* شما در پایان جنگ جهانی دوم در پناهگاه هیتلر بودید؟
** بله. وقتی جنگ پایان یافت من در پناهگاه بودم. ابتدا در کلینیک دانشگاه برلین به کار پرستاری مشغول بودم که به صورت فوری و با خودرویی به محل اقامت رایش برده شدم و تا آخر در آنجا بودم و زندگی می کردم.
* کارتان چطور بود؟
** من در جبهه های شرقی به عنوان یک پرستار کار می کردم. یک روز دستوری رسید و سرپرستار به من گفت دوست دارم به محل اقامت رایش بروم، آنجا یک جای خالی وجود دارد. من گفتم بله. ما عادت داشتیم که وقتی دستوری می رسید آن را اجرا کنیم. اگر خلاف آن عمل می کردیم خوب... در محل اقامت رایش، کارهایی بود که می توانستیم انجام دهیم. وقتی به آنجا رفتم محو تماشای آن مکان زیبا شدم. اندکی بعد به آپارتمان خودم رفتم که جای قابل قبولی بود. اما با نزدیک شدن روس ها و تنگ شدن حلقه محاصره زندگی سخت شد.پرستار دیگری هم به اتاق من آمد.
* شما با ماگدا گوبلز همسر وزیر تبلیغات نازی ها هم در پناهگاه دیدار کردید. نظرتان درباره او چیست؟
** او زن بسیار باهوشی بود که در سطحی بالاتر از دیگران قرار داشت. او قبلا یک بار ازدواج کرده بود و گاهی می گفت از این وضع کسالت بار خسته شده ام و دیگر فایده ای ندارد.نمی توان گفت که ازدواج دوم او از ازدواج اولش بهتر بوده. گوبلز روابط گسترده ای داشت. من از جزئیات اطلاعی ندارم. اما حرف و حدیث ها زیاد بود.
* فرزندان گوبلز چطور بودند؟
** فرزندان او بسیار جذاب بودند. تک تک آنها شیرین بودند. اینکه ماگدا گوبلز آنها را کشت، غیرقابل بخشش است.
* تلاش کردید او را متقاعد کنید که بچه ها را نکشد؟
** باید درک کنید که ما در وضعیت طبیعی نبودیم. از او خواستم حداقل یک یا دو کودک را از برلین خارج کند. اما او گفت: «کودکان به من تعلق دارند. همه چیز به من تعلق دارد.»اما من هنوز هم نمی فهمم او چطور توانست شش فرزندش را بکشد. اغلب خود او از فرزندانش نگهداری می کرد. اما یک روز عصر به من گفت باید به دندانپزشکی برود و نمی تواند با کودکان باشد. (احتمالا این دیدار برای برنامه ریزی کشتن کودکان بوده). من گفتم: با کمال میل از آنها نگهداری می کنم. نگران نباشید. در اتاق خواب بچه ها دو تخت خالی بود. نواری به تختخواب بچه ها وصل شده بود تا اگر آنها چیزی بخواهند فقط نوار را تکان بدهند. بچه ها بسیار شیرین و جذاب بودند و با هم بازی می کردند. باید می گذاشتند آنها زنده بمانند. آنچه اتفاق افتاد اصلا ربطی به آنها نداشت.کاری که با آن بچه ها کردند غیرقابل باور بود. اما مادرشان نمی خواست آنها زنده بمانند.او مدام می گفت: من به شوهرم تعلق دارم و فرزندان به من. زنده گذاشتن یک یا دو بچه کار احمقانه ای است.
* نظرتان درباره خود گوبلز چیست؟
** از او خوشم نمی آمد. هیچ کس از او خوشش نمی آمد. البته همیشه اطراف او کسانی بودند. دوستان و فامیل و غیره که فقط برای نجات خودشان و حفظ شغلشان به او ابراز وفاداری می کردند. همواره اطراف او پر از زنان جوان و زیبا بود. کار ما با او بسیار سخت تر از این جور آدم ها بود.
* آیا همسر گوبلز مخالفتی با اینگونه روابط داشت؟
** او هیچ چیزی نمی گفت.
* نظرتان درباره اوا براون چیست؟ شما در بازجویی بعد از جنگ، به مأموران آمریکایی گفتید که شخصیت او کاملاً بی اهمیت است و نیز گفتید وقتی هیتلر با ازدواج با این زن موافقت کرد، شما فهمیدید که این پایان کار رایش دوم است. او چگونه بود؟
** اوه خدای من! او هیچ ویژگی خاصی نداشت. هیچ کس هم انتظار زیادی از او نداشت. او واقعا همسر هیتلر نبود.
* در آن زمان شایعاتی وجود داشت مبنی بر اینکه اوا براون باردار بوده و پدر آن نوزاد هم هیتلر نبوده است.
** من در این باره چیزی نشنیدم و این را هم باور نمی کنم او فقط یک دختر جوان معمولی بود، همین.
* برای اولین بار کی با هیتلر ملاقات کردید؟ و برداشت شما از او چه بود؟
** من در اتاق بودم که یک نفر گفت: «پیشوا اینجاست» بفرمایید. خوب در آن لحظه من خیلی تحت تاثیر قرار نگرفتم. این اولین دیدار بود. بعد پیشوا برای مدت طولانی از برلین دور شد و بعد از مدتی ناگهان بازگشت. یک روز، بار دیگر کسی گفت: «پیشوا در ساختمان است.» همه درباره او حرف می زدند. او جلو آمد و با همه حاضران دست داد.تجربه جالبی بود. این یک دیدار رسمی نبود. بعد از آن او مرتب با ما صحبت می کرد. درباره وضعیت هوا و خیلی موضوعات دیگر بحث های جالبی بود.
* می توانید فضای پناهگاه را در روزهای پایانی عمر هیتلر توصیف کنید؟
** در روزهای آخر هیتلر در خودش فرو رفته بود. هر کسی در فضای خودش بود.
* در بازجویی های آن زمان شما توضیح داده بودید که چطور هیتلر در عصر ۲۹ آوریل ۱۹۴۵ با همه کادر پزشکی خداحافظی کرد. چه اتفاقی افتاد؟
** او از اتاق خود بیرون آمد، با همه دست داد و چند کلمه دوستانه صحبت کرد،همین. بعد چند نفر صدای شلیک گلوله را شنیدند. البته بعضی هم صدایی نشنیدند. اما همه فهمیدند که پیشوا دیگر حضور ندارد. سپس همه جمع شدیم تا درباره ماندن یا رفتن تصمیم بگیریم. من می دانستم که پیشوا مرده است. ناگهان تعداد پزشکان در پناهگاه زیاد شد. من جسد پیشوا را ندیدم. جسد به باغ برده شده بود. پیشوا چنان اقتداری داشت که وقتی جسدش در باغ بود همه این را حس می کردند. فضا بسیار عجیب و غیرمعمول بود. او همیشه به طور غیررسمی با ما حرف می زد، غیررسمی و معمولی.
* بعد چه اتفاقی افتاد؟
** خبر مرگ هیتلر همه جا پیچید. این به آن معنی بود که افراد آنجا دیگر لازم نبود به کسی وفادار باشند و به قسمی که برای او خورده بودند متعهد بمانند.
* فکر می کردید که پناهگاه را زنده ترک کنید؟
** در این باره فکر نمی کردیم. ما می دانستیم که به طور طبیعی کسی که فرمانده بود و حرف آخر را می زد اکنون دیگر وجود ندارد، اما درباره این موضوع حرف نمی زدیم. سربازان کم کم آنجا را ترک کردند. ناگهان همه رفتند. ما هم خودمان را آماده کردیم که درصورت رسیدن روس ها بتوانیم به سرعت فرار کنیم. همه تلاش می کردند که از آن وضعیت خارج شوند و بعد همه چیز تمام شد.
* بعد از مرگ هیتلر اکثر افسران اس.اس تلاش می کردند که فرار کنند و فرار کردند. شما این کار را نکردید. چه اتفاقی افتاد؟
** ما می دانستیم روس ها در حال نزدیک شدن هستند. وقتی در پناهگاه بودیم یکی از پرستاران تلفن زد و گفت: «روس ها دارند می آیند.» روس ها آمدند. ساختمان پناهگاه بسیار بزرگ و عظیم بود. آلمان ها رفته بودند و ما مانده بودیم. روس ها خیلی انسانی با ما رفتار کردند. وارد شدند و ما با آنها گفت وگو کردیم. ابتدا کسی را فرستادند که نگاهی به مجموعه ساختمان بیندازد. فقط شش هفت نفر از ما باقی مانده بودند. آنها همه جا را جست وجو و همه چیز را بررسی کردند. رفتارشان بسیار مودبانه بود. من شش یا ده روز دیگر در آنجا ماندم.
* بعد از جنگ، در نوامبر سال ،۱۹۴۵ افسران اطلاعاتی آمریکا درباره کارهایی که در پناهگاه می کردید با شما گفت وگو کردند. درباره آن گفت وگو چیزی به یاد می آورید؟
** آنها از ما دعوت کردند که به همراهشان شام بخوریم. چندبار این کار را کردند تا ما نرم شویم و راحت صحبت کنیم.
* چرا تصمیم گرفتید که ۶۰ سال ساکت بمانید و درباره این تجربه حرفی نزنید؟
** چون بعد از سال ۱۹۴۵ مردم با انگشت یکدیگر را نشان می دادند و می گفتند، این و این با نازی ها همکاری داشتند. بسیاری بودند که ساکت ماندند و حرفی نزدند.بعد از آن هم این موضوع همچنان جنجالی باقی ماند. من در این باره حتی با خانواده ام هم حرفی نزدم. وقتی در پناهگاه بودم نمی دانستم پدر و مادرم زنده اند یا مرده. البته هر دوی آنها از نجات یافتگان جنگ هستند. ما هم خوشحال بودیم که نجات پیدا کردیم.
* شما اخیراً فیلم سقوط را که درباره پناهگاه و روزهای آخر هیتلر است، دیده اید. نظرتان درباره این فیلم چیست؟
** فیلم خوبی بود. البته در بعضی جزییات کوچک اشتباهاتی داشت، اما به طور کلی درست بود. من شخصیت خودم را به عنوان یک پرستار در آن فیلم پیدا کردم.
* از نقش خود در زندگی رایش سوم متاسف نیستید؟ یا شاید این دوره ای هیجان انگیز برای شما بوده است؟
** اینکه جامعه ای (نازی ها) داشته باشید و بعدها درباره آن بحث و حرف بسیار وجود داشته باشد، خیلی سخت است. اغلب برداشت ها از این جامعه اشتباه است. هر کس نظر خودش را دارد.