دکتر احمد ساعی دانشیار دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
خاورمیانه در زمان ما صحنه یکی از پرکشاکشترین منازعات در عرصه بینالمللی است. آنچه در عراق، فلسطین، لبنان، رابطه ایران و آمریکا میگذرد و به طول کلیتر انگیزه طرح «خاورمیانه دموکراتیک» یا خاورمیانه بزرگ را تشکیل میدهد. شاهد این مدعاست. این مقاله به یکی از مسائل پایهای این منازعات که عبارت از تقابل هژمونی و هویت است میپردازد.
نظر نگارنده این است که محور منازعات گوناگون امروز در خاورمیانه را تقابل این دو جریان تشکیل میدهد. هژمونی در استراتژی و سیاستهای آمریکا و هویتخواهی در جنبشها و سیاستهای اسلامخواهی مردم و برخی دولتهای این منطقه تجلی دارد.
اگرچه وجهی از هژمونی آمریکا، هژمونی فرهنگی است و اگرچه هویتجویی جنبشها و دولتهای منطقه اساسا رنگ اسلامی دارد و از نوع فرهنگی است با این حال نظر نگارنده این نیست که این منازعات از نوع «برخورد تمدنها» است. گرچه سوءتفاهمهای فرهنگی نیز در این قضایا جایی دارد اما ریشههای عمدهتر منازعات مذکور در جای دیگری است.
مهمترین عامل این منازعات استراتژی امپراتوریمابی و هژمونیک آمریکا و مقاومت مردم منقه برای محافظت از عرصههای زندگی اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی خود است. به عبارت دیگر، در زیر سطح توجیهات ایدئولوژیک و تظاهرات فرهنگی این جریانات همان جریان سلطه و مقاومت است که آغاز آن به شروع استعمار و بعدامپریالیسم برمیگردد و پایان آن هنوز رقم نخورده است. جریان سلطه و مقاومت در تاریخ نسبتا دراز خود در قالبهای گوناگون و با توجیهات مختلف ادامه یافته است. در زمان ما این جریان در خاورمیانه از یک سو به شکل تلاش و توجیه آمریکا برای گسترش آزادی و دموکراسی بازار و از سوی دیگر به شکل انواع بنیادگرایی اسلامی برای دفاع از حیات فرهنگی، سیاسی و اقتصادی خود بروز میکند.
با اینکه جریان و این گونه منازعات سابقه طولانیتری دارد اما شدت آن و به همین ترتیب شکل بروز و توجیهات آن ناشی از تحولات تازهای در عرصه بینالمللی و همچنین داخل کشورها و جنبشهای درگیر است که محور تمرکز این مقاله است. تز این مقاله این است که با تحولات تازهای در عرصه بینالمللی از جمله فروپاشی شوروی و پایان سیاستهای دوقطبی و به همین ترتیب سرعت گرفتن جریان جهانیشدن و پیامدهایی که با خود دارد ایالات متحده استراتژی تازهای در مناسبات بینالمللی اتخاذ کرده است.
محور این استراتژی بسط هژمونی آمریکا از جمله در خاورمیانه است. از لوازم چنین برنامهای تغییر در بافت سیاستهای داخلی کشورهای خاورمیانه از جمله تلاش برای اصلاحات ساختاری در سیاست داخلی این کشورها است. مهمترین سمت این اصلاحات توسعه سیاسی در راستای دموکراسی لیبرال است. اما در این سو یعنی خاورمیانه نیز تحولات چندی رقم خورده است. یکی از آنها سرخوردگی گروههایی که لایههای درونی این جوامع از حکومتهای خودی در پیشبرد درخواستهای استقلالخواهی و اصلاحات سیاسی و فزونی سلطه غرب با ارزشهای فرهنگی خاص خود است. این سرخوردگیها به صورت انواع بنیادگرایی و آنچه که «اسلام سیاسی» خوانده شده است بروز پیدا کرده است. افراطیترین طیف این جریان اخیر به صورت یک تروریسم بیمنطق ظهور کرده است که بهانه لازم را برای جریان نخست یعنی مداخله هژمونیک آمریکا فراهم کرده است.
