رسول بختیاری
او در آغاز کار، افسر جوانی بود و بنا به تصریح ارتشبد فردوست که در جوانی دوست او بود، ثروت چندانی نداشت و با زن ایلیاتی خود در یک خانه کوچک زندگی میکرد. در دوران رضاشاه پس از اعدام پدرش فتحعلیخان از خوانین متنفذ ایل بختیاری در زندان رضاشاه، با پولی که بستگان جور کرده بودند از ایران به بیروت رفت. در آنجا زبان عربی و فرانسه آموخت و بعد راهی پاریس شد و وارد دانشکده نظامی سنسیر شد و دوران دانشگاه را گذراند و به ایران برگشت.
سیاست دولت رضاشاه در آن زمان چنین ایجاب کرده بود که عدهای از خانزادگان یتیم بختیاری، لرستانی، کرمانشاهی، خراسانی و غیره را وارد دبیرستان نظام و دانشکده افسری کند تا تحتنظر ارتش تعلیم و تربیت یابند و در آینده موجب مزاحمت نشوند و تفنگ به دست سر به شورش برندارند و تیمور به همین جهت وارد دانشکده افسری شد.
از تیمور بختیار در تاریخ ایران نام و نشانی نیست مگر اینکه در سال 1324 ش که رئیس نظام وظیفه زنجان بود. فهیمی فرماندار زنجان برادر فهیمالملک وزیر کشور که در آبان و آذر 1324 هنگام غائله فرقه دموکرات در زنجان بوده است در گزارش مفصلی به وزارت داخله (کشور) و پس از ختم غائله آذربایجان از بختیار گله زیادی کرده است و نوشته است که سرگرد بختیار نظام وظیفه را به حال خود رها کرد.
اما پس از سقوط زنجان به وسیله فرقه دموکرات که خبر پیشروی ناگهانی و شبانه دموکراتها به سوی تهران ترس و ولوله به دلها افکنده بود و از اواخر زمستان بختیار به اتفاق چند تن دیگر از افسران که قبلاً مقیم زنجان بودند از سوی سرلشکر ارفع رئیس ستاد مشترک ارتش مامور شدند به تفنگداران محمودخان ذوالفقاریخان و زمیندار معروف زنجان کمک برسانند و اسلحه و مهمات در اختیار او بگذارند تا تفنگچیان ذوالفقاری با انجام عملیات ایذایی دموکراتها را از حمله به تهران منصرف سازند.
دموکراتها و تودهایها در راهآهن نفوذ داشتند و شایعه حرکت یک یا دو قطار پر از سربازان غلام یحیی و ژنرال کاویانی مرتباً در تهران زبان به زبان میچرخید و عده زیادی از ثروتمندان چمدانهای خود را بسته برای فرار به مرکز و جنوب کشور آماده میشدند. سرانجام جنگهای پارتیزانی تفنگداران ذوالفقاری که دموکراتها خانه و زندگی، زمین و باغهایش را گرفته بودند با دموکراتها آغاز شد.
در حوادثی که در زنجان روی داد فداییان فرقه دموکرات که در میان آنها پارتیزنهای قفقازی حضور داشتند و از بدو فتنه تا آن زمان با بیباکی غریبی میجنگیدند و غلبه بر 3 لشکر تبریز (از طریق مذاکره) و همچنین تصرف رضائیه (ارومیه) از طریق جنگ مسلحانه و تصرف توام با خونریزی کلیه پادگانهای نظامی و ادارات شهربانی، هنگها، گردانها، گروهانها و پاسگاههای ژاندارمری در سراسر آذربایجان آوازه شکستناپذیر بودن آنان را بر سر زبانها انداخته بود، برای اولین بار مورد حملات غافلگیرانه تفنگداران ذوالفقاری قرار گرفتند و عده زیادی از آنها کشته شدند.
