خاطرات صبحی از دو جهت قابل توجه است؛ نخست شخصیت نویسنده که از افاضل و ادبای معروف عصر ماست و دیگری محتوای خاطرات است که به تاریخ و عملکرد فرقه بهائیگری پرداخته است. با وجود گذشت حدود سهربعقرن از انتشار کتاب اول و نیمقرن از کتاب دوم، بازخوانی و یا نگاهی به خاطرات وی ضروری میکند. از منظر دیگر هم میتوان به این دونوشته صبحی نگریست و آن نثر ادیبانه و ممتازی است که حکایت از مقام ارجمند ادبی و سخنوری وی دارد. البته میدانیم که او دستی هم در سرودن شعر داشت که نمونههایی از سرودههایش را در کتاب خاطراتش میتوان دید. فضلالله مهتدی معروف به صبحی در سال 1305 پس از اقامت 12 سالعه نزد عبدالبهاء و خدمت صادقانه در تحریر و انشاء مکاتبات وی، به ایران اعزام شد و در این مرحله، با توجه به عملکرد رهبری بهائیگری که صبحی خود شاهد عینی آن بود، تغییراتی در فکر و عقایید و باورهای وی پدید آمد. بیان این تغییرات روحی، آن هم توسط یکی از مبلغان زبردست بهائیگری، سبب آن شد که وی از طرف بهائیان تکفیر و تفسیق شود و چنانکه خود نگاشته است، پس از این، رویهای خصومتآمیز با وی در پیش گرفته شد و تصمیمات بسیاری برضد وی اتخاذ شد. حتی دایره فشار بر خانواده وی هم گسترده شد، به طوری که از سوی پدر هم که بهائی بود، طرد شد.
صبحی به رغم آنکه بسیار به سختی افتاده بود، چندی سکوت اختیار کرد تا بلکه موجب فراموشی موضوع گردد و در گوشهای زندگی گوشهگیرانهای را در پیش گیرد، ولی بهائیان دست از وی بر نداشتند و در اذیت و آزارش کوشیدند تا اینکه وی برای دفاع از خود و بیان حقایق و علل برگشت خود از بهائیگری مجبور شد شرح دگرگونی و خاطرات دوران بهائیگری و فعالیتهایش را بنگارد و ناگفتههای درون این فرقه را فاش نماید.
وی از بهائیت به آغوش اسلام بازگشت و پرده از کار سران آن برداشت. وی همچنان که خود نوشته، هیچگونه بغض و عداوتی با «اهل بهائیه» نداشت و تلاش نمود تا از منظر فردآشنا به حقایق، موضوع را طرح کند و مورد بحث قرار دهد. در این راستا باید نگرش و دوری وی از حب و بغض شخصیاش را ستود، از این رو در صداقت و امانت وی نمیتوان تردید روا داشت برهمین اساس، کتاب او روایتی جالب، جذاب و خالی از یکسونگری عنادآمیز است که نه از سوی مخالفان بلکه از سوی یکی از مبلغان برجسته و محرم اسرار و منشی مخصوص عبدالبهاء، کاتب وحی! و واسطه فیض حق و خلق! به نگارش در آمده است، آن هم نه از سر عناد و خصومت، بلکه از سر کشف و تحری حقیقت.
به رغم رویگردانی کامل صبحی از بهائیت، چون مورد اعتماد و محرم اسرار عبدالبهاء- عباسافندی- بود، همه اسراری را که آگاه بود، افشا نساخت. او در اینباره چنین استدلال میکند:
«تمام این اسراری را که عبدالبهاء به صرف اعتماد و راستی و درستی من مکتوم نمیداشت، افشا نمینمایم تا گذشته از اینکه نفس عمل محمود و ممدوح است، ظن او نیز بر امانت من نزد اهل خرد فاسد نگردد و هم در نزد آزادمردان از مردی و اهلیت دور نباشم».
وی در «کتاب صبحی» بیشتر بر آن است تا ضمن بیان خاطرات، ناراستیهای بهائیان را بیان و دلایل و براهین عقلی و نقلی خود را برای رویگردانی از بهائیت طرح کند. در این خاطرات، گزارشها و روایات از مرکز بهائیت، با مرگ عبدالبهاء ناقص میماند که در «پیام پدر» این بخش تکمیل میشود. قلم صبحی با توجه به وضعیت موجود بهائیان و رهبری آن به اوج رسیده است. در این قسمت طرح مباحث اعتقادی کمتر مورد توجه و همت بیشتر راوی، بیان واقعیتهای این فرقه بوده است.
چنین به نظر میرسد که صبحی بهرغم رویگردانی از بهائیت با برخی از بهائیانی که در گذشته دوست صمیمی بوده، روابط دوستانهاش را قطع نکرده و بسیاری از مباحث و روایتهای دست اول از دوران شوقی افندی، از طریق همانان به اطلاع صبحی رسیده است.
هرچند که طرف صبحی در «پیام پدر»، به ظاهر جوانان ایران زمین است، اما در واقع خطاب اصلی او بهائیانی هستند که خواسته یا ناخواسته در دام این فرقه افتادهاند و صبحی میکوشد آنان را به تعقل و تدبر وا دارد... از سطر به سطر این دو کتاب میتوان نکات بسیاری از کم و کیف فعالیتهای فرقه بهائیت به دست آورد. نکاتی که در پژوهشهای دیگران کمتر یافت میشود. بر همین اساس بر آن هستیم در مقدمه چاپ جدید، به نکات مهم این دو کتاب که برای درک تحولات تاریخ معاصر ایران ضرورتی حتمی دارد، نگاهی داشته باشیم.
