حسن مرسلوند
قیام سیام تیرماه سال 1331 به هنگامی روی داد که سی و چهار ماه از تشکیل جبهه ملی ایران به رهبری دکتر محمد مصدق و حدود پانزده ماه از نخست وزیری او گذشته بود. وی که پس از شهریور 1320 در مجلس چهاردهم رهبر فراکسیون «اقلیت» بود، اینک [سی تیر] توانسته بود دیدگاه سیاسی خود را نه تنها در مجلس بلکه در سراسر ایران به دیدگاه «اکثریت» تبدیل کند. در واقع او توانسته بود رفتار سیاسی ایرانیان را که همواره در چرخه خودکامگی – آزادی در گردش است از سمت و سوی تمایل به خودکامگی به جانب آزادی بگرداند. پرسش این است که وی چگونه توانست از «اقلیت» به جایگاه «اکثریت» دست یابد؟ آیا تودههای مردم به این دلیل که وی اشرافزادهای بود که به جایگاه طبقاتی خود پشت کرده و همواره «منافع ملی» را بر «منافع طبقاتی» ترجیح داده بود، از او پیروی میکردند؟ یا «حافظه تاریخی» مردم ایران به یاد داشت که وی در مجلس پنجم و به هنگامی که رضاخان سردار سپه به زور سرنیزه و تفنگ میخواست از مجلس ماده واحده خلع قارجه از سلطنت و تغییر پادشاهی از قاجاریه به پهلوی را بگذراند، وی یکی از پنج نفر نمایندگانی بود که جرات کرد رودرروی نظامیان بایستد و با دلیری تمام طی نطقی که بوی خون از آن به مشام میرسید، به رضاخان «نه» بگوید؟ آیا همه مردم میدانستند و به خاطر داشتند که وی هنگامی که به دستور رضاشاه به سوی تبعیدگاهش میرفت، در میانه راه و در قهوهخانهای در حالی که در محاصره ماموران بود و دستبند به دست داشت، با دیدن عکس تمام قد رضاشاه بر دیوار با صدای بلند این شعر را خواند: ای زبردست زیردست آزار / گرم تا کی بماند این بازار؟ و یا مردم میدانستند که پرونده مالی او در همه مشاغل دولتیاش که از کودکی وی- بنا به رسم قاجاریان – آغاز شده بود، پاک و بدون آلودگی است؟ آیا مردم میدانستند دیدگاه «موازنه منفی» او چه معنایی دارد و چه سودی به منافع ملی میرساند؟ آیا تودههای مردم میدانستند که وی در اعتراض به دخالت خودکامگان در انتخابات و برای به دست آوردن حق «انتخابات آزاد» برای مردم ایران بود که در روز جمعه 22 مهرماه 1328 به همراه نوزده نفر از دیگر فعالان سیاسی و اجتماعی در برابر کاخ سلطنتی متحصن شد؟ و یا مردم ایران ارزش مبارزاتی او را در برابر بزرگترین کشور استعماری قرن میشناختند و به آن ارج مینهادند؟ یافتن پاسخ برای این پرسشهای پایهای میتواند رازگشای معمای بزرگ تاریخ ایران باشد که چرا سالیان سال است که همواره ما ایرانیان در چرخه استبداد – آزادی گرفتار آمدهایم! دیدگاهی را که میتوانیم بر آن پافشاری کنیم این است که جنبش ملی شدن صنعت نفت در بزنگاهی از تاریخ ایران رخ داده است که در آن فرصت کوتاه تاریخی، نخبگان بر جامعه هژمونی داشتهاند.
