متین غفاریان
18 تیر 78 در ذهن ما همیشه همراه بوده است با خاطره حمله به کوی دانشگاه. روزهای پر حادثهای که شاید هیچ وقت از خاطرهها نرود. 18 تیر اما شاهد اتفاق مهم دیگری هم بود. اتفاقی که زیر شمایل برافروخته اصلاحطلبان و صورت خونین دانشجویان و برق کلاه گارد ضد شورش در سایه ماند: رفیقدوست از بنیاد مستضعفان خداحافظی کرد.
گرچه گفته میشد رایزنی سران هیات موتلفه برای ابقای او با مقامات عالیرتبه ناکام مانده است اما کسی گمان نمیکرد نسلی از سیاستمداران سنتی ـ که نقشی مستقیم در انقلاب و تثبیت آن داشتند و در طول دو دهه نفوذشان بر عرصه سیاست و اقتصاد بلامنازع بود ـ در حال خارج شدن از ساخت سیاسی باشند (دو ماه قبل علی لاریجانی برای یک دوره دیگر به سمت ریاست رادیو و تلویزیون رسمی کشور ابقا شده بود اما حوادث بعدی نشان داد که او جنمی متفاوت دارد).
تنها چهار سال بعد زمانی که سران موتلفه از شرکت در هفتمین انتخابات پارلمانی برحذر داشته شدند این گمان قوت گرفت که عصر سیاستمداران سنتی و نحوه سیاستورزیشان ـ حضور پنهان و زیرپوستی و روابط متکی بر سوابق انقلابی و اسلامی ـ روبه پایان است. در میان این سیاستمدارن دو نفر ـ محسن رفیق دوست و حبیبالله عسگراولادی ـ نامدارتر از سایرین بودند. این دو گرچه به خاطر سیادتشان بر نهادهای اقتصادی شهره عام و خاص بودند اما در این میان رفیقدوست سابقه وزارت سپاه را هم در کارنامه داشت و شاید به همین خاطر باشد که مرکز اسناد انقلاب اسلامی در انتشارات خاطرات او همت کرده است. خاطراتی که از نخستین سالهای کودکی تا سالهای ابتدایی انقلاب را در بر میگیرد.
بازار: بدنه در جستوجوی سر
محسن رفیقدوست هم مانند بسیاری از اعضای موتلفه از بازار به خیل مبارزان انقلابی پیوست. شاید به خاطر همین پیوند وثیق با بازار بود که به رغم زندگی در محلات جنوبی تهران هیچگاه به چپگرایی تمایل پیدا نکرد. بازار نهادی سنتی بود که در پیوند با نهاد سنتی دیگر ـ روحانیت ـ نظام اعتقادی خود را شکل میداد و رفیقدوست نیز تمام نوجوانی خود را در نزد روحانیون راست کیش گذراند. کسانی همچون شیخ جواد فومنی و شیخ جعفر شجونی روحانیون استواری بودند که هیچگونه کجروی از مناسک اسلامی را حتی از سوی صنف خود برنمیتابیدند. شاید به خاطر همین پرورش مذهبی بود که او نسبت به سایر انقلابیون سالهای کمتری در جبهه ملی عضویت داشت.
جبهه ملی و آن سالها تنها سازمان سیاسی بود که میتوانست با طبقه متوسط ـ مدرن یا سنتی ـ رابطه برقرار کند. رفیقدوست هم مدتی را در شاخه جبهه جوانان گذراند: «اما جبهه ملی نتوانست خواسته مرا برآورده کند. چون ما فعال مذهبی بودیم در حالی که در جبهه ملی سخنی از اسلام نمیآمد.»(ص27) با جدا شدن از جبهه ملی، عضویت در نهضت آزادی منطقیترین انتخاب بود. رفیقدوست اینجا دیگر با اعضا مشکل واجبات نداشت (ص 28) چون اعضای نهضت انسانهایی متدین و نمازخوان بودند اما اینجا هم علایق اسلامی او ارضا نمیشد. در سالهای پایانی دهه چهل نهضت آزادی علاوه بر دستگیری رهبران و بنیانگذاران با ریزش کادرهای جوان مواجه بود.
