مصطفی تاجزاده
1- طبق قانون اساسی بعضی مناصب بالای حکومتی در اختیار فقها و مجتهدان و به عبارتی روحانیون است. بنابراین سرنوشت جمهوری اسلامی و نوع و نتیجه چالشهای فکری و فرهنگی جامعه تا حدود زیادی به اندیشه و عملکرد اندیشمندان مسلمان و مسئولان حکومتی به ویژه روحانیون بستگی دارد. جنبش اصلاحی ملت ایران نیز با پرچمداری یک روحانی آزادیخواه و عدالتطلب آغاز شد و تداوم آن نیز به میزان قابل توجهی به عملکرد روشنفکران مسلمان اعم از روحانی و دانشگاهی وابسته است.
2- استاد مطهری معتقد بود بررسی و تحلیل سازمان روحانیت و نقد عملکرد آن هم نشانه علاقه به این نهاد است و هم امری مفید، بلکه لازم است.
«از خصوصیات دین مقدس اسلام این است که مسئولیت مشترک به وجود آورده است. همه مسئول حفظ و رعایت و راهنمایی و هدایت یکدیگرند. هر کس که خود را در برابر اسلام مسئول میشمارد، خودبهخود نسبت به سازمان رهبری آن احساس مسئولیت میکند. برخی از اندیشمندان اجتماعی ما، به واسطه عدم علاقه و اعتقاد، ممکن است هیچگاه درباره سازمان روحانیت و مشکلات آن و راهحل آنها نیندیشند. همانطوری که همه علاقهمندان کوتاهفکر و بیخبر نیز هیچگاه اینگونه اندیشهها در مغز سادهشان راه نمییابد. اما علاقهمندان روشناندیش اسلام، یکی از مهمترین موضوعات که فکر آنها را به خود مشغول میدارد، همین موضوع است.»(ده گفتار، ص240)
به باور آن متفکر دردآشنا «حامل فرهنگ اصیل اسلامی، در نهایت، باز هم همین گروه روحانیون متعهد هستند. به این دلیل لازم است روحانیت را اصلاح کرد، نه اینکه آن را از بین برد. ثابت نگاه داشتن سازمان روحانیت در وضع فعلی نیز به انقراض آن منتهی خواهد شد. این مطلب را حدود ده سال است که بارها و بارها تکرار کردهام و گفتهام که روحانیت یک درخت آفتزده است و باید با آفتهایش مبارزه کرد.
اما کسی که میگوید دست به ترکیب این درخت نزنید، معنای سخنش این است که با آفتهای آن هم مبارزه نکنید و این باعث میشود که آفتها درخت را از بین ببرند. آن کسی نیز که میگوید اصلاً این درخت را باید از ریشه کند، اشتباه بزرگی مرتکب میشود. زیرا اگر این درخت کنده شود، دیگر هیچ کس قادر نخواهد بود تا نهال جدیدی به جای آن بکارد.»(پیرامون انقلاب اسلامی، ص 184)
3- به نظر شهید مطهری «هر جامعهای یک نوع آفتِ مخصوص به خود دارد. آفتی که جامعه روحانیت را فلج کرده و از پا درآورده است، «عوامزدگی» است. عوامزدگی از سیلزدگی، زلزلهزدگی، مار و عقربزدگی بالاتر است. این آفت عظیم معلول نظام مالی ما است. روحانیت ما در اثر آفت عوامزدگی نمیتواند چنانکه باید، پیشرو باشد.... روحانیت عوامزده ما چارهای ندارد از اینکه آنگاه که مسئلهای اجتماعی میخواهد عنوان کند، به دنبال مسائل سطحی و غیر اصولی برود و از مسائل اصولی صرفنظر کند که با کمال تأسف علامت تأخر و منسوخیت اسلام به شمار میرود و وسیله به دست دشمنان اسلام میدهد.» (ده گفتار، صص 259 و 260)
با وجود این، وی معتقد بود هیچ نهادی مانند روحانیت نمیتواند موجهای وسیعی همچون 22 بهمن 57 ایجاد کند. به همین دلیل میپرسید:
«کدام رهبری توانسته است مانند همین رهبری سنتی موج بیافریند و حرکت خلق کند؟ در این صد سال اخیر که از قضا دوره فرنگ رفتهها و روشنفکران متجدد ضد سنت است، کدام رهبری غیر سنتی توانسته است یکدهم رهبری سنتی، جنبش به وجود آورد؟»
