تاریخ انتشار : ۲۹ مهر ۱۳۸۹ - ۰۹:۵۷  ، 
کد خبر : ۱۷۹۱۶۰

آخرین دیدار


با وجود تمام تلاشها و کوشش‌هایم، موفق نشدم ایشان را تا کمی قبل از شهادتشان ملاقات کنم. در آن زمان ما در سرآسیاب دولاب زندگی می‌کردیم. روزی در میدان خراسان وارد یک بنگاه معاملات ملکی شدم و گفتم که آقا اجازه می‌دهید من یک تلفن بزنم؟ او که در قضیه مطلع نبود، گفت: «بفرمایید» من هم دادستانی ارتش را گرفتم و با «آزموده» صحبت کردم. به او گفتم:‌ «تو که سربازان اسلام و قرآن و فرزندان رسول خدا را به خاطر حمایت از دین زندانی و محکوم به مرگ کرده‌ای، آیا مادری که یک پسرش را در فرمانداری نظامی به شهادت رسانده‌اید و فرزند دیگرش هم‌اکنون در چنگال شما اسیر است، حق ندارد با فرزندش ملاقات کند؟
آیا همسران و فرزندان کسانی که به جرم حق‌گویی در زندان اسیر هستند، حق ملاقات با عزیزانشان را ندارند؟» گفت: «به وقتش اجازه‌ی ملاقات می‌دهم.» من متوجه کنایه‌ی کینه‌توزانه‌ی او شدم و گفت:‌ «امیدوارم آن موقع، نصیب خانواده‌ی تو بشود.» و فورا گوشی را گذاشتم که نتوانند آن را ردیابی کنند و برای بنگاه‌دار مشکلی درست کنند. در آن زمان، آقای نواب در زندان عشرت‌آباد بودند.
پس از سه روز از این اتفاق، به ما اطلاع دادند که به ملاقات آقای نواب برویم. من به همراه مادر آقای نواب، زهرا، خانواده‌ی آقای طهماسبی و واحدی به زندان عشرت‌آباد رفتیم. وقتی به آن جا رسیدیم، دیدیم که عده‌ای سرباز و نگهبان مسلح و آماده‌باش را در آن جا مستقر کرده‌اند که دو تا زن می‌خواهند با یک مرد ملاقات کنند! و این برای من تعجب‌آور بود که آنان چقدر از آقای نواب در هراسند. برای ملاقات آقای نواب، ابتدا وارد اتاقی شدیم، در ایوان آن، عده‌ای ایستاده بودند و آقای نواب در آن جا نشسته بود و دستش شکنجه شده، صدمات روحی سختی دیده بودند، مثل ماه، زیبا، نورانی و آرام بود.
آقای نواب پالتوی نظامی پوشیده بود، چون به اصطلاح رژیم ایشان را خلع لباس کرده بود. من پوشیه داشتم و حجابم کامل بود. هنگامی که به نزدیک ایشان رسیدم، با یک دست فاطمه را و با دستی که دست‌بند داشت، زهرا را بغل کردند و آنان را نوازش نمودند. فاطمه به سبب سختی‌ها و مشکلات، بسیار رنجور و افسرده شده بود، آقای نواب با حالت خاصی به چهره‌ی او نگاه کردند و با تاثر و تاسف خاصی پرسیدند که چرا این بچه این قدر رنگش پریده است؟ آقای نواب در آن روز مانند همیشه، با ادب و احترام خاصی از مادرشان احوال‌پرسی کردند و گفتند که مادرجان اجازه بدهید، من پاهایتان را ببوسم. مادر ایشان بسیار ناراحت بود و به شدت گریه می‌کرد و می‌گفت:‌ «ای کاش من می‌مردم و این روزگار را نمی‌دیدم.» آقای نواب شروع به تسلی دادن ایشان نمودند و گفتند که من دوست دارم شما شجاع و بردبار باشید، مثل آن مادری که در صدر اسلام چهار پسرش در یکی از غزوات به شهادت رسیده بودند و حضرت رسول‌(ص) در هنگام عزیمت از سفر به سبب خجالت، سعی می‌نمودند با آن زن مواجه نشوند، او با شجاعت و افتخار رفت و رکاب پیغمبر(ص) را بوسید و عرض کرد: «یا رسول‌الله! من مفتخرم که چهار پسرم در رکاب شما به شهادت رسیدند.» مادر جان، دلم می‌خواهد که شما از این نوع مادران باشی. مادرجان، سرانجام زندگی انسان، مرگ است. انسان احتمال دارد در اثر بیماری، سکته، پرت شدن از بلندی، تصادف، زلزله یا به شکل دیگری بمیرد، نوع دیگری از مرگ، کشته شدن در راه خدا است. آیا شهادت در راه خداوند، ارزشمندتر است یا آن مرگی که در بستر بیماری باشد؟ در این ملاقات، آقای نواب می‌خواستند خوابی را که دیده بودند، برای من تعریف کنند، اما چون مادرشان بسیار متاثر و متالم بود و به شدت گریه می‌کرد، آن را تعریف نکردند. آقای نواب در ضمن صحبت‌هایشان گفتند: «من اگر می‌خواستم با محمدرضا سازش کنم، جای من این جا نبود، ولی مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح می‌دهم.» من در مقابل چشمان خود می‌دیدم کسی که نزدیک به دو ماه زیرشکنجه بوده است، هنوز دست از شجاعت و صلابت خود برنداشته است. من از ایشان پرسیدم که آیا از من راضی هستید؟ ایشان گفتند که من از تو راضی هستم، خدا و اجدادم نیز از تو راضی باشند. تو در تمام مراحل زندگی بسیار صبور، بردبار و از خودگذشته بودی و همیشه گام به گام من حرکت کردی و هیچ گاه پشت مرا خالی نکردی و من، شما و عزیزترین کسانم را به خدا می‌سپارم.
ایشان افراد فامیل و بستگان را یک به یک نام بردند و از احوالشان پرسیدند. چون من در آن زمان آبستن بودم، ایشان سربسته پرسیدند، «حال دیگرت چطور است؟» گفتم که بحمدالله خوب و سلامت است. این بچه سه ماه پس از شهادت ایشان متولد شد.
چند روز قبل از این که به ملاقات آقای نواب بروم، یکی از روزنامه‌ها خبری بدین مضمون نوشته بود که عده‌ای از رجال، علما و بزرگان مصر برای نجات آقای نواب به سوی ایران حرکت کرده‌اند. من این خبر را از روزنامه‌ بریدم و در ملاقاتم با آقای نواب آن را که به اندازه‌ی یک چوب کبریت در آورده، لوله کرده بودم، پنهانی به ایشان دادم، تا این چنین روحیه‌ی ایشان را تقویت کرده باشم، اما متاسفانه نگهبان متوجه این موضوع شد و رو به آقای نواب کرد و گفت: ‌«وقت تمام شده است.» ایشان هم، چنان با خشم و غضب به او نگاه کردند که رنگ از رخسارش پرید. هنگام خداحافظی من خم شدم و دست آقای نواب را بوسیدم، وقتی که ایشان را می‌بردند، برگشتند و با حالت خاصی ما را نگاه کردند. من هم گریه می‌کردم، اما فکر نمی‌کردم که این وادع آخر است و ایشان را به شهادت می‌رسانند.
وقتی من از ملاقات با آقای نواب برگشتم، با خوشحالی به پدرم گفتم: «آقا جان به ما اجازه‌ی ملاقات با آقای نواب را دادند و من امروز ایشان را دیدم.» پدرم نگاهی اندوهناک به من انداختند، زیرا ایشان معنی این ملاقات را می‌دانستند، ایشان حضرت سید‌الشهدا(ع) را در خواب دیده بودند که سر مبارکشان از بدن جدا شده بود. ایشان بعد از این که این خواب را دیده بودند، گفته بودند که آقای نواب به شهادت خواهد رسید و این ملاقاتی که به بچه‌ها داده‌اند، آخرین ملاقات است و بسیار گریه کرده بودند و من از این مسائل بی‌خبر بودم. بعد از شهادت سیدعبدالحسین واحدی، برای آقای نواب دادگاهی تشکیل دادند که در ابتداد علنی بود. در آن جا آقای نواب دادگاه را غیرقانونی خواندند و به شدت به حکومت حمله کردند و نقاط ضعف و انحرافات آن را برملا نمودند.
