تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۸۹ - ۰۷:۳۲  ، 
کد خبر : ۱۷۵۷۵۰
نگاهی به زمینه‌ها و علل تعارض و رقابت مذهبی در دو حوزه تمدنی

اسلام و مسیحیت

مقدمه: با وجود بسیاری از ریشه‌های الهی و دینی مشترک، به نظر می‌رسد در برخی ابعاد فکری و روش مسیحیت و اسلام هر دو در مسیری متضاد قرار گرفته‌اند. به درستی می‌دانیم که هر دو مذهب پیغام و رسالت جهانی داشتند، هر دو از یک ایدئولوژی برتر برخوردار بودند که اعتقاد داشتندکه تعهدشان به خداوند، اجرای وحی الهی در جوامعی است که به مسیر انحراف گام نهاده بودند. موضع اسلام نیز در برابر ادیان دیگر مشخص است. اسلام در زبان قرآن نام دین و آیین خاصی نیست بلکه نام دین مشترکی است که همه انبیاء، مردم را بدان فرا خواندند و تمام پیروان انبیاء بدان منسوب هستند. واژه "اسلام" به عنوان یک شعار عام و فراگیر در قرآن است که بر زبان انبیاء و پیروان آنها از کهن‌‌ترین عصرهای تاریخ تا عصر نوبت حضرت رسول(ص) جاری می‌شد. اسلام عبارت از دین همبستگی و وحدت و یگانگی در این جهان عظیم، وحدت بین تمام جزییات عالم از اتم گرفته تا بالاترین مراحل زندگی مرکب و به هم آمیخته... از همین رو تفکر جهانی و جایگاه صلح و تفاهم در اندیشه دینی بسیار قابل توجه است. در کنار چنین دیدگاهی (مساله صلح در اسلام و طرز فکر جهانی)، عامل اخلاقی نیز در روابط مسلمین با بیگانگان لحاظ شده است. با این اوصاف باید پرسید چرا شاهد تاریخ طولانی کشمکش و تعارض اسلام و مسیحیت بوده‌ایم؟ این کشمکش و تعارض را می‌توان ناشی از رقابت‌های مذهبی، سابقه جنگ‌های صلیبی در طول قرون 11 و 12 میلادی و پس ازآن آغاز دوره جدید تاریخ غرب- که با شکل‌گیری استعمار اروپایی در قرن 19 و اوایل قرن 20 و استیلایش بر جهان اسلام تشدید شد- دانست. با آغاز روند مدرنسیم در قرن 20، فصل جدیدی از تحول در روابط دو حوزه تمدنی اسلام و غرب آغاز گردید. مرحله‌ای که "فرهنگ" و "دین" نقش مرکزی در تشدید منازعات در درون جوامع بشری و عرصه روابط بین‌المللی را عهده‌دار شد.

از جنگ‌های صلیبی تا استعمارگری اروپاییان- در روابط اسلام و مسیحیت حوادس اندکی تاثیر درازمدت و ویرانگری به مانند جنگ‌های صلیبی داشته است. برای بسیاری در غرب واقعیت‌های مشخصی در ارتباط با جنگ‌های صلیبی وجود دارد، اما خاطراتی مبهم و تاریک هم باقیمانده است، از جمله: خواست پاپ برای جنگ‌های صلیبی و خسارات آن. برای مسلمانان خاطره جنگ‌های صلیبی به عنوان نمونه آشکاری از نظامی‌گری مسیحیت باقی‌مانده است. خاطره‌ای که پیام‌آور تهاجم و امپریالیسم مسیحیت غرب است.
اگر چه بسیاری در غرب اسلام را به عنوان دین و مذهب شمشیر در نظر گرفته‌اند، مسلمانان در این دوران از نگرش جنگجویانه و حس جاه‌طلبی مسیحیت غرب صحبت می‌کنند.
اسلام و مسیحیت هر کدام دیگری را جنگ‌طلب، وحشی و افراط‌گر مذهبی می‌نامند که تصمیم به شکست، تغییر ریشه‌کن کردن دیگری به عنوان "دشمن خدا" داشتند.
عامل موثر دیگری که با ابعاد وسیعی در روابط اسلام و مسیحیت (غرب) تاثیر گذاشته است، تجربه استعمارگری اروپاییان است که تاکنون اثر و نفوذش به انحاء مختلف در سیاست‌های خاورمیانه و در سرتاسر‍‍‍‍ جهان اسلام باقی مانده است. کسی که در مورد جهان اسلام مطالعه کرده است، نمی‌تواند به گرایش بسیاری از مسلمانان بی‌اعتنا باشد که مشکلات رایج و گذشته را در ابعاد وسیع با سابقه استعمارگری اروپاییان مرتبط می‌دانند.
