برایان فی / ترجمه: مرتضی مردیها
خودآگاهی یکی از کلیدهایی است که به شما جوهری متفاوت از یک لامپ با یک پروتئین میدهد. خودآگاه بودن یعنی با خبربودن فرد از خودش به عنوان جوهری که قابلیت آن را دارد که چیزی غیر از آنچه هست باشد. برای فهم این مبنا موجودی را در نظر بگیرید که هم هوشمند است و هم کنجکاو، و این فاقد این خودآگاهی است.پرندهای خیالی را مجسم کنید که به انسان بودن چیزهایی که شبیه انسان درست شدهاند. باور دارد و بنابراین از حوزهای که در آن یک مترسک شبیه انسان جای گرفته است. دوری میکند. به علاوه، فرض کنید پرنده ساختگی ما همچنین بر این باور است که انسانها فقط موقعی که در نزدیکی او باشند میتوانند به او صدمه بزنند، به گونهای که وقتی در فاصله ده پایی پرواز میکند احساس خطر نمیکند. حال فرض کنید دو اتفاق بیافتد: اول این که: یک نفر از فاصله پنجاه پا دورتر سنگی را میاندازد و بال پرونده ما را میشکند. اتفاقی که پرنده ما باهوش باشد از آن پس باورهایش را براساس اطلاعاتی که از طریق این اتفاقات جمع میکند عوض خواهد کرد. آن پرنده خواهد فهمید که قدرت انسانها به محدودهای نزدیک خلاصه نمیشود و خواهد فهمید که چیزهایی که شبیه انسان درست شدهاند در واقع انسان نیستند. پرنده ما هوشمند است، زیرا هوشمندی، استعداد تغییر باورها و رفتارهای بعدی بر اساس اطلاعات جدید است. اما پرنده ما ممکن است همچنان نسبت به وضعیت خود منفعل باشد و منتظر بماند تا اطلاعات جدیدی برای او آشکار شود. یک موجود کنجکاو این نوع از انفعال را پشت سر میگذارد. پرنده ما میتوانست هم باهوش باشد و هم کنجکاو و در این صورت ،دانههای مختلف باغ را برمیچیند تا معلوم کند آیا هر غذایی غیرغذای معمولیاش قابل خوردن هست یا نه. کنجکاوی، استعداد جستجوی اطلاعات در باره محیط اطراف، به منظور دستیابی به تبینی فرا گیرتد و معتبرتر از آن است. اما گرچه برنده ما دو صفت هوشمندی و کنجکاوی را با هم دارد، اما این اوصاف لازم نمیآورد که او بداند که خود او هم موجودی از زمره موجودات این جهان است. آن دو صفت مستلزم این نیست که پرنده فهم یا عقیدهای در این درباره داشته باشد که خود او چگونه موجودی است. لازم نیست خود را به عنوان جوهری که در طول زمان هستی خود را تداوم میدهد. تجربه کند. همان طور که نیازی نیست بفهمد که سرچشمه حرکات بدنی او خود او است و لازم نیست قادر باشد خود را به طریقی توصیف کند. به عبارت دیگر، لازم نیست باورها و ادراکات درجه دوم داشته باشد، یعنی باورها و ادراکاتی در باره باورها و ادارکاتش از جهان، شکلگیری باورهای درجه دوم را «فکر» و داشتن آگاهی و ارزیابی از ادراکات، امیال و باورهای فرد را «متفکر بودن» مینامیم. یک موجود خودآگاه نه فقط باهوش و نسبت به جهان خود کنجکاو است. بلکه همچنین درباره خود و تواناییهایش متفکر است: تنها چنین موجودی آگاه از خود است، (چیزی که پرنده خیالی ما فاقد آن است). یک موجود خودآگاه موجودی است که خود او موضوع تاملات و ارزیابی او است. آن موجود میداند که باورهای معینی را شکل میدهد یا چیزهایی معینی را میخواهد و ادراکات، خواستهها و عقاید خود و مبانی شکلگیری آنها را مورد دقت نظر قرار میدهد.