عایشه صدیق
ترجمه: سعیده موسوی
از سال 1990، بحثهای زیادی درباره روابط ایران و پاکستان و به همان نسبت روابط ناروشن افغانستان و پاکستان وجود داشته است. در حقیقت، عبارت «مثلث مشکلزا» بیانگر، موقعیت «هسته بحرانی» ناپایدار ژئوپلتیکی است که بیثباتی آن ممکن است درگیریهای ژئواستراتژیک منطقهای یا فرامنطقهای به دنبال داشته باشد. مجموعههای مستقل از روباط دوجانبه بین این سه کشور به یک چارچوب کاری سهحانبه گسترش نیافته است که در آن یکی از این سه کشور بتواند بدون مزاحمت دیگری روابط بین سه کشور را اداره کند. ناتوانی در پذیرفتن یک الگوی جابهجایی به تحولات ژئواستراتژیک در ناحیه پس از دهه 1980، برمیگردد. برخلاف نظریهای که این روابط دوجانبه را مشکلزا میداند، دیدگاه من این است که این روابط دوجانبه از سیاستهای متفاوتی ناشی میشوند. در هر حال، منافع مشترک و متفاوت اجازه نخواهد داد که روابط بین این سه همسایه به خصومت و جنگ منجی شود. ارزشهای مشترک و منافع عمومی موجب میشوند تا این کشورها برای حفظ امنیت یکدیگر کمک موثری کنند. تحلیلهای موجود تمایل دارند که روابط ایران- پاکستان را در متن تحولات افغانستان ببینند. رویارویی ایران و پاکستان در زمینه آینده سیاسی افغانستان، به ویژه در طی دهه 1990 پس از فروپاشی ارتش شوروی مستقر در کابل و پایان یافتن جنگ سرد، در مرکز تحلیلها بوده است. در هر حال، برای تحلیل روابط پاکستان با ایران و افغانستان نیاز است که این روابط در چارچوبی تاریخی و فراتر از متن وقایع دسامبر 1979 نگریسته شود. افزون بر این، تا زمانی که هند نقشی اساسی را ایفا میکند، به همین روال، تغییر در سیاستهای پاکستان نسبت به ایران و افغانستان توسط واقعیتهای دیگری هدایت میشود. آرزوی اسلامآباد برای ایفای نقش رهبری در منطقه، به ویژه در متن جهان اسلام و ارتقاء سطح سیاستگذاری خارجی و امنیتی پاکستان برای رهایی از وابستگی و پیمودن راه استقلال، عرصه مناسبی برای تحلیل این روابط دوجانبه است. در نهایت این دو مجموعه از روابط باید در سه بعد زیر مورد بررسی قرار گیرند: الف، پیشرفت سیاستهای خارجی و امنیتی پاکستان، ب) یک چارچوب کاری شش جانبه، ج) پیامد هویت مذهبی.
سیاستهای خارجی و امنیتی پاکستان
یکی از بحثهای کلیدی در این مقاله این است که روابط پاکستان با ایران و افغانستان در ورای چارچوب کاری پاکستان - هند حرکت میکند. بدون شک این یک عامل موثر است. به طور سنتی هند پیوندهای خوبی با ایران و افغانستان دارد. روابط بین کابل و دهلی نو به سال 1947 و قبل از آن برمیگردد. کابل همواره یک دشمن جدی برای پاکستان بود و این همان چیزی است که موجب شد اسلامآباد در صدد ایجاد تغییر در طول درگیریهای دو دهه اخیر در افغانستان برآید. با مدنظر گرفتن واقعیتهای نظامی آن، نگرانی اصلی پاکستان پس از عزیمت ارتش شوروی و قطع کمک آمریکا این بوده است که سیاستهای افغانستان به گونهای شکل بگیرد که از تبدیل شدن این کشور به یک تهدید در مقابل پاکستان جلوگیری کند. حمایت به عمل آمده از جنگسالاران مختلف و در نهایت طالبان، نقش پاکستان در کابل را تثبیت کرد. پس از 11 سپتامبر محیط استراتژیک تغییر کرد.
روابط ایران- پاکستان را میتوان به دو دوره تقسیم کرد: از 1954 تا 1978 و 1978 تا 2001 پس از آن. عضویت اشتراکی تحت حمایت آمریکا در پیمان اشتراکی تحت حمایت آمریکا در پیمان «سنتو» ایجاد شبکه منطقهای (RCD)و همکاری نظامی بین دو کشور از شاخصهای دوره اول هستند. ایران در جنگ سال 1965 به کمک پاکستان آمد و برای سرکوب شورش بلوچها در اواسط دهه 1970، هلیکوپترهای شکاری در اختیار پاکستان قرار داد. این دوران اوج شکوفایی روابط دوجانبه دوستانه بی این دو همسایه است.
