الف - خودسازی حاکم اسلامی
یکی از وظایف حاکم، خودسازی است و این که از خود آغاز کند. البته همهی افراد مسلمان موظفاند سلوک شخصی و فردی خود را با اخلاق و قوانین اسلام تطبیق دهند و هر انسانی کمال واقعی خود را وقتی مییابد که از زیور اخلاق فاضلهی انسانی و اسلامی برخوردار باشد، اما اخلاق حاکم و مسوولان جامعه از اهمیت بیشتری برخوردار است، زیرا اخلاق شخصی یک فرد عادی، در محیط محدود زندگی او اثر میگذارد، ولی اخلاق و سلوک حاکم در حوزهی نفوذ او، که بسیار وسیع است، گسترش پیدا میکند. اگر متواضع باشد، بر روی فکر و ذهن وعمل و سلوک یکایک مردم اثر میگذارد.
پس نخستین وظیفهی حاکم اسلامی این است که در سلوک شخصی ضوابطی را که برای او معین شده، مراعات کند. منظور از حاکم تنها یک فرد نیست، مجموعهی کسانی که به نحوی در حکومت موثرند و عضو دستگاه ملت اسلامی به حساب میآیند موردنظرند، البته آنها که به مرکز دایره نزدیکترند، وظایفشان سنگینتر است.
این یک دسته از وظایف را تشکیل میدهد. از قرآن، نهجالبلاغه و سایر روایات، خصوصیاتی برای حاکم در زمینهی خودسازی تعیین شده است، مانند علم، شرح صدر، تحمل سختیها و تندیها و کج خلقی ها، تحریک نشدن به محرکههای کوچک، بلندنظری، قناعت در زندگی شخصی (اعم از خوراک و پوشاک و مسکن و مرکب و غیره)، اقتدا به سیرهی پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع)و سایر ائمه(ع)، محاسبهی خود و به کار خود رسیدن (محاسبهی نفس مربوط به همه است، اما حاکم اسلامی با محاسبهی خود در حقیقت در سرنوشت یک ملت، دقت و مراقبت بیشتر اعمال میکند) و نیز نداشتن هوس جاه طلبی و حکمرانی، مطلقالعنانی و خودسری. اگر حاکم و حکومت اسلامی به همهی وظایف اجتماعی خود نیز بخواهد عمل کند، اما به این جنبهها و وظایف اخلاقی بیاعتنا باشد، یقینا آن چه پدید خواهد آمد، حکومت اسلامی موردنظر قرآن و اسلام نخواهد بود و وظیفهی اجتماعی آنان نیز کارایی لازم را نخواهد داشت.
ب - بالابردن سطح معنویات جامعه
دستهی دیگر وظایف حکومت اسلامی، مربوط به معنویات جامعه است.که در درجهی اول از اهمیت قرار دارد، مانند پرداختن به تعلیم و تربیت افراد جامعه، تزکیهی اخلاقی افراد، رشد دادن استعدادهای مردم سرزمین اسلامی، استخدام همهی امکانات و ابزاری برای این که مردم بتوانند گنجینههای پنهان استعدادها، خلاقیتها، ابتکارات، اخلاقیات فاضله و نیکو و دیگر زیباییها را که خداوند در وجود آنها قرار داده، استخراج کنند.
اگر مردم جامعه از اخلاق خوب برخوردار نبودند و فساد در میان آنان رواج داشت و اگر مردم تعلیم و تربیت را درک نکردند و سطح سواد پایین و ساقط بود، اگر رشد و آگاهی سیاسی به قدر لازم در مردم نبود، مردم آن جامعه را نمی شود ملامت کرد، بلکه حکومتهای آن جامعه را باید مورد مواخذه و عقوبت قرار داد (همان وضعی که امروز در دنیا شاهد آن هستیم). در قانون اساسی، به بعد رشد دادن معنوی جامعه به طور کامل توجه و رسیدگی شده است. تزکیه و تعلیم جزء اولین علتهای بعثت انبیاست و گفتیم ولایت حاکم اسلامی دنبالهی ولایت الهی و ادامهی ولایت پیامبران(ص) است.