(نهضتهای اسلامی در صد سال اخیر، ص82)
4- دغدغههای پس از پیروزی انقلاب نیز ادامه یافت. وی با توجه به تجربه سایر انقلابها پیشبینی کرد:
«برای نهضت ما نیز چنین آیندهای که در آن بازار عرضه افکار داغ باشد، قابل پیشبینی است. از این رو لازم است روحانیت دهها برابر گذشته خود را تجهیز کند. روحانیت احتیاج به تقویت دارد. احتیاج به برنامه و کار منظم و حساب شده دارد. در برابر روحانیون مردم قرار دارند که به مراتب ببیشتر از گذشته به هدایت و راهنمایی و ارشاد احتیاج دارند. روحانیت باید به سرعت به فکر چاره بیفتد و تا این سیل عظیم به راه نیفتاده است، خود را برای مقابله با آن آماده کند.»
(پیرامون انقلاب اسلامی، ص 183)
آیتالله مطهری معتقد بود که: «دانستن و شناختن دین برای مصلحتگویی کافی نیست. [روحانی] جامعه را باید بشناسد. به اوضاع دنیا باید آگاه باشد. باید بفهمد که در دنیا چه میگذرد و امروز مصلحت جامعه اسلامی در برابر جریانهای موجود دنیا چه اقتضا میکند و مردم را به آن جریانها و مصالح واقعی آنها آگاه بکند... آدمی که سر و کارش فقط با چند کتاب معین در یک علم به خصوص مثلاً فقه، ادبیات، فلسفه و غیره باشد و در کنج مدرسه به سر برد، نمیتواند بفهمد در جامعه چه میگذرد و چه باید کرد.
انسان در کنج مدرسه نمیتواند مصالح جامعه را تشخیص دهد. علم و اطلاع به اوضاع جاری و متغیر جهان لازم است. شامه تیز میخواهد که حتی حوادثی را که در آینده واقع میشود از حالا پیشبینی کند و جامعه را طوری از آن حادثه عبور دهد که با خطری مواجه نشود. هدایت بدون قدرت پیشبینی، امکانپذیر نیست.»
(ده گفتار، ص226)
5- استاد با گله از آن دسته از جامعهشناسان ایرانی که «روحانیت را به عنوان دکوری در کنار سیاست و اقتصاد به حساب میآوردند و برای آن اهمیت قائل نبودند»، میگفت: «روشنفکر ایرانی به توهم اینکه در اروپای امروز، مذهب نقش ندارد و نقش خود را در گذشته ایفا کرده است، نقش مذهب را در ایران نیز تمام شده تلقی کند، [در حالی] که نه ایران، اروپا است و نه اسلام، مسیحیت است.»(نهضتهای اسلامی در صد ساله اخیر، ص 83)
در عین حال وی تاکید میکرد: «اساساً روحانی واقعی بودن وابسته به این نیست که انسان در رشتههای علوم قدیمه تحصیل کند. بسیارند کسانی که از این تحصیلات محرومند و در رشتههای دیگر تخصص دارند، اما دارای ایمانی قوی و نیرومند هستند و عملاً متقی و پرهیزکار و احیاناً حامی و مبلغ اسلامند و کم و بیش مطالعات اسلامی هم دارند.»(عدل الهی، ص 122)
6- با وجود سابقه و قدمت روحانیت شیعه و قدرت بسیج تودهها، به علت ارتباط صمیمی و همدلانه با مردم، وی هشدار میداد که «روحانیین بزرگ ما، باید به این نکته توجه کنند که بقا و دوام روحانیت و موجودیت اسلام به این است که زعمای دین ابتکار اصلاحات عمیقی که امروز ضروری تشخیص داده میشود، در دست بگیرند. امروز آنها در مقابل ملتی نیمه بیدار [سالهای پیش از پیروزی انقلاب] قرار گرفتهاند که روزبهروز بیدارتر میشود. انتظاراتی که نسل امروز از روحانیت و اسلام دارد، غیر از انتظاراتی است که نسلهای گذشته داشتهاند.