ناگفتههایی از کانون بهائیت
صبحی پس از آنکه با عبدالبهاء دیدار کرد، با صدای خوب در نزد وی به مناجاتخوانی پرداخت و سپس به خاطر خط خوش مورد توجه عبدالبهاء واقع شد و شغل «کتابت» به وی تفویض شد. در همان ابتدای توقف و اقامت صبحی، یکی از «طائفین حول عبدالبهأ» که مردی بیآلایش و ساده و طرف توجه عبدالبهاء بود، واقعیتهایی را برای وی بازگو کرد که باور کردنی نبود: «بدان که این جماعت که در اینجایند، چه آنهایی که مجاورند و چه آنان که مجاورند، حتی منتسبین عبدالبهاء چون من و تو یک بشر عاجز بیش نیستند... در این جمعیت جز عبدالبهاء و حضرت خانم (همشیره عبدالبهاء) که از هر جهت متمایز از سایرین هستند، دیگران مردمانی باشید و کید دانگستر و حقهباز بیدین و لامذهب و منالباب الاالمحراب، خرابند».
تبعیض و تحقیر ایرانیان
از جمله اموری که در رویگردانی صبحی از بهائیت بیتأثیر نبود، تبعیض و تحقیر ایرانیان توسط عبدالبهأست. او مینویسد:
«آنچه در آنجا مرا دلتنگ میکرد چند چیز بود که تاب بردباری آن را نداشتم. یکی آن که میان بهائیان فرنگی با ایرانی جدایی میگذاشتند. به فرنگیها بیشتر ارزش میدادند تا به ایرانیها و مردم خاور. نخست آنکه مهمانخانه اینها از آنها جدا بود و افزار زندگی اینها آراستهتر و نیکوتر بود ایرانیها هر چند هم در یک اتاق بودند و روی زمین میخوابیدند، ولی فرنگیها در هر اتاقی بیش از یکی دو نفر نبودند و تختخوابهای خوب فنری داشتند و افزار آسایش و خوراکشان بهتر بود. پیوسته عبدالبهاء شام و نهار را با فرنگیها میخورد؛ به عکس در مهمانخانه ایرانیها یکبارهم این کار را نکرد:
دوم آنکه زنهای اندرون و دختران و خویشاوندان عبدالبهاء از ایرانیها رو میگرفتند و دیده نشد که برای نمونه دست کم یکبار خواهر و مادر یا زن عبدالبهاء که هر دو پیر بودند از یک پیرمرد بهایی که سرافرازی خود را در بندگی به آنها میدانست، در هنگام برخورد پاسخ درودش را بدهند تا چه رسد که دلجویی کنند، اما با فرنگی ها اینگونه نبودند؛ با آنکه گروش و دلبستگی یک بهائی ایرانی که در این راه جانبازیها کردهاند، از فرنگیها بیشتر و بالاتر بود.
سوم آنکه در نوشتههای خود و گاهی که میخواستند مردم را به کیش بهائی بخوانند، درباره ایرانیها سخنان ناشایست میگفتند که اینها مردمی بودند مانند جانوران درنده خونریز و بدستیز، دور از آموزش و پرورش، در هوسهای ناهنجار فرورفته، زشتکار و بدکردار. این دین آنها را به راه راست راهبر شد و به آنها دانش نشان داد تا از خوی جانوری دست کشیدند و اندکاندک به راه مردمی آمدند... و چنان در گفتن این سخنان تردست بودند که هرکس از مردم بیگانه که با سخنان آنها آشنا شده بود، ایرانیها را پستترین مردم جهان میدانست.»
ریاکاری و تظاهر
از نکتههایی که در کردار و رفتار غیرقابل انکار بهائیان، بهویژه عبدالبهاء در این خاطرات دیده میشود، تظاهر و ریاکاری رهبر بهائیان است. صبحی چنین مینگارد:
«روز دیگر که جمعه بود با جمیع همراهان به حمام رفتیم و نزدیک ظهر بیرون آمدیم. چون به در خانه عبدالبهاء رسیدیم، دیدیم سوار شده برای ادای فریضه جمعه عازم مسجد است. کرنش کردیم، گفت: مرحبا! از شما پرسیدم، گفتند حمام رفتهاید. بعد به طرف مسجد رفت. چه از روز نخست که بهاء کسانش به عکا تبعید شدند، عموم رعایت مقتضیات حکمت را فرموده، متظاهر به آداب اسلامی از قبیل نماز و روزه بودند. بنایراین، هر روز جمعه عبدالبهاء به مسجدی میرفت و در صف جماعت اقتدا به امام سنت کرده، به آداب طریقه حنفی که مذهب اهل آن بلاد است نماز میگذارد». این تزویر و مخفی کاری در مقابل پژوهشگرانی آگاه همچون ادوارد براون صورت میگرفت تا ماهیت اصلی فرقه بهائیت آشکار نگردد:
«من با شوقی دوست بودم و در بیشتر گردشها با هم بودیم تا آنکه چند ماه پیش از مرگ عبدالبهاء به لندن رفت و همان روزها با یکدیگر نامهنویسی داشتیم. پیوسته دستور عبدالبهاء در چگونگی آمیزش و گفتوگوی با مردم نوشته دست من به او میرسید. به یاد دارم سخن از پروفسور ادوارد براون به میان آورد و گفت گاهی که او را میبیند سخن از کیش و آئین بهایی به میان نیاورد و هرگاه پروفسور از بهاء بپرسد و بگوید: ما او را چه میدانیم؟ در پاسخ بگوید ما بهاء را استاد خویهای پسندیده و پرورش دهنده مردمان میدانیم و دیگر هیچ. و هم فرمود که در گفتوگوی خود با دیگران باریکبین باشد و چیزی نگوید که با مزش آنان جور در نیاید.