ج - تأمین امور مادی جامعه (ایجاد عدالت اجتماعی و امنیت)
یک دستهی دیگر از وظایف دولت اسلامی، ادارهی امور زندگی و مادی جامعه است. اگر این وظایف انجام نگیرد، مردم در آن محیط با آسایش خاطر به رشد اخلاقی و فرهنگی و تربیتی دست نخواهند یافت. ایجاد عدالت اجتماعی در جامعه به عهدهی دستگاههای حاکم است. به مردم نمیشود گفت چرا عدالت را رعایت نکردید. دولت اسلامی است که باید مقررات موجد و زایندهی عدالت و سرچشمههای جوشان عدالت اجتماعی را در جامعه به جریان درآورد.
به همین مناسبت در اسلام اختیارات حاکم اسلامی، وسیع و گسترده است تا بتواند عدالت اجتماعی را برقرار نماید و در کنار آن امنیت ایجاد کند، امنیت شغلی، امنیت قانونی، امنیت قضایی و امنیت محیط زندگی، مانند خانهها، جادهها، شهرها، روستاها و مرزها. ا یجاد محیط امن در جامعهی اسلامی یکی از مهمترین تکالیف دولت اسلامی است.
تامین عدالت و امنیت دو خصوصیت فوقالعاده حساس و مهم برای جوامع بشری است. هیچ حکومتی نمیتواند بدون این دو دوام بیاورد، رب اجعل هذا بلدا آمنا و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله (بقره، 126).
مسالهی دیگر رفاه است. رفاه یک نیاز حقیقی برای مردم است و دولت اسلامی موظف است آن را تامین کند، نه رفاه یک طبقه و قشر خاص مثل شهرنشینان، بلکه تامین رفاه برای آحاد مردم و شهروندان از هر قشری و شغلی و منطقهای. هر جا نیاز بیشتری هست، حکومت اسلامی موظف است وسایل را فراهم کند و همچنین بهداشت، درمان و تنظیم خانواده.
د - ادارهی سیاست جامعهی اسلامی در رابطه بامسائل جهانی و بینالمللی
نمیشود فرض کنیم یک جامعه و حکومت در داخل با کمال آسایش و راحتی زندگی کند، اما در ارتباطات بینالمللی و صحنههای جهانی حضور فعال و مبتکرانه نداشته باشد. امروز همهی دنیا به هم پیوند خورده است. تمدن، فرهنگ، اخلاق، خوبیها، بدیها، گرفتاریها و راحتیها از این سوی عالم به آن سوی دیگر سرایت میکند. در گذشته نیز چنین بوده است.
جامعهی موفق بدون دیپلماسی قوی ممکن نیست و این از وظایف حکومت اسلامی است. حکومت اسلامی طرفدار انزوا، جدایی از ملتها و دولتها و کنار نشستن در مسائل بینالمللی نیست، بلکه طرفدار حضور فعال و قاطع در زمینهها و مسائل بینالمللی است. هر یک از این وظایف چندگانه نیاز به تشکیلات و دستگاه اداری دارد و باید روی آن بحث شود.
مهم این است که حکومت وقتی قابل قبول است که به این وظایف ملتزم و متعهد شود. زمامدار و دستگاه حاکمهای که این وظایف را برای خود قایل نباشد و برای آنها تلاش نکند، از نظر اسلام دستگاه حکومت قابل قبول نیست. اگر حکومت به خاطر این وظایف و خدمات باشد، عبادت و وظیفهی شرعی است.
مردی به پیامبر(ص) گفت: یا رسولالله حکومت چیز بدی است (به عنوان زاهد بود).
حضرت (ع) فرمود: حکومت چیز بسیار خوبی است، اما با دو شرط، اول این که حاکم حق داشته باشد حکومت را به دست بگیرد و غاصب مقام خلافت نباشد، دوم آن چه بر او واجب شده انجام دهد.
لذا حکومت در راس مسائل اسلامی قرار دارد. امامت و ولایت در روایات بسیار مورد تاکید قرار گرفته، زیرا امور مادی و معنوی مردم را رشد میدهد. بهشت رفتن مردم در اختیار حکومت است و اگر لیاقت یا تعهد و دلسوزی نداشته باشند و وظایف خود را ندانند یا بدانند و اعتنا نکنند، سرنوشت آن حاکم و همهی مردم زیردست او جهنم است، لذا در غدیرخم، پس از نصب شریفترین انسانها به خلافت این آیه نازل شد:
الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم...(مائده،5)
هیچ مسالهای را رسول اکرم(ص) با این اهتمام بیان نکردند. پس از تعیین خلیفه، مهر و امضای قرآن کریم این قضیه را ممهور کرد که الیوم ینس الذین کفروا.
دیگر از کفار نترسید، بلکه با حفظ وحدت و انجام احکام و وظایف الهی از خدا بترسید (روزنامه جمهوری اسلامی، 24/6/1363).
هـ - جهت دادن به علوم
وظیفه دولت اسلامی جهت دادن به علوم است، یعنی (مردم) دنبال علم مضر یا غیر مفید نروند.
وظیفه مهم دولت اسلامی این است که محیط آموزش و مدرسه و دانشگاه را از ذایل اخلاقی پاک کند، تا دانش آموزان علم را جدای از اخلاق فرانگیرند. اگر علم از معنویت و اخلاق جدا شد، حربهای در دست انسانی مست و بسیار خطرناک خواهد بود.
تفاوت بین علم مسلمانان و علم اروپاییان
روزی که مشعل علم در دست مسلمانان بود، آن را بیدریغ به همه ملتها میدادند و آنا را به ترقیات مادی و معنوی میرساندند و پایههای یک زندگی مترقی را برای مردم جان فراهم ساختند، اما همین علم وقتی به دست اروپاییان افتاد، نه تنها برای ملتهای دیگر دل نسوزاندند، بلکه علم را وسیلهای برای سوداگری و فشار بر ملتها قرار دادند، تا آن جا که ملتهای متمدن و با سابقه علمی را تحت فشار قرار داده، ثروتهای آنها را مکیدند، در نتیجه جهان دو قطبی امروز پدید آمد که دل هر انسان آزادهای را به درد میآورد. لذا همان علمی که در دست مسلمانان وسیله درمان ملتها بود، در دست اروپاییان به وسیلهای برای ویران گری و قتل عام ملتها تبدیل شد (همان، 28/2/1364).
فرهنگ جامعه، درس بزرگ اجتماع
این بحث به این مناسبت مطرح میشود که وقتی درباره تعلیم و تربیت به عنوان وظیفه اصلی دولت اسلامی بحث میکنیم، نمیتوانیم تعلیم و تربیت را مخصوص مدرسه و دانشگاه و درس و بحث بدانیم. درس و بحث گوشهای از عوامل تعلیم و تربیت است که عدهای خاص در دورهای محدود از آن برخوردارند، از مدرسه تا دانشگاه و بعد تمام میشود. اما دوران تعلیم و تربیت برای انسان تمام نمیشود. از نظر اسلام، انسان همیشه محصل است، یا باید معلم باشد یا متعلم و غیر از این دو، بیهوده گرد است. پس بقیه تعلیم و تربیت کجا باید انجام گیرد؟ "اطلیوا العلم من المهدالی اللحد" در کجاست؟
این دستور مربوط به مدرسه بزرگی به نام جامعه است و مخصوص یک جامعه نیز نیست. همه جوامع بشری، مدرسهای هستند که شبانه روز به افراد آن جوامع تعلیم داده میشود، چه درس مفید، راهنما و نجات بخش و چه درس مضر و سم مهلک و عنصر بیماری آفرین و فلج کننده. لذا هر جامعهای مدرسه است و به مقتضای درسی که در آن داده میشود، یا مدرسه مفیدند یا مضر، یا مدرسه سعادتاند یا مدرسه شقاوت.