تاکنون هرگاه سخن از قیام سی تیر به میان آمده یکسره ستایش از جنبش ملی و مردمی بوده که با دلیریها و پایمردیهای خود به پشتیبانی از رهبر ملیشان که در دو جبهه استبداد و استعمار میجنگید، به پا خاسته بودند و با شعار «یا مرگ یا مصدق» جایگاه سیاسی او را تثبیت میکردند، اینک اما دو پرسش بنیادین در ذهن تاریخی ما میخلد. نخست اینکه چرا قیام سی تیر که نقطه اوج پشتیبانی مردم از مصدق بود، پس از آن به سراشیبی رفت و دیگر هرگز چنین پشتیبانیای از آن رهبر ملی به چشم نیامد؟ و دیگر آنکه این مردم در روز 28 مردادماه 1332 کجا بودند؟ از سیام تیر ماه 31 تا 28 مرداد 32 تنها سیصد و نود و پنج روز راه است، در این مدت چه عواملی تغییر کرده بود که موجب پیدایش آن سکوت شده بود؟ در پاسخ آنانی که همواره سخن از خستگی مردم در کشمکشهای بیرونی و درونی به میان آوردهاند باید این پرسش را مطرح کرد که در کجای تاریخ مبارزه ملتها برای پایان مبارزه «زمان» اعلام شده است؟ آیا این ویژگی منحصر به فرد ما ایرانیان است که از مبارزه خسته میشویم، دست میشوییم و به سازش درمیآییم؟ چگونه است که در تاریخ دیگر ملتها مبارزاتی که نه تنها ماهها و سالها بلکه قرنها به طول انجامیده آنان را خسته نکرده است؟
به هر حال بایستی ما به قیام سی تیر به دیده احترام بنگریم و در برابر خونهای پاک به زمین ریخته در آن جنبش سر تعظیم فرو آوریم. برای ریشهیابی علل قیام سی تیر ناگزیر بایستی به پیشینه مبارزات جنبش ملی صنعت نفت ایران بپردازیم. دکتر محمد مصدق رهبر این جنبش را تاریخ ایران و سایر دایرهالمعارفهای بزرگ همواره به عنوان اصلاحطلبی که در سراسر عمر سیاسی خود در برابر خودکامگی ایستاد و خواستار «اجرای قانون اساسی» و «انتخابات آزاد» برای مردم خود شد، میشناسند. وی از هنگامی به میدان مبارزه آشکار و رودررو با خودکامگی گام نهاد که میدید رضاخان سردار سپه به رغم وجود پارلمان و قانون اساسی که دستاورد مبارزات مشروطهخواهی مردم ایران بود، با حفظ رویه قانونی آن دوباره دستگاه خودکامگی را – حتی بدتر و شدیدتر از دوره سلطنتی استبدادی – فراهم آورده است. در واقع سردار سپه نخستین کسی بود که با نوآوری توانست درون سازمان سیاسی را همانند موریانهای تهی کرده و رویه قانونی آن را نگهداری کند. به جای مردم نماینده انتخاب میکرد، به نمایندگان مردم فرمان میداد و کوچکترین رفتار وزیران و وکیلان و دستگاه بوروکراسی را شخصاً و به تنهایی زیر نظر داشت. هر چند که همه چیز به میل و اراده او بود، ولی پارلمان و قانون اساسی و هیأت دولت و همه ظواهر آزادی و مشروطه نیز سر جای خود برد! تفاوت او را بسنجیم با محمدعلی شاه قاجار که از روی نادانی شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده و گفت: «اجداد من با شمشیر این سرزمین را گرفتهاند و من هم با شمشیر از آن نگهداری میکنم!» رضاخان هممیهنانش را بیشتر و بهتر از محمدعلی شاه میشناخت، چند تن از نمایندگان و وزیران را کشت و از بقیه «زهر چشم» گرفت و سپس آنگاه همه نمایندگان و وزیران و دولتمردان برای بوسیدن دستش به صف ایستادند!