پایان جنگ سرد و آغاز سیاست جدید آمریکا
بعد از شوک 11 سپتامبر دولتمردان آمریکا در سخنرانیها، کنفرانسها و مصاحبههای گوناگون با جملهپردازیهای گوناگون سخن از این به میان آوردند که بعد از 11 سپتامبر همه چیز در آمریکا عوض شده است. جرج بوش رئیسجمهور آمریکا، کالین پاول وزیر امور خارجه، دونالد رامسفلد وزیر دفاع، هریک به زبانی از دگرگونیشدن همه چیز در نیم روز 11 سپتامبر سخن گفتند.
شکی نیست 11 سپتامبر تاثیر زیادی بر وقایع داخلی آمریکا، سیاستهای آمریکا و وقایع بینالمللی داشته است. اما این 11 سپتامبر نبود که تغییرات بنیادی را در استراتژی آمریکا ایجاد کرد. تغییر عمده در استراتژی آمریکا سابقه طولانیتری دارد که پایه آن به سقوط نظام دوقطبی و پایان جنگ سرد برمیگردد. بعد از جنگ سرد بوده است که به تدریج استراتژی جدید در سیاست خارجی آمریکا شکل گرفت که از محوریت سیاست مهار و بازداری به محوریت برنامه امپراتوری جهانی تحول پیدا کرد.
واقعه 11 سپتامبر به این جریان انگیزه تازه، حرکت تازه و توجیهات تازهای داد. از همان آغاز فروپاشی شوروی بود که دموکراتها در کنگره بر ریگان رئیسجمهور وقت فشار آوردند که برای رسالتهای تازهای از جامعه آمریکا برنامهریزی کند. آنها معتقد بودند که منطبق با برنامههای جدید، آمریکا باید هزینه و توان نظامی خود را ارتقا دهد. حرکت به سمت سیاستهای جدید در زمان رونالد ریگان و بیل کلینتون جریان داشته است. این جریان در بعد از 11 سپتامبر در زمان جورج بوش، غالب توجیهات و ابعاد تازهای پیدا کرد که درباره آن توضیح خواهیم داد.
از چندجانبهگرایی به یکجانبهگرایی
برخی از تحلیلگران در یک نگاه تاریخی معتقدند که سیاست خارجی آمریکا بین سه گرایش در نوسان بوده است. این سه گرایش عبارتند از: یکجانبهگرایی حداقلی، چندجانبهگرایی مسئولانه و یکجانبهگرایی امپرتور مابانه. یکجانبهگرایی حداقلی همان است که به تعبیری انزواگرایی خوانده شده است که با واقعیت تطبیق ندارد. آنچه چندجانبهگرایی مسئولانه خوانده شده است در دوره جنگ سرد و مدتی بعد از جنگ سرد سیاست خارجی آمریکا را مشخص میکرد. اما بعد از فروپاشی شوروی و به ویژه بعد از 11 سپتامبر سیاست آمریکا به سمت یکجانبهگرایی امپراتورمابانه سیر کرد.
طی سالهای دهه 1990 ایالات متحده به طور پیوسته به سوی فاصلهگرفتن از سیاستهای پیشین و تداوم استراتژی جدیدی بوده است که اساس آن تغییر سمت از محاصره شوروی به ماموریت جهانی برای محافظت از دموکراسی بازار با قرائت آمریکایی شمرده میشود. طی همین مدت خطمشی اصلی سیاست آمریکا از تمرکز برای مهار چین به جدال علیه دولتهایی که آمریکا آنها را دولتهای یاغی یا «شرور» میخواند تغییر کرد.
آمریکا مداخله چندجانبهگرایانه به کمک سازمان ملل در هائیتی، بوسنی و هرزگوین و آزادسازی کویت را به سمت حمله یکجانبه به عراق پیش برد.
حرکت به سمت یکجانبهگرایی که در سیاست خارجی کلینتون نیز دیده میشد به تدریج مخالفت متحدان آن از جمله فرانسه را برانگیخت. در حمله به عراق کشورهای فرانسه و آلمان از همکاری با آمریکا به کلی امتناع کردند. بعد از جنگ کویت و دوره برنامه معروف به نفت در برابر غذا آمریکا و انگلیس برعمده معاملات و قراردادهای عراق دست گذاشتند و موجبات مخالفت فرانسه را فراهم آوردند.