در چنین ماجراهایی بود که سرگرد تیمور بختیار که قبلاً جز ترس و فرار چیزی از او دیده نشده بود خودی نشان داد. در اوایل سال 1325 مدتی عملیات ذوالفقاری قطع شد و قوام برای جلب نظر روسها دستور بازداشت رئیس ستاد سرلشکر ارفع را در کنار کسانی مانند سیدضیاءالدین طباطبایی صادر کرد. یکی از جرائم سرلشکر ارفع که او را به خاطر آن به زندان دژبان افکنده بودند، قرار دادن سلاحهای ارتش در اختیار شبهنظامیان فئودال ذوالفقاری بود. وقتی ماجرای فرقه دموکرات خاتمه یافت دیگر صحبتی از بختیار نمیشد و در همین سالهای بین 1325 تا 1331 است که فردوست با او ملاقات میکند و در یادداشتهای خود مینویسد که او با زن ایلیاتی خود در خانهای محقر زندگی میکرد.
درباره زندگی فقیرانه و ساده بختیار قبل از 28 مرداد یکی از شهود خاطره جالبی را برای ویراستار کتاب پاسخ به تاریخ (اثر محمدرضا پهلوی) به شرح زیر بیان کرده است: در سال 1329 لشکر یک گارد از ادغام دو لشکر ناقص یک و دو مرکز تاسیس شد. فرمانده لشکر گارد یک سرتیپ بهرام آریانا بود. من در آن هنگام ستوان یکم بودم و چون لیسانس قضایی خود را از دانشکده حقوق تهران دریافت داشته بودم مرا به عنوان رئیس شعبه قضایی لشکر یک گارد منصوب کرده بودند.
وظایف من این بود که شکواییههایی را که مردم به لشکر میفرستادند و نیز شکایات افسران و درجهداران از یکدیگر و خلاصه کلیه مسائل قضایی، حقوقی و جزایی که در داخل لشکر پیش میآمد یا از خارج ارجاع میشد بررسی کرده و پس از دیدن رئیس ستاد و صدور دستور پیگیری از جانب او آن را به دادگاههای نظامی لشکر ارسال دارم تا دادگاهها به قضایای حقوقی، قضایی و جزایی آن رسیدگی کنند.
روزی پاکتی از زنجان رسید. یک فروشنده بقال زنجانی طی نامهای به فرماندهی لشکر شکایت کرده بود آقای سرهنگ دوم تیمور بختیار طی مدت اقامت خود دراین شهر مقدار زیادی جنس نسیه از من و سایر دکانداران آن هم به معرفی و ضمانت من خریده و بدون آنکه بدهی خود را پرداخت کرده باشد اینجا را ترک کرده است. لطفاً مطالبات مرا به شرح و تفصیل زیر که ضمیمه است از حقوق ایشان کسر کرده و از طریق بانک برای اینجانب ارسال فرمایید و اگر انجام این کار دشوار است به من اطلاع دهید تا شخصاً به تهران آمده و مطالبات خود را دریافت دارم. مرد بقال به ضمیمه شکواییه خود فهرست بالا بلندی فرستاده بود.
این فهرست شامل دونوع جنس بود. اول، اجناسی که سرهنگ تیمور بختیار از مغازه مرد بقال برده شامل برنج، روغن و بنش بود. دوم اقلام دیگری که معلوم میکرد مرد بقال به اعتبار خود از کسبه دیگر تهیه کرده و به بختیار داده تا سرهنگ نام برده به صورت نسیه و اقساط طویلالمدت بهای آن را بازپرداخت کند مانند: چراغ زنبوری، چراغ گردسوز، قالیچه، پشتی، اجاق نفتی، سرویس کارد و چنگال و بشقاب غذاخوری و غیره.
بالاخره باید در این مورد اقدامی میشد. من با شرمندگی تمام پاکت حاوی نامه و فهرست سیاهه و بدهکاریهای جناب سرهنگ را روی سایر شکایات و نامهها در پوشهها گذاشتم و برای رئیس ستاد لشکر که باید دستور ارجاع شکایت به دادگاه را بدهد فرستادم. چهار روز بعد پوشه برگشت داده شد. روی همه نامهها و شکایات دستور رسیدگی و پیگیری داده شده بود.