خبرنگاران هم تمامی صحبت‌های ایشان را ثبت و ضبط می‌کردند، به همین دلیل حکومت برای حفظ مصالح ملی!! این دادگاه فرمایش و صوری را غیرعلنی نمود که در آن آقای نواب را در تاریخ 12/10/1334
به اعدام محکوم کردند.
در آخرین ملاقاتی که با آقای نواب داشتم، هنوز برای ایشان فرجام‌خواهی نشده بود و محاکمه بدون بود، من تصور نمی‌کردم که ایشان را شهید کنند، اگر از قضیه‌ی اعدام مطلع بودم، درباره‌ی بسیار از مسائل، از ایشان کسب تکلیف می‌کردم، اما رژیم نمی‌خواست که ما از این قضیه مطلع شویم، زیرا از اقدام و فعالیت مسلحانه به سبب احتمال به خطر افتادن جان آقای نواب، بیم داشتند. اگر آنان بختیار یا آزموده را ترور می‌کردند، دولت هم در مقابل، آقای نواب را به شهادت می‌رساند، بنابراین فداییان اسلام در بلاتکلیفی به سر می‌بردند، البته فداییان اسلام، برای کسب تکلیف، پیش من می‌آمدند و سوال می‌کردند که آیا اجازه می‌دهدی تا اقدامات مسلحانه را شروع کنیم؟ که متاسفانه من به سبب ترس از جان آقای نواب، نمی‌توانستم با آنان موافقت کنم.
شهادت نواب و یاران او
در آن زمان ما در دولاب مستاجر بودیم. یک روز صبح، خانم سیدعبدالحسین واحدی نزد من آمد و بعد از اندکی زمینه‌چینی، به من گفت: «خانم نیرة‌السادات، متاسفانه آقای نواب را (در تاریخ 27/10/1334 هـ.ش) اعدام کردند و شما هم مثل من شدید.» در آن دم، شوکی بسیار شدید و سنگین به من وارد شد. درست مثل این بود که بی‌خبر انسان را در یک حوض آب سرد بیندازند. می‌خواستم فریاد بکشم، اما یک مرتبه به خود نهیب زدم و خودم را کنترل کردم و گفتم: «ای همسر نواب صفوی!! احساس درماندگی و تالم دشمن را شاد می‌کند. وظیفه‌ات بسیار سنگین و مهم شده است، بیا جنازه‌ی او و دیگر شهدا را بگیر و عمامه‌ی ایشان را روی تابوت قرار بده و هنگام تشییع جنازه، مردم را به قیام دعوت کن.» در حالی که گریه می‌کردم، لباسم‌هایم را پوشیدم و برای گرفتن پیکر آقای نواب به منزل آیت‌الله محمد بهبهانی رفتم. جز این راه دیگری نبود و دستم نیز به جایی نمی‌رسید. وقتی پیش او رفتم، گفتم: «آقای بهبهانی، آن آرزویی که دربار و هواخواهان شاه داشتند، به آن رسیدند، ولی من می‌خواهم که جنازه‌ی آقای نواب را به ما بدهند که هر کجا خود صلاح می‌دانیم دفن کنیم.» در ظاهر گفت که شما تشریف داشته باشید تا من تلفن بزنم و دو تا سه تلفن زد و درباره‌ی گرفتن اجساد صحبت کرد، اما پس از پایان صحبتش با تلفن گفت: «خانم، آن‌ها را همان سحرگاه دفن کرده‌اند.»
من در آن جا هیچ ضعف و تالمی از خود نشان ندادم و گفتم که شهادت آرزوی دیرین آقای نواب و یارانش بود، بحمدالله به این فوز عظیم رسیدند.