(درحقیقت، یک موجود متفکر میتواند به خوبی باورها و امیال درجه دوم خود را براساس نوعی باورهای و امیال درجه سوم ارزشگذاری کند: برای مثال: او میتواند باورهای و امیال دسته چهارمی در باره امیال و باورهای مرتبه سومش داشته باشد: مثلاً میتواند مفهومی تازه از توجیهپذیری مطرح نماید. استدلالهای درجه سوم و چهارم بخشی از فلسفه است.) خودآگاهی به معنای تفکر درباره خود، به روشنی امر دارای درجات و مراتب است. این خودآگاهی میتواند از یک برداشت گنگ از «خود» به عنوان مرکز فعالیتهای شخص به یک مفهوم کاملاً تفضیلی و دقیق وی درک تصدیق شده از «خود» به عنوان یک کارگزار فعال و موثر در جهان تغییر یابد و اما نکته مهم این است که هستیهای خودآگاه، بنا به طبع، نمیتواند موجوداتی یگانه و یکپارچه باشند.«خود» مشتمل بر عنصری از الیناسیون (با خودبیگانگی) است: که همان آگاهی او (و بنابراین فاصله او) از خود است. (همچنین آگاهی از این خودآگاهی، آگاهی اخیر، و الی آخر. سطوح «تفاوتگذاری درخود» از لحاظ نظری لاینتناهی است، گرچه محدودههای روانشناختی، در عمل ، آدم را محدود میکنند) هر سطح از سطوح این «تفاوتگذاری در خود» درجهای از پیچیدگی و تقسیمپذیری بالقوه درون شخص ایجاد میکند . مثلاً میل درجه دوم من به خوش مشربی ممکن است با حالت درجه اولی در وجود من که عبارت است از عبوس بودن در تعارض باشد. در این حالت من با خود اختلاف دارم: بخشی از خودم باشم دیگر هماهنگ و یکپارچه نشده است؛ در حقیقت، از دید یک یخش من، بخش دیگر بیگانه و ناخواسته به نظر میآید. در عین حال، صاحب نظری ممکن است ایراد کند که مگر چنین نیست که عناصر، بخشی از «خود حقیقی» فرد را تشکیل میدهند و عناصر دیگری نه؟ آیا این «خود حقیقی» چیزی بسیط و یگانه نیست؟ تجربه متفاوت عمل کردن در زمینههای متفاوت را در نظر بگیرد، (مثلاً خوشخلق بودن در محل کار و بدخلقی در خانه). گاهی این تفاوتها آن قدر بارز هستند که از بابت آنها دچار عذاب میشویم. این احساس عذاب وجدان تا اندازهای ناشی از فکر کردن در ابن باره است که ما در بعضی موارد صادق نیستیم. آن چه را که «واقعاً هستیم» اظهار یا احساس نمیکنیم. تظاهر، اتفاقی است که فراوان تکرار میشود: هر نظریه قابل قبولی درباره «خود» باید بتواند پدیده نظاهر را توجیه کند. اما چه معنایی از «خود» باید بتواند پدیده تظاهر را توجیه کند. اما چه معنایی از «خود» میتوانیم ارایه دهیم جز بر حسب درک عامی که «خود» میتوانیم ارایه دهیم جز بر حسب درک عامی که «خود» را به عنوان یک کنه ثابت و یک موجود تغییرناپذیر توصیف میکند که در مواجهه با آن میتوانیم ادعا کنیم حقیقت شخص این است؟ در پاسخ به پرسش فوق میتوانیم قرائت دیگری از این امر را ملاحظه کنیم که میگوید ما در زمینههای متفاوت، متفاوت هستیم. شاید «خودحقیقی» اصلاً وجود ندارد؛ در عوض، شاید خود بیشتر شیوهای از بودن است که در همین فرآیند کنش متقابل با دیگران و با محیط فرد، نو به نو پدید میآید.