* با توجه به اینکه در علوم انسانی گاهی دیده شده است که در برخی از ستون معنایی جدید به اصطلاحهای جا افتاده قدیمی میدهند و بخصوص در متنهایی که میتوان از آنها به عنوان پست مدرن یاد کرد، هر متنی با خود معناهای تازهای برای مفاهیم میآورد، بر این مشکل چگونه میتوان چیره شد. آیا میتوان فرهنگی تدوین کرد که برای همه گرایشها در علوم انسانی مناسب باشد؟
** بدیهی است که فرهنگهای تخصصی برای زمینههای خاص در دورههای خاص نوشته میشوند. به همین دلیل در جاهایی که کار علم و دانش جدی است، همگام با پیشرفتهای علم و اندیشه، فرهنگها را پیوسته بازنگری میکنند یا به جای فرهنگهای موجود فرهنگهای تازه با روش و مایه تازه تالیف میکنند. در عین حال، گمان نمیکنم فرهنگی باشد که داعیه جامعیت مطلق حتی برای دوره معین داشته باشد، بویژه فرهنگهایی که ما در زمینه علوم و فنون میپردازیم. در همین سی چهل سال اخیر جریانهای فکری معروف به پست مدرن و جز آنها ترمهای تازه فراوان وارد فضای فلسفه و علوم انسانی کردهاند که از راه ترحمه به زبان فارسی هم پا گشودهاند. در این ویرایش تازه من کوشیدهام بخش عمده آنها را تا آنجا که توانستهام، در فرهنگ خود وارد کنم، اما هنوز شماری از آنها بیگمان به آن راه نیافتهاند که در آینده باید این کار انجام شود. باری، از ویژگیهای جهان مدرن پویندگی بیامان در همه زمینههاست که پویندگی و زایندگی بیامان زبانی را نیز به همراه دارد. کار فرهنگنویسان نیز ناگزیر پویندگی به دنبال آنها و گردآوری و سامان دادن به آنها است.
* چنان که اشاره کردید، برخی از فلسفههای جدید زبانی استعاری یافتهاند و زبان آنها به ادبیات بسیار نزدیک شده است، البته برخی از متفکران و از جمله خود جنابعالی در گفتوگوهایی به نقد طرح چنین فلسفههایی در ایران پرداختهاید. آیا در حوزه تدوین فرهنگ نیز همچنان بر نظر پیشین خود استوار آید؟
** در کار فرهنگنویسی اصل این است که مولف نمیباید خوشایند و ناخوشایند یا همرایی و ناهمرایی خود را در کار دخالت دهد. من هم هر آنچه را که در فرهنگهای انگلیسیها یا در متنها یافتهام، و به نظرمام آوردنشان در این فرهنگ برای فارسیزبانان ضروری آمده است، در ان گرد آوردهام بیآنکه هواداری نظری کرده باشم.
* مقایسه تجربه شما و دیگران نشان میدهد که در تدوین فرهنگ و ارائه برابر نهادها، افزون بر دانش زبانی دو سویه و آگاهی از دو حوزه فرهنگی مبدا و مقصد از نوعی زیباییشناسی است که واژگان خوش تراشتری ارائه میدهد. اگر چه شما در مقدمه همین فرهنگ به تمایز زبان ادبی و علمی اشاره کردهاید، اما گمان میکنم که برای ارائه برابر نهادهای علمی دانش و ذوق ادبی هم لازم است. شما تا چه حدی است به زیباشناسی در تدوین فرهنگ اهمیت میدهید؟
** درست است. من به جنبه زیبایی شناختی واژهسازی هم توجه دارم و در این کار از آشنایی دیرینهام با ادبیات، بویژه شعر فارسی و ذوق زبانیام بهره میگیرم. به این نکته هم توجه دارم که به دلیل سروری هزار ساله شعر در قلمرو و زبان فارسی و سنت زیبایی شناختی آن، خوشآهنگی و خوش ترکیبی واژه برای فارسیزبانان جاذبه خاصی دارد. به هر حال، واژهشناس و ترمشناس میباید اهل ادبیات باشد و با میراث تاریخی و ادبی زبان آشنایی کافی داشته باشد، اما ماندن در قلمرو احساس و عادتهای اهل زبان و رابطه حسی و ذوقی با زبان، به تنهایی ما را به هدف نمیرساند. هدف ما دنبال کردن راهبرد توسعه واژگان علمی و باز کردن درهای امکانات توسعه هر چه بیشتر زبان برای پاسخگویی به نیازهای اندیشه علمی و فلسفی امروزین است. به همین دلیل، نه تنها از امکانات ترکیبپذیری زبان فارسی، با رعایت خوشتراشی و خوشآوایی، استفاده کردهام که از امکانات وند – چسبانی و اشتقاقسای نیز بهرهگیری میکنم، اما این روش دومین با عادتهای اهل زبان فارسی چندان سازگار نیست، زیرا در جریان تباهیزدگی چندین قرن نثر فارسی و ند چسبانی و مشتقسازی از واژههای فارسی از زبان رسمی رخت بربسته و جای خود را به وامگیری مشتقها از زبان عربی داده است، در حالی که ترکیبسازی را ذوق شاعرانه در زبان شعر زنده نگاه داشته است، به همین دلیل، برای مثال، با ترکیبی مانند «آرمان شهر» بسیار خوب برخورد میشود و به شتاب جای خود را در زبان باز میکند، اما واژهای مانند «گفتمان» که حاصل وندجسبانی به این یک اسم است، به آن آسانی همگانی نمیشود و دیرتر آشنا و عادی میشود و هنوز هم برخی با آن کنار نمیامدهاند. دلیل آن، به گمان من، همین عادت زبانی است که اشتقاق قیاسی با وندچسبانی را، به دلیل ناآشنایی، به آسانی بر نمیتابد، در حالی که «گفتمان» از نظر سختار زبانی هیچ عیبی ندارد. برخی از ادبای ما هم میگفتند که واژه در فارسی سماعی است نه قیاسی که البته حرفی است از سربندگی عادت، بیهیچ منطق و شناخت زبانشناسانه.
به همین دلیل، با در نظر داشتن هدف توسعه زبان علمی و فلسفی من در فرهنگ خود از وندهای کارا و ناکارا فراوان مشتقسازی کردهام که برای توسعه زبان و بیرون آوردن آن از تنگاهای کنونیاش و نیز سیستمانه کردن آن در جاهای لازم، ناگزیر است. راه دمساز شدن با این نوآوریها هم فاصله گرفتن با عادتهای زبانی و درنگ در منطق و ضرورت توسعه زبان است، اگر که بناست زبانی در خور جهان و زندگانی امروزین داشته باشیم.
* شما در مقالهای کار فرهنگستان سوم را موفقتر از فرهنگستان دوم ارزیابی کردهاید، با این همه میبینیم که برابر نهادهای فرهنگستان چندان که باید مورد توجه قرار نمیگیرد. ممکن است بخشی از این رویگردانی به مسائل سیاسی و ایدئولوژیک برگردد که شما هم به آن اشاره کردهاید، اما به یقین نمیتوان تمام عوامل را در اینها خلاصه کرد. مثلا اگر به جای پیتزا برابر نهاده «کش لقمه» را بگذارند، کسی استفاده نمیکند و ربط چندانی هم به ایدئولوژی و سیاست ندارد. به نظر شما علتهای دیگر ناکامیهای فرهنگستان چیست؟
** نخستین دلیل ناکامی فرهنگستان این است که کار آن نه با منطق علمی و فهم مسائل ترمشناسی در قلمرو علوم طبیعی و انسانی، بلکه با انگیزش ایدئولوژیک ملی و دینی پیش میرود. فرهنگستان میخواهد برای لغات بیگانه که همان واژههای فرهنگی باشند، معادل وضع کند تا دامن زبان فارسی را از آلودگی به لغات بیگانه پاک نگاه دارد اینجا هم مساله ناموسی است! در نتیجه چیزهایی بیمزهای مانند «کش لقمه» هم از کارگاه آن بیرون میآید. کوشش برای معادلسازی برای رستوران و سوپ ژیگو و میزان پیلی و آنتن و هلیکوپتر ممکن است گاهی هم خوب از آب درآید و همگانپذیر