آن روز تا بعدازظهر باز هم در پی گرفتن اجساد بودم، اما موفق نشدم. بعدازظهر حدود ساعت 3 یا 4، با عده‌ای از زنان اعضای فداییان اسلام، به مسگرآباد رفتیم، می‌توان گفت که رژیم در آن روز، در مسگرآباد حکومت نظامی برقرار کرده بود و آن منطقه کاملا در محاصره‌ی قوای نظامی بود. وقتی ما به آن جا رسیدیم، عده‌ای از مردم نیز آمده بودند. هنگامی که بر سر خاک نواب رسیدیم، حالم بسیار منقلب بود، دوست داشتم که در آن لحظه می‌مردم، غم از دست دادن ایشان، قلبم را جریحه‌دار کرده بود، بالاخره بغض گلویم هم چون آتشفشان گشوده شد و گریه امانم را برید. در میان گریه و زاری من، یکی از افسرها آمد و بی‌ادبی گفت که پاشو، نمی‌خواهد گریه کنی. مثل کوه باروت، منفجر شدم، بلافاصله ایستادم و فریاد زدم که آری، بنی‌امیه نیز فرزندان رسول خدا را همین گونه تسلیت دادند. ای شاه جنایتکار! ای یزید زمان! نیمه شب، فرزندان پیغمبر را به جرم حق‌گویی و دین‌داری می‌کشی.
خیال می‌کنی که تا ابد به این حکومت فاسد و جابرانه‌ی خود ادامه می‌دهی؟
هیهات، هیهات! تو تصور می‌کنی که این شمع‌ها فروزان حق و حقیقت را خاموش کرده‌ای؟ به خداوند که این شمع‌های فروزان‌تر و مشتعل‌تر شده‌اند. به خدا سوگند که خون نواب عزیز و یارانش می‌جوشد و فداییان دیگری پرورش می‌دهد که پایه‌های حکومت فاسد تو را سرنگون می‌کنند و حلقوم کثیف تو و یارانت را خواهند فشرد. اگر تو تمام مردان و جوانان ما را بکشی، ما زنان جای آنان را می‌گیریم و در مقابل تو می‌ایستیم و هر اسی به دل راه نمی‌دهیم. ای یزید زمان! چه خوب ثابت کردی که از چه سلسه و خاندانی هستی. آیا ندیدی پدر جنایتکارت با آن همه جنایت با چه خواری و ذلتی در خاک بیگانه مرد؟!
حدود یک ساعت و نیم در آن جا صحبت کردم. جمعیت زیادی گرد آمده بودند. تمام فضا را سکوت مرگباری فرا گرفته بود. نفس‌ها در سینه‌ها حبس شده بود و من چنان غرا و کوبنده صحبت می‌کردم که تمامی آنان می‌شنیدند.
عده‌ای از آنان با تعجب می‌گفتند که این خانم با این سن و سال کم، چه قوت قلبی دارد؟ چه قدر شجاع و نترس است؟ اگر ما به جای او بودیم، از ترس غش می‌کردیم! من در آن جا فلسفه‌ی حرکت و قیام آقای نواب را بیان کردم و در ادامه گفتم که به خدا قسم دخترهای خود را چنان تربیت می‌کنم که از تو ای جنایت کار تاریخ و یاران تو انتقام بگیرند، سپس گفتم که سلام به تو ای نواب عزیز، سلام به تو ای عاشق خدا، سلام بر تو ای کشته‌ی راه حق، آفرین بر تو! آفرین به یاران صدیق و با وفایت، چه خوب و زیبا و خالصانه در راه حق عشق‌بازی کردی و گوی سبقت از همگان ربودی. نواب عزیز! آرزوی همیشگی تو این بود که ای کاش در عاشورا می‌بودی و جدت حسین‌(ع) را یاری می‌کردی، امروز چه خوب جدت را یاری کردی.
افسران و همه‌ی کسانی که در آن جا بودند، گریه می‌کردند، من با اشاره به نیروهای نظامی گفتم: «ای سربازن بنی‌امیه که ایستاده‌اید و من را نگاه می‌کنید و اشک می‌ریزید، بگریید که اشک ندامتتان هرگز خشک مباد، اما خود می‌دانید که دست به جنایتی بزرگ و نابخشودنی زده‌اید و تو «آزموده» ای «عبیدالله ابن زیاد»! از همسر رزم‌آرا انگشتر نفیس و گرانبها می‌گیری و حکم قتل فرزند رسول‌الله را صادر می‌کنی! و تو «بختیار»! ای «ابن‌اسعد»! در فرمانداری نظامی تهران به ساحت مقدس فرزند محمد(س)، سیدعبدالحسین واحدی، اهانت می‌کنی و او را در همان جا به شهادت می‌رسانی! شما خیال می‌کنید که این همه جنایت و فساد برای همیشه پوشیده خواهد ماند؟ و شما ای مردم که در طول تاریخ ملعبه‌ی دست شیادان و نیرنگ‌بازان بوده‌اید! آیا می‌دانید که نواب عزیز و یارانش را به چه جرمی به شهادت رسانده‌اند؟ آقای نواب گناهش این بود که می‌گفت این جا کشور اسلامی است، این جا کشور امام جعفر صادق(ع) است، پس باید قوانین و احکام نواب قرآن و اسلام اجرا شود. او می‌گفت که یک طرف این مملکت عده‌ای بی‌دین، هرزه و شراب‌خوار که از شب تا صبح در حال عیش و عشرت هستند، قرار دارند و در طرف دیگر، عده‌ای مستغصف، درمانده و بیچاره که به نان شب هم محتاج هستند. یک زن باید فرزندش از گرسنگی و مریضی در آغوش او از فقر و آسایش مطلق به سر برند. او می‌گفت که یک قاضی که از شب تا صبح در مجالس آن چنانی با بدن عریان زنان بدکاره و بی‌عفت که آتش شهوت از آن‌ها شعله‌ور است، شرکت می‌کند و شکم نجس خود را مملو از مشروبات الکلی می‌کند، فردا چگونه می‌تواند بر مبنای عقل و عدالت قضاوت کند؟» یکی یکی جنایات دربار و عمال شاه را بیان کردم که نواب به خاطر مبارزه با آن‌ها و رسیدن به اهداف مقدس خویش به شهادت رسید.
بر سر مزار سیدمحمد واحدی هم کمی صحبت کردم و او را با حضرت علی‌اکبر مقایسه کردم و گفتم: «این جوان 19 ساله کسی بود که نماز شب را هیچ وقت ترک نکرد و صدای تکبیر و العفوهایی که می‌گفت، به طرف آسمان بلند بود و در آن حال و هوا از خداوند، طلب شهادت می‌نمود.» و بعد درباره‌ی آقای طهماسبی صحبت کردم و از قول همسرشان گفته‌ی شهید را نقل کردم که اگر هفتاد مرتبه با قیچی گوشت بدنم را تکه تکه کنند و در دیگ بجوشانند و مرا دو مرتبه به شهادت برسانند، باز هم من شهادت را دوست دارم. در مسگرآباد بر سر مزار تمام یاران آقای نواب صحبت کردم که متاسفانه بعضی از آن‌ها را در اثر گذشت زمان و کهولت سن فراموش کردم.
در روز سوم و هفتم آقای نواب و یارانش هم، به همین سبک صحبت نمودم.
در آن زمان «مجله‌ی خواندنی‌ها» درباره‌ی سخنان شورانگیز و اعتماد به نفسی که من داشتم، نوشته بود:‌ «روح نواب در کالبد زنش حلول کرده است و مردم را با سخنان آتشین خود، آماده قیام کرده است.» البته واقعیت هم داشت، اگر من در آن زمان موفق می‌شدم پیکر آقای نواب را بگیرم، قیام مهم و خونینی به پا می‌کردم، اما متاسفانه پیکر آقای نواب را به من ندادند، یکی از دوستان پدرم به نام شیخ عباسعلی اسلامی درباره‌ی صحبت‌های من در مسگرآباد گفته بود: «آقای نواب احتشام! من خطبه‌ی حضرت زینب(س) را در کتاب‌ها خواندم بودم، اما امروز خطبه‌ی حضرت زینب‌(س) را به حقیقت خود شنیدم و این موجب تعجب و شگفتی بسیاری از عملا و روحانیون شده بود.» البته پدرم به سبب آن که تحت نظر بودند و اداره‌ی آگاهی اجازه‌ی هیچ گونه کار و فعالیتی را به ایشان نمی‌داد، نتوانستند در آن روز بر سر مزار آقای نواب بیایند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات