تاریخ انتشار : ۱۵ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۴۵  ، 
کد خبر : ۱۷۵۵۸۰

مداخله‌گری و کنترل فراساختاری


 طاهره ترابی
از زمانی که افغانستان درگیر مداخلات نیروهای بیگانه شد، احتمال تأثیرگذاری نیروهای مداخله‌گر در مسایل سیاسی این کشور افزایش یافت. به طور کلی، بی‌ثباتی سیاسی یکی از عواملی است که منجر به کاهش امنیت ملی شده و از سوی دیگر، زمینه مداخله نیروهای خارجی را فراهم می‌سازد.
در نیمه دوم قرن بیستم، استراتژی امنیت ملی ایالات متحده آمریکا تا اندازه چشمگیری در جهت مهار شوروی و کمونیسم تمرکز یافته بود. با فرو ریختن دیوار برلین در سال 1989 میلادی و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991؛ سیاست‌های جهانی شاهد تغییرات شگرفی بود. از این رهبران آمریکا در جستجوی درون‌مایه‌ای یکسان برای تدوین ساختاری استراتژیک و مناسب برای دوران کنونی و نیز آینده برآمدند.
آنچه را که جورج بوش با عنوان نظم نوین جهانی در مارس 1991 مطرح کرد می‌توان زیربنای دگرگونی‌های منطقه‌ای و بین‌المللی دانست. جنگ سرد در سال 1989 پایان یافت، به موازات این امر، اتحاد شوروی سیاست انعطاف‌پذیرتری را در ارتباط با موضوع افغانستان اتخاذ کرد. در چنین روندی، تغییرات ساختاری مؤثری در افغانستان به وقوع پیوست.
از آنجایی که منافع ملی پایدارترین مبنا برای استحکام سیاست‌های ثبات و نیز تعیین استراتژی به شمار می‌رود، تلاش برای کسب حمایت اجتماعی و مردمی، از اهداف سیاست‌های آمریکا بوده است؛ به ویژه مواقعی که اصول مورد نظر آمریکایی‌ها با منافع ملی به طور روشن و محسوس هماهنگ باشد. از نظر استراتژیست‌ها زمانی که استراتژی بر پایه منافع ملی و درست طراحی شده باشد، احترام دیگران را به منافع ملی برخواهد انگیخت. براساس چنین نگرشی است که آمریکا در دوران بعد از پایان جنگ سرد، تلاش پایان‌ناپذیر خود را در مورد اجرایی کردن استراتژی گسترش به کار گرفت. هدف اصلی آمریکا را می‌توان تبدیل قدرت و قابلیت‌های استراتژیک آن کشور به امپراتوری جهانی دانست.
در شرایطی که کشورها از الگوهای امپراتوری بهره می‌گیرند، طبیعی است که نیروهای مختلف را سازماندهی کرده و هرگونه کنش سیاسی آنان را در جهت اهداف استراتژیک خود طراحی و تبیین می‌کنند. از جمله مهمترین منافع حیاتی و ملی ایالات متحد آمریکا در قرن جدید این بوده است که هیچ سلطه‌گری و سلطه‌جویی مخالف آمریکا در هیچ نقطه از مناطق مهم جهان مشاهده نشود. رقیب جدی به وجود نیاید و کشورهای مختلف در قالب ائتلاف و به صورت رقیب، در جهان ظهور پیدا نکنند. اهمیت دوستان و متحدان و جلوگیری از دستیابی کشورهای مخالف و یا بالقوه مخالف، ‌به سلاح‌های تخریب کشتار جمعی و سلاح اتمی نیز جزو منافع ملی آمریکا محسوب می‌شوند.
1- مدیریت جنگ سرد در حوزه ژئوپلتیک افغانستان
بر اساس چنین نگرشی است که امنیت گرایی وارد حوزه تفکر استراتژیک آمریکا می‌شود. آمریکایی‌ها تلاش قابل توجهی را برای کنترل محیط‌های بحرانی به انجام رساندند. افغانستان یکی از نمادهای جنگ سرد محسوب می‌شد، بنابراین، هرگونه مداخله آمریکا در این کشور را می‌توان به عنوان بازتاب پیروزی آمریکا در رقابت‌های جنگ سرد دانست.