استعمارگری اروپاییان الگوی خود گردانی را که از زمان پیامبر اسلام(ص) به وجود آمده بود، لغو کرد. اکثریت جوامع اسلامی از یک موقعیت تاریخی برخوردار بوده‌اند که پس از قرن‌های بسیاری اسلام پیروزمند باقی‌ بماند و مسلمانان تحت قوانین اسلام زندگی می‌کردند. از زمانی که موازنه قدرت و رهبری به سمت اروپا تغییر یافت، بسیاری از مسلمانان خودشان را تحت تسلط مسیحیت غرب یافتند که از طریق نشانه‌ها و آثار مسیحیت تهدید می‌شدند و از صورت دیگر، بسیاری از اروپاییان اعتقاد داشتند که نتیجه مدرنیته نه تنها ایجاد روشنگری و انقلاب صنعتی بود، بلکه برتری ذاتی مسیحیت به عنوان یک مذهب و فرهنگ را به دنبال داشت. بریتانیا از وظیفه مردان سفید و فرانسه از متمدن کردن صحبت می‌کرد، چنانکه بخش زیادی از آفریقا، خاوریانه، جنوب و جنوب‌شرق آسیا را مستعمره خود کردند.
تهدید خارجی نسبت به هویت مسلمانان و استقلال و خودمختاری مسیحیان از اروپا، دین پرمحتوا و بنیادی را مطرح کرد و نیز سوالات سیاسی برای بسیاری در جهان اسلام ایجاد کرد. چه چیزی اشتباه بوده است؟ چرا و به چه دلیل مسلمانان به طور کلی عقب رفتند؟ مسلمانان باعث شکست اسلام‌اند یا اسلام باعث شکست مسلمانان بوده است؟ مسلمانان چگونه به این سوالات پاسخ می‌دهند؟
خاورمیانه؛ بازخیزی اسلامی- ایجاد دولت اسراییل و سیاست‌های جنگ سرد به عنوان نشانه‌های یک استعمار نو بعد از جنگ جهانی دوم در نظر گرفته شده است که رقابت برای استیلای سیاسی بین آمریکا و شوروی سابق را در طول جنگ سرد بین دو ابرقدرت درپی داشت. تشکیل دولت اسراییل هویت و یکپارچگی جهان اسلام را تهدید کرده و می‌کند. اسراییل مستعمره اروپایی- آمریکایی در قلب ملت عرب محسوب می‌شود. برای رهبران عرب، ‌فلسطین آرمانی در نظر گرفته شد که برای تقویت قدرت خود در بعد داخلی و خارجی مورد بهره‌برداری قرار می‌گیرد.
جنگ و منازعه علیه اسراییل مظهر مبارزه علیه امپریالیسم می‌باشد که آرمان مشترک و متحدی را ایجاد کرده است و توجهات را از شکست‌های بسیاری از رژیم‌ها مهحرف می‌سازد. جهت‌گیری‌های دینی، غیردینی، ‌ناسیونالیسم غربی، فعالیت‌های اسلامی با توجه به آزاد‌سازی فلسطین با جهادی بزرگ زمینه مشترکی را علیه امپریالیسم غرب ایجاد کرده است. انقلاب 1978-79 ایران توجهات را به بنیاد‌گرایی اسلامی معطوف کرد. با این انقلاب، اسلام سیاسی در بخش‌های دیگر جهان اسلام گسترش یافت. بنابراین این تجدید قوای مجدد ریشه و سرچشمه خود را در اواخر دهه 1960 و اویل دهه 1970 از مناطق مختلف مانند مصر، لیبی، پاکستان و مالزی گرفت. شکست‌های فعلی بسیاری از این کشورها اقتصادی می‌باشد. افزایش قاصله بین غنی و فقیر، ناآرامی و فساد و بی‌نظمی (Anomie) ناشی از نوگرایی، ناامیدی و حالتی از شکست در بین جوامع مدرن اسلامی ایجاد کرد.
به علاوه ناآگاهی و دشمنی آمریکا نسبت به اسلام و خاورمیانه، اغلب توسط مسلمانان به عنوان جنگی مسیحی(صلیبی) تلقی می‌شود. تفکری که تحت‌تاثیر شرق‌گرایی و صهیونیسم قرار گرفته است و عامل گمراهی خط‌مشی سیاسی و نظامی آمریکاست که به حمایت از شاه خودکامه ایران یک دولت خاص تحت کنترل مسیحیت در لبنان و تامین بودجه گسترده نظامی و اقتصادی از اسراییل می‌پردازد. این بحران‌ها حالتی متداول از ناتوانی و عجز را در میان بسیاری از مسلمانان تقویت می‌کند و نتیجه قرن‌ها استعمار اروپاییان به جا گذاشتن تمجید و تعریف از قدرت علم و تکنولوژی غرب و همچنین خشم عمیق از سلطه و استثمار بود.