اصولاً در طریقه این فرقه، تظاهر و ظاهرسازی از روشهای مرسوم و متداول بوده است. رفتن به مسجد، پوشیدن لباس روحانیون مسلمان وگذاشتن ریش و از آن جمله است که برای فریب دادن مردم عوام بسیار به کار میبردند: «چه عبدالبهاء را تصور چنین بود که این قسم از این لباس در انظار اهمیتی دارد.» صبحی به این شگرد مبلغان بهایی که خود مبتلا به یکی از آنها بود، در جریان بازگشتش از حیفا به ایران به همراه شیخولیالله بابلی میپردازد که به دستور عبدالبهاء میبایست ریش خود را نتراشد و عمامهای هم بر سر گذارد. او در ادامه مینویسد:
«وضع لباس و عمامه و محاسن و سکون و حرکت و عزمت و کریت و مظلومیت و علم و علامت و کرم و کرامت و... و صحبت نشان میدادیم، یعنی به آنچه که شاید یک نفر محقق و عالم مسلمان هم به این اعتقاد ندارد و آن بیچارهها چون این علایم و آثار را با علایم وهمی و ذهنی خود مطابق میدیدند، از قبول و تصدیق استیحاشی نمیداشتند.»
حقوق زن
از موارد مهم دیگر تناقض بهائیت در مورد حقوق زن و دعاوی تساوی حق زن و مرد است:«میگفتند تساوی حقوق زن و مرد را چه میگویی؟ میگفتم: اولاً چنانکه در اسلام رعایت حقوق زن شده، در هیچ شریعتی نشده و اگر مقصود تساوی در جمع شئون است، این مخالفت رای اکثر حکما و قانون خلقت و طبیعت است و اگر آزادی مطلقه زنان منظور است، سالها قبل از تولد بهاء در اکثر نقاط اروپا این شیوه عملی شده و تازه بعد از همه این حرفها، زن و مرد در شریعت بهائی مساوی نیستند.
اولاً: به موجب کتاب «اقدس» مرد میتواند دو زن و یک باکره برای خود بگیرد، در صورتی که زن نمیتواند سه شوهر کند.
ثانیاً: مرد میتواند زن خود را تلاق گوید و زن با شوهر خود این معامله نتواند.
ثالثاً: در میراث، خانه مسکونه والبسه مخصوصه به اولاد اناث نمیرسد.
رابعاً: زن نمیتواند عضو بیت عدل باشد و اعضا باید مرد باشند (وهلم جرا).
جوانان اظهار تعجب میکردند و میگفتند در حقیقت چنین است که میگویی، اما چه کنیم با این کلمه که میگوید دین باید مطابق علم و عقل باشد و بلاشک این حکم در هیچ دیانتی نیست. میگفتند هست و از ارکان اسلام «کلما حکم به العقل حکم به الشرع»؛ وانگهی این همه دعوت به تعقل و تفکر که در قرآن است، در هیچ کتابی نیست، به عکس آن چه که در «اقدس»است، چنانکه میگوید:«اگر صاحب امر به آسمان زمین گوید و به زمین آسمان، کس را حق چون وچرا نیست.»؛ در صورتی که این قضیه مخالف عقل است و اگر تحری حقیقت و ازاله تعصب دینی و مذهبی ومعشرت به عموم اهل ادیان به روح و ریحان را هم بگویید، خواهم گفتن این عقیده تمام فلاسفه و اهل تحقیق است و تازه اهل بهاء عامل به این تعالیم نیستند، چه از روی انصاف و تحقیق بهائیان متعصبترین اقوام و مذاهبند.
کشف حجاب
بهائیان در ایران اولین فرقهای بودند که زمزمههای کشف حجاب و اختلاط بیمانع زنان و مردان بیگانه را تحت عنوان حریم نساء مطرح ساختند. در دوران مشروطه، فرمانی از عبدالبهاء صادر شد که زنان بهائی را از به کار بردن حجاب باز میداشت، پس آنچه توسط رضا شاه به زور اجرا شد، بدون سابقه نبوده است، زیرا بهائیان در عصر مشروطه اولین گامهای آن را برداشته بودند. در لوحی که بهاء به لندن ارسال کرد، چنین مینویسد: «حریت نساء رکنی از ارکان امر بهائیت! است و من دختر خود «روحا» خانم را به اروپا فرستادهام تا دستورالعملی برای زنهای ایرانی باشد... اگر در ایران اظهار حریت نماید، فوراً او را پاره پاره میکنند، معذلک احباب روزبه روز بر حریت نساء بیفزایند».
رسیدن این لوح به تهران، بهائیان را به جوش و خروش انداخت وابنابهر یکی از بهائیان به تشکیل مجلس حریت قیام نمود. در این جریان تاجالسلطنه، دختر ناصرالدینشاه هم در این جلسات شرکت میکرد؛ جلساتی که هم فال بود و هم تماشا. با ابنابهر تاجالسلطنه نیز در این مجالس زینت بخش صدر شبستان بود! بالجمله در این محافل، معدودی از اهل حال به آزادی دخول و خروج میکردند و بساط انس و الفت و گاهی معاشرت و مغازلت میگستردند...
این جلسات تا آنجا مایه رسوایی شد برخی از بهائیان، خود به مخالفت برخاستند و «محافل را معارض عفت و علمداران کشف حجاب را بدکاره و آن کاره میشمرند».
این جریان در برخی از منابع منتشر نشده تاریخ مشروطه هم انعکاس یافته است.
بهائیان در تهران
«...سرانجام لوحهی از طرف عباسافندی برای بهائیان تهران رسید که به کلی حجاب را از میان زنها بردارند. حال در مجالس مخصوص خود که زنها و مردها حضور دارند، زنان بیحجاب مینشینند و میخواهند میان زن و مرد همه چیز مساوی باشد و مشغول میباشند که در سایر ولایات ایران هم این اقدام را نمایند. بهائیها به شاهزاده تاجالسلطنه، دختر ناصرالدینشاه که از فواحش است، قلب «قرهالعین» داده و او را «مبلغه» ساختهاند.»