از دیگر منافع بسیار مهم ایالات متحده آمریکا این بوده است که تروریسم و بزهکاری جهانی (همانند قاچاق مواد مخدر) بدون آسیب‌ رسیدن به گستردگی مبادلات اقتصادی و فرهنگی به حداقل برسند. گسترش تروریسم افغانستان را می‌توان نماد «استراتژی جنگ کم شدت» آمریکا در روند رقابت با اتحاد شوروی دانست. بنابراین، آمریکایی‌ها به موازات رقابت با اتحاد شوروی تلاش پایان‌ناپذیری برای محدودسازی قدرت دولتی و گسترش نیروهای گریز از مرکز به انجام رساندند. شرایط جهانی در ابتدای قرن 21، با توجه به خطرات جدید ناشی از سلاح‌‌های اتمی و سلاح‌های کشتار جمعی و تروریسم، ایالات متحده آمریکا را ناچار به بازنگری در سیاست‌های بازدارندگی قدرتمند در برابر هر نوع حمله به قلمرو و یا منافع حیاتی کرد. در آغاز هزاره جدید، پیشگیری از هر نوع حمله نامتعارف به تمامی ایالت‌های آمریکا از راه‌های سیاسی و یا دیگر روش‌ها، جزو اولویت‌های مهم شمرده می‌شد.
به این ترتیب، استراتژی آمریکا در افغانستان به گونه قابل توجهی تغییر یافت. این امر بیانگر آن است که فرآیندهای بین‌المللی و تغییر در شکل‌بندی‌های قدرت استراتژیک می‌تواند جهت‌گیری سیاست و خارجی کشورها را دگرگون کند.
2- مبارزه با تروریسم به عنوان هنجار سیاست مداخله‌گرایانه آمریکا
بلافاصله پس از حادثه 11 سپتامبر 2001، ایالات متحده تمامی تلاش خود را برای تعمیق اجماع جهانی برای مبارزه با تروریسم و یا حمایت از آن به کار گرفت. این حادثه در تاریخ تحول سیاست خارجی و امنیتی آمریکا و همچنین عرصه سیاست بین‌المللی، از جایگاه خاصی برخوردار است؛ چرا که نظام بین‌الملل پس از حادثه 11 سپتامبر، شاهد جهان به روایت محافظه‌کاران نوینی بود که توسط جورج بوش رهبری می‌شدند. شرایط بعد از این حادثه و تاکید مفرط بر آموزه «جنگ با تروریسم» را باید به عنوان «اصل سازمان‌دهنده» سیاست امنیتی این کشور، پس از یک دهه سردرگمی مورد توجه قرار داد. در چنین فرایندی، استراتژی امنیتی آمریکا دگرگون شده و شکلی جدیدی از رفتارهای سیاسی و منطقه‌ای در حوزه آسیای جنوبی به کار گرفته شد. آمریکا بر این امر واقف بود که فضای جنگ سرد تبدیل به شکل‌ جدیدی از رفتار سیاسی شده است که به موجب آن، اهداف و منافع آمریکا را تحت تاثیر قرار خواهد داد. به همین دلیل، در صدد دگرگون‌سازی الگوی رفتار استراتژیک خود برآمد.
چند روز پس از وقوع حادثه 11 سپتامبر، ایالات متحده رهبری مبارزه علیه تروریسم را بر عهده گرفت. کاخ سفید با معرفی گروه تروریستی «القاعده» و «طالبان» به عنوان مسئولان اصلی این حادثه، از متحدین خود خواست تا برای مبارزه جهانی با تروریسم با آمریکا همداستان شوند.
سرانجام جنگ با افغانستان در شب هفتم اکتبر 2001، آغاز شد. برنامه جنگ و حملات هوایی، در جهت نابود کردن دفاع هوایی محدود طالبان و نیز زیرساخت‌های ارتباطی آن پی‌ریزی شد. با سقوط کابل و قندوز، توجه آمریکایی‌ها به مواضع طالبان در جنوب «قندهار» معطوف شد. نیروهای واکنش سریع آمریکا و نیروهای افغانی تحت حاکمیت کرزای، از شمال به این شهر حمله بردند. نیروهای افغانی نیز با حمایت نیروهای واکنش سریع از جنوب به این شهر حمله‌ور شدند. پس از چند مورد درگیری و زد و خورد، در شب ششم دسپامبر، ملامحمد عمر و دیگر رهبران طالبان شهر را رها کرده و پنهان شدند و در نتیجه حاکمیت طالبان در افغانستان پایان یافت.