چه کسی درس جامعه را تنظیم میکند و آن درس چیست؟
کسی که درس جامعه را تنظیم میکند، قدرتها و دستگاههای قدرت و سلطه آن جوامع هستند، یعنی دولتها و حکومتها، و آن درسی که داده میشود، فرهنگ جامعه است.
فرهنگ چیست؟ فرهنگ جامعه یعنی همه دستاوردهای معنوی یک جامعه در مقابل دستاوردهای مادی. دستاوردهای معنوی جامعه شامل همه خصوصیاتی میشود که در شناسایی یک ملت اثر دارد، مانند اخلاق، آداب، روشها، مناسبات اجتماعی، معلومات و بینشها و سنن رایج در بین یک ملت مثل چگونگی لباس پوشیدن، معاشرت نمودن، ازدواج، درس، غذا، و...، جزء فرهنگ جامعه است. همه پیشرفتهای علمی، نظری، فلسفه، علوم عقلی و شبه عقلی و علو فنی و مادی جزء فرهنگ یک جامعه است. ادبیات، زبان، گفتن، نوشتن، خط، هنر، شعر، معماری، نقاشی، قصه نویسی، همه اینها شیوهها و ابزار لازم فرهنگی است.
خلاصه آن که همه چیزهایی که در حقیقت وسیله زندگی و تغذیه نمودن معنوی انسانها در جامعه است، جزء فرهنگ آن جامعه و تعیین کننده است.
در دنیا معلمان و سازمان دهندگان تعلمیات، قدرتها و سلطههایی هستند که بر این کشورها حاکماند (چه دولتهایی که خود حاکم اند، یا دستهایی که دولتها را میگردانند)، مثلا اخلاق فاسد غربی و زندگی نظام سرمایهداری غرب به وسیله دولتها به مردم تلقین نمیشود، بلکه به وسیله طراحان سیاستهای سرمایه داری، که غالبا به دولتها خط میدهند ترویج میشود، چنان که در کشورهای جهان سوم هر چه خود دولتها بد آموزی میکنند، گوشهای از بد آموزی بیگانگانی است که آن دولتها را نگه داشته یا روی کار آوردهاند.
فرهنگ غربی به وسیله دهها عامل مهم و تعیین کننده وارد کشورهای اسلامی میشود، چنان که وارد کشور ما شد و ما امروز در مقابله با آن، که مبارزه فرهنگی است، مسئولیت داریم. بر عهده مسئولان نظام است که این مبارزه را هدایت، سازماندهی و تغذیه کنند، به گونهای که فرهنگ فاسد، مبتذل و فساد انگیز غربی از جامعه برچیده شود.
فرهنگ غربی، یعنی آداب، افکار، روشهای زندگی، اخلاقیات، خصلتها و ادبیات غرب، وارد کشور ما شد و با دو پایه یا دو عصا حرکت میکرد، یکی تمدن، دانش، پیشرفت و تکنولوژی بود، که بدون آنها غرب قدرت و برندگی آن را نداشت که در کشور ما رسوخ کند، دیگری افسار گسیختگی، شهوت رانی و پیروی از لذایذ.
فرهنگ غربی بر مبنای افسار گسیختگی نفس انسان پایهگذاری شد. اگر در ذهن ملتی جا بیفتد که انسان آزاد است و هر چه دلش خواست انجام بدهد، چه جهنمی درست خواهد شد؟
از آن جا که مردم در کشورهای اسلامی و به طور کلی در کشورهای جهان سوم از آگاهی کافی برخوردار نبودند، رشد سیاسی نداشتند و کار فرهنگی صحیح روی آنها نشده بود، وقتی دیدند فرهنگی آمده که شهوات نفسانی را مباح میکند، هرجه خواستی بخور، بنوش و هر لذتی خواستی ببر، آدمهای ضعیف النفس، که آگاهی لازم را نداشتند، به تدریج تسلیم شدند. اول جوانها و بیدینها، بعد به تدریج سنگرها و خاکریزها را یکی پس از دیگری فتح کردند. در سالهای آخر تسلط رژیم پهلوی، مساله بیبند و باری و آزادی، مخصوص جوانها نبود، مخصوص نادانها نبود، مخصوص انسانهای خیلی بیدین نبود، افرادی که به مقررات دینی نیز پای بند بودند، کم کم در این دام قرار میگرفتند. این، خصوصیت این سیل بنیان کن (فرهنگی غربی) است.
اگر بخواهیم با این فرهنگ مقابله کنیم، فرهنگ اسلامی در نقطه مقابل آن قرار دارد. فرهنگ اسلام بر مبنای خودداری از شهوات استوار است، نه به معنای این که شهوات را به کلی از خود دور کند، بلکه به معنای کنترل و هدایت کردن غریزه لذتجویی براساس آرمانهایی است که خدا معین کرده. انسان از آرمانهایش جدا نمیشود، به ذلت خو نمیکند و لذت و کامجویی را آرمان نمیداند. اگر ملتی لذتطلبی را هدف خود بداند، همه هدفهای مقدس او از یاد خواهد رفت (هدفهای مقدس دنیوی، اخروی، دینی، استقلال، آزادی و...). اسلام بر پایه دهنهزدن به اسب سرکش حدناشناس نفس انسانی است. نفس انسان به یک حد متوقف نمیشود. از هرچه برخوردار باشد، میخواهد بیشتر از آن داشته باشد.
در همه دورانهای تاریخ، شیطانها و دیوهای مهیبی که بر زندگی انسانها مسلط بودند، سعی کردند آنها را در شهوات دست و پاگیر غرق نمایند و آنها را به گونهای سرگرم کنند که از فکر و اندیشه بازمانند؛ لذا هر پیامبری که آمده مساله کفنفس و حفظ شهوت از طغیان را وسیله کار خود قرار داده است. از اینرو، خداوند میفرماید: یا ایهاالذین آمنوا کتب علیکم الصیام کماکتب علی الذین من قبلکم لعلکم تتقون (بقره، 183).
بنابراین، درس بزرگ جامعه، فرهنگ است و هیچ کس در این مدرسه بزرگ نیست که درس فرهنگ، یعنی آموزشی را که جامعه به او میدهد، به طور دانسته یا ندانسته، قهری یا عمدی فرانگیرد. البته اگر درس صحیح، کامل و بیعیب باشد، افراد جامعه سود میبرند و اگر درس ضعیف، غلط یا انحرافی باشد، جامعه زیان میبیند. فرهنگ جامعه در حقیقت آن خوراک اصلی ذهنی و فکری افراد جامعه است که آنها را به هر شکلی که این خوراک اقتضا میکند میسازد. فرهنگ جامعه در سرنوشت جامعه تعیینکننده است.
بارها گفتهایم که انقلاب تمام عیار و کامل به نتیجه رسیده روزی است که بتوانیم فرهنگ اصیل خودمان را، که مورد غارت واقع شده و به آن خیانت شده بود، دوباره زنده کنیم. البته آثار خوبشدن فرهنگ و اصلاح کامل آن در درازمدت معلوم میشود، نه یک شبه و در مدت کوتاه. فرهنگ و درس عمومی جامعه ما، که در طول قرنها شکل گرفته بود. جوانب آن در طول 150 سال یا یک قرن مورد تهاجم دشمنان این ملت قرار گرفته بود. فرهنگ، فرهنگ زندهای بود که اگر نقصی نیز داشت میتوانست خودش را کامل کند. از خصوصیات یک فرهنگ زنده، پویایی آن است؛ یعنی اگر نقصی در آن باشد (برخلاف یک فرهنگ علیل و مریض و مرده) میتواند خود را کامل کند. لذا اگر بخواهیم انقلاب حقیقی فرهنگی در جامعه خود به وجود بیاوریم، باید در درازمدت سعی و تلاش کنیم و همه دستگاههایی که فرهنگ یک ملت را شکل میدهند، پدید آوریم.
چه کسی میتواند این حرکت عظیم را انجام دهد؟ دولت اسلامی. لذا از بزرگترین وظایفی که دولت اسلامی برعهده دارد، اصلاح امور جامعه و تکامل و تهذیب و تصحیح فرهنگی جامعه است.
فرهنگ جامعه یعنی همین چیزهایی که به عنوان میراث، قرنها برای افراد یک جامعه باقی مانده است. لذا فرهنگ چیزی نیست که در دوران کوتاهی به دست آید. نسلهای پیدرپی تجربیاتشان را به نسلهای بعدی تحویل میدهند تا فرهنگ آن جامعه تکامل مییابد.
گاهی که میگویند جامعه بیفرهنگ، چنین نیست که هیچ فرهنگی در آن جامعه نباشد. جامعه بیفرهنگ، یعنی جامعهای که فرهنگ در آن زنده نیست؛ یعنی مردمی که در آن زندگی میکنند با تلاش و استعداد خود نتوانستهاند فرهنگ خود را تعالی بخشند و به پیش ببرند و فرهنگ به صورت یک فرهنگ علیل و گاهی مرده درآمده است. جامعه جاهلی قبل از اسلام(در سرزمین حجاز9)نمونه کامل یک فرهنگ مرده است و مردم آن نمونه کامل بیفرهنگی هستند؛ مردمی بدخلق، انتقامگیر، تنگنظر با فکری کوتاه و معلوماتی در حد صفر.
خصوصیت فرهنگ زنده
نقطه مقابل آن، فرهنگ دوران حاکمیت اسلام بعد از بعثت و هجرت است.
خصوصیت فرهنگ زنده چیست؟ چطور میشود که فرهنگ مردم جاهلی به فرهنگ زنده صدر اسلام تبدیل میشود؟
خصوصیت فرهنگ زنده این است که آن مردم می تـوانند معلومات، اخلاقیات و روابط معاشرتی داشته باشند که به زندگی مادی آنها کمک کند و آن را بالا ببرد، آرامش روحی آنان را فراهم بیاورد، استقلال و تصمیمگیری را به آنها بدهد. خصوصیت فرهنگ زنده آن است که میتوان همه عناصر لازم برای رشد و پویایی را از دیگر فرهنگها، مثل یک کالبد زنده جذب کند. یک جسم سالم و زنده همه چیزهایی را که از آن تغذیه میکند خارج از وجود اوست، اما هر چیزی را که خارج از وجود اوست، نمیگیرد. آن چه مفید و لازم است جذب میکند و اگر مضر بود دفع میکند؛ اما یک جسم مریض و علیل چنین نیست. اگر چیز مضری وارد شد، نمیتواند آن را دفع کند و چنانچه چیز مفیدی در آن وارد شد، نمینواند به درستی آن را جذب کند و بدتر این که یک بدن مریض و علیل خودش نمیتواند انتخاب کند. بدنی که سست و بیحس افتاده باشد، هرچه بخواهند به او تزریق میکنند. اگر دشمن و بدخواه بود، هرچه خودش خواست و برای آن بدن مضر است به او تزریق میکند و او نمیتواند عکسالعمل نشان دهد. اما انسان زنده اجازه نمیدهد هرچه دشمن میخواهد به او تزریق کند. خودش انتخاب میکند. فرهنگ زنده خود انتخاب میکند.
در طول 150 سال گذشته قدرتها و حکومتهای اروپایی هرچه خواستند از فرهنگ خود یا از عناصر مضر به ملتهای دیگر تزریق کردند و ملتها نتوانستند در مقابل آنها مقاومت کنند، مگر ملتهایی که دارای فرهنگ زنده و پویایی بودند. این جاست که اهمیت فرهنگ برای جامعه روشن میشود.
ملت ما براساس فرهنگ اسلامی قیام کرده است. اگر اسلام و رهبری دینی و مرجعیت و جهاد و شهادت و مقابله با ظلم را، که جزء فرهنگ ماست، نمیداشتیم، نمیتوانستیم قیام کنیم. اینها عناصر زنده و کارآمد و قوی هستند که در فرهنگ ما موجود است. فرهنگ ملی ما از فرهنگ دینی ما جدا نیست.
باید یکی از هدفهای مردمی و حکومتی این باشد که فرهنگ اسلامی را با تمام اجزا و ابعادش زنده کنیم. چه کسی میتواند این کار را بکند؟ دولت اسلامی. لذا یکی از وظایف حکومت اسلامی، بازسازی فرهنگی است (همان، 28/2/1362 و 3/3/1364 و 15/4/1364).
استعمار و مسخ فرهنگی ملتها
دشمن آن چه خواست در طول 150 سال به ملتهای جهان سوم تزریق نمود. ملتهای آسیا و آفریقا را مسخ و منگ کردند و به گذشته خودشان بیعلاقه و بیتوجه ساختند. فرهنگ و افتخارات آنان را در نظرشان تحقیر نمودند. پس از آن، آن چه خواستند به خورد ملتها دادند.
لذا امروز در آفریقا، آسیا و کشور خودمان آداب، عادات، نشست و برخاست، ازدواج، لباس پوشیدن، روابط زن و مرد، روابط اجتماعی، روابط زمامداران و مردم، نسخه ناقص و معیوبی است از آن چه در غرب میگذرد. غربیها آن چه خواستند به این ملتها تزریق کردند، اما در ملتها هیچ یک از احساسات و خلقیات و انگیزه و افکاری که آنها را وادار به قیام، طلب استقلال و عقبراندن متجاوز و سلطهطلب کند، تزریق نکردند. افکاری را به ملتها دادند که بیشتر و شدیدتر آنها را در اسارت نگه دارد، لذا بنده به عنوان یک آدم فرهنگی و کسی که با مسائل فرهنگی خودمان و مختصری با مسائل فرهنگی دنیای خارج آشنایی دارم، تصورم این است که اغلب نزدیک به همه چیزهایی را که غربیها از فرهنگ خود به کشور ما آوردند، خیانتکارانه و به ضرر ملت ما بود. وقتی از این دامها رها خواهیم شد که همه چیزهایی را که به ما تزریق کردند، دفع کنیم و به جای آن اولا فرهنگ اسلامی خودمان را بازسازی کنیم، ثانیا آن عناصر مفیدی را که در فرهنگهای بیگانه هست جذب کنیم. در فرهنگهای بیگانه چیزهای خوب هست و اسلام، ما را از آنها منع نکرده است، مانند اخلاق خوبی که دارند. مثلا غربی ها معروفاند که وقتشناساند و سر وقت در محل مورد نظر حاضر میشوند. غربیها این روحیه را به ملت ما ندادند، بلکه بیبندوباری، میخوارگی، زنبارگی و اهمیت دادن به شکم را به ملت ما دادند.
دین، تغییردهنده و تصحیحکننده فرهنگ
خصوصیت دین این است که وقتی وارد جامعهای شد، فرهنگ آن جامعه را تغییر میدهد. این، خصوصیت هر دینی است. لذا قرآن میفرماید: هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة ( جمعه، 2)؛ پیامبری را فرستادیم که آنها را پاک کند، اخلاق و فکر آنها را تطهیر نماید و کتاب و حکمت به آنان بیاموزد.
کتاب به معنای مجموعه مدون قوانین و مقررات و احکامی است که جامعه را اداره میکند، مانند همین احکامی که در قرآن هست. "والحکمة"، یعنی بینا و بصیرکردن آنان و دقایق و ظرایف پوشیده جهان را برای انسانها روشن کردن. حکیم، یعنی کسی که جریانات و حقایق جهان و قوانین حاکم بر زندگی بشر را چنان که هست میبیند و اشتباه نمیکند. حکیم در وجود و شخصیت عقلی و ذهنی خوذ، یک نمونه کاملی از حقایقی است که در عالم وجود دارد. خود او یک نمونه کامل جهان عینی است. ذهن او آینه و منعکس کننده جریانات حقیقی جهان است و دچار اشتباه نمیشود. حقایق جهان، یعنی همین چیزهایی که انسانها، ملتها و دولتها و حکومتها نمیدانند و وضع دنیا اینگونه شده است. ملتها نمیدانند که قدرت حقیقی متعلق به انسانهاست و هیچ قدرتی مادی و تسلیحاتی، پول و سیاست نمیتواند بر انسانها غلب کند.
یکی از میلیونها حقیقت موجود در جهان این است که و این را حکما میفهمند و به مردم میآموزند. انبیا(ع) هستند که اینها را به مردم یاد میدهند.
حقیقت دیگری که خیلی از مردم دنیا نفهمیدند، این است که زندگی خوش و پرلذت برای انسان یک هدف و ایدهآل نیست و نباید باشد. زندگی انسان در این جهان یک زندگی گذرا و یک یک مرحله است و این جا مزرعه است و راه، نه منزل. چگونگی پیمودن این راه، سرنوشت منزل انسان را معین میکند. چگونگی کارکردن در این دنیا سرنوشت بهره وری انسان را در نهایت و در آن بخش عمدهی عمر او، که درجهان آخرت است، معین میکند. این حقیقتی است که مادیون دنیا آن را نفهمیدهاند و حکیم و نبی میفهمند و به مردم میآموزد و این در سرنوشت مردم موثر است. اینها حکمت است.
انبیاء(ع) با بیان حقایق، ذهنیت مردمی را که بر آنها مبعوث شدهاند، عوض میکنند و جهانبینی و فرهنگ آنان را تغییر میدهند.
بنابراین، فرهنگ دینی آن فرهنگی است که تحت تصرف اندیشه دین قرار گرفته باشد. دین نمیتواند هر آن چه در جامعه هست نسخ کرده و از بین ببرد، بلکه میآید تا آن چه مضر است از بین ببرد و آن چه ناقص است تکمیل کند. آن چه را که مردم ندارند به آنها میدهد و آن بینشی را که فاقد آناند به آنها میبخشد و درک غلطی را که دارند از آنها میگیرد.
پس دین در یک جامعه در حقیقت تهذیبکننده اخلاق جامعه و تغییردهنده و تصحیحکننده فرهنگ آن جامعه به صورت همهجانبه است و تا یک تحول عمیق و اساسی در همه جای یک جامعه، به وسیله دین انجام نگیرد، حکومت و حاکمیت دین در آن جا معنی و مصداق ندارد.
ما تا حدود قابل توجهی توانستهایم این تغییر را به خودمان راه دهیم. ما از فرهنگ غربی گریزانیم. ارزشهای غربی اکنون در جامعه ما ضدارزش میشود. شهوترانی، پرخوری، زنبارگی و سوءاستفادههای مادی، از نظر مردم ما کمکم از بین میرود، نه این که طبیعت بشر دیگر به سوی این تجاوزات نمیرود، چرا که انسان همیشه دارای علایق مادی است و همواره در حال میانه خیر و شر است و باید هدایت شود، اما حرکت عمومی جامعه ما به سوی صلاح است. پس ما میتوانیم مقداری ادعا کنیم که حاکمیت اسلام در جامعه ما هست، اما در جوامعی که اخلاقیات، خصلتها و اندیشهها و اندوختههای ذهنی غربی است و جوامعی که مردم لباس پوشیدن خود را از استعمارگران میآموزند و شعارها و روشهای زندگی را از آنها یاد میگیرند و در مقابل آنها احساس حقارت میکنند و از بردن نام فرهنگ ملی و اسلامی خود خجالت میکشند و آن جایی که اگر بخواهند روشی را برخلاف حرکت پذیرفته شده دنیای استکبار جهانی انجام دهند احساس تردید میکنند، این مردم حاکمیت اسلامی ندارند و فرهنگ اسلامی بر زندگی آنها حاکم نیست.