علیرضا امینزاده
عدم وجود یک قدرت ملی فراگیر به عنوان دولت مرکزی و پراکندگی جغرافیایی قومیتهای نژادی که به صورت ناهمگن و بازلهای ناهمگون در کنار یکدیگر متشکل از قومهای پشتون، ازبک، تاجیک و ... قرار گرفتهاند. باعث شده است که قومیتها از ضعف جاذبه دولتهای مرکزی افغانستان سود جسته و همچون نیروهای پرقدرت گریز از مرکزی رفتار کنند که نافرمانی به بخشی از ساختار ماهیتی قومیتهای اثرگذار در صحنه افغانستان تبدیل شوند با توجه به آنکه اکثر قومهای افغان در مرزهای پیرامونی بسط و گسترش یافته است باعث شده که قومهای افغان قبل از آنکه تابع کارکردهای مرکز باشند از مولفههای قدرتی پیروی کنند که از اراده کشورهای پیرامونی پیروی کند.
در میان مدلهای مطرح، تاریخ افغانستان و کارکردهای مدل اقتدارگرایانه که جامعه افغانستان به خوبی آن را تجربه کرد. عملکردهای پرخطا را با خود به همراه داشت و لذا تبعیت از چنین مدلی علاوه بر ناکارآمدی در حوزه داخل این کشور را به حاشیه هدایت خواهد کرد.
تاریخ سیاسی جامعه افغانستان نیز شاهد چنین مدعای بوده است چرا که تنها دولتهایی توانستهاند انگیزش ملی را به جای انگیزشهای قومی به پیکره جامعه تزریق کنند که به اصل اعمال مشارکت سایرین و سهمخواهی سیار قومیتها و در عمل از آن تبعیت کرده و در مقابل آن مقاومت نکردهاند.
اجلاس بن با شناخت این اندیشه که تا زمانی که دولت ملی نتواند شکل بگیرد قومهای افغان نخواهد توانست در فرایند همگرایی قرار گیرند، دولتسازی را در دستور کار قرار داده که براساس آن تاسیس پارلمان مرحله نهایی آن است.
در واقع اجلاس بن ملتسازی افغانستان را در قالب دولتسازی تبیین کرد و در بوته عمل ملتسازی افغانستان منوط به چگونگی و روند دولتسازی شده است و اگر دولتسازی بتواند با روشهای مطلوب به جلو هدایت شود خواهد توانست روند ملتسازی را بهبود ببخشد.
در حوزه داخلی یکی از بارزترین کارکردهای ضعیف جهت حصول به مفهوم دولتسازی را باید عدم رعایت اصول قواعد بازی توسط بازیگران سیاسی دانست و از آنجا که بازیگران سیاسی در مجموعه حاکمیت (دولت - پارلمان و احزاب) با قومیتهایشان به شدت درهم تنیده شده است هر نوع رفتار و عملکرد اشتباه بازیگران، باعث متاثر ساختن قومها و احزاب مرتبط خواهد بود و متقابلا با توجه به همین نزدیکی اراده قومیتها بر بازیگران تاثیر مستقیم خواهد گذاشت و این موضوع میتواند یکی از آسیبهای بالقوه و بالفعل برای خلل در روند نهادینه سازی دولت محسوب شود.
اجلاس بن اگرچه روند دولت سازی را تبیین کرد اما در بوته عمل توانست تنها 20 میلیارد دلار از مجموع 100 میلیارد دلار رار به بازسازی افغانستان اختصاص دهد.
از سویی دیگر عدم وجود امنیت و نیز وجود گسترده تولید مواد مخدر یکی دیگر از مفاهیمی است که روند رو به جلوی جامعه افغانستان را کند کرده است.
توفیق نسبی خلع سلاح در مناطق شمالی و عدم انجام این مهم در بخشهای خصوصی که پشتونها اکثریت را به خود اختصاص دادهاند و خاستگاه افراطی طالبانیزم نیز از همین منطقه است یکی دیگر از تناقضهایی است که حصول به امنیت جمعی را برای کشوری که میخواهد مردمسالاری و روندهای نهادسازی را تجربه کند با چالش و یا خلاءهای امنیتی روبهرو ساخته است.
رفتارها و کارکردهای قومیتهای افغانستان علاوه بر آنکه از واقعیات نژاد و باورهای قومی نشات میگیرد از عوامل خارجی و قدرتهای بیرونی به شدت متاثر است و از این رو مطالبات آنان که از این به بعد قرار است به جای کوهستانها و دشتها در صحن پارلمان و دولت و به جای اسلحه و موشک از دیپلماسی و رایزنیها و لابیگری استفاده شود همچنان در اشکال جدید و این بار به صورت نرم و نه سخت تداوم خواهد یافت و حتی در فضای جدیدی خواست احزاب متنوعتر نیز خواهد شد.
از همین رو مطالبات قومیتها و احزاب در نهادهای ملی به منافع و مطالبات قدرتهای منطقهای و غیرمنطقهای نیز بازمیگردد.
ظهور پدیده طالبانیزم که پدیدهای ارسالی از آن سوی مرزهای بینالمللی و از شمال پاکستان به جنوب افغانستان است نمونهای از تفاوت قطبهای قدرت است. پدیدهای که از رویکردهای افراطیگری سنی در پاکستان و در زمان ضیاءالحق آغاز و با اقبال پشتونهای افغانستان به درون افغانستان تزریق شد. البته نمیتوان پدیده طالبان را نوظهور دانست بلکه طالبان قبل از آن در حاشیه حیات داشته و خلاء قدرت در افغانستان و اراده اسلامآباد و واشنگتن چنین فرصتی را برای طالبان بیش از پیش فراهم ساخت تا در عرصه سیاسی مطرح شوند. در همین راستا بود که اسلام سلفی در پاکستان با وهابیت عربستان ممزوج و ایدئولوژی طالبان شکل میگیرد.
علایق قدرتهای فراملی چون ایالات متحده، روسیه و ناتو به تأثیرات قومی که در آن سوی مرزها قرار دارند به درون مرزهای افغانستان شتاب داده و در واقع قدرتهای غیرهمسایه موتور محرکی چنین تأثیراتی هستند.
اجزاء و عناصر موجود در صحنه افغانستان (قومیتها و احزاب) برای آنکه از نافرمانیهای گذشته پرهیز کنند با یک مرکزیت قدرتمند که همانا دولتی ملی فراگیر باشد شاید در مسیر مشارکت دادن احزاب و قومها قرار گیرند و سهمخواهی خود را در چهارچوبهای مدنی تعریف و تبیین کنند. اما با توجه به عدم تحقیق فاکتورهای دمکراتیک نمیتوان انتظار رفتارهای دمکراتیک را با آموزههای اسلامی دینی و از جامعهای سنتی، ناهمگن و غیرمدرن در افغانستان داشت لذا این تضاد میتوان رشدی ناهمگون را به ساختار بیمار جامعه افغان تحمیل کند و چالشهایی را اما این بار از جنس دیگر ایجاد کند. به معنای دیگر دولتسازی و ملتسازی توأمان شکل گیرد. البته غرب تضاد مورد اشاره به خوبی میشناسد و برای آن ترجیح داده است که خلاء موجود را با حضور فیزیکی و جبری تأمین کند.
وجود نیروی قهریه برای ایجاد دمکراسی در یک جامعه سنتی و بسیار عقب نگه داشته آن جامعه را در تحقیق آرمانهای دمکراتیک دچار تردید میکند.
تأثیرات قدرتهای پیرامونی و جهانی
قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای افغانستان را به عنوان منطقهای حائل نگریستهاند و سعی کردهاند در همین راستا از آن سود جویند. این موقعیت مختص قرن حاضر نیست بلکه این نوع نگاه ریشه در قرن 19 میلادی دارد که افغانستان باز همین دریچه در برد اهداف شوروی (سابق) و هند بوده است و در قرن 21 با جابجائی قدرتها همین روند همچنان ادامه دارد.
افغانستان هیچگاه هدف و مقصد قدرتها نبوده است بلکه این سرزمین بیشتر نقش یک گذرگاه را ایفاء کرده و از این رو افغانستان یا مورد توجه چندین قدرت به صورت توامان بوده و یا آنکه کشوری فراموش شده و به حال خود رها شده بوده است.
عوامل ثابت و متغیر همچون حصر در خشکی- همجواری و یا نزدیکی یا قدرتهایی چون ایران- روسیه چین- پاکستان و هند- علائق کشورهای مزبور به سایر حوزههای سرزمینی که جهت نیل به آن افغانستان منطقهای حائل محسوب میشود- توپوگرافی و کوهستانی بودن هستند- تأثیرپذیری قومی (به جای تأثیرگذاری) نیروی کار ارزان و عدم توسعه یافتگی مجموعه عواملی هستند که در افغانستان نیروهای خارجی درگیری قدرت پیدا کرده و از افغانستان بعنوان ناحیهای که جهت حفظ تعادل و معادلات منطقهای برای صرفا مقاطعی خاص مورد توجه بوده است و به معنائی دیگر افغانستان مرکز ثقل و گرانیکاه منطقهای حساس از جهان بوده است. استفاده کردهاند. در عصر حاضر اهمیت ژئواستراتژیک افغانستان عبارت است از منطقهای جهت استقرار نظم نوین جهانی جهت کسب رهبری جهان و تأثیرگذاری بر جغرافیای استراتژیک کلان در اوراسیا.
افغانستان نه تنها از حیث معادلات جهان نقش یک حائل و یا میدان مبارزه را داشته بلکه از بعد انرژی نیز کارکرد حائل را داشته است و یا خواهد داشت از این رو میتوان گفت افغانستان در مقاطعی مختلف تاریخی بدنبال رقابت نیروهای پیرامونی انرژیهای متراکم متفاوتی را به خود معطوف داشته و چون این انباشت انرژی جنبش متراکم در منطقه سرزمینی افغانستان محصور ماند، این کشور دچار جنگهای خانگی و خارجی بوده است.
یکی از علل مهم عدم توسعه اقتصادی افغانستان در مقاطعی نیز از این حیث است که این کشور هدف قدرتها نبوده بلکه صرفا عنوان یک گذرگاه و یا حفظ توازن منطقهای محسوب میشده است.
این نکته را باید یادآور کرد که با توجه به سوابق تاریخی، این احتمال که بار دیگر افغانستان از برد زوایای دید قدرتهای موثر خارج شود و افغانستان بار دیگر به حاشیه رانده شود و به حاشیه رود وجود دارد و در آن صورت اگر بازیگران سیاسی نتوانند زیستن را در فضای دمکراتیک و البته با کارکردها و آموزههای دینی را در زمین پیاده کنند و بخواهند منازعات را بار دیر تجربه کنند بار دیگر میتواند قلمها به اسلحه تبدیل کند.