حسن عباسیان
نظریهپردازان عرب، از جهت رابطه قومیت و اسلام و نیز عناصر مهم یگانگی، به سه گروه تقسیم میشوند؛
گروه نخست، اسلام را بزرگ ترین رکن قومیت عرب به شمار میآورند؛ زیرا اسلام همه مسلمانان راستین، از هر نژاد و قوم و ملت را در بر میگیرد و با قومیت یا ملتپرستی (ناسیونالیسم) مخالف است و هرگونه تبعیض یا تمایز از جمله نژادی، زبانی و قومی بین ملتها را نفی میکند، ولی با وطن یا میهندوستی (الوطنیه) نه تنها مخالف نیست بلکه دفاع از وطن را یک فریضه دینی به شمار میآورد. (حب الوطن من الایمان). این نظریه سبب میشود که غیرمسلمانان، خارج از چهارچوب امت عرب قرار نگیرند.
گروه دوم، اسلام را از عناصر تشکیلدهنده قومیت عرب نمیدانند ولی بین این دو تعارض نمیبینند. عبدالرحمن البزاز، نخستوزیر سابق عراق متوفی 1972 میلادی، معتقد بود که چون اسلام، یک دین سیاسی است با قومیت عرب تضادی ندارد، مگر اینکه این دو (اسلام و قومیت)، هدفهای سیاسی گوناگونی را دنبال کنند و قومیت عرب را مبنی بر نژادپرستی و یا میهنپرستی افراطی (شوونیسم) نمیداند.
نظریه کسانی مثل بزاز، در اثبات سازگاری اسلام و قومیت، سرانجامش، به برتری قومیت عرب بر اسلام منتهی میشود.
گروه سوم، سکولارها (علمانیون) یا طرفداران جدایی قومیت عرب از اسلام هستند. روشنفکران عرب «ساطح الحصری، متوفی 1969» را بنیانگذار نظریه قومیت عرب میدانند. حصری، زبان و تاریخ مشترک قومی را به خودی خود برای پیوستگی و دلبستگی ملت کافی میداند و عامل زبان را از تاریخ مهم تر میشمارد. به گفته حصری، «زنده ماندن هر ملت، به زبان او بستگی دارد و آگاهی و شعور هر ملت، همان آگاهی و شعور به تاریخ اوست. ملتی که تاریخ خود را از یاد ببرد، ولی زبانش را نگه دارد، مانند کسی است که آگاهی و هشیاری خویش را از دست بدهد لیکن زنده بماند ولی ملتی که زبانش را فراموش کند و زبان ملت دیگر را فراگیرد، از جوهر هستی خود محروم میشود و وجودش جزیی از وجود آن ملت میشود»؛ بنابراین، به عقیده حصری، عرب کسی است که زبان مادریاش عرب باشد؛ خواه مسلمان باشد و خواه مسیحی، خواه تابعیت مصری داشته باشد یا سوری یا عراقی. البته حصری تأثیر عوامل دیگر ملیت مانند جغرافی و نژاد و فرهنگ و دین و اقتصاد را منکر نمیشود ولی این عوامل را در مقایسه با زبان فرعی میداند.
برخی باور دارند که نظریه حصری درباره گسستن قومیت عرب از اسلام، نشانه سادهاندیشی اوست. وقایع جهان عرب پس از جنگ جهانی دوم، نشان داده است که رهبران عرب برای بسیج ملتهای خود در لحظههای بحران سیاسی و فکری از توسل به اسلام گریزی ندارند؛ مثلاً درباره رقابت جدی با کمونیسم و یا در نخستین ماههای جنگ اعراب و اسرائیل سال 1967 و در جنگ رمضان 1973، رهبران عرب برای تحریک احساسات مردم و نگاهداری یگانگی آنان از شعار و سرودهای اسلامی یاری جستند.
حزب ناسیونال سوسیالیست بعث که از پانعربیسم افراطی طرفداری میکند، در سال 1944 توسط روشنفکران عرب و دانشجویان جوان به رهبری «میشل عفلق» و «صلاح بیطار» در دمشق تشکیل شد و هدف آن، برانداختن تسلط فرانسه بر سوریه و شعارهای آن وحدت، آزادی و سوسیالیسم بود.
این حزب پس از انحلال جمهوری متحد عرب (بین سوریه و مصر) در سال 1961 به تدریج قدرت را در سوریه به دست گرفت و در عراق پس از سقوط حکومت «عبدالکریم قاسم»، نخستین حکومت خود را در سال 1963 تشکیل داد و پس از سر کار آمدن ناسیونالیستها (برادران عارف) بار دیگر به حکومت رسید. حزب بعث جنبشهای اسلامی را مانند ناصریسم سرکوب میکرد، ولی سرانجام به ناچار برای پاسداری از وحدت و یگانگی ملی، جانب احتیاط را رعایت کرد، به گونهای که در عراق «صدام حسین» که باعث دو جنگ بدون فایده (جنگ تحمیلی علیه ایران و اشغال کویت) در منطقه بود و خسارات جانی و مالی فراوانی را به مسلمانان وارد کرد، سرانجام نام «عبدالله»، یعنی بنده خدا را بر خود نهاد و شعار «اللهاکبر» را به پرچم عراق افزود، ولی در نهایت به دلیل افکار ناسیونالیستی افراطی خویش، زمینه نابودی و اشغال عراق را به دست استعمارگران غرب فراهم کرد.
ناسیونالیستها وقتی به حکومت رسیدند، اسلام را به کناری نهادند و چون مورد هجوم مارکسیستها و اسلامگرایان بودند، نتوانستند اتحاد ملی کشورهای خود را موجب شوند و جهان عرب را به وحدت برسانند. آنها در مقابل اسرائیل و آزادی فلسطین با تحمل شکستهای متوالی ناموفق بودند؛ زیرا از ملتهای اسلامی یاری نگرفتند ولی امروز آنان به اسلامگرایان نزدیکتر و متوجه شدند اگر کمک برخی از کشورهای اسلامی نبود، ارتش قدرتمند اسرائیل در جنگ 33 روزه لبنان و در جنگ 22 روزه غزه متحمل شکست نمیشد و ناوگان یا کاروان آزادی کشتیهای ششگانه در دهم خرداد، برای شکست محاصره سه ساله، راهی غزه نمیشد و این گونه با شجاعت و فداکاری و تقدیم شهدا و مجروحان نمیتوانست افکار عمومی جهانیان را علیه اسرائیل بشوراند.
قومیت عرب با شش دهه حکومت، در تجربه خود از نظر پیشرفت اقتصادی و علم و صنعت و دمکراسی و آزادی ناکام ماند.
وحدت اسلامی از وحدت عربی کاملتر است. وحدت عربی در صورتی که ناسیونالیسم و قومیتگرایی را نادیده بگیرد و جنبه دینی را رعایت کند، به حال اسلام مفید خواهد شد و به منزله گام نخست در اتحاد کشورهای اسلامی به شمار میآید. ادامه دارد...