در همان آغاز کار سردار سپه و طرح ماده واحده تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی بود که دکتر محمد مصدق و چهار مرد سیاسی دیگر در برابر رضاخان ایستادند و به او «نه» گفتند. یکی از آن دلیران سیدحسن مدرس بود که بعدها پاسخ این «نه» گفتن را با بهای خون خود پرداخت. مصدق نیز در دوران پادشاهی رضاخان تحت تعقیب قرار گرفت و سپس به خراسان تبعید شد. در آن هنگام که رضاشاه پهلوی نه به اراده ملی بلکه به خواست نیروهای متفقین در شهریورماه 1320 از سلطنت کنارهگیری کرد، کنشگران سیاسی ایران کوشیدند تا آب رفته را به جوی بازگردانند و دوباره کشور را به سوی «آزادی» و «مشروطه» - و این بار از گونه راستین آن – بازگردانند. هزاران دریغ که در این دوره «توفیق اجباری»، گروهی از فعالان سیاسی به این نتیجه رسیدند که جز با پشتیبانی نیروهای بیگانه نمیتوانند بساط خودکامگی داخلی را برچینند. مطالعه تاریخ ایران نشان میداد در این سرزمین هیچ حکومتی به میل و اراده خود راه را بر کنارهگیری خود نگشوده بود و همواره آزادیخواهان با آزار و کشتار حکومتها روبهرو بودهاند. از مزدک گرفته تا سیدجمالالدین اسدآبادی همواره سنت تاریخی حکومتگران این سرزمین چنین بوده است. جوانان و فعالان سیاسی آن دوران با دیدگان خود دیده بودند که پادشاهی که در برابر مردم خود حتی به اندازه گامی فرا پس نرفته بود، اینک سر به زیر انداخته و در تنهایی و خواری با گامهای شتابان به سوی تبعیدگاهش میرود! کژاندیشی آنان در این بود که نمیدانستند بیگانگان تنها تا جایی با دیگران همراهی میکنند که به سود «منافع ملی»شان باشد و پس از آن همان پیش خواهد آمد که اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی با «فرقه دموکرات آذربایجان» و «حزب توده» انجام داد.
به هر حال پس از شهریور 1320 بازار سفارتخانههای آمریکا و انگلیس و شوروی در ایران داغ بود. ضمن اینکه برخی روشنفکران ایرانی به سوی آلمان نازی نیز گرایش یافتند به این امید واهی که با پشتیبان آلمانها ریشه استعمار پیر انگلیس را در ایران از بیخ و بن برکنند. در این غوغای حزبسازی زیر پرچم بیگانگان دکتر محمد مصدق برجسته مردی بود که سخن از «میهن»، «استقلال» و «آزادی» بر زبان میراند. هنگامی که به مجلس چهاردهم راه یافت، با اعتبارنامه سیدضیاءالدین طباطبایی – که وی را خط نفوذ میدانست – به سختی مخالفت کرد. وی با مطرح کردن دیدگاه «موازنه منفی» در سیاست خارجی در واقع با خط نفوذ شرق و غرب در ایران به چالش برخاست. سالیان سال بود که در این دیار هرگاه سیاست غرب امتیازی میگرفت، شرقیها نیز امتیازی مشابه آن میخواستند و این دور رقابت امتیازخواهی شرق و غرب، در ایران به زیان منافع ملی ایرانیان بود. اکنون دکتر مصدق خواهان آن بود که برعکس این موازنه مثبت، با لغو امتیازات شرق و غرب، سیاست خارجی را به سوی موازنه منفی هدایت کنند.
در آن دوران که نیروهای متفقین در نبرد با فاشیسم و دیکتاتوری نازی سربلند و پیروز بیرون آمده بودند، بازار آنان نه تنها در ایران بلکه در سراسر جهان گرم و پرمشتری بود. آمریکا و انگلیس پرچمدار آزادی و دموکراسی شناخته شده بودند و شوروی نیز اردوگاه سوسیالیسم و به ارمغان آورنده عدالت و برابری دانسته میشد. بسیاری از متفکران و بزرگان اندیشه در آن دوران به یکی از قطبهای «شرق» یا «غرب» پیوسته بودند و در راه مقاصد آنان میکوشیدند. در این وانفسای سیاسی بود که دکتر محمد مصدق با بنیان نهادن «جبهه ملی ایران» خط سومی را پیش روی ایرانیان گشود که با اقبال عمومی روبهرو شد و به زودی از «اقلیت» به جایگاه «اکثریت» دست یافت. با طرح «ملی شدن صنعت نفت در ایران» اکنون او در چهار جبهه به چالش کشیده شده بود، اگر بخواهیم تصویری از جایگاه مبارزاتی او در آن دوران به دست دهیم، باید بگوییم که مصدق در جایی ایستاده بود که سمت راست او را روشنفکران و احزاب طرفدار غرب و سمت چپ او را روشنفکران و احزاب و طرفدار شرق، روبهروی او را استعمار کهنهکار انگلیس و پشت سرش را خودکامگان درباری احاطه کرده بودند؛ و درست در چنین شرایطی بود که پشتیبانی مردم ایران از او تعیینکننده و سرنوشتساز بود. هرگاه که مردم همانند روز سی تیر از او پشتیبانی میکردند، او و راهش ادامه مییافت و هرگاه که مانند روز 28 مرداد 32 پشت او را خالی میکردند...