شود یا زور دولت و دستگاههای نظامی و غیرنظامی آنها را جا بیندازد. مردم عادی هم با پیروی از ذوق طبیعی زبانی خود گاهی این کار را میکنند، اما مهمتر از آن فهمیدم این نکته است که در قلمرو زبان اندیشه و علم با گستره عظیمی از خلأ و بیسامانی و سرگردانی روبرو هستیم. تنها فهم علمی و نظری مسائل و تفکیک حوزههای گوناگون از یکدیگر، بنا به طبیعت و سنت زبانیشان در زبانهای مرجع و اندیشیدن به منطق کارکردی آنها میتواند ما را به جایی رهنمون شود نه هیجانات از سر غیرت ملی یا دینی. دیدهام که فرهنگستان کنونی گاه جسارت به خرج داده و برخی نوآوریهای اشتقاقی با وند چسبانی را به پیروی از فرهنگستان دوم و دایرهالمعارف فارسی، پذیرفته و در فهرست واژههای مصوب خود آورده است که به جای خود خوب است، اما هنوز به آن جا نرسدیه که با منطق روشن علمی استقلال قلمرو زبان علمی و فنی را از قلمرو زبان طبیعی و ادبی به رسمیت بشناسد. زبان علمی و فنی را از قلمرو زبان طبیعی و ادبی به رسمیت بشناسد. زبان علمی نیازمند فهم علمی زبان و ضرورتهای کارکردی آن در حوزههای گوناگون و راهحلیابی منطقی است و ما با این شیوه اندیشه در همه زمینهها فاصله بسیار داریم. کار زبانمان هم مانند همه چیز دیگرمان، به همین دلیل بیسر و سامان است. فرهنگستانمان هم با همه رفت و آمدها و هزینهها، جز مقداری خردهکاری پراکنده، کاری چندان از دستش بر نمیآید.
* شما در مقالهای به این موضوع پرداختهاید که کار زبان ما هنوز در دست ادبیانی است یا خوی و پسند بسیار محافظهکارانه و سنتی – گفتهاید که زبان شناسان ما هم هنوز پایشان را از تکرار نظرایت پایهگذاران علمی که تدریس میکنند، بیرون نگذاشتهاند. این موضوع را در دست یافتن به زمان مدرن چقدر موثر میدانید و به نظرتان چگونه میشود از آن گذشت؟
** بله، فرهنگستان ما بیشترشان هنوز ادیباند و با ذوق ادبی کلاسیک به زبان مینگرند. زبانشناسان ما هم هنوز چندان جرات قدم فراتر گذاشتن از میدان ذوق ربانی همگانی را پیدا نکردهاند. دلیل اصلی هم این است که چنان که گفتم، ما هنوز نسبت واقعی با اندیشه مردن و منطق آن پیدا نکردهایم تا منطق زبانی آن را نی درست بفهیم. به عبارت دیگر، جهان ما هنوز جهان عادتها و احساسها و هوسها است و جدی نگرفتنها و ازیر کار و مسئولیت در رفتنها، جهان جویندگی و پیوندگی و پژوهش و تجربه و منطق و استدلال.
* برخی از کارشناسان معتقدند که شعر و داستان جدید ظرفیتهای تازهای به زبان فارسی بخشیده است که میتوان از آنها در نو کردن زبان فارسی بهره گرفت. به نظر شما چقدر میتوان از تجربههای شعر و داستان مدرن ایرانی در مدرنتر کردن زبان فارسی بهره گرفت؟
** من به دلیل درگیری دایمیام با ترمشناسی علوم انسانی و فلسفه و ادبیات مربوط به این حوزه، مدتهاست که از دنبال کردن جریانهای شعر و داستاننویسی محرومم و در نتیجه از دستاوردهای آن بیخبر. خوشحال میشوم اگر که کسی مقالهای در این باب بنویسد و من هم بهرهمند شوم، اما ناگفته نگذارم که با شناختی که من از ویژگیهای زبان علمی و فلسفی از سویی و زبان شعر و ادبیات از سوی دیگر پیدا کردهام، این حرف به نظرم چندان پایهدار و مایهدار نمیآید (در این باب «درآمد» فرهنگ علوم انسانی را بخوانید.