برای فعالین اسلام سیاسی، اسلام به عنوان روش جامع و کامل زندگی است. بنابراین برای اسلام‌گرایان، تجدید و احیای دولت و جامعه احتیاج به احیا و بازگشت به قانون اسلامی را دارد که از لحاظ اسلامی و اجتماعی طرح و برنامه برای مدیریت جامعه و دولت است، در حالی که اسلام‌گرایان با غرب‌گرایی و جامعه‌ای بی‌دین مخالفت می‌ورزند، نوگرایی از طریق علمی مورد پذیرش قرار گرفته است. با این همه سرعت، مسیر و گستردگی تغییر یابد تابع عقاید و ارزش‌های اسلامی باشد. بنابراین از تاثیر و اتکای بیش از حد به ارزش‌های غرب خودداری شده است.
در دهه 1990 نهضت احیاگر اسلامی از گروه‌های کوچک رادیکالی تا سازمان‌های فرعی به بخش مهمی از جامعه اسلامی گسترش یافته است. این انقلاب آرام طبقه‌ای جدید از متجددان و فرهیختگان را به وجود آورده است، اما به طور اسلامی با نخبگان و تشکیلاتی منطبق بودند که در کنار همتایان غیردینی به حیات ادامه دادند. آنها بخشی از جامعه و دین رایج شده‌اند که خودشان را در میان طبقات متوسط و پایین، فرهیخته، بی‌سواد، متخصصین و کارگران جوان و پیر، مرد، زن و بچه‌ها یافته‌اند، نسل جدیدی از اسلام‌گرایان که منشار رهبرانشان در مصر، سودان، تونس، ترکیه، اردن، ایران، مالزی، اندونزی، یمن، کویت، عربستان‌سعودی و پاکستان یافت می‌شوند.
بر اساس تصور برخی، اسلام و غرب در مسیر بخورد سیاسی، دینی، فرهنگی و جغرافیایی می‌باشند. تصورات گذشته مسیحیت به تهدید و تهاجم ارتش اسلام بر‌می‌گردد که به واقعیت‌های سیاسی و جغرافیایی رایج مربوط می‌شود. مهاجرین مساله‌ای سیاسی و جنجال برانگیز در اروپا و آمریکا شده است. اگر چه ترس از ایرانیان و فعالیت گروه‌های تروریستی زیرزمینی بر دهه 1980 سایه افکنده بود، ظهور انقلاب آرام اسلامی، ترس و وحشت از اسلام سیاسی را افزایش داده است. نیرو و قدرت جهانی اسلام سیاسی نه تنها در جمهوری اسلامی ایران، سودان و افغانستان، بلکه در ظهور و پیدایش اسلام‌گرایان و فعالین سیاسی و اجتماعی در ترکیه، اردن، لبنان، کویت، یمن، پاکستان، بنگلادش، مالزی و اندونزی قابل مشاهده است.
بنیاد‌گرایی اسلامی در دوران بعد از جنگ‌سرد- همان‌گونه که می‌دانیم "جنگ‌سرد" (coldwar) دوره‌ای پنجاه ساله بود که در روابط دو ابر قدرت شرق و غرب حاکم گردیده بود. در این دوره (1945-1990) دو ابر قدرت شوروی سوسیالیستی و ایالات متحده و هواداران هر کدام از بلوک شرق و غرب با رقابت‌های ایدئولوژیک و سیاسی و نظامی اهداف مورد توجه خویش را دنبال می‌کردند. هر قطب برای دیگری خطری محسوب می‌شد و هر کدام سعی می‌کردند با توسل به استراتژی‌های سیاسی و نظامی احتمال خطر از سوی قطب مقابل را دفع کنند. اما با فروپاشی بلوک شرق و اتحاد جماهیر شوروی، جنگ سرد و تهدید کمونیسم پایان یافت. نکته اینجاست که بعد از آن، ایالات متحده و سیاستمداران کاخ سفید همواره سعی داشته‌اند "بنیاد‌گرایی اسلامی" (Islamic Fundamentalism) را جایگزین تهدید کمونیسم در دوره جنگ سرد کنند. در همین راستا بنیادگرایی اسلامی اولین بهانه برای اسراییل و مصر بوده که کمک‌های خارجی را جذب کنند و عدم رعایت حقوق‌بشر را موجه سازند.
ترس از به قدرت رسیدن بنیادگرایان، نگرش اروپاییان و آمریکایی‌ها را نسبت به ترکیه، بوسنی، چچن، آسیای میانه و به طور کلی ترویج مردم‌سالاری در جهان اسلام را تحت‌تاثیر قرار داده است.