انحرافات اخلاقی
یکی از مسائل اساسی بهائیت که به نوعی درتاریخ معاصر ایران هم مقابل پیگیری است، انحرافات اخلاقی رهبران بهائیگری است. سالها قبل از جریان کشف حجاب، دستور آن توسط عبدالبهاء صادر گردیده بود تا انحرافات اخلاقی بهائیان را تحتالشعاع قرار دهد. در خاطرات صبحی موارد زیادی از گرفتاری رهبران و مبلغان این فرقه در این راستا وجود دارد که ناگزیر به مواردی اشاره میشود:
«عباسافندی عبدالبهاء علاوه بر سه زن، کنیز زیبایی داشت که همواره آماده خدمت بود!«یک خانه هم در جلو کاخ بهجی داشت و سومین زن گوهر خانم کاشی از خویشاوندان مادر آنجا بود و دختری از بهاء به نام فروغیه خانم داشت. به جز این سه زن، دختری زیبا به نام جمالیه بود که کنیز پیشگاه و آماده درگاه بود.»
«از این گذشته از بسیاری از شهرهای ایران دختران دوشیزه و مهرویان پاکیزه برای فرزندان بهاء فرستادند تا هر کدام را که میپسندند، نزد خود بخوانند و ازآنها بود عزیه دخترآقا محمدجواد فراهاد قزوینی که او را برای عبدالبهاء به عکا بردند، ولی این پیوند نگرفت در این باره داستانها میگویند. کسانی که دخترها را به عکا میرسانند، برخی از آنها در میان راه با آنها همدم و همراز میشدند و از جوانی چنان که افتد ودانی، بهرهمند میگشتند! ولی من این داستانها را اینجا نمیآورم و به شنریدهها کاری ندارم».
صبحی در شرح حال خسرو یکی از نزدیکان بهاء نوشته است:
«ولی خسرو ناتو و زرنگ و باهوش بود، کار خرید در خانه به دست او سپرده شده بود و میرزا در شام و ناهار او را میآراست. چشمش پاک نبود. گاهی که در میان میهمانان ایرانی، دوشیزهای زیبا یا زن شوهردار بامزهای را میدید، با آنها ور میرفت. آن بیچارهها هم دم نمیزدند».
روزی عبدالبهاء چند تن از میهمانان ایرانی را به سرای خود به ناهار خوانده بود. یکی دوتن هم درمیان آنها بودند که بهائی نبودند. از آنها بود میرزارضاخان افشار، باجناق جلالذبیح. افشار در بالای میز جای داشت. شیخمحمدعلی قائنی در دست راست او و من در راست شیخ. خسرو دوریهای خوراک را از بین در که رو به باغچه باز میشد، از دخترکی سبزه و بانمک که فاطمه نام داشت، میگرفت و میآورد و روی میز میگذاشت. در این میان میرزارضاخان با آرنج خود به پهلوی شیخ محمدعلی زد. من هم دریافتم. شیخ و من نگاه کردیم دیدیم خسرو بیآنکه پروایی داشته باشد که شاید از درز در چندتن اورا ببینند، خود را به فاطمه میمالد و چشمش کلاپیسه میشود! شیخمحمدعلی تا این را دید، لب را گزید...
و اگر کسی هم از «کمترین چاکران» عبدالبهاء بدگویی میکرد، به عبدالبهاء برمیخورد.» جای شگفت آنکه شوقیافندی رئیس بعدی این فرقه هم حکایتی دیگر داشت که صبحی فقط برای کفایت علاقهمندان اشارهای کرده است و ما در مقدمه دو به بخشی از آن اشاره کردیم و در اینجا اشاره نمیکنیم. رویه مبلغان هم تفاوت چندانی با شیوه رفتار رؤسای فرقه بهائیت نداشت. توصیفاتی که صبحی از برخی مبلغان بهائی میدهد قابل توجه است. او در وصف حاج امین مینویسد:«بهترین کسان در نزد او اشخاصی بودند که به او تقدیم نقدینه میکردند. در نزد او پارسا و ناپرهیزکار، زانی و عفیف، علیالسویه بود! و به نفسالامر عملی را تقبیح نمیشمرد! و با اینگونه اقوام سروکاری نداشت. او سیم و زر میخواستف از هردستی که عطا شود و حقوق الله! میگرفت از هر وجهی که عاید گردد».
ارتباط با بیگانگان
صبحی در کتاب خاطرات به مباحثی میپردازد که با کنار هم قرار دادن شواهد و قرائن دیگر در کنار آنها، نتایج مهمی میتوان گرفت. در این ایام«بهاء» به موجب التزامی که به اداره حکومت عثمانی سپرده بود، از ملاقات و پذیرفتن اشخاص خارجی ممنوع بود و مامورین دولت بسیار مواظب بودند که کسی از خارج به قله (سربازخانه) که بهاء در آنها محبوس بود، نرود و لذا راه آمد و رشد زائرین بسته بود.
دلیل تحت نظر ومحبوس بودن بهاء در دولت عثمانی، احتمالاً ارتباط وی با نیروهای مخالف عثمانی، به ویژه روسها و انگلیسیهاست. این ارتباط را میتوان در دیدار ژنرال آلنبی، فرمانده قشون انگلیس که عکا را گشوده بود با عبدالبهاء و ارسال لوح به عنوان سیدنصرالله باقراف به ایران که در آن اظهار خشنودی از دولت انگلیس کرده بود و مهمتر از همه، دعایی که عبدالبهاء در مورد امپراتور انگلیس جورج پنجم منتشر کرد مشاهده نمود:
«طهران جناب آقای نصرالله باقراف علیه بهاءالله ملاحظه نمایند. (این قسمت با اصل تطبیق داده شود. قابل فهم نیست.)