پس از شهریور 20 تلاش مصدق بر محور برگزاری «انتخابات آزاد» قرار گرفت. او به روش مبارزه پارلمانی ایمان داشت و همواره میگفت تا قانون انتخابات اصلاح نشود و مردم نمایندگان واقعی خود را به مجلس نفرستند امور مملکت اصلاح نخواهد شد. وی بر این باور بود که دیکتاتوری رضا شاه از سوراخ دخالت دو عنصر «قدرت» و «ثروت» در انتخابات به خودکامگی بازگشته بود. تجربه او نشان میداد اینگونه انتخابات که با روش «تودهای» برگزار میشود، همواره با نفوذ عناصر قدرت و ثروت در آرای مردم جابهجایی پیش میآورد و این آرا رای واقعی مردم نیست.
مصدق برای «مردم» و «رای» آنان اهمیت ویژهای قائل بود. در آغاز نخست وزیری خود [اردیبهشت 1330] برنامه دولت را بر دو پایه اصلی قرار داد؛ نخست اجرای قانون ملی شدن نفت و دیگری اصلاح قانون انتخابات. دوره نخست وزیری او که مصادف بود با دوره مجلس شانزدهم زمینه را برای برگزاری انتخابات آزاد برای دوره هفدهم فراهم آورده بود: «نخست وزیر، انتخابات دوره هفدهم قانونگذاری را به رغم اعتراض مخالفین، که حزب توده نیز از علمداران معترضین بود، در موعد قانونی شروع کرد. در انتخابات تهران که در بهمنماه [1330] به انجام رسید، کلیه نامزدهای جبهه ملی و طرفداران دولت پیروز شدند. در شهرستانها نیز اکثر نمایندگان از هواخواهان نهضت ملی ایران بودند، ولی در برخی نقاط کشور در اثر مداخلات فرماندهان واحدهای ارتش و انتظامی، مخالفین دولت، که به دربار وابستگی داشتند انتخاب شدند. در چند نقطه نیز برخوردهای شدید و خونینی بین دستجات مخالف و موافق روی داد که منجر به متوقف شدن انتخابات گردید. ناگفته نماند که نامزدهای حزب توده در هیچ یک از نقاط ایران انتخاب نشدند.»1 ولی باز هم رفتار شگفتانگیزی از مردمان سرزده بود، به رغم اینکه مصدق و جبهه ملی در اوج محبوبیت بودند و قوای مقننه و مجریه را در اختیار داشتند و نیز همه تلاش خود را برای برگزاری انتخابات آزاد به کار گرفته بودند، اما «نتیجه انتخابات دوره هفدهم برخلاف انتظار دکتر مصدق بود. همه مخالفان دولت در مجلس شانزدهم که با دربار بستگی داشتند، از شهرستانها انتخاب شده بودند.»2 اکنون دکتر مصدق که به «مردم» و «رای» آنان ایمان داشت، چه واکنشی میباید از خود نشان میداد، جز اینکه «نخست وزیر طی پیامی که به مناسبت فرارسیدن سال 1331 از رادیو برای مردم ایران فرستاد اذعان نمود که انتخابات با آزادی کامل انجام نگرفت. دکتر مصدق گفت مداخلات بعضی از مامورین دولتی و ثروتمندان متنفذ محلی در شهرستانها و آزادی بیسابقه انتخابات موجب گردید بعضی از انجمنهای نظارت سوءاستفاده کنند. وی در عین حال اظهار اطمینان کرد که هشتاد درصد نمایندگانی که به مجلس میروند، نماینده حقیقی ملت خواهند بود.»3 متأسفانه بایستی گفت که همان مشکل تاریخی ایرانیان دوباره به سراغشان آمده بود و باز هم «قدرت» و «ثروت» به جای «اندیشه» و «آگاهی» رای داده بود و دیگر اینکه باز هم بیماری خویشتنستیزی و غرور به جای اتحاد و همبستگی گریبان پیروزشدگان در مجلس را گرفته بود «... اغلب جلسات مجلس توام با تشنج و مشاجره بین نمایندگان و گروکشی اعتبارنامهها بود؛ حتی میان نمایندگان جبهه ملی و طرفداران دولت بر سر انتخاب رئیس مجلس اختلافنظر ایجاد گردید و در نتیجه دکتر امامی امام جمعه تهران و کاندیدای دربار به ریاست مجلس انتخاب شد.»4 آنجایی که دکتر مصدق در نطق رادیویی خود گفته بود: «... هشتاد درصد نمایندگانی که به مجلس میروند، نماینده حقیقی ملت خواهند بود.» نشان از خوشبینی وی داشت وگرنه واقعیت این است که برخی نمایندگان همین که پایشان به مجلس رسید، نعل وارونه زدند و دوستان دیروز به دشمنان امروز تبدیل شدند و هزاران رنگ عوض کردند و... چندی نگذشت که همین مجلس هشتاد درصدی به بزرگترین مخالف مصدق تبدیل شد «شاه نیز امیدوار گردید که از طریق رای پارلمان میتواند مصدق را کنار بگذارد و نامزد مورد نظر خود را به نخستوزیری بگمارد.»5 در همین برش زمانی بود که دکتر مصدق با تجزیه و تحلیل شرایط به این نتیجه رسید تا هنگامی که شاه فرماندهی کل نیروهای مسلح و وزارت جنگ و حق عزل و نصب فرماندهان ارتش و شهربانی را در اختیار داشته باشد، میتواند از این اهرم «قدرت» برای دخالت در امور سیاسی کشور و از آن جمله «انتخابات مجلس» سوءاستفاده کند. شاه این اختیارات را پس از تغییر در قانون اساسی به سال 1328 به دست آورده بود و اکنون مصدق میخواست مسیر را به قانون اساسی اولیه برگرداند. اینک ما از فراسوی تاریخ میتوانیم این پرسش را مطرح کنیم که آیا با تغییر فرماندهی نیروهای نظامی و انتظامی، از شاه به مصدق، همه کارها بسامان شد و آزادی و آگاهی و قانونگرایی از راه رسید و رشد و توسعه آغاز شد؟ و اگر نه، چرا؟ به هر حال پس از تشکیل مجلس هفدهم بنا بر سنت پارلمانی کابینه دکتر مصدق استعفا داد و از مجلس نوین تقاضای رای اعتماد کرد. مصدق به این امید که آخرین بستر خودکامگی را مسدود کند «در کابینه جدید تصمیم گرفت مسئولیت اداره وزارت جنگ را بر طبق قانون اساسی دولت به عهده بگیرد و برای مقابله با بحران سیاسی و اقتصادی ناشی از محاصره اقتصادی، اختیاراتی از مجلس درخواست کند.» اما از آن سو شاه که ترکیب مجلس را به سود خود میدید و از رنگ به رنگ شدن نمایندگان به خوبی آگاه بود و پریشانی و ستیز طرفداران مصدق را نیز هوشیارانه پی میگرفت و نه تنها چنین امتیاز بزرگی به مصدق نداد، بلکه «روز 25 تیرماه دکتر مصدق پس از سه ساعت مذاکره با شاه بر سر معرفی اعضای کابینه خود، به خصوص پست وزارت جنگ، از نخست وزیری استعفا کرد. متن این استعفا نامه که از رادیو و روزنامهها انتشار یافت، بدین شرح بود:
پیشگاه مبارک اعلیحضرت همایون شاهنشاهی
چون در نتیجه تجربیاتی که در دولت سابق به دست آمده پیشرفت کار در این موقع حساس ایجاب میکند که پست وزارت جنگ را فدوی شخصاً عهدهدار شود و این کار مورد تصویب شاهانه واقع نشد، البته بهتر آن است که دولت آینده را کسی تشکیل دهد که کاملاً مورد اعتماد باشد و بتواند منویات شاهانه را اجرا کند. با وضع فعلی ممکن نیست مبارزهای را که ملت ایران شروع کرده است، پیروزمندانه خاتمه دهد.
«فدوی - دکتر مصدق» 25 تیرماه 1331»6