بیشتر این جوانان به خاطر تمایل به رویکرد مسلحانه از نهضت خارج شدند. جدایی رفیقدوست اما بیشتر به علایق مذهبیاش بازمیگشت. معلوم بود که این دو جدایی به دو مقصد متفاوت منتهی میشد: اولی به مجاهدین خلق و دومی به هیاتهای موتلفه. تشکیل یک سازمان سیاسی محافظهکار ـ سازمانی که بتواند اعتراض نهاد بازار و روحانیت را نمایندگی کند ـ ناگزیر بود. در تمام دهه چهل و حتی پیش از آن این دو نهاد در پسروی مدام سیاسی و پیشروی دائم اجتماعی بودند.
در طول نهضت ملی شدن نفت کاشانی و جامعه مجاهدین اسلام توسط تاجران پرنفوذ اصناف، روحانیون و مغازهداران جزء حمایت میشد. در کنار آنان سازمان کوچک فدائیان اسلام نماینده جوانان مذهبیتر و صاحبان مشاغل رده پائین بازار تهران بود. در حالی که کاشانی عملگرا به خاطر نفوذش در عرصه سیاست به عنوان نماد حضور نیروهای مذهبی در جنبش ملی شدن نفت در خاطره بازار ماند، به نظر میرسید سیدمجتبی میرلوحی ـ نواب صفوی ـ با برنامه روشناش در قبال ایجاد یک جامعه اسلامی گزینه مطلوبتری باشد. به رغم آن که روابط نواب با مرجعیت شیعه چندان گرم نبود اما بیگمان او منبع الهامی برای نسل بعدی بازاریان معترض بود.
انحلال جبهه ملی دوم، خانهنشینی کاشانی و اعلام فدائیان اسلام به یک معنا پایان امید تمام طیفهای بازار به حضور مؤثر در عرصه سیاسی بود. بهرغم تمام این پسرویها نهضت اسلامگرایی از لحاظ اجتماعی در حال پیشروی بود. شبکه مساجد که بعدها در انقلاب نقش اساسی ایفا کرد در حال شکلگیری بود. طبقه متوسط سنتی میکوشید از طریق ایجاد نهادهای مذهبی سهم بیشتری در فضای شهری به دست آورد. گو این که سرحد این نفوذ از لحاظ جغرافیایی از مسجد هدایت پیشتر نمیرفت.
نمونه این تلاشها «جامعه تعلیمات اسلامی» محسوب میشد. جامعه تعلیمات زنجیرهای از مدارس بزرگ و غیر دولتی بود که توسط شیخ عباسعلی انصاری ـ معروف به اسلامی ـ تأسیس شد و با حمایت بازار و روحانیت گسترش یافت. این زنجیره شامل 170 مدرسه ابتدایی و متوسطه بود. مسجد نور یا رفاه از دیگر مکانهای مذهبی بودند که در این سالها تأسیس شدند یا گسترش یافتند.
دیر یا زود این بدنه اجتماعی سرور سیاسی خود را مییافت و این اتفاق در ابتدای دهه چهل با فوت آیتالله بروجردی اتفاق افتاد: «پس از درگذشت آیتالله العظمی بروجردی، حضرت امام عدهای از طلاب را به مساجد تهران فرستاده بودند تا به مومنان پیغام دهند که اگر مومنان به قم آمدند میتوانند به خانه ایشان هم بروند. هیاتهای مختلف مذهبی در تهران با شنیدن این ندای امام بدون هماهنگی و جداگانه به دیدار معظمله میرفتند و من هم اولین بار به همراه هیات بازار به دیدن ایشان رفتند.»(ص 32)
رفیقدوست البته پیش از آن با امام آشنایی داشت. به گفته خودش نام امام را بیش از آن در خانه آیتالله کاشانی شنیده بود. وقتی از کاشانی درباره تقلید پس از ایشان پرسیده میشود، پاسخ میدهد: «بروید در قم و آنجا یک آقا سید روحالله نامی است از ایشان تقلید کنید. آن زمان همه حاضران از مرجعشناسان و عالمان روزگار بودند وقتی که اسم امام را شنیدند به همدیگر نگاه کردند یعنی امام را نمیشناختند. یکی از آنان از آیتالله کاشانی پرسید: حاج آقا روحالله کیست؟ فرمودند: ایشان را نمیشناسید؟ ایشان عالمگیر میشود.»(ص 29)
در نخستین دیدار نشانههای درایت سیاسی رهبر آینده انقلاب آشکار است، «وقتی گروههایی به دیدن ایشان میرفتند امام سؤال میکردند که در تهران چند هیات مذهبی وجود دارد و چند مسجد و تکیه دارند؟ اکثر هیاتها اطلاعی در اینباره نداشتند، ولی قول میدادند به زودی پاسخ را خدمت امام بیاورند.