در حال حاضر مسابقه تجربیات اسلامی در ایران، سودان، ‌پاکستان و بیش از آنها در تحولات اخیر افغانستان، نگرانی‌های صدور تروریسم را تقویت کرده است. از سال‌های دهه 1990 کسانی بوده‌اند که صحبت از "برخورد تمدن‌ها" (ationszThe clash of civili) و برخورد بین اسلام و فرهنگ و ارزش‌های جامعه سکولار و مدرن می‌کنند. اینها کسانی هستند که فرهنگ و تمدن اسلامی را با فرهنگ مدرن غربی در مقابل هم قرار می‌دهند، طرز تفکری که بر اختلاف بین دو طرف تاکید می‌کند و به ایستا و ارتجاعی بودن آنها و به فعال و مترقی بودن ما اشاره دارد.
تاریخ دینی نشان داده که تمام ادیان ابراهیمی (مسیحیت، اسلام و دین یهود) تغییر می‌کنند، البته موضوع تغییر نمی‌کند. در بین تمام این مذاهب گرایش‌های مختلفی همچون ارتدوکس، محافظه‌کار، اصلاح‌طلب، بنیادگرا، سکولاریست و غیره وجود دارد. یهودیت و مسیحیت تحولات و اصلاحاتی را تجربه کرده‌اند و به چالش‌ها و واقعیت‌های فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مهم پاسخ می‌دهند، اما با پاسخ‌های مختلفی که در جوامع مختلف اثرگذار می‌باشد. اسلام روش‌های یکسان و غیریکسانی را تجربه کرده است که تنش‌ها و اختلافاتی را در تعامل بین سنت و تجدد ایجاد کرده است. غرب با یهودیت و مسیحیت قرن‌ها منازعات طولانی را به عنوان نتیجه انقلاب‌های سیاسی تجربه کرد که با ظهور دولت‌های مدرن و جوامع رو به اصلاح همراه شد (که در برگیرنده جنگ و کشش‌های ایدئولوژیک بود.) اسلام و جوامع اسلامی نخست به خاطر استعمار اروپا و اخیرا وجود دولت‌های مستبد در بسیاری از کشورها با فقدان آزادی و استقلال داخلی مواجه شده‌اند.
همچنین با تجربه غرب این اصلاح یا انقلاب فرهنگی، دینی، اجتماعی و سیاسی در این دوران یکی از تغییرات اساسی است که تجربیات و پیشرفتشان در یک دوره کوتاه رو به انحطاط می‌تواند به انقلاب خشن و افراطی تبدیل گردد که موجب عوام فریبی (Demagogy) و قدرت‌گرایی سیاسی و مذهبی شود.
اکثریت مسلمانان از فعالین سیاسی اسلام‌گرا نیستند. در واقع این فعالین تنها اقلیتی را تشکیل می‌دهند، اما اقلیتی مهم. از این گذشته بایستی بین یک اقلیت خشن که در پی براندازی دولت‌ها هستند و اقلیتی که از طریق رسمی در پی تغییرات هستند، تمایز قائل شد. البته با وجود مشکلات زیاد باید بین استفاده از خشونت قانونی و غیرقانونی تمایز قائل شد.
گسترش اسلام در غرب، کاتالیزوری در دامنه‌دار شدن چالش‌ها ـ رشد و گسترش قابل توجه اسلام در اروپا و آمریکا، جایی که اسلام دومین یا سومین دین بزرگ می‌باشد، نگرانی‌هایی مبنی بر اینکه مسلمانان می‌توانند شهروندانی وفادار باشند و اینکه خشونت‌های ـ بنیادگرایی را به غرب بیاورند، ایجاد کرده است. بمب‌گذاری مرکز تجارت جهانی و همچنین بمب‌گذاری در پاریس و فرانسه چنین نگرانی‌هایی را تقویت کرد. تاکید فرانسه نه بر چندگانگی فرهنگی، بلکه بر یکپارچگی فرهنگی است. مسلمانان نمونه‌هایی از تبعیض را در جامعه و رسانه‌های اروپا و آمریکا تجربه کرده‌اند که به راحتی مسیحیان و یهودیان آن را تحمل نمی‌کنند.
اسلام مانند مسیحیت و یهودیت دینی است که جوامع و زندگی‌ها را تغییر می‌دهد. در حال حاضر اسلام مانند یهودیت و مسیحیت برای توجیه خشونت و ظلم و ستم مورد استفاده قرار می‌گیرد. همان‌طور که درباره جنگجو بودن اسلام صحبت می‌کنیم، می‌توانیم به طور یکسان درباره جنگجو بودن یهودیت و مسیحیت گفتگو کنیم. "بخشی از مشکل ماناشی از تغییر یا برداشتی است که وقتی یک افراطی یهودی، مسلمانان را در حال نماز در مسجد "هبرون" به قتل رساند یا ترور اسحاق رابین نخست‌وزیر اسراییل یا زمانی افراطیون مسیحی خودشان را به عنوان "ارتش خدا" می‌نامیدند و یک کلنیک سقط جنین را منفجر کردند، ما به طور غیرارادی بین روند فکری یهودیت و مسیحیت و استفاده نادرست از دین به وسیله افراطیون تمایز قائل شدیم."