بگذریم از انتظارات خام و نابخردانه که بعضی دارند، اکثریت آن انتظارات مشروع و بجاست. اگر روحانیت ما هرچه زودتر نجنبد و گریبان خود را از چنگال عوام خلاص و قوای خود را جمع وجور نکند و روشنبیانه گام برندارد، خطر بزرگی از ناحیه اصلاحطلبان بیعلاقه به دیانت متوجهش خواهد شد. امروز این ملت تشنه اصلاحات نابسامانیهاست و فردا تشنهتر خواهد شد. ملتی است که نسبت به سایر ملل احساس عقب افتادگی میکند و عجله دارد به آنها برسد.
از طرفی مدعیان اصلاحطلبی که بسیاری از آنها علاقهای به دیانت ندارد، زیادند و در کمین احساسات نو و بلند نسل امروزند. اگر اسلام و روحانیت به حاجتها و خواستهها و احساسات بلند این ملت پاسخ مثبت ندهند، به سوی آن قبلههای نوظهور متوجه خواهند شد. فکر کنید آیا اگر سنگر اصلاحات را این افراد اشغال کنند، موجودیت اسلام و روحانیت به خطر نخواهد افتاد؟» (ده گفتار، صص 273 و 274)
7- آشنایان با شهید مطهری میدانند که پافشاری وی بر نقش و جایگاه روحانیت، نه به آن دلیل بود که خود عضوی از این خانواده به شمار میرفت بلکه معتقد بود نهاد مذکور جایگزین ندارد. او در این زمینه به نقل از علامه اقبال لاهوریی مینویسد: «اقبال... درباره سیدجمال... و اینکه چگونه یک «سید یکلاقبا» توانست رستاخیزی در جهان اسلام به پا کند»، میگوید:
«این همه قدرت و نفوذ چرا؟ چه عاملی موجب شد که فریاد این یک تن تنها تا اعماق دلها و تا اقصای سرزمینها راه کشد؟ جز این بود که ملتهای مسلمان، این ندا را ندای دعوت یک آشنا احساس کردند؛ احساس کردند که این صدا از اعماق روح فرهنگ و تاریخ پر افتخار و حیات حماسه خودشان درآمده است؟ این صدا یکی از انعکاسات همان فریادی است که در حرا، در مکه، در مدینه، در احد، در قادسیه، در بیتالمقدس، در تنگهالطارق، در جنگهای صلیبی میپیچید؛ همان صدای حیات بخش دعوت به جهاد و عزت و قدرت است که در گوش تاریخ پر از حماسه اسلام طنین افکن است.» (اقبال، معمار تجدیدبنای اسلام، ص 82)
8- از نگاه مطهری «اگر این کشور بخواهد اصلاح بشود، اگر بخواهد در جاده ترقی بیفتد، در جاده تعالی بیفتد، در جاده علم بیفتد، در راه صنعت بیفتد، در راه حریت و آزادیخواهی بیفتد، بهترین راه و نزدیکترین راه، اگر نگوییم راه دیگری نیست، بهترین راه و نزدیکترین راه همین است که از همین احساسات صادقانه مردم درباره حسینبنعلی که حقیقت دارد و واقعیت دارد و درباره شخصی است که شایسته این احساسات است و صاحب یک مکتب بسیار بزرگ و عالی است، استفاده کنیم... پس باید درباره این قضیه فکر کرد و نقائص آن را اصلاح کرد.» (ده گفتار، ص219)
9- استاد که بر نقاط مثبت نظام پژوهشی، آموزشی، تبلیغی وعظ تکیه میکرد و به عضویت خود در نهاد روحانیت میبالید، همزمان بر مبارزه با نقاط منفی نظام حوزوی تأکید میکرد و هر مسئله را در جای خود دارای اهمیت میدانست.
به باور او «ما معترفیم که هیچ چیزی جای تقوا و ایمان را نمیگیرد و ایمان و تقوا بسیاری از کمبودها را جبران میکند. ولی از طرف دیگر بنا نیست که ایمان و تقوا را جانشین همه چیز بدانیم. از هر چیزی فقط اثر خودش را باید انتظار داشت... در میان معنویات هم هیچکدام جای دیگری را به طور کامل پر نمیکند. مثلاً نه علم میتواند جانشین ایمان بشود و نه ایمان میتواند جانشین علم گردد. نظم و انضباط و تشکیلات هم یکی از اصول مقدس زندگی بشر است. اگر میبینیم که معنویت و ایمان بعضی از مفاسد بینظمی و بیانضباطی را از بین برده، باید توجه داشته باشیم که بینظمی و بیتشکیلاتی معیشت، به مقیاس بیشتری ارکان ایمان و معنویت را متزلزل کرده و محیط فاسد به وجود آورده است.» (ده گفتار، ص270)
10- شهید مطهری براصلاح نهاد دین بیش از ظهور زعمای بزرگ تأکید داشت و میگفت: «[بعضی] هنگامی که متوجه برخی مفاسد اجتماعی میشوند، چاره را زعیم صالح میدانند و به اصطلاح اصالت فردی هستند. اما کسانی که بیشتر و عمیقتر مطالعه کردهاند، به این نتیجه رسیدهاند که تأثیر و اهمیت سازمان و تشکیلات و رژیم اجتماعی از تأثیر و اهمیت زعما بیشتر است.
در درجه اول باید درباره سازمان صالح اندیشید و در درجه دوم درباره زعمای صالح... اگر نظام صالح بود، کمتر فرد ناصالح قدرت تخطی دارد و اگر ناصالح بود فرد صالح کمتر قدرت عمل و اجرار منویات خود را پیدا میکند و احیاناً منویات و افکار خود را میبازد و همرنگ سازمان میشود... زعمای صالحی که طرز تفکرشان در اساس و تشکیلات با ناصالحها یکی است و تفاوتشان از لحاظ اخلاقی و شخصی است، بنا است همگی در یک قالب کار کنند، اثر وجودیشان با ناصالحها آنقدر زیاد نیست و منشأ تحولات اجتماعی قابل توجه نخواهد گشت.» (ده گفتار، صص 242 و 244)
11- وی درباره تجربه تلخ گسترش مادیگری، به علت عملکرد روحانیت کاتولیک، بارها به اندیشمندان مسلمان هشدار داد و اعلان کرد: «کلیسا چه از منظر مفاهیم نارسایی که در الهیات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غیر انسانیاش با توده مردم، خصوصاً طبقه دانشمندان و آزادفکران، از علل عمده گرایش جهان مسیحی ـ و به طور غیر مستقیم جهان غیر مسیحی ـ به مادیگری است... اینکه فقط نام کلیسا را میبریم، به این معنا نیست که در منابر و مساجد ما همیشه افراد مطلع و باصلاحیت، مفاهیم دینی را تعلیم میدهند و میدانند چه تعلیم دهند... کلیسا از نظر دیگر نیز نقش مهمی در سوق دادن مردم به ضدخدایی دارد که از نارسایی مفاهیم الهی کلیسایی بسی مؤثرتر بوده است و آن تحمیل عقاید و نظریات خاص مذهبی و علمی کلیسا به صورت اجبار و سلب هرگونه آزادی عقیده در این دو قسمت است... اینکه اصول دین باید تحقیقی باشد نه تقلیدی و یا تحمیلی، تزی است که اسلام طرفدار آن است؛ برخلاف مسیحیت که اصول دین را برای عقل «منطقه ممنوعه» اعلام کرده است.
خطای عمده کلیسا در دو جهت دیگر بود: یکی اینکه کلیسا پارهای معتقدات علمی بشری موروث از فلاسفه پیشین و علمای کلام مسیحی را در ردیف اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست، دیگر اینکه حاضر نبود صرفاً به ظهور ارتداد اکتفا کند و هر کس که ثابت و محقق شد مرتد است، او را از جامعه مسیحیت طرد کند، بلکه با نوعی رژیم پلیسی خشن در جستوجو عقاید و مافیالضمیر افراد بود و با لطائفالحیل کوشش میکرد کوچکترین نشانهای از مخالفت با عقاید مذهبی در فردی یا جمعی پیدا کند و با خشونتی وصف ناشدنی آن فرد یا جمع را مورد آزار قرار دهد... این بود که دانشمندان و محققان جرأت نداشتند برخلاف آنچه کلیسا آن را علم میداند، بیندیشند.
یعنی مجبور بودند آنچنان بیندیشند که کلیسا میاندیشد. این فشار شدید بر اندیشهها... عکسالعمل بسیار بدی نسبت به دین و مذهب به طور کلی ایجاد کرد... بازرسان عقیده، مردم بدی نبودند؛ خود را لااقل از حد وسط مردم بهتر میپنداشتند. مگر نه این است که لاینقطع برای اعلای کلمه حق و نام خدا میکوشیدند و کار میکردند؟.... [یک مفتش] در آخر عمر از آن جهت که از کشتن چند کودک چشم پوشیده بود، خود را گناهکار احساس میکرد: مگر کسی حق دارد از کشتن بچه افعی خودداری کند؟!.... چنان فرض و قبول میشد که این مردم، گناهکار و بزهکارند و بر ایشان بود که گناهکاری خود را ثابت کنند. داوران هرگونه وسیله فکری و بدنی را برای وادار کردن ایشان به اعتراف به گناه و شناساندن همدستان خود به کار میبرند.
برای تشویق متهمین به اعتراف، وعده بخشش یا تخفیف به ایشان میدادند. ولی آن داوران چنان میپنداشتند که برای وفا کردن به عهدی که با جادوگران و بددینان بستهاند، هیچ الزام اخلاقی ندارند و این وعده را برای مدت مختصری که در آن فاصله متهم آنچه گفتنی است بگوید، مراعات میکردند. هر عمل خارج از حدود شرافتمندی را که نسبت به آن متهمان انجام میشد، چون به منظور مقدسی میدانستند، روا میداشتند. هر چه بیشتر مردم را عذاب و شکنجه میدادند، این کار را ضروریتر تصور میکردند.... مذهب که میبایست دلیل هدایت و پیامآور محبت باشد، در اروپا به این صورت درآمد که مشاهده میکنیم.
تصور هر کس از دین و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بدیهی است که عکسالعمل مردم در مقابل چنین روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چیزی که پایه اولی مذهب است، یعنی خدا، نمیتوانست باشد. هر وقت و هر زمان که پیشوایان مذهبی مردم ـ که مردم در هر حال آنها را نماینده واقعی مذهب تصور میکنند ـ پوست پلنگ میپوشند و دندان ببر نشان میدهند و متوسل به تفکیر و تفسیق میشوند، مخصوصاً هنگامی که اغراض خصوصی به این صورت درمیآید، بزرگترین ضربت بر پیکر دین و مذهب به سود مادیگری وارد میشود.»(علل گرایش به مادیگری، صص 71 تا 92)
12- استاد مطهری با تأکید بر نظریات آیتالله حائری درباره تخصصی شدن اجتهاد مینویسد:
«در اینجا من پیشنهادی دارم، که برای پیشرفت و ترقی فقه ما بسیار مهم است، این را قبلاً مرحوم آیتالله حاج شیخ عبدالکریم یزدی اعلیالله مقامه، فرمودهاند و من پیشنهاد ایشان را عرض میکنم.
ایشان گفته بودند، چه لزومی دارد که مردم در همه مسائل از یک نفر تقلید کنند، بهتر این است که قسمتهای تخصصی در فقه قرار دهند، یعنی هر دستهای بعد از آنکه یک دوره فقه عمومی را دیدند و اطلاع پیدا کردند تخصص خود را در یک قسمت معین قرار دهند و مردم در همان قسمت تخصصی از آنها تقلید کنند، مثلاً بعضی رشته تخصصی خود را عبادات قرار دهند و بعضی معاملات و بعضی سیاست و بعضی احکام، (احکام به اصطلاح فقه) همانطوری که در طب این کار شده و رشتههای تخصصی پیش پزشکی هستند، بعضی متخصص قلب میباشند، بعضی چشم، بعضی متخصص گوش. حلق وبینی وبعضی متخصص چیز دیگر. اگر این کار بشود هر کسی بهتر میتواند تحقیق کند در قسمت خودش.
گمان میکنم در کتاب «الکلام یجرالکلام» تالیف آقای سیداحمدزنجانی سلمهالله، این مطلب از قول ایشان چاپ شده. این پیشنهاد، بسیار پیشنهاد خوبی است و من اضافه میکنم که احتیاج به تقسیم کار در فقه و به وجود آمدن رشتههای تخصصی در فقاهت از صد سال پیش به این طرف ضرورت پیدا کرده و در وضع موجود یا باید فقهای این زمان جلو رشد و تکامل فقه را بگیرند و متوقف سازند و یا به این پیشنهاد تسلیم شوند.» (مرجعیت و روحانیت، ص12)
13- به اعتقاد شهید مطهری نتیجه اتکای مالی روحانیت به مردم کسب اقتدار است. در عین حال تا حدودی حریتش را از دست میدهد. از سوی دیگر متکی شدن روحانیان به دولت اگر چه اجازه اجتهاد آزاد را به آنان میدهد ولی حقطلبی و استقلالشان را تهدید میکند. به نظر او روحانیت تشیع به دلیل استقلال مالی از حکومت و اتکا به مردم، موقعیت اول را دارد یعنی در مجموع میتواند مردم را بسیج کند، اما فاقد حریت کافی در عرصه اندیشه و اجتهاد است. موارد استثنا مورد نظر ایشان نبود.
منظور استاد از «اقتدار» روحانیت یعنی نفوذ معنوی و حکومت بر دلها و عقلها و نه بر تنها و ارتباط نزدیک با مردم امکان بسیج آنان را به روحانیت میدهد. به همین دلیل، به تصریح شهید مطهری، روحانیت شیعه با اینکه کمتر از روحانیت اهل سنت درباره اصلاحات نظریهپردازی کرده و طرحهای اصلاحی ارائه داده است، اما به مراتب بیشتر، مردم را در برپایی نهضتهای اصلاحی بسیج و آنان را رهبری کرده است. نمونههای برجسته آن را میتوان در یک قرن اخیر در ایران و عراق مشاهده کرد.
14- پس از پیروزی انقلاب بعضی روحانیون در متن و در واقع در رأس هرم «قدرت» جا گرفتهاند. اکنون موقعیت روحانیت چگونه است؟ آیا حضور در ارکان حکومت، اقتدار معنوی روحانیان را حفظ کرده و حریت فکری آنان را افزایش داده است یا خیر؟ به راستی امروز نسبت میان قدرت (شرکت در حکومت)، اقتدار (مقبولیت در افکار عمومی) و حریت (اجتهاد آزاد و مستقل از قدرت و اقتدار) چگونه است؟ این سئوال را میتوان با توجه به تفکیکی که متفکران معاصر بین اقتداگرایی ناب و اقتدار ناشی از مقبولیت و مشروعیت مردمی به عمل آوردهاند به شکلی دیگر مطرح کرد.
از دید متفکران مذکور سازمانهای مدنی و عرصه جامعه مدنی، محل تولید رضایت عمومی و اقتدار هژمونیک است. تعریفی که مطهری از سازمان روحانیت و ضرورت اصلاح در آن به عمل میآورد قرابت نزدیک با تعاریف آن متفکران از نهادهای مدنی دارد. حال باز میپرسم آیا تکیه روحانیت بر قدرت بر سرمایه مدنی پیشین آنان افزوده یا به تقلیل و فقر این سرمایه کمک کرده است؟ راه جمع بین «قدرت» و «اقتدار» چیست و در صورت تعارض بین این دو، کدام ترجیح دارد؟