حمله آمریکا به افغانستان را می‌توان فصل جدیدی را رفتار استراتژیک آن کشور در سیاست بین‌الملل دانست. جایگاه بین‌المللی آمریکا به گونه مشهودی تغییر یافته بود. به همین دلیل، می‌توان نمادهایی از مداخله‌گرایی گسترش یابنده را در حوزه‌های مختلف مورد توجه قرار داد. براساس چنین شرایطی است که طالبان تبدیل به نیروی متعارض شده و به این ترتیب، جدال جدیدی شکل می‌گیرد.
حادثه 11 سپتامبر و حمله آمریکا به افغانستان موجب شد تا این کشور جنگ‌زده، فصل تازه‌ای از تحولات سیاسی و امنیتی خود را آغاز کند. برخلاف روندهای گذشته که نوعی چشم‌انداز بدبینانه را برای افغانستان ترسیم می‌کرد، تحولات پس از 11 سپتامبر، چشم‌انداز خوبی را برای آنان به وجود‌ آورد. اولین نمود امیدوارکننده، سقوط حکومت طالبان و تصویب مقدمات سیاست و حکومت افغانستان در «اجلاس بن» بود. مصوبات اجلاس بن، مسیر حوزه‌های سیاست، امنیت و اقتصاد افغانستان را برای دوره پس از طالبان و جنگ‌های داخلی ترسیم می‌کرد.
3- بین‌المللی‌سازی مبارزه با تروریسم از طریق نهادهای فراملی
نتایج حاصل از بحران افغانستان و اقدامات تهاجمی آمریکا بیانگر آن است که نماد جدیدی از تعارض در سطح بین‌المللی ایجاد شده است. آمریکا همگرایی علیه تروریسم را سازماندهی کرد، به این ترتیب، واژه «تروریسم» جایگزین «کمونیست‌های ماجراجو» شد. به هر میزان مداخله‌گری آمریکا گسترش می‌یافت، ضرورت محو طالبان و مقابله با نمادهای سیاسی و ساختاری آنان نیز بیشتر مورد تاکید قرار می‌گرفت. این امر از طریق طرح موضوعاتی در مورد القاعده و متهم‌سازی آنان به مشارکت در اقدامات تروریستی این سازمان طی سال‌های گذشته انجام پذیرفت. برخی از ناظران بین‌المللی بر این اعتقادند که در سال 1998 با انفجارهای کنیا و تانزانیا، سیاست غفلت آمریکا نسبت به طالبان و بن‌لادن دچار شوک اساسی شده است. اما روند اصلی رفتار آمریکا از سال 2001 آغاز شد، زمانی که آمریکایی‌ها با حادثه 11 سپتامبر روبرو شدند.
از سال 1998 تا زمان شکل‌گیری حادثه 11 سپتامبر، نیروهای طالبان و همچنین القاعده به عنوان تهدید امنیتی آمریکا محسوب می‌شدند. به این ترتیب، آمریکایی‌ها تلاش کردند تا اطلاعات لازم در مورد آنان را به دست آورند. در اولین اقدام، دولت آمریکا تصمیم گرفت ستاد ضدتروریستی را تقویت کرده و با ادغام عناصر «اف.‌بی.آی» و «سیا» که روابط خوبی با هم نداشتند، درون ‌سازمانی مشترک، به آن جانی تازه بدهد. اما عدم اعتماد متقابل باعث شد با وجود صرف بودجه چند میلیارد دلاری، سیا نتواند سوء قصد 11 سپتامبر را پیش‌بینی کند.
برخی از نظریه‌پردازان امنیتی اعتقاد دارند که اقدامات یاد شده توسط سرویس‌های امنیتی آمریکا مانیتورینگ شده است، اما آنان با «غفلت سازمان یافته» تلاش کردند تا زمینه ظهور «پرل‌هاربر» دیگری فراهم آورند. اگرچه برخی از اطلاعات منتشر شده در مورد سرنوشت طالبان متفاوت است. بر اساس گزارش واشنگتن پست که در 13 اکتبر 2001 منتشر شد، دولت کلینتون و نواز شریف توافق کرده بودند تا اسامه بن لادن را در سال 1999 بکشند. اما تحقق چنین امری با اهداف منطقه‌ای پاکستان همگونی نداشت. دولت پاکستان از طریق گسترش بنیادگرایی توانست به مطلوبیت‌های منطقه‌ای دست یابد. بنابراین، تمایل چندانی به کاهش بنیادگرایی در افغانستان نداشت.
4- هماهنگ‌سازی نهادهای بین‌المللی در اقدامات نظامی آمریکا
در حمله آمریکا به افغانستان، سیا اقدام به اجرای پروژه‌ای به نام «نتیجه‌دهی سریع» (Quik Import project) کرد. در راستای این پروژه، سازمان سیا از دولت بوش دستور داشت تا پشتون‌های ضدطالبان را برای جنگ با طالبان و القاعده بسیج کند. این امر بعدها از حادثه 11 سپتامبر به مرحله اجرا گذاشته شد، اما دولت آمریکا برای تحقق اهداف استراتژیک خود جهت گسترش نیروهای نظامی‌‌اش در مناطق مختلف، تمایل چندانی به انجام عملیات پنهانی نداشت. فضای سیاسی آمریکا بیانگر ایجاد جنگ جدیدی بود. این جنگ می‌بایست از طریق نیروهای نظامی آمریکا صورت می‌گرفت. بار دیگر قدرت نظامی، یکی از موضوعات اصلی سیاست بین‌المللی تلقی می‌شد. به این ترتیب، بار دیگر پس از جنگ سرد، مطالعات امنیتی بر محدودیت رویکردهای سنتی و رئالیسم مسلط بر دانش روابط بین‌الملل در زمان جنگ سرد تأکید می‌کردند.
در چنین روندی آمریکا تلاش داشت تا سیاست مقابله و جدا مؤثر را اعمال کند. آنان الگوی تخریب سازنده را در پیش گرفتند. به موجب این الگو، کشورهای «نامطلوب» در معرض هدف انتقامی قرار می‌گرفتند. نضج گرفتن این موضعگیری انتقادی می‌توانست به سمت آغاز فرآیندهای تحکیم امنیت و تأکید بر راهکارهای حقوقی در تدوین سیاست خارجی پیش رود، اما شکاف ناشی از تفاوت منافع را در پی دارد، مانع از تحقق این امر شده است.
عملیات نظامی آمریکا در افغانستان منجر به تغییرات قابل توجهی در ساختار نظام بین‌المللی، سازمان‌های بین‌المللی و همچنین حقوق بین‌المللی شد. از این مقطع زمانی به بعد، عملیات پیشدستی کننده جایگزینی جنگ پیشگیرانه شد.
«جان کنت گالبریت» معتقد است: «کشورهای دارنده حق وتو، سعی خواهند کرد در مقابل هم صف‌آرایی نکنند و از این رو، در وحدتی برای حصول به تفاهم در نظریاتی که ناظر به منافع آنهاست، به نحو احسن بکوشند.» این امر نشان می‌دهد که استراتژی جدید آمریکا مبتنی بر مقابله با نیروهای چالشگر جهان سوم است. اگرچه این روند در سال‌های دهه 1990 نیز به کار گرفته شده است. اما اهداف آمریکا در دوران بعد از حادثه 11 سپتامبر با تغییراتی روبرو شده و در نتیجه، حوزه رفتار سیاسی و استراتژیک آنان دگرگون شده است.
بسیاری از رفتارهای سیاست خارجی دولت‌ها به ویژه قدرت‌های بزرگ را می‌توان به عنوان مصداق «مداخله» مورد بررسی قرار داد. اما بارزترین مصداق مفهوم مداخله بر اساس فصل هفتم منشور سازمان ملل، کنش جمعی کشورهاست. مانند عراق و یا جنگ محدود با اهداف بشردوستانه بدون قیمومیت سازمان ملل مانند کوزوو در سال 1999 است.
تغییر در اهداف استراتژیک آمریکا منجربه دگرگونی در کارکرد سازمان‌های بین‌المللی شد. این امر را می‌توان نشانه تغییر ساختاری در فرآیندهای بین‌المللی دانست. به این ترتیب، سازمان ملل کار ویژه خود برای حفظ صلح را از دست داد و به ابزاری برای گسترش جنگ‌هایی تبدیل شد که منافع استراتژیک آمریکا را فراهم می‌سازد.
این گونه اقدامات، دگرگونی سریع و جهشی در روند صلح محسوب می‌شود که کاربرد زور علیه راهزنان مسلح و شبه نظامیان برای تداوم کمک‌رسانی، یا برضد جناح‌های سیاسی مسلح برای واداشتن آنها به رعایت توافقنامه‌های صلح را مجاز می‌شمارد.