اما از پاکت حامل نامه مرد بقال اثری نبود. من چند بار کلیه پاکتها، نامهها و اوراق را بالا و پائین کردم. لابهلای آنها را گشتم و بالاخره چون باید در مورد این شکایت نظری داده میشد . در پوشه هیچ خبری نبود گوشی تلفن را برداشتم و اتاق رئیس ستاد لشکر جناب سرهنگ را گرفتم. گفت الو بفرمایید. مودبانه خودم را معرفی کردم و گفتم جناب سرهنگ!
شکواییهای از زنجان در مورد طلب یک مرد بقال رسیده بود، معمولاً در این قبیل موارد دستور رسیدگی، پیگیری، ارجاع، مذاکره و توافق احضار متشاکی و تحقیق از او برای درست بودن یا نادرست بودن شکایت صادر میشود، در این مورد چه دستور میفرمایید و چگونه اقدام کنیم تا شاکی نسبت به تکرار شکواییه اقدام نکند؟
خنده بلندی کرد و گفت یادم آمد... در باره آن مردیکه پدر سوخته فلان فلان شده. عرض کردم بله پرونده حضورتان مانده است... گفت فراموشش کنید آن نامه را من پاره کردم هیچ غلطی نمیتواند بکند... خیال کرده است میتواند... اصلاً نامهاش گم شده است. اگر کسی پرسید جواب دهید نامه گم شده است، بله... و دنبال حرفش را خورد و گفت کاری ندارید؟ با حیرت پاسخ دادم نه جناب سرهنگ بختیار ریاست محترم لشکر یک... آری سرهنگ دوم بختیار، متشاکی رئیس ستاد لشکر یک ما بود!
وقتی ثریا اسفندیاری بختیاری با شاه ازدواج کرد و ملکه ایران شد، سران ایل بختیاری به دربار راه یافتند و به تنی چند از آنان مقاماتی در دربار داده شد و عنوان شد که شاه قصد دارد جبران اعمال ناپسند رضاشاه نسبت به بختیاریها و کشتن کسانی مانند سردار اسعد بختیاری، خانبابا اسعد بختیاری و امثالهم را بکند. از این زمان بود که پای سرهنگ دوم بختیار به دربار باز شد و مورد توجه شاه قرار گرفت.
در سال 1331 شورش ابوالقاسم خان بختیاری آغاز شد. خوانین و فئودالها غالباً مسائل و برخوردهایی با دولتها داشتند. خانی که اینک قیام کرده بود زمانی فرماندار چهارمحال بختیاری بود. شورش بختیاری باعث شد دولت، سرهنگ بختیار را در راس چندین هنگ و گردان به بختیاری بفرستید.
مطبوعات آن دوران ید طولایی در چاپ تیترهای عجیب داشتند. لشکرکشی سرهنگ بختیار به ایل بختیاری را در ردیف لشکرکشیهای رومل و مونتگمری جازده با عنوان «بخت برگشته در مقابل بختیار» از جنگ دو عموزاده یاد میکردند. مدتی بعد برخوردها به صورت دوستانه خاتمه یافت و ابوالقاسم خان بختیاری با دریافت مبلغی پول و هدایای دیگر از خر شیطان پیاده شد. در ماههای پایانی سال 1331 به دلیلشورشهای فرساینده ایل جوانرودی در کرمانشاهان سرهنگ تمام بختیار به سمت فرمانده تیپ مستقل کرمانشاه منصوب و به آنجا عزیمت کرد و خبر برخورد او با جوانرودیها در روزنامهها به چاپ رسید.