امام هم تاریخی را معیین میکرد و از همه افراد میخواست تا آمار هیاتهایی را که توانستهاند شمارش کنند و در آن تاریخ خدمت ایشان برسانند، وقتی که عدهای از افراد به حضور امام میرسند هر کدام آمار متفاوتی را بیان میکردند ولی امام آماری را ارائه میکرد که با دیگر آمارها متفاوت و دقیقتر بود و این نشاندهنده آگاهی امام از نظر هیاتها بود. سپس در آن نشست امام میفرمودند که چرا با این همه هیات حسینیه و مسجد با هم متحد نیستید و پراکندهاید؟».(ص33)
با این توصیه سه هیات مذهبی تهران ـ هیات مسجد امینالدوله، مسجد شیخ علی و هیات اصفهانیها ـ با یکدیگر ائتلاف میکنند و نخستین تشکل سیاسی منسجم اسلامگرا را به وجود میآورند. رفیقدوست که ابتدا عضو گروه ابوالفضل توکلی بینا و بعد در گروه اسدالله بادامچیان است به زودی به شورای مرکزی دعوت میشود. تشکیل شورای فقها ـ که از سوی امام خمینی منصوب میشدند ـ در کنار شورای مرکزی ـ که عموماً متشکل از بازاریان بود ـ بازآفرینی همان رابطه تاریخی روحانیت ـ بازار در غالب یک تشکل سیاسی بود.
گرچه رفیقدوست میگوید که شورای مرکزی همواره زیر نظر شورای فقها با امام در رابطه بوده و خود را کاملاً در اختیار مرجعیت قرار داده بود اما اظهارات توکلی بینا نشان میدهد که رابطه بازاریان و فقها از شکل دیگری بوده است: «وقتی موتلفه اسلامی مسلح شوند، شورای مرکزی نپذیرفت. شورای مرکزی معتقد بود که در مسائل فقهی دربست در اختیار آقایان [شورای فقها] است ولی در مسائل سیاسی ـ اجتماعی معلوم نیست اعضای شورای فقها رجحانی بر اعضای شورای مرکزی داشته باشند. بنابراین در مسائل سیاسی ـ اجتماعی هر یک از اعضای شورا اعم از مرکزی یا فقها فقط یک رای میتواند داشته باشد. وقتی این موضوع را به شهید بهشتی گفتیم، لحظهای تامل کرده و بعد فرمود: دوستان ما [شورای مرکزی] نظرشان صائب است.»(ص35 پانوشت)
حزب: تاجران مسلح
تشکیل یک سازمان سیاسی به معنای آن بود که فعالیت اجتماعی صرف نتیجهبخش نیست و از آنجا که فعالیت سیاسی در درون نظام پهلوی نه تنها غیر ممکن که از لحاظ مذهبی نامشروع بود، سازمان سریعاً وارد فاز نظامی شد. شاخه نظامی اولیه هیات موتلفه به رهبری صادق امانی شکل گرفت و کسانی چون مرتضی نیکنژاد، رضا صفارهرندی، محمد بخارایی، هاشم امانی، عراقی و عسگر اولادی در آن عضویت داشتند. روحانی این شاخه هم شیخ محیالدین انواری بود.
رفیقدوست عضو این گروه نبود و تنها بعد از ترور منصور در جریان شاخه نظامی قرار گرفت. اگرچه در ترور منصور نقشی جزیی در حد فراری دادن عاملان داشت شاخه نظامی دوم اما به رهبری سیدعلی اندرزگو بعد از ترور منصور تشکیل شد، در حالی که تشکیل اولین شاخه نظامی موتلفه ـ که سابقهاش به پیش از حوادث 15 خرداد بازمیگشت ـ به اعدام اعضای آن ختم شده بود.
رفیقدوست البته پیش از عضویت در شاخه نظامی شخصاً بنا به فتوای آیتالله میلانی و حکم ضمنی مطهری و مهدوی کنی یک مامور ساواک را که روحانی سالخوردهای را در مستی کتک زده بود، به نقل رسانیده بود. تشکیل یک گروه مبارز مسلح آن هم از سوی بازاریان نمونه نادری از مقاومت اجتماعی ـ سیاسی بود. بازار از زمان جنبش تنباکو به شکل فعال در عرصه سیاسی حضور داشت اما هیچگاه ـ حتی به قیمت تحصن در سفارت انگلستان ـ اقدام به حرکت خشونتآمیز نکرده بود. جذابیت انقلاب مشروطه و نهضت مصدق که حمایت بازار را در پی خود داشت شاید از رویکرد پارلمانیستی و ضد خشونتاش نشات میگرفت.
از سوی دیگر تا سالهای سال این طبقه متوسط مدرن بود که چریکهای مسلح از آن برمیخاستند. تمامی جنبشهای مسلحانه حتی نیروهای اسلامی به گونهای تحت تاثیر فضای جهانی چپ بودند یا حداقل قرائتی انقلابی از اسلام داشتند به طوری که برخاستن یک گروه چریکی با اتکا به ایدئولوژی اسلام سنتی باعث تعجب مضاعف میشد. چه در اغلب موارد نیز رهبری نهضت نیز نسبت به رویکرد مسلحانه تمایلی نداشت. اما تسلیح موتلفه نشان داد که شاگردان رادیکال رهبر انقلاب از نبرد مسلحانه استقبال میکنند. به دست گرفتن سلاح توسط بازاریان به معنای آن نبود که سنت دیرینه فراموش شود.
حمایت اقتصادی و مالی از روحانیت همچنان ادامه پیدا کرد. در همین سالها بود که رفیقدوست طرحهای اقتصادی برای رفاه طلاب طراحی کرد و از طریق سیداحمد خمینی به اطلاع امام رساند «یکی از طرحهای من این بود که برای طلبههای حوزه علمیه خانههای سازمانی ساخته شود تا آنها در قم با سختی دست به گریبان نباشند و فقط مشغول تحصیل و مبارزه شوند. طرح دوم این بود که یک کارخانه تاسیس شود تا طلاب در اوقات فراغت در آنجا مشغول به کار باشند و از نظر مادی متکی به خود باشند.» (ص 79)
طرح دوم شاید ناشی از آموزههای آیتالله مطهری بود که در آسیب شناسی نهاد روحانیت انگشت بر وابستگی مالی آن صنف میگذاشت. با این حال طرح دوم از سوی امام رد شد «طلبه باید وقت خود را برای درس خواندن بگذارد و مومنین هم باید با وجهات حوزه علمیه را اداره کنند. این حقوق واجبی است که باید پرداخت شود.» (همان) فراتر از ارتباط سنتی بازار مهمترین حامی گروههای چریکی مسلمان هم محسوب میشد. مهمترین این گروهها سازمان مجاهدین خلق بود که توسط جوانان مذهبی تاسیس شده بود، تا پیش از تغییر ایدئولوژیک سازمان، بازاریان و منجمله رفیقدوست از این سازمان حمایت مالی و تسلیحاتی میکردند.
مهمترین رابطه بازار با سازمان اندرزگو بود که برای سازمان سلاح تهیه میکرد و دلبستگیاش به سازمان چنان بود که تا چند ماه پس از تغییر ایدئولوژی معتقد بود میشود «آب رفته را به جوی باز گرداند» و همچنان با سازمان ارتباط داشت. اما پس از آنکه ناامید شد تصمیم گرفت سازمان مجاهدین راستین را تشکیل دهد که جایی برای مجاهدین مخالف با تغییر ایدئولوژی باشد. خواستهای که با دستگیری رفیق دوست و سایر اعضای شاخه نظامی دوم ناکام ماند.
زندان: بورژوایی در میان چریکها
زمستان 55 رفیق دوست دستگیر میشود. او که تاجر مرکبات است حالا آنقدر پیشرفت مالی و اقتصادی داشته است که بتوان او را یک سرمایهدار نامید. نه تنها بازجویش معتقد است که با داشتن سردخانه و تجارتخانه و انبوه چک و سفته در کیف، تیپ رفیق دوست به چریکها نمیخورد (ص 103) که خودش هم بدش نمیآمد از این عنوان استفاده کند. «وقتی از من پرسیدند این اعلامیهها ـ اعلامیههایی که در کیفم بود ـ چیست؟ گفتم من کاسب هستم و سرمایهدار و دنبال این جورچیزها نیستم.» (ص 96)
تیپ سرمایهدارانهاش آن گونه هست که بازجوها در برابر لو دادن اندرزگو وعده انحصار واردات و صادرات مرکبات بدهند (ص 112) اما رفیق دوست مقر نمیآید و به بند عمومی فرستاده میشود. اینجا اغلب زندانیان مبارزین مارکیسیتاند و رفیق دوست هم مدتی خودش را جای پرتغال فروش جا میزند و مارکیسیتهایی را که هیچ تصوری از اسلام گرایی ندارند سرکار میگذارد. در زندان اما خطکشی میان بورژوا و پرولتاریا نیست، اینجا در دنیای ذهنی محسن رفیق دوست همه چیز با معیار خطکشیهایث مذهبی شناخته میشود شاید برای همین نشانه مارکیسیت شدن در زندان را «ایستاده ادرار کردن» میداند.
«ما مدام [با مجاهدین خلق] استدلال میکردیم که این عقاید شما منجر به چپی شدن و انحرافتان از اسلام میشود. ولی آنها در پاسخ میگفتند: پس چرا زینالعابدین حقانی که از نظریه پردازان مجاهدین خلق است چپی نمیشود و مدام بر این حرف تاکید میکردند. اولین بار مجاهدین که میخواستند چپی بشوند «ایستاده ادرار کردن» بود. وقتی زینالعابدین حقانی این رسم را به جای آورده بود در سراسر زندان پیچید که حقانی هم چپی شده. بعد ما فهمیدیم این شایعه درست است... بعد از این ماجرا از مجاهدین میپرسیدیم که حالا جوابتان چیست؟ حقانی هم که چپی شده است.» (ص117) رابطه رفیق دوست با چپگرایان مسلمان هیچگاه از جرو بحث کردن فراتر نرفت. او حتی در اوج انقلابگری نتوانست فاصلهاش با شریعتی را کم کند.
به گمانش شریعتی هم مشکل مجاهدین را داشت: «دلیلش این بود که وقتی دکتر شریعتی به اروپا، رفت ارتباطش با منبع مذهبی خود که پدربزرگوارش مرحوم محمدتقی شریعتی بود قطع شد... وقتی دکتر به اروپا رفت از این ارتباط مذهبی محروم شد و در عوض با فلاسفه غرب که معمولاً مسیحی یا یهودی بودند ارتباط برقرار کرد.» (ص81) مهمترین بحث با شریعتی و بعدها با مجاهدین بحث مرجعیت و تقلید بود. انقیاد نسبت به روحانیت خط تمایزی بود که نیروهای اسلامی را از چپگرایان جدا میکرد.
بحث و جدل در زندان که گاه به مناظرههای چند نفره میکشید نمودی از مبارزه زیرپوستی میان نیروهای اسلامگرا و مارکیسیت بود که در نهایت در تابستان 60 به شکل مسلحانه درآمد. مصایب رفیق دوست در زندان اما چندان طول نکشید. سال 75 در راه بود و از قبل حقوق بشر کارتر اوضاع زندان بهتر میشد تا این که در نیمه مهر 57 رفیق دوست آزاد شد. روزهای پرحادثه زمستان در راه بود.
مدرسه رفاه: بازگشت به نقطه اول
مهمترین نقش سیاسی رفیق دوست در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب با عضویت در کمیته استقبال رقم خورد. او در این کمیته مسئولیت تدارکات مدرسه رفاه ـ محل استقرار کمیته استقبال ـ را بر عهده داشت برای اسکان رهبر انقلاب مدرسه رفاه پیشنهاد شده بود که با توجه به سابقه ساخته شدنش به همت روحانیون و کمک مالی بازاریان حالا موقعیتی نمادین پیدا کرد. رفیقدوست اما جز این مسئولیت حفاظت جان امام را هم داشت. مسئولیت حفاظت از جان امام فرصتی بود برای سازماندهی نیروهای چریک مسلمان. رقابت گروهای اسلامی و مجاهدین اینجا هم ادامه داشت «یک روز هنگامی که ما داشتیم گروه محافظان جان امام را تشکیل میدادیم از پاریس تماس گرفتند که حفاظت از جان امام را به مجاهدین خلق واگذار کنید.