اوج شکوفایی روابط پاکستان - ایران یک نقطه برگشت نیز داشت. هدف بلندپروازانه نخستوزیر سابق پاکستان ذوالفقار علی بوتو یعنی تبدیل پاکستان به رهبر جهان اسلام و توانایی او در برقراری ارتباط با کابل، امیت سیاسی تهران را به نفع اسلامآباد کاهش داد. افزون بر این، بوتو علاقه داشت که خود، نقش رهبری را بر عهده بگیرد. اسلامآباد رفته رفته رشد کرد تا درک کاملی از اهمیت ژئوپلتیک خود به دست آورد. نخست جنگ در افغانستان که در دهه 1980 صورت گرفت اتکا به نفس پاکستان را تقویت کرد. افراد بسیاری در موقعیتهای کلیدی نقش پاکستان را به عنوان یک عامل موثر در «مرگ» ابرقدرت شرق پذیرفتند. این دیدگاه از محبوبیت زیادی در میان نیروهای نظامی و سایر سازمانهای استراتژیک برخوردار است.
دو دهه 1980 و 1990، زمانی است که اسلامآباد منافعاش در افغانستان و سیستم سیاسیاش را محکم کرد. افغانستان قرابت نزدیکتری با اهدافی که اسلامآباد در غرب و آسیای مرکزی دنبال میکرد داشت. نظریه ضیاءالحق مبنی بر این که پاکستان رهبری بلوکی از مسلمانان را – که نمادی از کل باشد بر عهده بگیرد، در سالهای متعاقب پس از مرگ ناگهانی وی در سال 1988، مسکوت نماند.
چارچوب کاری شش جانبه
مثلث مشکلزا در سطح دیگری نیز میتواند مورد تحلیل قرار بگیرد: در متن روابطی به صورت شش جانبه شامل ایران، پاکستان، افغانستان ایالات متحده، هند و روسیه. روابط ایران - پاکستان یا افغانستان، پاکستان هرگز مستقل از تاثیر سیاستهای بازیگران دیگر نبوده است. این کشورها منافع اساسی منطقه دارند و حضور فیزیکی یا پیگیری منافعشان در ناحیه نیازمند رابطه قوی با مثلث مشکلزاست.
این واقعا یک رابطه چندلایه بین این سه همسایه است که هر یک توسط روابط دوجانبه سایر حکومتها با دیگر کشورها تحت تاثیر قرار گرفته است. ایالات متحده یک بازیگر فعال در منطقه است. کشمکشهای واشنگتن با تهران حضور فیزیکی این کشور در افغانستان ظهور پدیده طالبانیزم که پدیدهای ارسالی از آن سوی مرزهای بینالمللی و از شمال پاکستان به جنوب افغانستان است نمونهای از تفاوت قطبهای قدرت است. پدیدهای که از رویکردهای افراطیگری سنی در پاکستان در زمان ضیاءالحق آغاز و با اقبال پشتونهای افغانستان به درون افغانستان تزریق شده است البته نمیتوان پدیده طالبان را نوظهور دانست بلکه طالبان قبل از آن در حاشیه حیات داشته و خلاء قدرت در افغانستان و اراده اسلامآباد و واشنگتن چنین فرصتی را برای طالبان بیش از پیش فراهم ساخت تا در عرصه سیاسی مطرح شوند. در همین راستا بود که اسلام سلفی در پاکستان با وهابیت عربستان ممزوج و ایدئولوژی طالبان شکل میگیرد.
علایق قدرتهای فراملی چون ایالات متحده، روسیه و ناتو به تأثیرات قومی که در آن سوی مرزها قرار دارند به درون مرزهای افغانستان شتاب داده و در واقع قدرتهای غیرهمسایه موتور محرکی چنین تاثیراتی هستند.
اجزاء و عناصر موجود در صحنه افغانستان (قومیتها و احزاب) برای آنکه از نافرمانیهای گذشته پرهیز کنند یا یک مرکزیت قدرتمند که همانا دولتی ملی فراگیر باشد شاید در مسیر مشارکت دادن احزاب و قومها قرار گیرند و سهمخواهی خود را در چارچوبهای مدنی تعریف و تبیین کنند. اما با توجه به عدم تحقق فاکتورهای دموکراتیک نمیتوان انتظار رفتارهای دمکراتیک را با آموزههای اسلامی و دینی از جامعهای سنتی، ناهمگن و غیرمدرنیته در افغانستان داشت لذا این تضاد میتوان رشدی ناهمگون را به ساختار بیمار جامعه افغان تحمیل کند و چالشهایی را اما این بار از جنس دیگر ایجاد کند. به معنای دیگر دولتسازی و ملتسازی توأمان شکل گیرد. البته غرب تضاد مورد اشاره به خوبی میشناسد و برای آن ترجیح داده است که خلاء موجود را با حضور فیزیکی و جبری تأمین کند.
وجود نیروی قهریه برای ایجاد دموکراسی در یک جامعه سنتی و بسیار عقب نگه داشته آن جامعه را در تحقق آرمانهای دموکراتیک دچار تردید میکند.
تأثیرات قدرتهای پیرامونی و جهانی
قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای افغانستان را به عنوان منطقهای حائل نگریستهاند و سعی کردهاند در همین راستا از آن سود جویند. این موقعیت مختص قرن حاضر نیست بلکه این نوع نگاه ریشه در قرن 19 میلادی دارد که افغانستان باز همین دریچه در برد اهداف شوروی (سابق) و هند بوده است و در قرن 21با جابجایی قدرتها همین روند همچنان ادامه دارد.
افغانستان هیچگاه هدف و مقصد قدرتها نبوده است بلکه این سرزمین بیشتر نقش یک گذرگاه را ایفا کرده و از این رو افغانستان یا مورد توجه چندین قدرت به صورت توامان بوده و یا آنکه کشوری فراموش شده و به حال خود رها شده بوده است.
عوامل ثابت و متغیر همچون حصر در خشکی، همجواری و یا نزدیکی با قدرتهایی چون ایران- روسیه چین- پاکستان و هند- علائق کشورهای مزبور به سایر حوزههای سرزمینی که جهت نیل به آن افغانستان منطقهای حائل محسوب میشود- توپوگرافی و کوهستانی بودن هستند- تأثیرپذیری قومی (به جای تأثیرگذاری) نیروی کار ارزان و عدم توسعه یافتگی مجموعه عواملی هستند که در افغانستان نیروهای خارجی درگیری قدرت پیدا کرده و از افغانستان بعنوان ناحیهای که جهت حفظ تعادل و معادلات منطقهای برای صرفا مقاطعی خاص مورد توجه بوده است و به معنائی دیگر افغانستان مرکز ثقل و گرانیکاه منطقهای حساس از جهان بوده است. استفاده کردهاند. در عصر حاضر اهمیت ژئواستراتژیک افغانستان عبارت است از منطقهای جهت استقرار نظم نوین جهانی جهت کسب رهبری جهان و تأثیرگذاری بر جغرافیای استراتژیک کلان در اوراسیا.
افغانستان نه تنها از حیث معادلات جهان نقش یک حائل و یا میدان مبارزه را داشته بلکه از بعد انرژی نیز کارکرد حائل را داشته است و یا خواهد داشت از این رو میتوان گفت افغانستان در مقاطعی مختلف تاریخی بدنبال رقابت نیروهای پیرامونی انرژیهای متراکم متفاوتی را به خود معطوف داشته و چون این انباشت انرژی جنبشی متراکم در منطقه سرزمینی افغانستان محصور ماند، این کشور دچار جنگهای خانگی و خارجی بوده است.
یکی از علل مهم عدم توسعه اقتصادی افغانستان در مقاطعی نیز از این حیث است که این کشور هدف قدرتها نبوده بلکه صرفا عنوان یک گذرگاه و یا حفظ توازن منطقهای محسوب میشده است.
این نکته را باید یادآوری کرد که با توجه به سوابق تاریخی، این احتمال که بار دیگر افغانستان از برد زوایای دیدی قدرتهای موثر خارج شود و افغانستان بار دیگر به حاشیه رانده شود و به حاشیه رود وجود دارد و در آن صورت اگر بازیگران سیاسی نتوانند زیستن در فضای دموکراتیک و البته با کارکردها و آموزههای دینی را در زمین پیاده کنند و اگر بخواهند منازعات را بار دیگر تجربه کنند ممکن است بازهم قلمها به اسلحه تبدیل کند.