بنابراین، زمانی که جنگ‌ها پایان می‌پذیرد، الگوهای سیاسی برای کنترل محیط استراتژیک طراحی می‌شود. این امر زمانی از مطلوبیت بیشتری برخوردار می‌شود که هنجارهای دفاعی و استراتژیک نیز با تغییراتی همراه شود. این روند که سال 2001 به بعد شیوه بیشتری یافته است.
در مبحث توسل به زور، حق دفاع مشروع (self Defense)، حق مقابله به مثل و تلافی (Reprisal) و حق قصاص (Retorison) مطرح می‌شود. توسل به زور به عنوان دفاع مشروع و یک وظیفه ریشه‌ای در آموزه‌های «آگوستین» و اخلاقیات مسیحی دارد. آمریکایی‌ها از ادبیات مذهبی در جهت توجیه و تبیین اهداف استراتژیک خود بهره گرفتند. راست جدید در آمریکا مبتنی بر آموزه‌های دینی و ضرورت‌های امنیتی است. به این ترتیب، امنیت‌گرایی، ماهیت مذهبی و استراتژیک پیدا کرد. مقابله با تروریسم را می‌توان گامی در جهت تحقق چنین اهداف و فرآیندهایی دانست.
5- سازماندهی دولت جدید و گسترش مداخلات فراساختاری در افغانستان
زمانی که عملیات نظامی آمریکا در افغانستان پایان یافت، زمینه‌های ایجاد و شکل‌گیری نظم جدید در افغانستان فراهم شد. این روند در اجلاسیه بن و بر اساس مشارکت کشورهای منطقه با آمریکا انجام پذیرفت.
در اجلاس 2001بن، سه مرحله مهم برای دولت‌سازی در افغانستان در نظر گرفته شد که عبارت بودند از: «تشکیل یک دولت موقت شش ماهه»، «یک دولت انتظامی 18 ماهه» و «یک دولت دائم». در حال حاضر بخشی از مصوبات اجلاس بن عملی شده و برخی دیگر در آینده عملی خواهد شد. با این حال با گذشت چهار سال از حادثه 11 سپتامبر و حمله آمریکا به افغانستان، همه مسایل و مشکلات افغانستان حل نشده و در بعضی از موارد نگرانی‌های جدی وجود دارد.
این امر بیانگر آن است که نیروهای جدیدی در افغانستان سازماندهی می‌شوند اگر چه دولت افغانستان را می‌توان انعکاس دولت‌گرایی جدید تلقی کرد، اما این فرآیند با چالش‌هایی نیز همراه است. چالش‌های امنیتی جدید آمریکا مبتنی بر مقابله‌گرایی با نیروهای خارجی است. به طور کلی، اشغال نظامی پیامدهای امنیتی خود را دارد و منجر به ظهور چالش‌های جدیدی می‌شود.
آمریکا در افغانستان با مشکلات بسیاری روبروست، شرایط قومی و سیاسی این کشور که جنگ‌سالاران در آن حاکم هستند، موجب شکست طرح خلع سلاح عمومی و ایجاد ناامنی شده است. افغان‌ها با حضور بیگانگان در کشورشان مخالف هستند و به میزان حضور نظامی آمریکا و سایر کشورهای عضو ناتو در افغانستان افزایش یابد، طبیعی است که امکان شکل‌گیری فرایندهای چالشگر نیز وجود خواهد داشت. این امر را می‌توان انعکاس امنیت فراساختاری در افغانستان دانست.
حضور ناتو در افغانستان، بخشی از نظام دید امنیت جهانی است که بعد از حملات تروریستی 11 سپتامبر شکل گرفته است. ناتو هدف از ورود به افغانستان را برقراری امنیت و حمایت از حکومت مرکزی در مقابل جنگ‌سالاران محلی و تحکیم نهادهای این کشور مانند ارتش، پلیس و ریاست جمهوری می‌داند. این در حالی است که مبارزه نیروهای ناتو با جنگ‌سالاران محلی سبب دشمنی افغان‌ها با قوای خارجی و برقراری اوضاع پرتنش گذشته شده است. چنین روندی، آینده سیاسی و امنیتی افغانستان را با ابهام روبرو خواهد کرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات