محمد اسفندیاری
از اختلافات استاد مرتضی مطهری و دکتر شریعتی فراوان سخن گفته شده است. اما تاکنون هرگز از اشتراکات فکری و مناسبات آنها سخن نرفته و در این باره سکوت جاهلانهای شده است. از این عجیبتر ادعای نیمه درست کسانی است که مطهری را نماینده «اسلام سنتی» و شریعتی را نماینده «اسلام روشنفکرانه» معرفی میکنند. در اینکه شریعتی در قطب اسلام روشنفکرانه است، تردیدی نیست. اما تردیدی نیست که مطهری نماینده اسلام سنتی نیست و حتی ناقد آن است.
مطهری و شریعتی هر دو یک راه را میپیمودند و یک هدف داشتند، اما در چگونگی پیمودن این راه و رسیدن به هدف اختلافاتی داشتند. در اینجا مناسب است به چندی اشتراکات و مناسبات مطهری و شریعتی اشاره شود:
1- خرافهزدایی از اسلام و نقد درک عوامانه از آن و مبارزه با عوامزدگی
2- معرفی اسلام به صورت مکتبی توانا و ماورای تواناییها و ارزشهای دیگر مکتبها
3- انتقاد از جمود و قشریگری (تحجر، مارقیگری، خارجیگری، ارتجاع، بسته ذهنی، تنگنظری و دگماتیسم)
4- زمانشناسی و شناخت عصر جدید و عنایت به مقتضیات زمان و معرفی اسلام با عنایت به آن
5- تبیین نسبت اسلام با مکتبها و نظریات جدید
6- معرفی اسلام به صورت دینی، اجتماعی و سیاسی. نه تنها شخصی و فردی که فقط ناظر به رابطه هر فرد به خداوند است
7- نشان دادن توان ظلمستیزی و مبارزاتی و انقلابی اسلام
8- نقد روحانیت سنتی
9- عنایت به موضوعات نوپیدایی چون فلسفه تاریخ و فلسفه اخلاق
10- عنایت به موضوع حقوق در اسلام
11- درک خطر مارکسیم و نقد علمی آن
12- معرفی اسلام به صورت دینی متین و منطقی: خردپذیر، علمباور، مدنی و انسانی
اگر این فهرست ادامه داده و شرح شود، مفصل میشود و «تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.» میتوان گفت که وجه مشترک مطهری و شریعتی این بود که هر دو «مسلمان روشنفکر» یا «روشنفکر دینی» بودند، یعنی در قطب مقابل «روشنفکران غیر دینی» و «غیر روشنفکران دینی» (دینداران سنتی). توجه داشته باشیم که دین روشنفکرانه یا روشنفکری دینی، حد وسط بیدینی و دین متحجرانه (سنتی) است. دینداران روشنفکر یا روشنفکران دینی در قطب مقابل بیدینان و دینداری متحجر (سنتی) هستند.
اختلافاتی که مطهری و شریعتی داشتند در حوزه «دین روشنفکرانه» است و در این راه و برای تحقق این هدف و از همین جا اختلاف اساسی آنها با «بیدینی روشنفکرانه» و «دین سنتی» دانسته میشود. بنابراین با همه اختلافاتی که مطهری و شریعتی داشتند، در یک اصل کلی و مهم اشتراک داشتند که آن «دین روشنفکرانه» یا «روشنفکری دینی» بود. اختلاف اساسی این دو نه با یکدیگر بلکه با کسانی بود که درک سنتی از دین داشتند و یا بیدین روشنفکر بودند. اما عجیب است که همواره از اختلافات مطهری و شریعتی به ویژه از اختلاف مطهری و شریعتی سخن میرود.
اما از اختلاف مطهری با عالمان سنتی سخن نمیرود. 1 حال آنکه اختلاف مطهری با عالمان سنتی بیش از اختلاف او با شریعتی است. اساساً دیدگاه مطهری و عالمان سنتی به اسلام متفاوت بود. مطهری از موضوعاتی سخن میگفت که اساساً برای آنان «مطرح» نبود و دردها و دغدغههایی داشت که آنان نداشتند.
کوتاه سخن اینکه مطهری و شریعتی در دو قطب نبودند. بلکه در یک قطب بودند که دین روشنفکرانه است. نقطه مقابل این قطب در حوزه دینی، غیر روشنفکران دینی (دینداران سنتی) است و در حوزه روشنفکری، روشنفکران غیر دینی است. فتامل. ممکن است پنداشته شود که من میخواهم بگویم مطهری و شریعتی با یکدیگر اختلاف نداشتند. هرگز! این دو متفکر با یکدیگر اختلاف داشتند، اما در دو قطب نبودند. اختلافات این دو ناشی از این نبود که در دو قطب بودند، بلکه ناشی از اینرو بود که هر دو «متفکر» بودند، به معنی واقعی کلمه.
راست اینکه هرگز دو متفکر همفکر یافت نمیشود و اصولاً ترکیب «متفکران همفکر» متناقض و مانند کوسه ریش پهن است. اگر دو متفکر یافت شوند که ادعا کنند همفکر یکدیگرند، یا شوخی میکنند و یا یکی از آنها با مغز دیگری فکر میکند و در واقع از آن دیگری تقلید میکند. دو متفکر واقعاً دو فکر دارند و دهها متفکر نیز، بدون مبالغه، دهها فکر. درست گفتهاند که: لکل راس رای. شمس تبریزی میگوید:
«آوردهاند که دو دوست مدتها با هم بودند، روزی به خدمت شیخی رسیدند، شیخ گفت: چند سال است که شما هر دو همصحبتید؟ گفتند: چندین سال. گفت: هیچ میان شما در این مدت منازعتی بود؟ گفتند: نی، الا موافقت. گفت: بدانید که شما به نفاق زیستید.» 2
این سخن، یادآور حدیثی کوتاه و عمیق از امیرالمومنین است: «کثره الوفاق نفاق. 3 یعنی موافقت بسیار نشانه نفاق است.» آری، اگر دو نفر مدعی شوند که همفکر یکدیگرند، یا یکی از آنها دو چهره است و یا هر دو مداهنه میکنند.
سید بن طاووس در کتاب کشفالحجه میگوید: قطب راوندی رسالهای تالیف کرده است درباره اختلافات شیخ مفید و سیدمرتضی، و در آن 95 اختلاف میان این دو را و آن هم فقط در اصول اعتقادات، برشمرده است. فراتر از این، وی در پایان این رساله میگوید: اگر همه مسائلی را که در آن اختلاف کردهاند، استقصا کنم، کتابی مفصل میشود. 4
جالب توجه است که این دو دانشور شیعه که ما میانشان هیچ اختلافی احساس نمیکنیم، حداقل در 95 مسئله، آن هم فقط در اصول عقاید، با یکدیگر اختلاف داشتند. اما من گمان نمیکنم که مطهری و شریعتی در همه مسائل از اصول و فروع دین تا مسائل غیردینی، با یکدیگر این اندازه اختلاف داشته باشند. شاهد اینکه استاد مطهری در اعلامیهای رسمی که درباره شریعتی منتشر کرد، نوشت: «او در هیچیک از مسائل اصولی اسلام از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرایش غیراسلامی نداشته است.»5
از شیخ مفید و سیدمرتضی که بگذریم، و البته نمیتوان گذشت، به ابوذر و سلمان میرسیم که امام سجاد(ع) فرمود: «والله لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله.»6 یعنی به خدا سوگند که اگر ابوذر میفهمید که در قلب سلمان چیست او را میکشت. از این حدیث دانسته میشود که میان ابوذر و سلمان بسیار اختلاف بود. نیز این اختلافات چندان اساسی بود که اگر ابوذر میدانست، وجود زنده سلمان و دو شیعه و دو نفر از اصحاب خاص پیامبر میدانیم و از هم جدا نمیکنیم.
باری، با وجود آن همه اختلاف میان شیخ مفید و سیدمرتضی، قطببندی میان آنها درست نیست. از آنرو که هر دو یک هدف را تعقیب میکردند و یک مسیر را میپیمودند. همچنین با وجود آن همه اختلاف میان ابوذر و سلمان، قطببندی آنها صحیح نیست. زیرا این دو نیز آهنگ آن داشتند در پی پیامبر روند.
با وجود این، در جامعه ما همواره از اختلافات مطهری و شریعتی سخن میرود و قطببندی کاذب مطهری و شریعتی، ساخته میشود و اختلافات این دو متفکر بزرگ نشان داده و تشدید میشود و بیهوده به شما اختلافات آنها افزوده میگردد. چنین مینماید که اینک به یک فارابی نیازمند است تا همانگونه که او با نگارش کتاب الجمع بین رایی الحکیمین به جمع افکار افلاطون و ارسطو پرداخت، این فارابی هم به اشتراکات و مناسبات فکری مطهری و شریعتی بپردازد و هماهنگی این دو را نشان دهد.
شکی نیست که ارسطو و افلاطون با یکدیگر اختلاف داشتند. اما این دو، پیشتر و بیشتر، یا سرفسطاییها اختلاف داشتند، با پروتاگوراس و گورگیاس. اختلاف ارسطو و افلاطون با سوفسطاییها، اختلاف در مبنا بود، ولی اختلافشان با یکدیگر، اختلاف در بنا. پی یکسونگری است که اختلاف ارسطو و افلاطون با یکدیگر دیده شود، اما اختلاف ریشهدار آنها با سوفسطاییها نادیده گرفته شود. مگر اینکه اساساً سوفسطاییها را از دایره خارج کنیم و داخل مرز دانش نیاوریم.
همین نکته درباره اختلافات مطهری و شریعتی نیز صدق میکند. این دو با یکدیگر اختلاف داشتند، ولی پیش و بیش از این اختلاف، با دینداری و دینداران و دینیاران سنتی تعارض داشتند، با کسانی که در سدههای پیش متوقف ماندهاند و از «قدمای معاصر» هستند و از سردخانه تاریخ میآیند. بنابراین پیش و بیش از هر سخنی درباره اختلاف مطهری و شریعتی، باید از اختلاف این دو با سنتگرایان سخن رود. مگر اینکه این جماعت را از دایره بحث خارج کنیم و قابل بررسی ندانیم. اما کسانی که از اختلاف مطهری و شریعتی سخن میگویند، نه تنها چنین رایی ندارند، بلکه میکوشند مطهری را سنتگرا بنمایانند و اختلافش را با شریعتی، اختلاف میان سنتگرایی و نوگرایی.
همانگونه که مطهری و شریعتی با یکدیگر اختلاف دارند بازرگان و شریعتی و نیز سروش و شریعتی با یکدیگر اختلاف دارند و شاید اختلاف بازرگان و سروش با شریعتی بیش از اختلاف مطهری با شریعتی باشد. اما متاسفانه اختلاف مطهری و شریعتی چنان بزرگ نشان داده میشود که گویا این دو در دو قطب مقابل هم هستند و با یکدیگر تضاد آشتیناپذیر دارند. در مقابل اختلاف بازرگان و شریعتی و نیز سروش و شریعتی همواره به صورتی معقول و منطقی مطرح شده و اینها در مقابل یکدیگر قرار داده نشدهاند.
درخور یاد است که عدهای از مطهری، حجابی برای شریعتی ساختهاند و عدهای از شریعتی، حجابی برای مطهری. برخی با دیدن مطهری از دیدن شریعتی محروم ماندهاند و برخی با دیدن شریعتی از دیدن مطهری. این تنگنظران ظرف وجودیشان چنان کوچک است که فقط گنجایش یک نفر را دارد مطهری یا شریعتی. سینه اینان برکه است نه دریا. همین که مطهری یا شریعتی در آن قدم بگذارد، آن برکه لبریز میشود و گنجایش دیگری را ندارد. فروتر از اینان، کسانی هستند که مطهری را بهانه مبارزه با شریعتی قرار دادهاند و شریعتی را بهانه مبارزه با مطهری.
این بهانهجویان، مطهری را نمیخواهند بلکه «مبارزه با شریعتی» را میخواهند و شریعتی را نمیخواهند. بلکه «مبارزه با مطهری» را میخواهند. در پایان، این را هم بگویم که نه تنها مطهری و شریعتی با یکدیگر مناسبات فکری داشتند، بلکه شریعتی بر مطهری نیز تاثیر گذاشت و با این تاثیرگذاری، او را خود نزدیکتر کرد. چنانکه میدانیم، مطهری نخست متکلم و فلسفهپرداز بود و اغلب دغدغههایش از سخن مسائل کلامی و فلسفی بود. همچنین وی به لحاظ روحیه و شخصیت، بیشتر درونگرا بود و شاید همین درونگراییاش، سائق او به مباحث ذهنی و انتزاعی بود.
وی در سرآغاز یکی از آثارش اشاره میکند که از سیزده سالگی چندان به متافیزیک دلمشغولی داشت که فیزیک را نمیتوانست تحمل کند و میل شدید به تنهایی موجب شده بود که حجره و همحجره را ترک کند و به نیمحجرهای دخمه مانند پناه ببرد. وی میافزاید که از همان آغاز، فیلسوفان و عارفان و متکلمان را برتر از دیگر اصناف دانشوران میدانست.7
اما سرانجام مطهری به سبب اختلاط با شریعتی و مطالعه آثار وی، از مباحث کلامی و فلسفی به مسائل اجتماعی و عصری سوق داده شد و مصلحان اجتماعی را بر همگان رجحان داد. وی که پیشتر گفته بود از آغاز طلبگی، فیلسوفان و عارفان و متکلمان برایم عظیمتر از دیگران بودند، سرانجام بدین نتیجه رسید که مصلحان اجتماعی از آنها نیز عظیمترند پس نوشت: «امروز کلمه مصلح و اصلاحات در میان ما شایع است. مرحوم سید جمالالدین اسدآبادی یک فرد مصلح است. مصلح، شان و اهمیت بیشتری از عالم، مجتهد، فیلسوف، منجم، ریاضیدان و غیره دارد... در اینکه اجتماعات نیازمند به مصلحان هستند، بیش از آن که به هر طبقه دیگر نیازمند باشند، سخنی نیست.»8
مطهری در رویکرد به اجتماعیات و مسائل نوپیدا تا حدودی از شریعتی تاثیر پذیرفت. البته مطهری در تحلیل برخی مسائل با شریعتی اختلاف داشت، اما در پرداختن به آن مسائل از شریعتی الهام گرفته بود. برای نمونه اشاره میشود به مسائلی چون انسان و جامعه و تاریخ و فلسفه اخلاق و سنجش نسبت اسلام با مکتبها و نظریات جدید که شریعتی برانگیزنده مطهری به اینها بود. نیز باید اشاره کرد به سعی مطهری در عرضه اسلام به صورت مکتب یا جهانبینی که متاثر از کوشش شریعتی در عرضه اسلام به صورت ایدئولوژی بود.