همچنانکه یهودیان با چالش‌هایی رو به رو شدند که مانع از ارایه هویت در اجتماع می‌باشد، دین در بین جامعه آمریکایی که تحت‌الشعاع فرهنگ و ارزش‌های مسیحیت قرار گرفته، مسلمانان امروزی به عنوان اقلیت دینی در بین مسیحیت- یهودیت یا جامعه سکولار آمریکا با چالش مشابه روبه رو شده است درک واقعی زمانی آغاز می‌شود که همه پیروان ادیان ابراهیمی اختلافات گذشته را کنار بگذارند.
باید توجه داشت همانند یهودیت و مسیحیت، حضور اسلام در آمریکا و یا... به قرن‌ها پیش بر می‌گردد و با میلیون‌ها مسلمان در غرب نمی‌توان مبارزه کرد و از طرفی اکنون با شکست سیستم‌های آموزشی و اطلاع‌رسانی در سوء تبلیغ علیه مسلمانان و تصویر چهره‌ای ناخوشایند از آنان، افکار عمومی غرب تحریف واقعیت‌ها درباره مسلمانان و حضور اسلام در غرب را نمی‌پذیرد.
اکنون دوره‌ای پویا و انعطاف‌پذیر و استثنایی در تاریخ اسلام است. نظرات گوناگون در جهان اسلام با موضوعاتی از انتقادات و تفاسیر مقدس، مدرنیته، دموکراسی و کثرت‌گرایی نسبت به حقوق زنان و ارزش‌های خانواده نشان داده شده است.
نظرات برای تغییر اساسی در اقلیت می‌باشد و خود این موضوعات تقسیم‌بندی می‌شود. برای مثال، در مذهب کاتولیک رومیان در اواخر قرن نوزدهم و دهه نحست قرن بیستم در پی ارتباط با مدرنیته، کثرت‌گرایی و انتقاد و مخالفت با کتاب مقدس بودند. دوران تکفیر، خفقان یا تبعید، فهرست کتاب‌های ممنوعه، فرستادن آسان دیگران به جهنم، رقابت بین مذاهب رسمی و غیررسمی در بخش گسترده‌ای سپری شده است، اما از ما خیلی دور نیستند.
اسلام معاصر پیروان مسیحیت و یهودیت را افراد می‌خواند که از دین اسلام آگاهی داشته باشند و برادران و خواهران مسلمان را به عنوان فرزندان ابراهیم بپذیرند. دولت‌های اسلامی در تلاشند تا بیشتر نسبت به درخواست‌های شهروندان خود برای اعطای آزادی‌ها سیاسی و مشارکت مردم در شئونات کشور پاسخگو باشند و نسبت به فشار حرکت‌های مخالف با مدارا برخورد کنند و سازمان‌های مردمی و کارآمد‌تری را ایجاد کنند. در حال حاضر دولت‌ها و نهضت‌های اسلامی جدید در چالش هستند تا با حرف و عمل نشان بدهند که حقوق دیگران می‌پذیرند و اینکه کثرت‌گرایی و حقوق‌بشر به تنهایی ارزشمند نیست، زمانی که مسلمانان به دنبال دست‌یافتن به قدرت می‌باشند، بلکه وقتی که قدرت را در اختیار دارند ارزشمند می‌باشند. اینها گام‌های عملی است که برداشته شده‌اند...
قدرت‌های غربی در چالش‌اند تا ارزش‌های مردمی و نهضت‌های اصیل مردمی و حقوق مردمی (که در تعیین نهاد دولت و رهبری که ممکن است یک جریان اسلامی یا سکولار باشد) را مورد تاثیر قرار دهند.
سرانجام مانند یهودیت و مسیحیت به روش‌های سکولار دیگرشان نیاز دارند تا تاریخ خود را تغییر دهند و ذهنیت شبح دانستن از اسلام را به کنار نهند. علاوه‌بر این، آنها باید پیش از قضاوت به درک واقعی برسند نه اینکه متهم کنند، بلکه مطمئن باشند که قضاوتشان که در بعد داخلی و بین‌المللی صورت می‌گیرد عادلانه باشد.
چالش غرب با اسلام بر خلاف مصالح واقعی خود غربیان است...