به گمانم این پیشنهاد را دکتر یزدی مطرح کرده بودند.» (ص 133) این در حالی بود که رفیق دوست به کمک چریکهای توحیدی صف، منصورون و موحدین گروه محافظت را تشکیل داده بود. بنابراین نه تنها تقاضای پاریس رد شد حتی با درخواست عضویت بدیعزادگان و موسیخیابانی در گروه محافظان نیز به سردی برخورد شد. با استقرار امام و پیروزی انقلاب فعالیت نهادهای انقلابی هم شروع میشود. رفیق دوست البته قبل از تشکیل هر نهادی دستور مصادره اموال را صادر میکند «یکی از سمتهایی که پس از انقلاب در مدرسه علوی بر عهده من بود، صدور احکام لازم برای تصرف اماکن طاغوتیان بود... من در مقام مسئول تدارکات مدرسه علوی و رفاه بیشتر درگیر این کارها بودم و احکام مختلف برای تصرف و تملک آن داراییها صادر میکردم.» (ص 160) با این حال این مانع نشد که او به بزرگترین نهادهای انقلاب نپیوندد.
سپاه: نهاد در برابر سازمان
خواه به خاطر سرشت نظامی رژیم شاه که ارتش را غیرقابل اعتماد میکرد یا خواه به خاطر تاثیر پررنگ فضای چپ که مدام ضرورت ایجاد ارتش خلقی را یادآور میشد و یا حتی به خاطر گروهکهای چریکی که به هیچ روی سلاح بر زمین نمیگذاشتندو خیال نیروهای اسلامی یک لحظه از سوی آنان آسوده نمیشد، ایجاد یک نیروی نظامی ـ امنیتی وفادار به انقلاب ضروری مینمود. پیش از این گروههای پراکندهای شکل گرفته بودند: عباس آقازمانی (ملقب به ابوشریف) تشکیلات ارتش در پادگان جمشیدیه را تصرف کرده بود و دستگاه خود را داشت.
محمد منتظری که خود مبتکر ایجاد ارتش انقلابی بود نیروی شبه نظامی «پاسا» را رهبری میکرد که دایم خبرساز میشد و مجاهدین انقلاب هم که در تقابل با مجاهدین خلق ایجاد شده بود در فکر مبارزه نهایی، شاخه نظامی خود را حفظ کرده بود.
در کنار این سه رهبری انقلاب هم یک روز پس از پیروزی انقلاب، فرمان تشکیل سپاه پاسداران را به عنوان تشکل نظامی صادر کرده بود: «یک روز شهید محمدمنتظری را دیدم. صدایم کرد و گفت: امام همین الان فرمان تشکیل سپاه پاسداران را زیر نظر دولت موقت به آقای لاهوتی دادند. بلافاصله با آقایان مطهری و شهید بهشتی روبهرو شدم که به من گفتند: همین الان برو و در جلسهای که برای تشکیل سپاه پاسداران به راه افتاده شرکت کن... من بلافاصله آنجا رفتم و دیدم که عدهای از آقایان از جمله صباغیان، تهرانچی، دانش آشتیانی، لاهوتی، محسن سازگارا، غلامعلی افروز و عدهای دیگر از بچهها نشستهاند و دارند درباره این موضوع صحبت میکنند.
من وارد شدم و برگهای را برداشتم و روی آن نوشتم «سپاه پاسداران تشکیل شد: ـ محسن رفیق دوست» و کاغذ را کنار دست بچهها گذاشتم. در همین جلسه سپاه پاسداران تشکیل و پس از ممدتی در اداره چهارم ساواک مستقر میشود. به این ترتیب نهاد امنیتی جدید جایگزین نهاد امنیتی سابق شده بود.» چریکهای چپگرا همواره در معرض بیم و سوء ظن نیروهای اسلامی بودند. شاید به همین دلیل هر چه اینان به سازمان تکیه میکردند آنان در مقابل دست به ساختن نهاد میبردند. نهاد در برابر سازمان مهمترین استراتژی نیروهای اسلامی بود.
تشکیل سپاه هم که بعدها به دلیل جنگ صبغه نظامیاش پررنگتر شد به دلیل همین دغدغه امنیتی بود. از اوایل انقلاب بحثی در گرفته بود درباره اینکه حالا که منافقین و مجاهدین خلق در برابر انقلاب ایستادهاند، یک نیروی نظامی تشکیل بشود تا با نظام باشد (ص 178) ... آن زمان وزارت اطلاعات هنوز تشکیل نشده بود و اطلاعات سپاه هم چندان پویا نبود. بنابراین ما کوشیدیم اطلاعات سپاه را تقویت کنیم. از آن گروهها [که در خلأ امنیتی سربلند کرده بودند] میتوان به منافقین، چریکهای فدایی، اکثریت و اقلیت و آرمان خلق اشاره کرد. ولی از همه زیرکانهتر و حساب شدهتر حزب توده بود که پروبال باز کرده بود و فعالیت شدیدی میکردند.» (ص 187)
اما وقتی ضربههای سپاه آغاز شد معلوم شد که هیچ کدام از این زیرکیها کارساز نبوده است. ضربه به حزب توده چنان بوده که احسان طبری حتی نمیتوانست آن را با دوران قبل از انقلاب مقایسه کند. با این همه صعود رفیقدوست در نهاد انقلابی سپاه چندان آسان نبود. به عنوان یک تاجر سنتی بیگمان دیر یا زود با تحصیل کردگانی که در سپاه جمع شده بودند دچار مشکل میشد. درگیری او با نماینده امام در سپاه نشان میدهد در روزهای اول موقعیت او در سپاه چندان محکم نبود.
«یک روز ایشان (لاهوتی) مرا صدا کردند و گفتند که فلانی از سپاه استعفا بده و برو. وقتی دلیل را پرسیدم گفت عدهای از تحصیلکردهها میگویند سپاه یا جای ماست یا جای شما و عدهای از افرادی را که در خارج تحصیل کرده بودند نام برد من به او گفتم: من مشکلی ندارم که آنها در سپاه باشند یا نباشند اما اینکه من بروم یا نروم، وجود من برای سپاه از همه اینها مهمتر است پس من نمیروم. آقای لاهوتی گفت: من شما را بیرون میکنم. من هم در جواب گفتم: تو نمیتوانی. من تو را از سپاه بیرون میکنم.»(ص 190)
رفیقدوست اما مشکلش با لاهوتی و سایر تحصیلکردهها را برای همیشه به شکل ریشهای حل کرد. گرچه گله او از لاهوتی در نزد امام، بیجواب ماند اما در نهایت با اصرار نیروهای اسلامی سپاه به حکم امام به عنوان نهادی زیر نظر دولت موقت تحت نظر شورای انقلاب قرار گرفت. با این همه مسئله پادگان ولیعصر نشان میداد که مشکل رفیق دوست تنها دولت موقت یا لاهوتی نیست. مشکل چنان حاد بود که برخی در سپاه قصد ترور او را داشتند.
«مسئولان اتحاد سپاه آن روزها محسن رضایی بودند... خواستیم از آسایشگاه سربازان سپاه بازدیدی بکنیم همین که به محل اجتماع رسیدیم. دو ـ سه نفر از پاسداران را دیدیم و به نزد آنها رفتیم. به محض آنکه چشم آنها به ما افتاد خودشان را باختند و در حالی که با ما صحبت میکردند به همدیگر اشاره میکردند که شما بگویید. وقتی قضیه را پرسیدیم گفتند ما مأمور شدهایم شما را ترور کنیم و در حال مقدمه چینی برای اجرای این ترور بودیم.» (ص192)
اما مشکلات با پادگان ولیعصر دیگر بر سر خطکشیهای ایدئولوژیک یا حتی مذهبی نبود. سپاهیان ناراضی معتقد بودند که رفیق دوست مشکل مالی دارد (ص 193) شعار و درگیری بالا میگیرد و ناراضیان که قصد محاکمه رفیق دوست را دارند شیخ صادق خلخالی را به عنوان قاضی انتخاب میکنند. از محاکمه اما خبری نمیشود. گویا ناراضیان مدرکی علیه او پیدا نکردهاند. دو سال بعد در پادگان ولیعصر همه چیز تغییر کرده بود. «دو سال بعد بچههای پادگان ولیعصر مرا دعوت کردند تا در آنجا سخنرانی کنم. تا وارد پادگان شدم، شعار میدادند: صل علی محمد، یار امام خوش آمد.» (ص194)
رفیق دوست نمونه عالی پیچیدگیهای انقلاب اسلامی است. بازار سلاح به دست میگیرد، سنتگرایی انقلاب میکند و محافظهکاری در راس نهاد انقلابی مینشیند.