تیمور بختیار برخلاف دیگر افسران ارتش شاه در عملیات نظامی کوتاه نمیآمدند و چون در فرانسه درس خوانده بود تا حدودی به تاکتیک و استراتژی وغیره آگاهی داشت و حتی به دلیل جاهطلبی زیاد، خودش را خوب بر سر زبانها میافکند. در آن زمان دولت دکتر مصدق لشکرهای ده و دوازدهگانه را به تیپهای کوچکتری تقسیم کرده بود و بختیار فرمانده تیپ مستقل کرمانشاه بود. چند روز قبل از 25 مرداد کودتاچیان با او تماس گرفتند و چون فامیل ملکه و مورد اعتماد بود، از او خواستند در کودتا شرکت کند. بختیار قولهایی برای قطع لولههای نفت جنوب و جلوگیری از حرکت تانکرهای نفت پالایشگاه کرمانشاه به تهران داد و ظاهراً به عنوان مانور آماده حرکت به تهران شد.
بختیار چند روز بعداز 28 مرداد برای برقراری نظم و کمک با تیپ خود به تهران آمد. در تهران دولت تیپهای کوچک را در دو لشکر بزگتر مستقر کرد و لشکر یک پیاده گارد شاهنشاهی و لشکر دوم زرهی به وجود آمد. بختیار به پاس ابرازموافقت با همکاری به فرماندهی لشکر دوم زرهی تهران منصوب شد. طولی نکشید که زاهدی نخستوزیر، سرلشکر فرهاد فرمانداری نظامی تهران را تعویض کرد و بختیار را به جای او با حفظ مقام فرماندهی لشکر فرماندار نظامی تهران کرد.
طرف مبارزه اصلی بختیار در این مقام حزب توده بود. بختیار بیرحمانه به قلع و قمع حزب توده، کمیتهها، سازمانها و شاخههای زیرزمینی آن پرداخت. برای کوبیدن دانشگاه و دبیرستانها از واحدهای سیار استفاده میکرد و هر جا خانهای مشکوک بود افسران و سربازان فرمانداری نظامی سر زده وارد میشدند. به چاپخانههای زیرزمینی حزب توده در داویه و جاهایی که در آن کلت، رولوور و نارنجک دستساز فراهم آورده بودند یورش میبرد. چاقوکشان و اراذل و اوباشی در اختیار داشت که از آنانبرای متفرق کردن بقایای طرفداران جبهه ملی استفاده میکرد او ظرف سه سال از سال 1332 تا 1335 از درجه سرهنگی به درجه سرتیپی و سرلشکری ارتقا یافت.
چون در زدن و کوبیدن تودهایها و بیرحمی و شقاوت ید طولایی داشت و از طرفی نسبت خانوادگی با ثریا همسر شاه داشت و آن زمان بختیاریها به دلیل اینکه ملکه از خانواده و ایل آنان بود موقعیتی به هم رسانده بودند. بختیار بسیار سریع ترقی کرد و نه تنها فرماندار نظامی تهران شد بلکه به زودی او را به جای سرلشکر منصور افخمی، فرماندار نظامی راهآهن سراسری نیز کردند.
در واقع قدرت و قلمرو نظامیها و حوزه استحفاظی او در سراسر شمال غرب، مرکز و جنوب غربی کشور که راهآهن امتداد داشت گسترش یافت. بختیار علاوه براین دو مقام نظامی ـ سیاسی پست سوم یعنی فرمانده مهمترین لشکر تهران و ایران یعنی لشکر دوم زرهی را هم در اختیار داشت.
طی مدت کوتاهی او چنان نفوذی پیدا کرد که هیچ کس نبود که از او نترسد زیرا فرماندار نظامی تهران فعال مایشاء و اختیاردار کل تهران و کشور بود. برای کرفتن تودهایها و کشف چاپخانهها و اماکن پنهان کردن اسلحه، شبانه به خانهها میریختند و مخصوصاً خبرنگاران خارجی را همراه میبردند که عکس بکیرند و عکسها به سرعت در مطبوعات ومجلات پرتیتراژ جهان به چاپ میرسید.
بختیار برای جلب نظر مردم مامورین را به مراقبت مدارس دخترانه میگماشت و «ژیگولها» (جوانان ولگرد با موهای روغنزده) را که جلوی مدارس میایستادند، جلب و به کلانتریها میفرستاد و در آنجا سرشان را میتراشید.
از فجیعترین اعمال او سوزاندن کریمپور شیرازی مدیر روزنامه شورش بود. کریمپور مردی تندزبان، زود خشم و کم ظرفیت بود. از سال 1329 در میان روزنامه نگاران سری در آورده بود و در چهار صفحه روزنامهاش مخالفان جبهه ملی را به باد انتقاد و دشنام میگرفت. به هنگام معرفی کابینه رزمآرا که مصدق از فرط عصبانیت فریاد کشیدن سر رزمآرا غش کرد، او خود را در تالار مجلس به زیر افکند و فریاد« مردم پدر ملت مرد» سر داد.
در سالهای 1332-1330 نیش قلم او همه را آزار میداد. بر خلاف محمد مسعود که نیش مقالاتش و حتی مقالات انتقادیاش، کوبندگی و متانت را با هم داشت، کریمپور فحاش بود و در مقالهنویسی کلمات مستهجن به کار میبرد. اما همه این کارها دلیل آن نبود که او را پس از دستگیری در زندان به صورت زغال سوخته و سیاه شده در آورند.
روزنامه شورش در هفتههای نزدیک به 28 مرداد به زاهدی وامیران و افسران ارشد ارتش و روسای پلیس شدیداً حمله میکرد. طرفداران سابق دکتر مصدق را که از او دور شده بودند مورد هتاکی قرار میداد و مخصوصاً به آیتالله کاشانی که مدتی پیش از آن در تبلیغات دولتی و در رسانهها رهبر سیاسی ـ مذهبی همه مردم ایران شناخته میشد، اهانت میکرد و کاریکاتورهای زشتی از او میکشید.
وقتی کودتا پیروز شد کریمپور مدتی پنهان شد و پس از چند ماه نشانی او را در خانهای یافتند و به سراغش رفتند. او ریش بلندی گذارده و خود را به صورت یک معمم در آورده بود. او را کشانکشان به فرمانداری نظامی بردند. بختیار طبق عادتی که داشت سیگاری آتش زد و برلب گذارد و لبخند زنان از عکاسان خواست که از او وکریمپور عکس بگیرند. بعدها این کار را در مورد دکتر فاطمی و فدائیان اسلام هم انجام داد.
پس از چند هفته قرار شد کریمپور شیرازی به مجازات برسد. کریمپور یکبار به قصد فرارخود را ازبالای یکی از پنجرههای دادرسی ارتش به زیر افکنده و پایش به شدت آسیب دید. شبی بختیار دستور کشتن او را داد. به مطبوعات گفته شد چون کریمپور شیرازی بازهم قصد فرار داشته شبی در سلول خود در کمین نگهبان که برایش شام میآورد ایستاده و میخواسته پتو روی سر او بیفکند و او را خفه کند یا با چراغ بخاری، نگهبان را به آتش بکشد اما چراغ بر سر خودش افتاده و نفت بر بدنش ریخته و در آتش سوخته حتی پیچاندن او در پتو کارساز نشده است.
چند روز بعد شایعاتی در تهران پیچید که در پایان یک جشن شادمانه در لشکر دو زرهی گویا در حضور چند خانم بلند پایه که دلخونی از کریمپور شیرازی داشتند و قبلاً در روزنامه به آنها حمله کرده و تهمتهایی زده بود کریمپور را به حیاط کوچکی آوردند و ند تن از مامورین او را بر کف حیاط روی خاک و خل نشاندند. بر پشتش نشستند و در حالی که شلاقش میزدند و علف در دهانش میگذاردند از جلوی خانمها عبور دادند و ناگهان با ریختن نفت و کشیدن کبریت وی را که فریادهای وحشتناک میکشید سوزاندند و به زغال تبدیل کردند. لغب زغالساز از آن زمان روی تیمسار سرتیپ بختیار باقی ماند.