در مقطع فعلی نیز غرب پیوسته در فکر تجاوز است و اسلام و مسلمانان نیز اغلب قربانی این تجاوزات و توطئه‌ها بوده و در موضع تدافعی قرار داشته‌اند. غرب قدرتی است که با اسلام به مبارزه برخاسته است، به طوری که حتی مسلمانان در درون خانه‌های خود از این عداوت در امان نبوده و نیستند و اگر اقدامی هم صورت داده‌اند فقط در مقام دفاع از خود و به منظور حفظ تمامیت اسلام از گزند دشمنان غربی بوده است، مادامی که هدف آنان در گفته‌های خود به این واقعیت تصریح می‌کنند که هدفشان سلطه بر اسلام و نابودی زمینه‌های سیاسی، فکری و علمی و جلوگیری از هر گونه فعالیت و پیشرفت آن می‌باشد. در مقابل غرب که حملاتش را با تمام قدرت و توان تکنولوژیکی‌اش علیه اسلام دنبال می‌کند، پیشگامان اسلام، در سنگر دفاع از مقدسات و حقوق حقه و کرامت و سیادت انسانی، اسلحه‌ای جز سلاح ایمان و اعتقاد راسخ به حقوق مشروع قانونی خود در دفاع از سرزمین، حیثیت و شخصیت خود ندارند، با این اوصاف نام و عنوان تروریست زیبنده کیست؟ افراطی بر چه کسانی صادق است؟ غرب یا اسلام؟
در اینجا شایسته است حقیقتی غیرقابل انکار را مورد تاکید قرار دهیم که غرب هرگز حاضر نشده است آن را باور کند و آن اینکه هیچ نیرو و قدرتی توان آن را ندارد که اسلام را تحت سلطه خود درآورده، آن را به اضمحلال بکشاند ولو اینکه همه ترفندها و شیوه‌های خدعه و نیرنگ و توش و توان خود را به کار گیرد، چرا که قرآن کریم در این زمینه در آیه 36 سوره مبارکه انفال می‌فرماید:
"ان الذین کفروا ینفقون اموالهم لیصدوا عن سبیل‌الله فسینفقونها ثم تکون علیهم حسره یغلبون" یعنی:
(آنها که کافر شدند، اموالشان را برای بازداشتن مردم از راه خدا خرج می‌کنند، آنان این اموال را که برای به دست آوردنش زحمت کشیده‌اند، در این راه مصرف می‌کنند لکن مایه حسرت و اندوهشان خواهد شد و سپس شکست خواهند خورد). یا در جای دیگر در همین رابطه می‌فرماید:
"ذلکم و ان الله موهن کید‌الکافرین"(سوره انفال/آیه 18) یعنی:
(سرنوشت مومنان و کفار، همان بود که دیدید! و خداوند سست کننده نقشه کافران است).
از طرفی همان‌طور که می‌دانیم "و لا تبدیل لسنه‌الله تبدیلا"...
اگر غرب در مبارزه پیگیر خود علیه اسلام، پیروز میدان باشد و بتواند تفکرات اسلامی را نابود ساخته و ندای اسلام‌خواهی را در گلو خفه کند یا حداقل بتواند جلوی پیشرفت اسلام را گرفته و موقتا از پرتو افشانی آن به زوایای تاریک زندگی بشریت جلوگیری نماید، این خود جنایتی بزرگ در حق بشریت و طبیعتاً خود غربی‌ها خواهد بود، شکست اسلام در واقع شکست جوامع بشری و نابودی ارزش‌ها و مقدسات را به دنبال خواهد داشت و در این بازی مرگ، غرب و شرق به طور مساوی زیان خواهند دید و این به مثابه یک حایل در برابر پرتوافشانی خورشید است که همه از زمینیان از آن محروم خواهند شد.
اما در مقابل اگر غرب در مقابل اسلام شکست بخورد و اسلام پیروز میدان باشد، این خود به معنای پیروزی و رستگاری برای تمام جوامع بشری که غرب در زمره آنهاست و همچنین به معنای حفظ و پاسداشت همه ارزش‌ها و مقدسات انسانی خواهد بود. در واقع فرق بین اسلام و غرب مانند فرق بین بردگی و آزادی، ویرانی و عمران، افساد و ارشاد، ظلم و عدل، جهل و علم و استبداد و مشورت است.
گفتگو و مراوده بین اسلام و مسیحیت، پیشینه- راهکارها:
خداوند سبحان به پیامبرش حضرت محمد(ص) فرمان داد که اهل کتاب را به سوی گفتگوی مثبتی که در برگیرنده نقاط مشترک و از بین‌برنده نقاط اختلاف باشد، دعوت کند تا از این رهگذر زمینه ائتلاف و وفاق و همکاری برای تحقق مسیر خیر و سعادت برای تمام بشریت فراهم گردد، همان طوری که قرآن در این زمینه می‌فرماید:
"قل یا اهل‌الکتاب تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم، الا تعبد الا الله و لا تشرک به شیئا ولا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله" یعنی (بگو ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است، که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را غیر از خدای یگانه به خدایی نپذیرد." همچنین خداوند پیامبر را از گفتگوی منفی که به نقاط اختلاف‌نظر داشته و نقاط اشتراک را از یاد می‌برد، نهی می‌کند؛ زیرا این گونه گفتگو به صلاح بشریت نیست و جز ایجاد درگیری و نزاع ثمره دیگری در بر نخواهد داشت. قرآن کریم در این زمینه نیز می‌فرماید:
"ولا تجادلو اهل‌الکتاب الا بالتی هی احسن الا الذین ظلموا منهم" (با اهل کتاب جز به روشی که از همه نیکوتر است مجادله نکنید). (سوره عنکبوت/ آیه 49)
با این وجود غرب پیوسته اسلام را به تنگ‌نظری متهم نموده که به هیچ قیمتی حاضر به گفتگو با غرب نیست، همان‌طوری که مستشرق هلندی معاصر "رودلف پیترز" در این زمینه می‌گوید: "این همان چیزی است که به دنبال ارایه چهره‌ای مسخ شده از اسلام بر این مبنا است که اسلام همان بنیادگرایی (Fundamentalism) و بنیادگرایی همان اسلام است و اینکه آن دو مهمترین خطر برای غرب و دنیای آزاد هستند."