ای ثابت بر پیمان! مدتی بود که مخابره به کلی منقطع و قلوب متاثر و مضطرب تا آنکه در این ایام الحمدالله به فضل الهی ابرهای تیره متلاشی و نور راحت و آسایش این اقلیم را روشن نمود. سلطه جابره زایل و حکومت عادله حاصل جمیع خلق محنت کبری و مشقت عظمی نجات یافتند در این طوقان اعظم و انقلاب شدید که جمیع ملل عالم ملای یافتند و در خطر شدید افتادند شهرها ویران گشت و نفوذ هلاک شدند و اموال به تالان و تاراج رفت و آه و هنین بیچارگان در هر فرازی بلند شد و سرشک چشم یتیمان در هر نشیبی چون سیل روان الحمدالله به فضل و عنایت جمال مبارک احبای الهی چون به موجب تعالیم ربانی رفتار نمودهاند محفوظ ومصون ماندند. قباری بر نفسی ننشست و هذا معجزه لاینکرها الی کل معتداثیم و واضح و مشهود شد که تعالیم مقدسه حضرت بهاءالله سبب راحت و نورانیت عالم انسانیت در الواح ذکر عدالت و حتی سیاست دولت فخیمه انگلیس مکرر مذکور ولی حال مشهود شد ولی فیالحقیقته اهل این دیار بعد از صدمات شدیده به راحت و آسایش رسیدند و این اول نامهای است که من به ایران مینگارم انشاءالله منبعد بازار سال میشود. احبای الهی فردا به فرد با نهایت اشتیاق تحیت ابداع ابهی ابلاغ دارید و مژده صحت و عافیت عموم احباء را بدهید هر چند توفان و انقلاب شدید بود الحمدالله سفینه نجات محفوظا مصونا به ساحل سلامت رسید. حضرات ایادی امرالله و حضرت امین و همچنین ملوک ثبوت و رسوخ پر عهد و پیمان را از قبل عبدالبهاء با نهایت روح و ریحان تحیت و پیام برسانید و علیک البهاء الابهی عکا 16 اکتبر 1918.
اما دعا برای امپراطور انگلیس!
«اللهم ان سرادق العدل قد ضربت اطنابها علی هذا الارض المقدسه فیمشارقها و مغاربها و نشکرک و نحمدک علی حلول هذا السلطه العادله والدوله القاهره الباذله القوه فی راه الرعیه و سلامه البریه!
اللهم اید الامپراطور الاعظم جورج الخامس انکلترا (انگلستان) بتوفیقاتک الرحمانیته و ادم ظلها الظلیل علی هذه الاقلیم الجلیل بقوتک و صونک و حمایتک انک انت المقتدر المتعالی العزیز الحکیم!»
...اعطای نشان دولت انگلیس توسط حاکم نظامی انگلیس در حیفا به عبدالبهاء که تصویر آن هم موجود است، این پیوند و ارتباط و همچنین اینکه عثمانیها چرا عبدالبهاء را تحت نظر داشتند، روشن میسازد. عبدالبهاء از طرف دولت انگلیس به اخذ نشان و لقب «سر» نامزد شده بود و آنها در سرای حکومت برای اعطای آن جشن آراستند و عبدالبهاء را خواستند و در حضور وجود اهالی بلد، آن نشان را تسلیم به او کردند. موارد دیگری هم وجود دارد که پیروی عملی از انگلستان یا به تعبیر دیگر، ارتباطش را نشان میدهد، از جمله دستور عبدالبهاء به تاسیس مدرسه بهائیان ایران مطابق قانون انتخابیه انگلیس و با آنکه سفارت انگلیس در تهران همکاریهای لازم را برای بهائیان فراهم میکرد تا به خاطری آسوده به دبیدار عبدالبهاء بروند تا آنجا که از طریق آقای نعیمی، گذشته از جواز، توصیه نیز از سفارت انگلیس برای صبحی گرفته شد. در «کتاب صبحی» از رابطه روس و بهائیان کمتر سخن به میان آمده است، ولی در پیام پدر، این رابطه تا حدودی آشکار شده است. در مورد فعالیت بهائیان در عشقآباد و آزادی عمل آنها آمده است:«در این شهر و شهرهای دیگر مسلمان نشین، همه بهائیان آزاد بودد و فرمانروایی روس تزاری دست آنها را در هر کاری بازگذاشته بود، چنانکه به نام مشرقالاذکار، نمازخانه ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه وکنار کشور ایران، مردم در آن شهر گردآمدند، زهرچشمی از مسلمانان گرفتند و اگر چه گذارش آن را در دفتر دیگر نوشتهام، ولی باز بد نیست که یادآور شوم.»
«از موارد قابل توجه، همکاری بهائیان با ماموران روسیه تزاری علیه ایران است. سیدمهدی قاسماف یکی از بهائیان اشاره کرد که با فیدروف روسی همدست شد و با روزنامهای که به هزینه روسها تحت عنوان«مجموعه ماوراءبحرخزر» به زبان فارسی منتشر میشود، به همکاری پرداخت و.«به سود آنان(روس) و زیان ایران سخنها نوشت و ترجمانها کرد».
عبدابهاء همچنان که به مدح و ثنای امپراطور انگلیس پرداخته بود، برای تزار روس هم چنین لوحی نگاشته، در آن از مهربانیهای تزار روس قدردانی و برای جاودان بودن فرمانروایی تزار دعا نموده است.
«بهائیها هم مات و سرگشته بودند که چگونه تزار روس که عبدالبهاء دربارهاش آفرین گفته بود و فرمانروایی جاوید و خوشبختی از برایش خواسته بود، گرفتار چنگ زیردستان خود شد و چون این گروه شیوهشان این است که در هر پیشامدی شادی کنند و آن را به سود خود دانند، گفتند برای بزرگی و آینده کیشبهائی این پیشامد سزاوار بود، چه که در روزگار تزار با همه مهربانیها که به ما کرد و دست ما را در هر کاری باز گذاشت، نمیتوانستیم مردمی را که پیرو کلیسای ارتدکس بودند، به کیشبهائی بخوانیم. اکنون صدهزار بار خدا را شکر که از این پس آشکارا همه پیروان کلیسای ارتدکس را به این کیش میخوانیم.
البته در «پیام پدر» چند نکته تازه از ارتباط عباسافندی عبدالبهاء و انگلیسیها هم درج شده که مرور آن بیمناسبت نیست.
«در الواح ذکر عدالت و حتی سیاست دولت فخیمه انگلیس، مکرر مذکور ولی حال مشهود شد و فیالحقیقه اهل این دبار بعد از صدمات شدیده با راحت و آسایش رسیدند».
در پاداش این نکوگویی، انگلستان عبدالبهاء را به نشانی سرافراز کرد. به همراهی این نشان لقب «سر» را نیز به عبدالبهاء دادن و وی که تا آن روز در میان مردم آنجا به عباسافندی نامور بود، به سر عباس شناخته شد. روزی به یاد دارم که در طبریا بودیم (شهری است در کنار دریاچه آب شیرین و بیشتر مردم آنجا یهودی هستند)؛ عبدالبهاء ومن میخواستیم سواره از خیابانی که داشتند آن را سنگفرش میکردند، بگذریم. نگهبان خیابان دست بلند کرد که از اینجا نگذرید. عبدالبهاء به تازی گفت: من سر عباس هستم. نگهبان گفت: پس بیشتر از هرکس باید قانون را نگه دارید».
او با به نام گرفتن عبدالبهاء سخنها به میان آورد. گروهی این کار را پسندیده نمیدانستند و خردهگیری میکردند که مرد خدایی؟! نباید در پی این خودنماییها باشد و چون پس از فیروزی در جنگ انگلیسیها به چند تن از بزرگان مسلمان آن دور وبر نشان و یا به نام دادن و هیچ یک نپذیرفتند، هم سنگی آنها با عبدالبهاء بیشتر زبانزد شد. میگویند برای شیخ محمود آلوسی، مفتی بغداد هم انگلیسیها نشانی فرستادند، ولی بازگرداند و گفت: «من زیر بار سپاس دیگران نمیروم.» و از این رو در نزد مردم به ویژه مسلمانان بسیار گرامی شد.
شبی گفتوگو از نشان دادن انگلیسیها به میان آمد. عبدالبهاء گفت: «عثمانیها هم برای من نشان فرستادند، ولی من پس از پذیرفتن به دیگران بخشیدم». این گفتوگو در انجمن همگانی نبود، در میان چند تن از ویژگان بود.
تاریخسازی و تعریف تاریخ
موضوع مهم دیگر در خلال خاطرات صبحی آشکار میگردد تاریخسازی بهائیان با تحریف تاریخ است. عبدالبهاء میرزا ابوالفضل گلپایگانی را مامور کرد تا کتابی در رد کتاب تاریخ حاجمیرزاجانی بنویسد. این کتاب که توسط ادواردبراون از روی نسخهای منحصر تجدید چاپ شده بود:« به صرف اهل بهاء تمام نمیشد و بسیاری از قضایای متروکه گذشته را به یاد میآورد».
نگارش با مرگ میرزا ابولفضل به عمهزادهاش سیدمهدی سپرده شد و کتاب سرانجام نگارش و در تاشکند چاپ شد: «بالجمله بیرون آمدن کتاب از چاپخانه مصادف شد با اشتغال قشون انگلیس حیفا را و چون اوضاع دگرگون گشت و مصالح وقت اقتضای دیگرنمود، عبدالبهاء فرمود که کتاب مذکور را انتشار ندهند و نسخ منتشر را جمعآوری کنند».
صبحی اشاره میکند که در این کتاب کنایاتی به ادوارد براون، مستشرق انگلیسی و همچنین میرزا یحیی ازل که در انگلستان میزیسته، زده شده است. با توجه به حضور قوای انگلیس در حیفا به نظر میرسد دستور جمعآوری این کتاب از آن روی صادر گشته است که مبادا با سیاست انگلیسیها همخوان نباشد!
ضمن اینکه در این کتاب سفارشی که برای رد برخی حقایق نگاشته شده بود، حقایقی ناخواسته درج گشته بود در کنار مخالفت با مصالح انگلیسیها میتوانست برای تبلیغ و مشروعیت بهائیان نیز خطرساز باشد. از آن جمله توبه نامه سید محمدعلی باب است که در عصر ولیعهدی ناصرالدین شاه به وی نگاشته شده است که دورکن مهم از ارکان حقانیت بابیت و نیابت بهائیت را منهدم میکرد؛ یکی ادعا و دیگری استقامت.
کلاهبرداری
یکی دیگر از چشمههای نبوغ «شوقی افندی» کلاهبرداری از پدربزرگ خود عبدالبهاءست. داستان از این قرار بود که یک زن بهائی آمریکایی مبلغ هنگفتی به صورت چک به عبدالبهاء ارسال میدارد که جعل خط و امضای عبدالبهاء از شرکت کولس وصول میشود. سرانجام مشخص میشود که جاعل شوقیافندی بوده است. در کتابی که زن بهائی آمریکایی انتشار داده ضمن درج مورد فوق، صحت وصیتنامه عبدالبعاء را هم مورد تردید قرار داده است.
بدعتهای جدید
بهائیت که هیچ اصل ثابت عقلی و نقلی متکی بر وحی و نبوت نداشت، به قول صبحی، اساسش در حقیقت و معنی بر معتقدات و اظهارات لفظیه است نه اصول و مبادیه اخلاقیه؛ به همین دلیل هر رئیس فرقه بهائی اظهارات لفظیه جدیدی را که هیچ مبنای عقلی هم نداشت، اظهار میکرد. صبحی به سه مورد از فرمانهای شوقیافندی اشاره کرده است.
«چند سالی از درگذشت عبدالبهاء گذشته و شوقی لجام کارها را به دست گرفته و نخست فرمانی که داده بود این بود که نامهها و برگهایی که باب و بهاء به خط خود نگاشتهاند، گردآوری شود تا برای او بفرستد و هرچه هست در نزد او باشد تا اگر درمیان آنها چیزی باشد که به کار این کیش زیان دارد و سزاوار نیست مردم بدانند، پنهان ماند. فرمان دیگرش این بود که هر یک از بهائیان که بخواهند از شهر خود به جای دیگر بروند، باید از او پروانه بگیرند وگرنه رانده میشوند، دیگر آنکه هیچ یک از بهائیان نمیتوانند با کسی که رانده درگاه شوقی شده روبهرو شوند و سخن بگویند، هر چند پدر و پسر باشند. از این گونه فرمانها و دستورها بسیار داد که مایه ریشخند دانایان است.»
جهودان بهائی
در کتاب «پیام پدر» توصیفی که صبحی از فعالیتهای بهائیان در این مقطع در کتاب پیام پدر کرده بسیار حائز اهمیت و قابل توجه است. نکاتی که در صفحات پایانی این کتاب وجود دارد، شایسته دقت مضاعف پژوهشگران است.
نفوذ روزافزون در ارکان کشور
سیاستهای بهائیت بر این استوار بود تا شریانهای حیاتی، سیاسی و اجتماعی کشور تسلط یابند که در خاطرات صبحی میتوان با گوشههایی از آنها آشنا شد. ارتش و وزارت جنگ از آن جمله است:
«یکی از راههایی که مردم را میترساند این است که میگویند همه بزرگان کشور و فرمانداران و سروران با ما هستند و هر چه ما بگوییم، میپذیرند و کارهایی هم مینمایند که مردم باور میکنند. در این باره نمیخواهم پرسخنی کنم. با یک نمونه از آن، شما را آگاه میسازم که در چندین سال پیش بوده و اکنون نیرنگهایشان زیادتر شده است. در نامهای مینویسند: بیستوپنج نفر از جوانان بهائی را وزارت جنگ و وزارتخانههای دیگر به اروپا فرستادند!»
تاراج میراث فرهنگی
از دیگر کارکردهای خیانتکارانه بهائیت، تاراج میراث فرهنگی و آثار باستانی ایران است:
«در میان این کشور دستهای هستند که در آنها دروگر، ورزی، نانوا، آهنگر، گلکار، چاپگر، نویسنده و هنرور نیست! هرچه هست داروفروش، آن هم بیشتر دغلی... آنتیکخر برای اینکه نشانهها باستانی را از نهرها و دهها به دست بیاورند و به بهای اندک بخرند و به بیرون کشور به چندین برابر بفروشند و با پشت هماندازی سودها ببرند و به مردم و کشور زیانها برسانند...»
صبحی در ادامه به شرح حال دو نفر از جهودان بهائی میپردازد که به مزار به بیبی زبیده در ری دستبرد زده و درب امامزاده را به سرقت برده بودند. تاراج نسخ خطی کهن نیز بخشی دیگر از کردار بهائیان بوده است:
«چندی پیش در انجمنی بودیم که دانشمندان گردهم بودند. سخن از نشانههای باستانی به میان آمد و از اینکه چگونه اینها را میربایند. استاد بزرگوار تقیزاده گفت: به ما گفتند یکی از دفترهای باستانی که در دست دوسه تن بود، بیرون کشور بردهاند. یک بخش از آن در ایران است. از نخستوزیر در این باره کمک خواستیم که آن را بخرند. پس از بررسی دانسته شده که آن را هم به در بردهاند و در آمریکا به بهای هفتاد هزاردلار فروختهاند».
همه این کارهای ناستوده با دست اینهاست، ولی در بررسیها و گزارشها نمینویسند که این کار از کسی سرزده که بهای و پیرو شوقی است. اگر مینوشتند، میدیدید که نود درصد این پلیدیها از آن گروه است.»
مظلومنمایی و شانتاژهای ماهرانه
جهودان بهائی مهارت خاصی در شانتاژ، جوسازی و فضاسازی مظلومنمایانه داشته و دارند:
«...همه از جهودان میباشند ]که] از نام یهودی بیزاری جسته و برای کم کردن بن و نژاد خود به بهائی چسبیدهاند. هر تبهکاری و آشوبی از آنها سر میزند و چون کسی از آنها بیزاری جست، ناله ستمدیدگی بلند میکنند و دادوفریاد به راه میاندارند که ای مردم جهان! ما در ایران آزادی نداریم. ما میخواهیم دشمنی و بدخواهی را از بیخوبن براندازیم. ما میگوییم مردم خاور و باختر از هر نژاد و کیش باید برابر و برادر باشند. ما مردم جهان را به این چیزها میخوانیم، ولی ایرانیان نمیخواهند که ما این روش را داشته باشیم و میخواهند رستگاران را هم بزنند...»
صبحی برای بیان دغلکاری و نیرنگسازی بهائیان شواهد غیرقابل انکاری ارائه میدهد. عدم تعلق خاطر بهائیان و رئیسشان به ایران و مردم این کشور از اینجا مشخص میشود که بهرغم ارسال مبالغ سرسامآور پول به شوقیافندی از ایران، در هیچ یک از حوادث طبیع چون زلزله، هیچ کمکی به مردم آسیبدیده از جانب وی گزارش و دیده نشده است. این واقعیت تلخ از قلم صبح خواندنیتر است:
«در این سالها چندینبار مردم برخی از دهها و شهرها دچار زمینلرزه و سیلاب و دیگر آسیبها شدند و نیکخواهان جهان کمکهای کردند. آیا شنیدید که شوقی دستکم ده لیره بدهد و با بینوایان همراهی کند؟ کسی نیست به این مرد بگوید تو که دم از این سخن میزنی:«که ای اهل عالم همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار». چرا کوتاهی کردی و از پول گزافی که هر سال با نیرنگ و افسون از کیسه مردم نادان این آب خاک درمیآوری، اندکی از آن را بخشش نکردی؟ اگر تو پابسته این آموزهای «سراپرده یگانگی بلند شده به چشم بیگانگان یکدیگر را میبینید»، چرا پول و خواستهای را که میشود بینوایان و مستمندان را از آن به نوایی رساند به هزینه گنبد طلا و سنگ مرمر میدهی و مردم ساده و بیچاره را سرگرم این اندیشهها مینمایی؟ آری تنها کاری که در اینگونه پیشامدها میکنی که جز از نهادپست برنمیخیزد، شادی و شادمان است که میگویی سپاس خدا را که مردم گرفتار بدبختی و تیرهروزی شدند».
دولت در دولت
فرقه بهائیت و سران آن که هیچ تعلق خاطری به ایران و ایرانیان نداشته و ندارند، همواره خود را تافته جدابافته از ایران دانستهاند و برای خود ارگانها و سازمانهایی داشتند که وظایف موازی با ادارات حکومتی ایفا میکرد. بهائیان برای خود سیستمعامل جداگانه ثبت ولادت، ازدواج و مرگومیر و... دارند. امر ازدواج و کموکیف آن در اختیار «محفل روحانی» است؛ ضمن اینکه برای امور قضائی هم تشکیلات اداری دیگری به نام «لجنه اصلاح» دارند. صبحی دردمندانه میگوید:
«...این گروه، از مردم دیگر بیشتر از این آبوخاک سود میبرند و به نیرنگهای گوناگون در سازمانها کشور، خود و کسان خود را در میآورند، ولی اندک دلبستگی به این کشور ندارند. اینها در درون خود سازمانها در برابر سازمانهای کشور فراهم کردند که مایه شگفتی است. به نام «لجنه اصلاح» سازمان دادگستری دارند. به نام «محفل روحانی» سازمانهای کشور برسد تا آنجا که برگ شناسنامه جداگانه برای خود چاپ کردهاند و از هر راهی میکوشند تا مردم را بترسانند و بر همه چیز آنها دست یابند و چیره شوند».
صبحی در ادامه چنین نگاشته است: «شوقی در ایران پا به جهان نگذاشته و هیچ گونه دلبستگی به این کشور ندارد از کجا این همه خانه و زمین به دست آورده که باید به دستور او دستهای فریفتار (مبلغ) گروهی نادان را بفریبند یا بترسانند تا دارایی خود را به شوقی ببخشند. من اگر بگویم چگونه دارایی پارهای از مردمان را به دست خود گرفته و زن و فرزندانشان را بیچاره و بینوا کردهاند در شگفت میشوید، از چندین سال پیش هر روز به بهانهای فرمان فروش خانه و زمینها را میدهد و پول آن را میخواهد».
از شواهد و قراین آشکار میشود که املاک و میراث پدر صبحی هم به همین سرنوشت دچار شده است:
«پدرم که سال پیش درگذشت (1331) مرا از مرگش آگاه نکردند و تا من آگاه شدم، خانه را تهی کردند و بیآنکه به من سخن بگویند، هرچه بود به جای دیگر بردند. پدرم چندین خانه داشت و چون بررسی کردیم، برگهایی درآوردند در سال 1311 این خانهها را به دیگران واگذاشته و آنچه از آن من بوده به شوقی رسیده!».
صبحی از عمق نیرنگبازی و دغلکاری بهائیان چنین پرده بر میدارد:«خوب باریکبین شوید و بیندیشید چون در تهران که پایتخت کشور است به مانند من آدمی که همه میشناسندم، این گونه نیرنگبازی کنند، آن چه از من است بدستم نهند، در گوشه و کنار کشور با مردم بیپناه و بیچاره و بیزبان چه خواهند کرد؟!»
و باز دوباره درباره پدر در جای دیگر مینویسد: «...بدانید که اینها پس از آنکه پدر مرا در زندگی هرگونه رنج دادهاند و او از ترس دم نزد و نگذاشتند مرا ببیند، اکنون که در گورستان خفته است نمیگذارند من بر سر خاکش بروم و از خدا دربارهاش خواهش آمرزش کنم...»
آزادی بیحد وحصر جهودان بهائی در ایران، تعجب صبحی را برانگیخته است و غیرمستقیم از هیأت حاکمه میپرسد: «اگر در آمریکا گروهی پیدا شوند که در میان خود در برابر سازمانهای کشور سازمانهای جداگانه درست کنند و باج بگیرند و به نام مردی که آنجایی نیست و آن خاک را ندیده و هرگز دلبستگی به آنجا ندارد، با نیرنگ و دستانی، دارایی پارهای از مردم را از چنگ آنان در آورد و فرمان نفله کردن دشمنان نیرومند خود را بدهند، آن مرد هم با آن بیشرمی، بزرگان آن سرزمین را به باد ناسزا بگیرند و هر یک را پاینام (صفت) زشتی بدهند و پناه به خدای جورج واشنگتن را در «اسفلالسافلین» بدانند و با ناجوانمردی صدگونه ستم و گزند به مردم برساند و جلوی آزادی همه را بگیرد، پیروان اینچنین مردی را آزاد میگذارند که هر کاری بکنند؟!» و صبحی خود جواب میدهد: «هرگز»
...این بود خلاصهای از بازخوانی کتابهای «کتاب صبحی» و اما اینکه چرا و به چه علت رژیم پهلوی چنین آزادی بیحد و حصری به بهائیان داده، حتی پزشک ویژه خود، سرلشکر دکتر ایادی را از میان بهائیان انتخاب کرده بود؛ میتواند موضوع پژوهش و تحقیقی دیگری باشد و مورد بحث ما در این مختصر نیست. به امید آنکه مورخان و پژوهشگران معاصر با مراجعه به اسناد و مدارک به دست آمده از دوران رژیم پهلوی، این موضوع را نیز همراه دیگر مسائل تاریخی مربوط به این حزب سیاسی بهائیگری مورد تحقیق و بررسی خاص قرار دهند.