یکجانبهگرایی در دوره دولت بوش و بعد از واقعه 11 سپتامبر چنان شدت گرفت که انتقاد برخی از دولتمردان سابق آمریکا را برانگیخت. از جمله هنری کیسینجر نسبت به آن هشدار داد.
جیمی کارتر نیز در نامهای که در واشنگتن پست منتشر کرد فاصله گرفتن بوش از سیاست چندجانبهگرایی را مورد نقد قرار داد. پاسخی که در استراتژی امنیت ملی در برابر این انتقادها آمد این بود که «استراتژی امنیت ملی ایالات متحده متکی بر یک بینالمللگرایی internationalism مشخصا آمریکایی است که انعکاس آمیزش ارزشهای ما و منافع ملی ماست».
آموزههای جدید در خدمت استراتژی جدید
منطبق با نگرش تازه به نقش جهانی ایالات متحده استراتژی تازهای از جانب شورای امنیت ملی در زمان جورج بوش تدوین شد. این آموزه را به صورت زیر دستهبندی کردهاند:
1- حفظ برتری قابل ملاحظه نظامی در سطح جهان برای آینده قابل پیشبینی
2- چرخش از برنامهریزی معطوف به خطر به برنامهریزی برای احتمال و امکان خطر
3- جنگ پیشگیرانه
4- جلوگیری از تکثیر سلاحهای اتمی و سلاحهای پیشرفته کشتار جمعی.
1- برتری نظامی – این سیاست برای پشتیبانی از پیشبرد اهداف سیاست خارجی آمریکا در سمتگیری جهانی آن است. باتوجه به گسترش دامنه این هدفها این برنامه هر روز دامنه وسیعتری میگیرد. یکی از هدف این برنامه حفظ روند رشد سطح زندگی مردم آمریکا از طریق دسترسی به بازارهای وسیع جهانی و مواد خام استراتژیک در پهنه کره زمین است. منظور از برتری حفظ چنان تفوقی در سطح جهان است که هیچ رقیب احتمالی نتواند به این مرز نزدیک شود و هیچ رقیبی فکر ایستادگی در برابر نیروی نظامی آمریکا را در سر نپروراند.
2- برنامهریزی معطوف به امکان خطرهای احتمالی – این برنامهریزی در برابر برنامهریزی معمول در جهان و همچنین برنامهریزی مرسوم در آمریکا قرار میگیرد. برنامهریزی معمول متناسب با تهدیدها و چالشهای پیش رو عمل میکند. اما این آموزه معطوف به امکان بالقوه هر خطر در هر کجا و هر زمان در آینده قابل پیشبینی. مثلا بنابراین استراتژی پیشرفت مستمر چین امکان خطری را در آینده ایجاد میکند. پس باید با آن مقابله کرد.
3- جنگ پیشگیرانه – دونالد رامسفلد این آموزه را چنین توجیه میکند: از آنجا که آمریکا مثل هر کشور دیگری حق دارد از منافع خود دفاع کند و از آنجایی یکی از منابع تهدید امنیت آمریکا تروریسم است و باتوجه به این که نمیتوان منتظر ماند تا ابتدا دست به اقدام بزنند و بعد با آن مقابله کرد پس باید مبارزه با تروریسم را تا هر جایی که احتمال رشد تهدید آن وجود دارد پیش برد. دولتمردان آمریکا میگویند که بهترین دفاع یک تهاجم خوب است. جنگ پیشگیرانه جای آموزه پیشین مبنی بر سیاست مهار containment و بازدارندگی deterrence را میگیرد. سیاست مهار و بازداری را نمیتوان در برابر شبکههای سایهگون تروریستی که کشوری ندارند و امروزه عملا جهانی هستند به کار گرفت. با این حال هرجا که اعمال این سیاست وجود دارد از آن همچنان استفاده میشود. توجیه دولتمردان آمریکا با این انتقاد روبروست که جنگ پیشگیرانه عملا از مقابله با تروریسم فراتر رفت و عرصه جدیدی را به نام مبارزه با دولتهای «شریر» باز کرد. در حال حاضر دولت کرهشمالی و دولت ایران از جانب آمریکا رسما به عنوان دولتهای شریر معرفی شدهاند. اما دامنه این نگاه از ایران و کرهشمالی فراتر میرود و دولتهای دیگری چون سوریه، لیبی و لبنان را دربر میگیرد.
4- آموزه ضد تکثیر سلاحهای کشتار جمعی – نکته مهم در مورد این مساله این است که آمریکا تنها در این صدد نیست که با توسل به نهادهای بینالمللی و موافقتنامهها این هدف را به پیش ببرد بلکه برنامه خود را برای پیشبرد این منظور با توسل به جنگ قرار داده است.
گفتمانهای توجیهی و روشهای پیشبرد استراتژی امپراتوریمابانه
شاهدان میگویند که جورج بوش دارای اعتقادات مذهبی است همانطور که در جبهه مقابل بنیادگرایان خاورمیانه نیز اشخاصی مذهبی هستند. جورج بوش برای مقابله با بنیادگرایان از توجیهات و اصطلاحات مذهبی استاده میکند، چنان که بنیادگرایان (از جمله کسانی که جورج بوش آنها را تروریست میخواند نیز از آرمانهای دینی سخن میگویند و برای آرمانهای دینی مبارزه میکنند و جالب است که هم کسانی چون اسامهبن لادن و هم جورج بوش کشتن بیگناهان را با استناد به منابع و احکام دینی) توجیه میکنند.
گرچه بیشتر طرفداران با نفوذ جورج بوش در میان نومحافظهکاران غیرمذهبی (سکولار) هستند با این حال اعتقادات مذهبی بوش در جهتگیری سیاست آمریکا تاثیر مشهودی بر جای گذاشته است. بعد از 11 سپتامبر مفهوم عدالت با منشا انجیلی با تجویزات معطوف به استراتژی امنیت ملی در آمیخت. با این حال گرایش به مذهب در سیاستگذاریهای شورای امنیت ملی به پیش از 11 سپتامبر و به قدرت رسیدن دولت بوش برمیگردد. اینکه این گرایش تا چه حد با اعتقادات سیاستگذاران ارتباط دارد و تا کجا در جهت استراتژی جدید آمریکا در قایل شدن رسالت جهانی برای خود است بحثی است که در اینجا نمیتوان پی گرفت.
به هر حال در اکتبر 1998 کنگره، قانونی گذراند با عنوان «قانون آزادی بینالمللی مذهب» این قانون استفاده از گفتمانهای مذهبی را در سیاست خارجی آمریکا نهادینه کرد. همراه با این قانون ادارهای به نام اداره آزادی بینالمللی مذهب در وزارت خارجه تاسیس شد که رسالت «پیشبرد آزادی مذهب به عنوان هدف محوری سیاست خارجی آمریکا» را برعهده گرفت. این اداره توصیههایی را در مورد اجرای قانون مذکور به وزارت خارجه انجام میدهد و بر اجرای این قانون نظارت میکند. با این حال تا زمان ریاست جمهوری جورج بوش به این قانون توجه زیادی نمیشد.
جورج بوش یک مسیحی متعلق به کلیسای متدوریست است که در سن چهل سالگی نوشیدن الکل را ترک کرده است و با تجدید اعتقاد زندگی توام با ایمانی را شروع کرده است و خود معتقد است که تجدید ایمانش زندگی او را عمیقا دگرگون کرده است. او عمیقا به خیر و شر و حتی به تقدیر الهی اعتقاد دارد. در یک سخنرانی در ماه فوریه 2003 گفته است: «حوادث را تحول و تصادف کور شکل نمیدهد. در پس همه اینها و در پس تاریخ مقصود و منظوری هست که به دست یک خداوند عادل و دانا معین شده است.»
جورج بوش مخالفان بنیادگرای اسلامی و تروریستها را یک شر میداند و جنگ علیه آنها را یک وظیفه اخلاقی به حساب میآورد. به این ترتیب او یک گفتمان اخلاقی در سیاست خارجی باز کرده است که با تکالیف مذهبی پیوند خورده است. نومحافظهکاران که بسیاری از آنها غیرمذهبی هستند از تکیه کلامهای جورج بوش استقبال کردند. آنها که پیش از 11 سپتامبر نسبت به سیاست «متواضعانه» آمریکا و از جمله جورج بوش انتقاد داشتند از حامیان پرشور سیاستهای جورج بوش بعد از 11 سپتامبر شدند. آنها به تدریج در دستگاه اداری دولت بوش به مقامات عالی رسیدند و سکاندار سیاست جدید دولت شدند. نومحافظهکاران همواره نسبت به رسالت جهانی آمریکا اعتقاد سفت و سختی داشتند و در به کار انداختن بازوان نظامی آمریکا اصرار داشتند. نفوذ نومحافظهکاران در دولت بوش در فضایی که به دنبال 11 سپتامبر پیش آمده بود موجب به عقب راندهشدن عملگراها شد که پیش از این گرداننده سیاست خارجی آمریکا بودند. مهمترین چهره عملگرایان پاول بود که در دوره دوم ریاستجمهوری بوش از وزارت خارجه کنار گذاشته شد و جای او به کاندولیزا رایس داده شد که او هم از خانواده مذهبی و دارای اعتقادات مذهبی است.
نومحافظهکاران 11 سپتامبر را فرصت تازهای برای گسترش سلطه جهانی و ابدی کردن این سلطه یافتند. آنها معتقد بودند که آمریکا باید با قدرت در عراق، کرهشمالی و بالکان بجنگد و بتواند درباره جنگ با چین و روسیه فکر کند. آمریکا باید رژیمهای مخالف آمریکا را براندازد و رژیمهای عربستان سعودی و مصر را در زمره رژیمهایی قرار میدادند که همراه با رژیمهای سوریه، لبنان و لیبی باید عوض شوند. آنها معتقدند که هسته اصلی سیاست آمریکا باید جهانی کردن اصول آمریکایی باشد. برافکندن رژیم صدامحسین از مدتها پیش در اولویت خواستههای نومحافظهکاران قرار داشت. اما جورج بوش پیش از 11 سپتامبر به این برنامه توجه خاصی نشان نمیداد. بعد از 11 سپتامبر این برنامه در اولویت قرار گرفت و نومحافظهکاران از آن استقبال کردند. به این ترتیب نومحافظهکار توانستند تکلیف «توسعه منافع آزادی در سراسر کره زمین» را در دستور کار جورج بوش قرار دهند. بوش از هدف «رهانیدن جهان از شر» سخن به میان آورد.
منطق گرایشهای امپراتوریمابی آمریکا
صرفنظر از اینکه سیاستگذاران و دولتمردان آمریکا چقدر به گفتارهای مذهبی و اخلاقی که به فراوانی در سخنان و حتی برنامههای استراتژی رسمی خود به کار میبرد اعتقاد داشته باشند واقعیت این است که گرایش امپراتوریمابی آمریکا منطق اقتصادی قابل فهمی دارد. مساله این است که با گسترش ابعاد جهانی شدن دامنه منافع اقتصادی و سیاسی آمریکا و همزمان احساس آسیبپذیری آمریکا نیز افزایش یافته است. در دنیای جهانیشونده هیچ حادثهای در درون مرزهای یک کشور نیست که در بیرون از مرزهای آن کشور اثراتی نداشته باشد. آمریکا به عنوان یک قدرت اقتصادی جهانی از حوادثی که در آن سوی مرزهایش میگذرد متاثر میشود. دولتمردان آمریکا بسط هژمونی آمریکا را برای تامین این منافع خود لازم میدانند. بعد از 11 سپتامبر ترسی که در میان مردم آمریکا نهادینه شده است منجر به حمایت از چنین سیاستهایی میشود. مردم آمریکا تداوم رفاه جامعه و حفظ و افزایش سطح زندگی خود را با بسط این هژمونی در پیوند میبینند.
به این ترتیب میتوان گفت رسالتی که آمریکا برای خود در بسط آزادی و دموکراسی قایل است صرفنظر از اعتقاد سیاستگذاران این کشور با منافع ملی این کشور در پیوند است. جورج بوش در یکی از سخنرانیهای خود به این مساله اشاره کرده است. او در یکی سخنرانی در دانشگاه گارد ساحلی ماه مه 2003 میگوید: «ما بیشترین امنیت خود را در پیشبرد آزادی انسانی میبینیم... این هدف ما در پیشبرد مبارزه علیه بیماری، گرسنگی و فقر برای کشور ما امنیت بیشتری میآورد».
تضاد در استراتژی امپراتوریمابی آمریکا
علاوه بر این سیاستهای آمریکا در پیشبرد هدفهای اعلام شده یعنی پیشبرد ارزشهای آزادی و دموکراسی و گسترش دامنه امنیت ملی تضادی در درون خود دارد. طنز قضیه این است که آمریکا میخواهد اهداف لیبرالی را با توسل به زور به پیش ببرد تضاد بین اهداف لیبرالی و کاربرد روز یکی از نقاط گرهای سیاست آمریکاست.
مساله دیگر این است که آمریکا میخواهد با سیاست هژمونیک و توسل به انواع مداخلههای نظامی و جنگها دامنه امنیت خود را گسترش دهد. اما چنین اقداماتی درحقیقت دامنه درگیریها و نفرت از آمریکا را گسترش میدهد و جهان ناامنی را میآفریند. تاریخ نشان داده است که امپراتوریها برای تضمین امنیت خود به درگیریها و جنگهای بیپایانی کشیده میشوند که سرانجام به افول و سقوط آنها منجر میشود.
هویت در مقابل هژمونی
تلاشهای آمریکا برای تحمیل هژمونی خود و بسط آن در کشورهای خاورمیانه واکنشهای گوناگونی را برانگیخته است. در حال حاضر تلاش برای دفاع از هویت اسلامی گستردهترین و رادیکالترین شکل مقاومت در برابر هژمونی آمریکاست. از زمانهای گذشته نیز چه در میان دولتمردان و چه در میان مردم پناه بردن به هویت دینی طبیعیترین شکل مقاومت در برابر سلطه غرب بوده است. در اوایل قرن بیستم حاکمان عثمانی هنگامی که با هجوم روزافزون دولتهای غربی روبرو شدند به هویت دینی خود بازگشت کردند. دستگاه خلافت برپا داشتند و اعلام جهاد کردند. حضور استعمار، شکلگرفتن کشور اسراییل و حمایت کشورهای غربی از اسراییل همواره در میان مسلمانان واکنشهایی را به صورت بازگشت به گفتمانهای دینی، از جمله اشاره به نمونه تاریخی هجوم صلیبیون با خود همراه داشته است. بازگشت به پایگاه تمیز اسلامی برای مردمی که حیات اقتصادی، فرهنگی و سیاسی آنها مورد هجوم غرب قرار گرفته است شکل طبیعی مقاومت علیه سلطه است.
در زمان ما با گسترش دامنه نفوذ غرب در همه ابعاد زندگی مردم خاورمیانه و با شکست برنامه اسلامگرایان میانهرو در سده گذشته این هویتجویی شکل رادیکال تر و افراطی گرفته است. اسلامگرایان میانهرو ضمن تکیه بر هویت اسلامی با بسیاری از ارزشهای فرهنگ غرب سر آشتی داشتند و اسلام و فرهنگ غربی را غیرقابل جمع نمیدانستند. اما اسلامگرایان رادیکال معارضه با بسیاری از وجوه فرهنگ غرب را در سرلوحه کار خود قرار میدهند. این اسلامگرایان احیای هویت اسلامی را در واپسزنی و مبارزه با غرب میجویند.
هجوم صلیبی
افراطی ترین هجومهای هژمونیک و در مقابل آن تندترین واکنش در برابر هجوم همواره به واژه صلیبی، صلیبیون و جنگ صلیبی متوسل شدهاند. بعد از حادثه 11 سپتامبر اولین چیزی که به ذهن جرج بوش رسید اعلام جنگ صلیبی علیه تروریسم بوده است. بوش بلافاصله به خاطر استفاده از این واژه مورد انتقاد قرار گرفت. برخی از مسلمانان سخنان بوش را یادآور وعظ پاپ اربان در کلرمون در سال 1095 دانستند. در مقابل اسلامگرایان رادیکال نیز هجوم غربی را به عنوان هجوم صلیبیون میخوانند و مقابله با آن را به مانند مقابله با صلیبیون به شمار میآورند. پیروزیهای اسراییل در جنگ با مسلمانان عرب به پشتیبانی آمریکا یادآور تسلط صلیبیون بر قدس در تاریخ گذشته است. اسراییل دقیقا در همان سرزمینهایی حضور دارد که زمانی صلیبیون آن را گرفته بودند. اسراییل از حمایت همهجانبه غرب برخوردار بوده است. بنابراین جای تعجب نیست که بسیاری از مسلمانان از آن به عنوان یک دولت صلیبی یاد میکنند. این مساله هنگامی برجستهتر میشود که به یاد بیاوریم که برخی از مسیحیان اروپایی و آمریکایی نیز اعلامیه بالفور را که آغاز تاسیس یک دولت یهودی در فلسطین بود به عنوان جنگ مقدس تلقی کردند.
آنها یهودیان مهاجر به فلسطین را آمادهکننده شرایط برای ظهور مسیح به حساب آوردند. از اواسط قرن هفده فرقههایی از هزارهگرایان مسیحی، یهودیان را طلایهداران معاد در قدس به شمار میآوردند. استقبال از اعلامیه بالفور ریشه در چنین زمینهای داشت. به هر حال با سکونت یهودیان در فلسطین و پیروزی های بعدی آنها بر اعراب همگونسازی این جریانات با وقایع صلیبی هم از جانب مسلمانان و هم از جانب سلطهگران شدت گرفت.
اسلامگرایی رادیکال
آنچه در ادبیات سیاسی غرب به نام اسلام سیاسی یا بنیادگرایی معروف شده است اکنون از مدعیان اصلی دفاع از هویت و از همین مخالفان هژمونی غرب است. اسلامگرایی رادیکال از منابع مختلفی تغذیه میکند و خود طیف قابل توجهی را تشکیل میدهد که از سیاستهای رسمی دولت جمهوری اسلامی ایران تا القاعده را در بر میگیرد. امروزه اسلامگرایی رادیکال، اسلام میانهرو و اصلاحطلب را که پیشینه طولانیتری دارد به حاشیه رانده است و در میان فعالان سیاسی اسلامگرا به جریان اصلی تبدیل شده است. بنیادگرایی اسلامی هم محصول تحولات بینالمللی است و هم تحولات داخلی. به لحاظ شرایط بینالمللی بنیادگرایی اسلامی ناشی از وضعیتی است که با جهانیشدن و جهانسازی پدید آمده است. از این حیث بنیادگرایی اسلامی با طیف وسیعی از بنیادگراییها در سراسر کره زمین ریشه مشترکی دارد. مانوئل کاستلز یک مجلد از سهگانه خود را به مساله هویت اختصاص داده است. کاستلز جهانیشدن را عامل اصلی گرایشهای هویتجویی و هویت خواهی دانسته است. با جهانیشدن فضای زندگی مردم چنان گسترده میشود که مردم ناگزیر میشوند برای پناه جستن در مامنی امنتر آن را به تکههای کوچکتر برش کنند. به این ترتیب آنها به واحدهای کوچکتر به عنوان نقطه ارجاع هویت خود رجوع میکنند. این امر به منزله فاصله گرفتن از پارادایم دولتهای ملی است که برای چند قرن به عنوان نقطه ارجاع هویت بود.
اما هویتگرایی اسلامی به لحاظ بینالمللی منشا دیگری نیز دارد. این منشا اشکال گوناگون مداخله استعماری و هژمونیک غرب است که دست کم از نیمه قرن نوزدهم کشورهای اسلامی و مردم مسلمان با آن درگیر بودهاند. اسلام به این ترتیب به عنوان یک ایدئولوژیک برای مبارزه با سلطه بیگانه شکلدهی شده است. وقتی نویسندگان غربی نقطه ارجاع طبیعی مردم مسلمان را برای دفاع از حیات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی خود «اسلام سیاسی» یا «بنیادگرایی اسلامی» میخوانند درواقع توقع دارند که اسلام برای مردم تنها کارکرد یک دین خصوصی را داشته باشد و به عنوان نقطه ارجاع برای دفاع از هویت مورد تهاجم قرار گرفته عمل نکند.
منشا داخلی اسلام گرایی رادیکال به تحولات تاریخی این منطقه مربوط میشود. از این حیث اسلامگرایی رادیکال واکنشی در برابر ناکامیهای جنبشهای ملیگرای غیرمذهبی در کشورهای اسلامی ملیگرایی شکل رایج ایدئولوژیها و حکومتهایی بود که در دوران پسااستعمار در کشورهای اسلامی بر سریر قدرت قرار گرفتند. پهلوی در ایران، کمال آتاتورک و پیروان او در ترکیه، جمال عبدالناصر در مصر، حزب بعث در سوریه و عراق از این جمله محسوب میشوند. بسیاری از مسلمانان به ویژه نسلهای جوان این دولتها و ایدئولوژیهای ملیگرای آنها را در واپس زدن استعمار و تامین استقلال ملی ناکارآمد تلقی کردند و این ناکامی را به حساب فاصله گرفتن آنها از اسلام یا دست کم بهرهنگرفتن کافی از آموزههای اسلام گذاشتند. آنها به جای ایدئولوژی ملیگرا و اسلام اصلاحطلب به دنبال پیاده کردن چیزی هستند که آن را «اسلام واقعی» میخوانند. بسیاری از اینها مثل اسامهبنلادن، الزرقاوی به جای اسلام مورد نظر عبدو به دنبال الگوی ایدئولوژیکی سیدقطب هستند، سیدقطب دنیای عرب را دچار سقوط ارزشها و در مسیر زوال میدید. بسیاری از این اسلامگرایان افراطی چنین میاندیشند که برای احیای اسلام مقابله با غرب لازم است. به عبارت دیگر آنها بازایی اسلام را در مبارزه میسر میدانند. آنها به نوعی ذاتگرایی اعتقاد دارند که اسلام را تنها حقیقت مطلق به شمار میآورند.
همانطور که در مقابل بسیاری از توجیهکنندگان هژمونی نیز فرهنگ لیبرال غرب را حقیقت مطلق به شمار میآورند. طیفهای افراطی این اسلامگرایان غرب را به صورت دشمن آشتیناپذیری میبینند که در صدد نابودی فرهنگ اسلامی است. از نظر آنها غرب مسئول ستمهایی است که در فلسطین، بوسنی، چچن و کشمیر بر مسلمانان روا داشته میشود.
خلاصه
آمریکا برای مهار آسیبپذیریهای ناشی از جهانیشدن از جمله حفظ سطح زندگی مردم خود، تسلط بر منابع انرژی، تامین دسترسی به بازار، حفظ برتری نظامی و سیاسی و مهار نیروهایی که با شتاب روزافزون فرآیند جهانی شدن همراه است درصدد بسط هژمونی خود است. این امر که با نوعی گرایش به امپراتوریمابی جهانی همراه است مستلزم تسلط بر فزایندهای خارجی و داخلی کشورهای خاورمیانه به صورت پیشبرد یک رسالت جهانی در جهانی کردن سرمایهداری و نظام دموکراسی لیبرال است. بسیاری از مسلمانان در سطوح مختلف در داخل یا بیرون حکومتهای منطقه امپراتوریمآبی آمریکا را با حیات فرهنگی، اقتصادی و سیاسی خود در برخورد میبینند. آنها برای مقابله با این هژمونی به هویت ملی خود به عنوان یک پایگاه رو کردهاند و آن را پایگاهی برای مبارزه علیه هژمونی قرار دادهاند.