ذهنیتی که متفکرین و صاحبنظران و سیاستمداران غربی از واژه‌هایی نظیر گفتگو و "بنیادگرایی" دارند، چندان مطلوب و منصفانه نیست. شاید منظور آنها از گفتگو این باشد که مسلمانان در برابر غربی‌ها زانو بزنند، یعنی همان‌طوری که شاگرد در مقابل استاد و هر چه او می‌گوید بدون هیچ کم و کاستی، به دور از مناقشه بپذیرد. به عنوان مثال اگر قرار است در مورد مفاهیمی همچون "آزادی"، "فرهنگ"، "دموکراسی"، "اصول تعامل"، "چگونگی ورود به دنیای آزاد" صحبت شود بایستی دید غرب چه برداشتی از این مفاهیم دارد و طرف اسلامی گفتگو نیز آنها را بپذیرد. در این صورت، او به عنوان یک طرف گفتگوی مجرب و حاذق قلمداد خواهد شد والا اگر غیر از این باشد، او بنیادگرا، تروریست و افراطی است!!؟
همچنین در مورد "بنیادگرایی" آنها در اذهان ملل خود معنایی از آن القا می‌کنند که به هیچ وجه خوشایند آنها نیست، اذهانی که در اعماق آنها خاطرات ناخوشایندی از بنیادگرایی غربی مانند جنبش‌های قومی، نژادی، دینی، فرقه‌ای و فکری متافیزیکی وجود دارد، آنها تلاش دارند که وانمود کنند بنیادگرایی اسلامی نیز همانند بنیادگرایی غربی، جنبشی است که در اعتقادات خود، طرفدار تحجر، افراطی‌گری، فشار و تروریسم است. همه این تلاش‌های ظالمانه و ناجوانمردانه به منظور تحریف چهره اسلام در نظر ملل غربی و به هدف ایجاد حس بدبینی و تنفر از اسلام در میان آنان صورت می‌پذیرد تا بدین‌وسیله ملل غربی را به صف‌بندی در مقابل اسلام برای توقف و یا نابودی حرکتش وادار سازند.
رهبران، سیاستمداران، متفکرین و صاحبنظران غربی، به اسلام به عنوان یک دین بنیادگرا و به مسلمانان به عنوان متدینین اصولگرا نگریسته که تحجر، افراطی‌گری، فشار و تروریسم در نهاد آنها وجود دارد، به همین خاطر است که غربیان اسلام را در حال حاضر به عنوان بزرگترین خطر برای غرب و ارزش‌ها و تمدن و مصالحی که البته بر مبنای غیر صحیح و ارزیابی ناعادلانه و مبانی سست‌ پایه‌ریزی گردیده‌اند.
آیا غرب زبان گفتگو را می‌فهمد؟
غرب امروز زبان گفتمان را درک نمی‌کند، بلکه بالاتر از آن، وجود طرف مقابل را برای این منظور به رسمیت نمی‌شناسد و اگر زمانی از گفتگو سخن می‌راند منظوری جز دیکته القائات خود به دیگران ندارد که این را "گفتگو" می‌نامد. اگر غربیان امروز دیگران را به گفتگو فرا می‌خوانند، منظورشان گفتگویی از این نوع است که دیگران با تمام وجود آماده امتثال و امر آنان باشند. در نهایت چیزی که برای آنان مهم است و حرف اول و آخر را می‌زند، مصالح و منافع آنهاست. بنابراین هر عاملی که با این مصالح در اصطکاک و رقابت باشند، نزد غربی‌ها، بنیادگرایی وحشتناک و تروریسم افراطی نام می‌گیرد. با این اوصاف چگونه می‌توان با غربی که غارتگر ثروت‌ها، هدردهنده استعدادها و در جبهه مقابل اسلام جنبش‌های رهایی‌بخش آن است، به تعامل پرداخت؟ چگونه می‌توان به تعامل با غرب پرداخت، حال آنکه درصدد استضعاف عموم ملت‌های اسلامی بوده، حتی خود ملل و حکومت‌های عربی و اسلامی را علیه یکدیگر تحریک می‌کند، به خاطر اینکه زمینه هرگونه وحدت عربی یا اسلامی اصیل و هدفمند را از میان برداشته و در این راه مفاهیم بلندی مانند دموکراسی و آزادی را فدای مطامع خاص خود نماید و طرف مقابل هم آنها را بپذیرد؟ پاسخگوی این انحرافات در غرب کیست؟ به نظر می‌رسد سیاستمداران و رهبران غربی با تزریق تحلیل‌های غلط و مغرضانه خود به افکار عمومی و مشاهیر غربی و مستشرقین آنها با تحریف چهره واقعی اسلام در این راستا مقصر و موثر بوده‌اند. این افراد – یعنی مستشرقینی چون "فرناندودی اگرایدا و..."- در تلاش بوده‌اند تا القا کنند که اصول و مبانی اسلام زاییده یک سلسله علل و معیارهای مادی بوده است.
