی میشمارند. این منطق را میتوان در مورد مسیحیان کاتولیک به کار برد و نتایج ابلهانه گرفت: چون فیلیپینیها کاتولیکاند، پس باید ایتالیایی باشند! بسیاری از غربیها در خصوص ایرانیان به این منطق نادرست گرفتار آمده و به نتایج آکادمیک فجیعی رسیدهاند. نمونهای از این عالم نمایی آماتوری را در مقاله فرید زکریا، در مجله نیوزویک میبینیم: «چرا از ما نفرت دارند؟» (15 اکتبر 2001) و «چگونه جهان عرب را نجات دهیم؟» (24 دسامبر 2001).
زکریا بیدقت (یا شاید به عمد) ایرانیان را همچون اعراب تصویر میکند و ایران را عضوی از جهان عرب مینمایاند. همچنین مینویسد: «اعراب جبر را ابداع کردند.» (15 اکتبر 2001، مقاله نیوزویک). تا آنجا که میدانم، نیوزویک هرگز پاسخی به آقای زکریا نداده، پوزش نخواسته و اظهارات او را تصحیح نکرده است.
درست است که اسلام در ایران دین اکثریت عظیمی از مردمان است، اما این امر بدان معنا نیست که ایران کشوری «عرب» باشد. شاید منظور آقای زکریا روبنای کلی فرهنگ «اسلامی» باشد، ولی این فرهنگ بر دیگر مسلمانان غیرعرب از قبیل چچنها، ترکها، بوسنیاییها، پاکستانیها، هوکهای فیلیپین، و ترکان سینکیانگ در شمال غربی چین هم شمول دارد. اسلام جامعهای است چند فرهنگی که نژادها و فرهنگهای متعدد را در بر میگیرد. کاربرد اصطلاح «عرب» در اینجا، شبیه مثال قبلی ما درباره ایتالیایی بودن فیلیپینیهاست، تنها به دلیل کاتولیک بودن آنها. آقای زکریا با قصور در تمایزگذاری بین دیانت و قومیت، معیارهای آکادمیک را پائین آورده است. این چه رازی است که آقای زکریا (الف) این همه مورد عنایت رسانههای آمریکایی است و پیوسته به عنوان «کارشناس» به تلویزیون دعوت میشود، و (ب) چرا در برابر نوشتههای سادهفریب و گمراهکنندهاش درباره خاور نزدیک، پاداش میگیرد؟
نباید تعجب کرد که چرا بیش از 80 درصد آمریکائیان شمالی (و شماری افزاینده از اروپائیان) معتقدند که ایرانیان هم عرباند. هیاهوی اخیر درباره استفاده نشنال جئوگرافیک از نام مجعول برای خلیجفارس به موازات نام تاریخی و قانونی «خلیجفارس»، تنها نمونهای دیگر از دانشمندنمایی سطح پائین (و با انگیزه سیاسی؟) است.
این نام مجعول را الی کوهن، یهودی سوری، که با حزب بعث مرتبط بود، در مصر به سرعت رواج داد. این الی کوهن مدتی بعد به اتهام جاسوسی برای اسرائیل، در سوریه اعدام شد.
به هر روی، جمال عبدالناصر رهبر مرموز و ناسیونالیست پان عرب مصر بود که در دهه 1950 به واقع کاربرد این عنوان ساختگی، اهدایی بلگریو – اوون را در میان تودههای عرب شایع کرد. رجزخوانیهای آتشین و ندای احساساتی او درباره وحدت عربی با چشمانداز مقابله با ایران، در سایه وجود نسلی از اعراب که در معرض تعلیمات مکتب حصری – شوکت قرار گرفته بودند، در میان اعراب شنوندگانی گوش به فرمان پیدا کرد. شیخنشینهای کوچک خلیجفارس، شادمانه با ناصر همنوا شدند و با پرداخت مبالغی هنگفت از دلارهای نفتی، هزینه پروژه بلگریو – اوون را تأمین کردند. هدف، نه تنها تغییر نام خلیجفارس، که تغییر تاریخ جهان در خصوص ایران بود. «عربینمایی» خدمات و سهم ایران در عرصه جهانی، در دهههای 1960 و 1970 به اوج رسید.
سیاست به راستی همبسترهای عجیب و غریبی میسازد: امپریالیسم نفتی بریتانیا و پان عربیسم، با هدف کمرنگ ساختن و سرانجام به حاشیه راندن مرده ریگ و میراث ایرانی در تاریخ جهان، همدست شدند. مظهر این همدستی، وضع اصطلاح «خلیج» از طرف بیبیسی است، که به راستی یکی از بزرگترین دستاوردهای پان عربیستی شمرده میشود. دیگر رسانههای انگلیسی هم این خط را دنبال کردند و به لطف معیاری که بی.بی.سی برای «بیطرفی» خود تعیین کرده بود، دیگر دستگاههای رسانهای اروپایی و آمریکای شمالی نیز به همین راه رفتند.
ولی پس از آنکه نیروهای مسلح اسرائیل نیروی نظامی اعراب را در جنگی شش روزه در سال 1967 در هم شکستند، پان عربیسم و حیثیت ناصر لطمهای فاحش خورد. رژیم بعث عراق در سال 1968 ردای پان عربیسم بر تن کرد و شاهد عروج صدام حسین به اوج اقتدار در سال 1979 شد. رژیم بعثی به منظور دادن مشروعیت بینالمللی به نام ساخته شده از سوی بلگریو – اوون، دست اتحاد به ابوظبی داد. اتحاد عراق و ابوظبی محوری موفق از کار درآمد. یک رشته کنفرانسهای ساختگی آکادمیک و مؤسسات مشکوک (برای نمونه مرکز مطالعات ... در بصره) با هدف تثبیت پروژه پانعربیسم، در محافل دانشگاهی و سیاسی غربی برپا شد. در مورد اخیر، پان عربیستها در غرب لابی نیرومند و همنوایی داشتند. شرکت بریتیش پترولیوم و شرکتهای دیگری چون آرامکو، لویدز و شل نیز به هیچ روی نمیتوانستند در برابر وسوسه چشمانداز میلیاردها دلار نفتی که به صندوقهاشان سرازیر میشد، مقاومت کنند. پذیرفتن نام جعلی ساخته بلگریو – اوون در معاملات سیاسی و مالی «کسب و کار خوبی» است.
این واقعیت که دانشگاهیان غربی (بیشتر انگلیسی) سخت از پروژه یاد شده پشتیبانی و آن را ترویج میکنند، نمیتواند اتفاقی باشد. درواقع، به ویژه از دهه 1980 به این سو، انبوهی از کتابها به یاری آرمان ناسیونالیستهای پان عربی چون بنلادن شتافتهاند. فقط به سه متن این چنینی که پس از انتشار کتاب اوون در 1957 در انگلستان، اروپا و آمریکای شمالی چاپ شده است، توجه کنید. عناوین این کتابها از لحاظ آکادمیک، تاریخی و حقوقی تناقض آمیزند. از زمانی که تاریخ نوشته شده، یونانیان از این آبراه با نام «سینوس پرسیکوس» و رومیها با عنوان «آکواریوس پرسیکو» یاد کردهاند. آرشیوها، نقشهها و مورخان، از جمله خود اعراب، این آبراه را با همین عنوان شناختهاند. در ضمن میتوان به مجموعه نقشههای گروه مطالعات ایرانی در انستیتوی تکنولوژی ماساچوست (MIT)، که این آبها را با همان عنوان خلیجفارس نشان میدهد، مراجعه کرد.
در 22 سپتامبر 1980، پان عربیسم از کلاس ادبیات نفرت به کلاس بالاتر یعنی خشونت عریان ارتقا یافت: عراقیها به ایران هجوم آوردند. درست در همان حین که تانکهای عراقی خاک ایرانی را در مینوردیدند، ملک خالد، پادشاه عربستان (1975-1982) آشکارا از صدام خواست که «این ایرانیهای احمق را له کنید.» جای تأسف است که در آن روزها، آن همه از جهانیان از رژیم صدام و سیاست نوعکشی آن پشتیبانی کردند. به بندی از نوشته اریک مارگولیس توجه کنید:
بریتانیا، ایالات متحده، کویت و عربستان، عراق را متقاعد کردند که به ایران حملهور شود، سپس مخفیانه پول، جنگافزار، اطلاعات و مستشار در اختیار عراق گذاشتند. ایتالیا، آلمان، فرانسه، آفریقای جنوبی، بلژیک، یوگسلاوی، برزیل، شیلی و اتحاد جماهیر شوروی، همگی در جنگ صدام با ایران، که حتی از تجاوز او به کویت در سال 1991 عریانتر بود، یار و یاور او بودند.
رژیم صدام بر این باور بود که در مدتی کمتر از دو هفته در این جنگ پیروز خواهد شد، اما به جای پیروزی برقآسا، هشت سال تمام تا گلو در باتلاق جنگی پرتلفات، عبث، و بیحاصل با ایران فرو رفتند. این جنگ، پیروز نداشت، میلیونها تن جان باختند و میلیاردها دلار خسارت به زیربناهای ملی ایران و عراق وارد آمد. داوطلبان عرب از سراسر جهان عرب روانه جنگ با کشوری شدند که صدام آن را «فارس مجوس آتشپرست» (کنایه از ایران زردشتی باستان) میخواند. داوطلبان عرب، سودانی، مصری، مراکشی، سوری، اردنی، یمنی، الجزایری، لبنانی، و فلسطینی بودند. عکسهای فراوانی در دست است که اعرابی از ملیتها و نژادهای گوناگون را نشان میدهد که به اسارت نیروهای ایرانی درآمدهاند. در تاریخ جدید عرب، اعراب هرگز در برابر هیچ دشمن مشترکی، تعصب، سماجت، شور و حرارت و اتحادی به این دیرپایی نشان ندادهاند!
در کنار نکته یاد شده، باید واقعیتی قابل تأمل را در نظر گرفت. بسیاری از این «داوطلبها» در کشورهای متبوعشان افرادی فقیر و بیسواد بودند که در برابر دریافت پاداش مالی با ایران میجنگیدند. بسیاری دیگر، کارگران مهمان در عراق بودند (برای نمونه، کشاورزان مصری)، که ناگزیر به خدمت رژیم صدام درآمده بودند. روحیه و کیفیت جنگی اینگونه کسان بر سر هم بسیار بد بود و بسیاری از آنها به آسانی تسلیم نیروهای ایرانی میشدند. بسیاری از سربازان بومی عراقی (به ویژه شیعیان، کردها و آشوریها) نیز که به جنگ با کشوری همسایه، که با آن دشمنی نداشتند، مشتاق نبودند، پیوسته از معرکه میگریختند.
یکی دیگر از هدفهای تهاجم صدام، تجزیه استان خوزستان از ایران بود. پانعربیستها از دیرباز ادعا کردهاند که خوزستان در جنوب غربی ایران، یک ایالت «از دست رفته» عربی است، و خواهان «آزادسازی» آن از قید «فارسهای نژادپرست» بودهاند. درست است که موزائیک چندقومیتی ایران شامل عربیزبانهای خوزستان و کرانه خلیجفارس هم میشود، ولی خوزستان از روزگار بنیاد گرفتن مادها و پارسها، ایرانی بوده است.
این همان منطقه ایلام باستان (با ساکنان ایلامی – دراویدی) است که یونانیان آن را به نام پرسیس میشناختند. پیشینه کوچ اعراب به جنوب غربی ایران به زمان شاپور دوم (309-379) باز میگردد. ساسانیان گروهی از اعراب را به منزله حائل بین ایران و دیگر اعراب غارتگر از صحراهای عربستان، در ایران اسکان دادند. عربهای لخمی به تاختوتخت ایران بسیار وفادار، و در ارتش ساسانی جنگاورانی فداکار بودند – نمونه بارز آن، نقش ایشان در پشتیبانی از سوارنظام ساسانی در کالی نیکوم، به سال 531 بود، در این جنگ منذر فرمانده اعراب لخمی پشتیبان جناح چپ (میسره) سواران ایرانی بود و در شکست دادن بلیساریوس، سردار رومی بیزانس سهم داشت. اعراب خوزستانی پس از میلاد را میتوان با چند عنوان تعریف کرد: ایرانیان عربزبان، اعراب ایرانی شده، عربهای ایرانی، و... اما واقعیت این است که خوزستان از عهد باستان تاکنون جزء لاینفک ایران بوده است.
هنگامی که خوزستانیها در سال 1980 در برابر تهاجم صدام ایستادگی کردند، آمال پانعربیستها بر باد رفت. آنان دلیرانه برای ایران جنگیدند. صدام گمان میبرد که عربهای خوزستان قیام میکنند و خود، به نیابت ارتش آقای صدام شهرها را به تصرف درمیآورند. به نقلقولی از دیلیپ هیرو توجه کنید:
آتش میهنپرستی ارتش (ایران) و غیرنظامیان – از جمله عربهای خوزستانی – یکباره شعلهور شد... در حالی که به نیروهای عراقی باورانده بودند که بیشتر جمعیت خرمشهر و آبادان از اعراب خوزستاناند و از آنها به منزله ارتش آزادیبخش استقبال خواهند کرد، این نیروها، ناگهان خود را با مقاومتی سرسختانه رویارو دیدند.
پان عربیستها با سرخوردگی دیدند که عربهای خوزستان از همان آغاز تهاجم، در برابر صدام جنگیدند و به نیروهای مسلح ایران فرصتی گرانبها دادند تا تجدید سازمان کنند و دست به ضد حمله زنند. شایان ذکر است که فقط 200 تن از مدافعان خرمشهر سربازان حرفهای و بقیه اهالی شهر – و بسیاری از آنان عرب بودند. ساکنان شهر در کنار پرسنل نظامی، به معنای واقعی کلمه، تا آخرین نفر و آخرین نفس جنگیدند. اعراب خوزستان نیز، همانند اجداد لخمی خود در کالی نیکوم، به کشور خویش وفادار ماندند. همین عربهای خوزستان بار دیگر به هنگام آزادسازی خرمشهر از اشغال صدام در سال 1981، دوش به دوش سپاهیان جنگیدند. پانعربیستها بیآنکه از این ناکامی (و طرد شدن از سوی خوزستانیها) عبرت بگیرند، همچنان بانگ جدایی خوزستان از ایران سر میدهند.
فاجعه جنگ ایران و عراق را تا اندازهای میتوان به فلسفه آموزشی حصری و سامی شوکت نسبت داد که پیشینه آن به دهههای 1920 تا 1940 میرسد و اثر فراوان بر دشمنی اعراب با ایرانیان داشته است. گذاشته شدن عنوان مجعول بر خلیجفارس به وسیله بلگریو – اوون (و حواریون آنها از جمله پریدام، رایس یا اولسن) بیگمان عاملی دیگر در تیز کردن آتش احساسات عربی بر ضد ایران است. به عقیده من، بلگریو و اوون نیز در تلفات فاجعهبار انسانی و خسارات مالی و مادی طرفین جنگ مسئولیند. این نکته هم دردناک است که جهان غرب نتوانست خطرهای پان عربیسمی را که صدام در طول جنگ اشاعه میداد دریابد، به ویژه هنگامی که صدام بارها از گازهای سمی بر ضد سربازان و مراکز غیرنظامی ایران، و همچنین بر ضد کردهای بیدفاع در خود عراق استفاده کرد. در این مورد، توجه به نوشته مارگولیس بیفایده نیست:9
چه کسی گاز خردل و اعصاب در اختیار «علی شیمیایی» (حسنالمجید، پسرعموی صدام) گذاشت؟ البته غرب. در اواخر 1990 چهار تکنسین انگلیسی را در بغداد دیدم که به من گفتند وزارت دفاع بریتانیا و تشکیلات اطلاعاتی ام.آی.6 (6M-I) به آنها در عراق «مأموریت» دادهاند تا در آزمایشگاهی سری واقع در سلمانپاک 10سلاحهای شیمیایی و بیولوژیک، از جمله میکرب سیاهزخم، تب کیو11 و طاعوت تولید کنند.
تا به امروز معدود کسانی درباره سبعیت و قساوت نیروهای صدام نسبت به غیرنظامیان ایرانی سخن گفتهاند. از سفاکیهای صورت گرفته در مورد غیرنظامیان عراقی و کویتی هم بنا به مصالح سیاسی روز یاد میشود. شانزده سال پس از پایان جنگ ایران و عراق، ایرانیان باید صدای خود را بلند کنند. تازهترین کسی که ایرانیستیزی از نوع حصری را ترویج میکند، اسامه بنلادن است که آشکارا از ایران و فرهنگ ایرانی نفرت دارد. پیش از آنکه طالبان، به دنبال تراژدی 11 سپتامبر، به دست ایالات متحده از اریکه قدرت به زیر کشیده شوند، بنلادن در عمل چنان بر افغانستان حکم میراند که گفتی سرزمین خلافت شخصی اوست، و در آنجا برای از میان برداشتن فرهنگ ایرانی (زبان فارسی، موسیقی، نوروز و غیره) به جد میکوشید. بسیاری از پیروان غیرعرب بنلادن در پاکستان نیز چنین گرایشی پیدا کردهاند و حامیان او در راهپیماییهای منظم ضدغربی خود بارها بانگ «مرگ بر ایران» سر میدهند. در غرب، بسیاری کسان، به غلط، بنلادن را متعصبی مذهبی تلقی میکنند؛ اما وی در واقع نژادپرستی است از خمیره سامعالحصری، سامی شوکت و خیرالله طلفاح. بیگمان رفتار او با فارسیزبانان افغانستان، گویای مطلب است.
حال که خطرهای شووینیسم پان عربی را دیدیم، بگذارید مخاطرات برخی نگرشها در ایران را نیز از یاد نبریم. جای تأسف است که شماری افزاینده از ایرانیان که به بیش از 60 سال رجزخوانیها و نژادپرستی بیپرده اعراب حساس شدهاند، به شووینیسم ضد عربی خاص خود روی میآورند. تعصب خصیصهای بشری است و میتواند در باطن هر انسان (از جمله خود من) بروز کند، چیزی که باید آن را به شدت سرکوب کرد. در این نگرشها از یک نکته بسیار مهم غفلت میشود، بسیاری از اعراب امروزی، سخت با شووینیسم عربی مخالفند. سمیرالخلیل و جورج حورانی فقید از این زمرهاند. سمیر خلیل به شووینیسم عربی حمله کرده و میراث ایرانی در فرهنگ عربی و اسلامی را یادآور شده است. رژیم صدام سالها در تعقیب سمیر خلیل بود. جورج حورانی، دانشمند فقید عرب، نه تنها ایرانیان را به سبب نقش ایشان در کمک به تکوین تمدن عربی میستودند، بلکه در مخالفت با تلاشهایی که به انگیزه سیاسی برای تغییر نام «خلیجفارس» انجام میگیرد، سرسخت بود. پس از حمله ایالات متحده، بسیاری از عراقیها اوراق تبلیغاتی ضد ایرانی صدام را از خیابانها و بناهای یادبود کندند. هدف از این کار، از میان بردن میراث نفرت صدام از ایران بود. ایرانیان باید از این کار تجلیل کنند. گفتمان آرام و آموزش، بهترین سلاح است، تیغ زبان برندهتر است از زبان تیغ. دنیای عرب و ایران میتوانند بسیار چیزها به یکدیگر عرضه کنند – بگذریم از ترکیه، که پیوندهای فرهنگی و قومی استواری با ایران دارد.
مهم نیست که حواریون ساطعالحصری، سامی شوکت، سر چارلز بلگریو و رودریک اوون تا چه اندازه ستکوشند، بررسی خونسردانه بایگانیهای تاریخی و عقل سلیم مشروعیت و حقانیت پیشینه ایران را (همانند یونان، روم، هندوستان، اروپا، اعراب، ترکها و چین) و اهمیت بزرگداشت فضایل آن را تصدیق خواهد کرد.