مستشرق هلندی (رودولف پیترز) در این باره می‌گوید: "رسالت تبلیغاتی روز در غرب، ارایه چهره‌ای مخدوش از اسلام است که برای این منظور، برخی گروه‌های آموزش‌دیده و روزنامه‌ها را نیز به کار می‌گیرد. از این رو به نظر می‌رسد که نقد مطبوعات غرب امری ضروری است..."
عامل بسیار مهم دیگر تلاش‌های موذیانه صهیونیسم بین‌الملل است. صهیونیست‌ها و اسراییلی‌ها تلاش گسترده‌ای را در زمینه تشویه چهره اسلام و مسلمانان و اعراب نزد افکار عمومی انجام می‌دهند. آنان سعی داشته و دارند با ابزارهای تحت امر خود، اسلام را عموما و اسلام بنیادگرا را خصوصا به عنوان خطری فراگیر جلوه دهند که در حال حاضر جایگزین اتحاد جماهیر شوروی سابق در مقابل جهان غرب می‌باشد. صهیونیست‌ها و اسراییلی‌ها متجاوز از %50 دستگاه‌های تبلیغی غرب را در اختیار دارند و با قدرت و نفوذ مادی بالای خود در %50 بقیه نیز اعمال نفوذ می‌کنند. آنان علاوه‌ بر سلطه بر مراکز تصمیم‌گیری در جهان غرب، بیشترین نفوذ را در رابطه با تحقیقات به عمل آمده توسط مستشرقین جهت مسخ چهره اسلام، دارا هستند. مسلمانان و اعراب، رهبران و سیاستمداران و متفکران، در قبال این موضع بحرانی مسئول هستند، آنان از ابتدا تاکنون، سنگ زیرین آسیا و مرکز ثقل دایره، محل تلاقی خطوط و محور اصلی در ارتباط با روابط بحرانی بین کشور‌ها، ملت‌ها، حاکمان و بین جریان‌های فکری و سیاسی بوده‌اند.
شاید جهل و عدم آگاهی بعضی از الگوهای جنبش‌های اسلامی نسبت به سنت‌های الهی موجود و عدم شناخت نسبت به جایگاه واقعی خود در این سنن و سوءنیت بعضی دیگر از آنها در شکل‌گیری این ذهنیت‌های غلط نیز بی‌تاثیر نبوده است، واقعیتی که اسلام و مسلمانان تاوان سنگین آن را دوبار متحمل شده‌اند. بار اول به خاطر جهالت افراد نادان و کسانی که دنباله‌رو امیال شخصی خود بودند چرا که این گروه از افراد، اسلام و جنبش‌های الهی آن را با مواضع و مشی و سلوک جاهلانه خود تطبیق می‌دادند. بار دوم نیز از قبل دشمنان اسلام و دشمنان رویکردهای سیاسی اسلامی در داخل و خارج، مادامی که مواضع و اشتباهات این دسته را به اسلام نسبت می‌دهند.
در پایان تاکید می‌کنیم تا زمانی که گفتگوی اسلام و مسیحیت به صورت بین‌الادیانی شکل نگیرد امیدی به اصلاح ذهنیت‌ها منفی و متقابل مسلمانان و مسیحیان وجود ندارد. تا گفتگوی تدین‌ها تحقق نپذیرد، گفتگوی تمدن‌ها تحقق پیدا نمی‌کند. در پنج سال گذشته چندین دور گفتگوی رسمی میان جمهوری اسلامی ایران و واتیکان در مقر شورای پاپی تقریب بین مذاهب مسیحی دولت واتیکان برگزار شده است و این باعث دلگرمی بسیاری از اندیشمندان و صاحب‌نظران دوراندیش گردیده است. بدون شک تبادل‌نظر میان پیروان ادیان ابراهیمی در جهت ترقی و تعالی بشریت خواهد بود و زمینه‌ساز گفتگوی تمدن‌ها به حساب می‌آید.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات