دوران کودکی، اردستان و قمشه
اواسط حکومت ناصرالدین شاه قاجار و سی و شش سال پیش از مشروطه در یکی از روزهای پاییزی 1287 (ق) سیداسماعیل از سادات طباطبایی سرابه اردستان دارای پسری شد که او سیدحسن نامید؛ پسری که در بزرگسالی نقش مهمی در تحولات سیاسی معاصر ایران ایفا کرد. سیداسماعیل که اهل وعظ بود برای ادامه وظیفه دینی و تبلیغ به قمشه مهاجرت کرد و بیشتر دور از خانواده زندگی را میگذراند. سید حسن تا شش سالگی در کنار مادرش خدیجه در همان دهکده سرابه زندگی را به سختی طی کرد. پدرش هرازگاهی (و یا هفتهای یکبار) به آنان سر میزد. این دوران برای او همچون همه کودکان دوران بازی و سرزندگی است. به یاد میآورد وقتی طفل 5 یا شش ساله بود برای بازی با اطفال روستا به جلوی دروازه که اتاقکی به نام قرشگاه (اتاق تقسیم آب) داشت، میرفت. «کشاورزان از صحرا برمیگشتند و الاغهای خود را آب میدادند، ما بچهها برای سوار شدن آنها هجوم میآوردیم. الاغهایی که چموش و سرکش بودند نمیگذاشتند ما سوارشان شویم ولی بغضی الاغها هن بودند و ما چند پشته سوارشان میشدیم.» هنگامی که مسائل ایران و کشورهای اسلامی موضوع فکر و دلمشغولی او بود با یاد این خاطره نتیجه میگیرد که «ممالک اسلامی مخصوصاً ایران هم مانند همان الاغهای هن شده است، دول بیگانه چند پشته سوار آن شدهاند و صاحبی هم ندارد که این استعمارچیان را از گرده بدبختان پیاده کند. من تصمیم گرفتم حداقل فریاد زنم که اینان به زور سوار مردم شدهاند، خطراتش را هم احساس میکردم، حتی میدانم برایم چه پیش خواهد آمد. در نجف به اساتیدم گفتم اگر شما با من همراه باشید، بار دیگر جهان ناظر عظمت اسلام خواهد بود. پاسخ همه این بود که وقتی به ایران رفتی با علمی که داری خود مرجع تقلید خواهی شد. آنان تصور میکردند موافقت آنان را برای مرجعیت طلب میکردم در حالی که برایم تحصیل حاصل، معنی نداشت»
شش ساله بود که پدر او را برای تربیت نزد خود و جد او (میرعبدالباقی) که از اوتاد و زهاد عصر بود، برد. نقل است نقل است هنگام خداحافظی از مادر وقتی بیتابی او را دید، نهالی آورد و جلوی خانه کاشت و به مادر گفت این درخت مرا به یاد تو میاندازد. هر گاه دلتنگ شدی به این درخت آب بده و به او بنگر.
پدر او را در قمشه به مکتب میفرستد تا خواندن قرآن بیاموزد. مدرس به یاد میآورد که آن سالها صنعت چاپ سنگی و سربی به حد وفور نبود. میگوید «یک قرآن خطی داشتم هر کلمه را که یاد نمیگرفتم انگشتم را خیلی راحت به زبان میزدم و روی آن کلمه میکشیدم آن کلمه طبعاً سیاه و یا اصولاً و فروعاً پاک میشد، موقعی که در خدمت استاد میرفتم میخواستم بخوانم آن کلمه را که یاد نگرفته بودم میگفتم جناب آخوند این کلمه پاک شده است، یکی دو سال طول نکشید که در قرآن من کلمات تعقلون، تعلمون، تفعلون،... پاک شده بود و قرآن خطی من کتابی شده بود آسمانی که در آن نه عقل بود، نه علم و نه عمل و از صاحبان عقل و علم و عمل هم ذکری به میان نمیآمد» بعدها که وارد مبارزه سیاسی، اجتماعی شد با یادآوری این خاطره نتیجه میگیرد که «اصول و ارکان زندگی مذهبی، سیاسی و اجتماعی ما هم درست مثل قرآن خطی من شد، با این تفاوت که من کلمهای را که یاد نگرفتم و پاک کرده بودم به جای آن کلمهای نگذاشته بودم ولی متولیان امور دنیوی و اخروی ما کلمات را پاک کرده و به جای آن آنچه دلشان میخواسته نویساندهاند»
سیدحسن تا چهارده سالگی نزد پدر و جدش معلومات مقدماتی عربی و فارسی را فرا گرفت. در این سن بود که میرعبدالباقی فوت کرد و مدرس بنا بر وصیت او برای ادامه تحصیل راهی اصفهان شد. خود در مورد کودکیاش میگوید: «روزهای کودکی من ساعات و دقایق پربار و آموزندهای بود، به خصوص سفر از کچو به قمشه، گذشتن از اردستان و زواره و دیههای اصفهان و دیدن فقر و ذکاوت مردم این نواحی، شوق را در کالبدم بیدار میکرد. پدر و جدم هر دو در قمشه زاهدانه زندگی محترمانهای داشتند، آنان قناعت را به حد کمال، رکن زندگی خود قرار داده بودند. روزهای پنجشنبه با او پیاده به اسفه میرفتیم و در خانه اسفندیار که او هم کودک بود وارد میشدیم. پدرم در آنجا عیالی اختیار کرده بود. من هم با اسفندیار به سیر باغ و صحرا میرفتم. در اسفه مرد وارسته و ملایی با فراغت میزیست که اهالی او را ملا مینامیدند و بعدها که من به اصفهان آمدم به ملانجات علی مشهور شد. این مرد همه آداب و رسوم دست و پاگیر را شکسته و هیچ قید و بندی را نپذیرفته بود. خودش و عیالش در فقر مفرط و اوج آزادگی به سر میبردند، همیشه دم در خانه گلی که آن هم متعلق به خودش نبود مینشست و یا در صحرا به جمعآوری خوشه گندم و باقیمانده زردک و چغندر میپرداخت. از کسی چیزی نمیخواست، گاهی با پدر و جدم در اسفه به مباحثه مینشست و هر دو اعتقاد داشتند عالمی متبحر و در علوم عقلی و نقلی شاخص و بینظیر است. روزی از من سؤال کرد سیدحسن در این ده از چه چیز تعجب میکنی، من هم با کمال سادگی و همانطوری که فکر میکردم گفتم جناب ملا از شخص شما، نه آخوند دهی، نه رعیتی و نه آدم ده هستی و نه فقیری، نه چیزی داری، نه مثل مایی، نه مثل دیگرانی، نه از کسی میترسی و نه به همه اینها بیتوجهی به همه سلام میکنی، به همه خدمت میکنی.
آن مرد بزرگ در مقابل این حرفهای کودکی نه ساله یک باره از جا جست، پیشانی مرا بوسید و گفت درست است همین طور که گفتی من هیچ نیستم و هر هیچ بودن مایه تعجب است. بعد رو کرد به پدرم و گفت تنها کسی که در تمام عمر دانست من کیستم این پسر شما است. به عقیده من که این بچه هم از همان هیچها خواهد شد. سپس او و پدرم بحثی را درباره هیچ آغاز کردند که هیچ برایم یک دنیا شد. ملای آن روز ملانجاتعلی فعلی آزدگی را به من آموخت. در 9 سالگی مفهوم هیچ بودن را که بالاخره در بحث او و پدرم به وارستگی رسیده بود آموختم. همه چیز داشتن و هیچ نداشتن و به اوج بینیازی رسیدن، آفریننده قدرت و تهور است. ملانجاتعلی ما به این مقام رفیع رسیده و هنوز هم در حالی که اهالی اسفه کمابیش قدرش را نمیدانند مقام و منزلت خود را در دنیای آزادگی حفظ کرده است. او آزاد، سرافراز و مومن زندگی میکند و آزاد هم میمیرد. وجود او و چند نفر دیگر در دیه اسفه موجب شده که این ده دارای مردمانی آزادمنش، با ایمان، فعال و طالب علم باشد. اینها برای جامعه برکت و موجب اعتلای روحاند. حالا به خوبی متوجه میشوم که ارزش وجودی ملای گرانقدر اسفه، به مراتب بالاتر و ارزشمندتر از مدعیان متشرع و صاحب قدرت زمان است»
در قمشه علاوه بر تحصیل به همراه پدر به مجالس وعظ و روضه نیز میرفت. به خاطر میآورد در سن دوازدهسالگی به همراه پدر در مجلس روضه مسجد جامع حضور میداشت. «واعظ میگفت امام صادق علیهالسلام از کار نخل کاری در آفتاب سوزان عرقریزان برگشته بود، از شدت حرارت به سختی نفس میزد. حضار همه زدند زیر گریه و زاری» اما سیدحسن از شوق و ذوق عمل امام گشادهرو شد و به خنده افتاد. این رفتار او بر اطرافیانش گران آمد و با اخم به او فهماندند که کارش نادرست است. پس از اتمام مجلس، پدر به او گفت سیدحسن چه وقت خنده بود. او هم گفت که خنده و شادیاش از عظمت کار امام صادق(ع) بود. پدر نیز «خندید و گفت اگر من هم در آن لحظه به این فکر افتاده بودم حتماً مثل تو شادان و خندان میشدم». بعدها که تاریخ و تاریخنویسی یکی از پرسشهای عمده ذهن او میشود با نقل این خاطره مینویسد: «تاریخ ما را برای ایجاد ناامیدی و گریه و زاری نوشتهاند و نه برای تجربه آموختن و به دنبال آن کار و عمل و کوشش بودن.»
دوران جوانی؛ اصفهان، تکمیل تحصیلات
فروردین 1298 (ق) برای عمل به وصیت جدش و ادامه تحصیل به اصفهان رفت و در آن جا صرف و نحو و منطق و بیان را نزد مرحوم میرزا عبدالعلی هرندی و اساتیدی دیگر خواند. شرح لمعه و قوانین و فصول را در اصول و نیز شرح هدایه، شرح منظومه، شوارق و شواهد ربوبیه را از محضر ملامحمد معروف به آخوند کاشی آموخت. در این ایام در دروس مرحوم جهانگیرخان قشقایی نیز حاصز شد و دوره علوم معقول را طی کرد.
نجف؛ دنیایی دیگر
سال 1311 (ق) دروس خارج فقه و اصول و علوم معقول را در اصفهان به پایان رساند و به درجه اجتهاد رسید. او پس از سپردن سرپرستی فرزندانش به شوهر خواهرش ملاحیدرعلی برای ادامه تحصیل و مجاورت به نجف مهاجرت کرد. نجف مرکز حوزههای علمیه شیعیان بود و مراجع بزرگ در آن اقامت داشتند. در این سال او به مدرسه صدر میرود و دوره هفت ساله اقامت و تحصیل در نجف را آغاز میکند. در همان ابتدای ورود به سامرا او به ملاقات آیتالله میرزاحسن شیرازی که فتوای مشهور تحریم دخانیاتش قیام عمومی عهده ناصری و لغو قرارداد رژی را به همراه داشت، میرود. نقل است که میرزا درباره مدرس گفته است: در مدرسه صدر با آیتالله بروجردی و آقا سیدابوالحسن اصفهانی همحجره میشود و در دوره اقامتش از محضر علمای نجف از جمله ملامحمدکاظم خراسانی صاحب کفایه و سیدمحمدکاظم یزدی بهره گرفت. اما فعالیتهای او به تحصیل علوم دینی متوقف نماند. میل به خواندن تاریخ در او فوران میکند. به اغلب کتابخانههای عمومی مدارس و خصوصی افراد سر میزد تا کتابهای تاریخ را که به زبان عربی و فارسی بود مطالعه کند، اما این کفایت نمیکرد. روزهای جمعه را به خانه یکی از تجار نجف میرفت و برایش باغبانی میکرد. از چاه آب میکشید و به باغچههای منزلش آب میداد و گلها و درختان را هرس میکرد. پس از هشت ساعت کار، کنار صاحبخانه مینشست و او دو ساعت برایش کتاب میخواند و به عربی میگفت. در این دوران کتابهای بسیاری برایش خوانده شد: روحالقوانین مونتسکیو، شهریار ماکیاولی، آرای ولتر، کتب تاریخ یونان و روم، تاریخ هرودوت، سفرنامه شارون، عهد عتیق و جدید، تاریخ انحطاط غرب، تاریخ جنگهای صلیبی و کتابهای دیگر که هر کدام عربی بود، خود میخواند. اما او به عطش سیریناپذیری رسیده بود که تاریخ ما عمدتاً به زندگی پادشاهان پرداخته ولی دریافته بود که کمتر از سیر زندگی اجتماعی و مردم سخن گفته است. بر آن بود که «نباید از تاریخ خواست که انسان در چه سالی یا زمانی با شکار زندگی میکرد و چه زمانی با کشاورزی و گلهداری و اعصار حجر کهنه و نو چند هزار سال پیش بوده، باید از تاریخ خواست که بگوید چرا انسان از کار شکار به زراعت و از زراعت به صنعت و از زمین به دریا و از دریا به هوا و شاید از هوا به ستارگان پرداخت. این سیر برای چه پیش آمده و نتایج مثبت و منفی آن چه خواهد بود» برای پاسخ به این عطش تصمیم میگیرد راهی اراضی فراعنه مصر شود. شنیده بود در کتابخانه الازهر هم کتابهای تاریخ بسیاری خفته بود که سالها وی را مشغول میداشت. اما هر بار که عزم سفر میکرد استاد خاصش که او را از «خود آزاد کرده بود و درس او جهان را مانند گویی در کف» دستش نهاده بود، صلاح نمیدانست و به عنوان مشاور مؤتمن از رفتن بازش میداشت. او نیز همچون میرزای شیرازی و دیگران علاقهمند بود مدرس به هندوستان برود و مرجعیت شیعیان را به عهده گیرد و به کار تشکیل حوزه و مجامع اسلامی بپردازد. ولی مدرس ضمن عدم پذیرش این پیشنهاد و بیان اینکه نه مرجعیت شیعیان بلکه به عقیده خودم مرجعیت مسلمانان استدلال میکند: «ملت ایران متحمل هزینه سنگین شده و مرا برای خدمتگزاری در این مرتبه آورده است حالا که نیاز دارد آنان را رها نمیکنم. در ایران هم «کلالصید فی جوف الفرا» صادق است. خدمتگزار باید بومی باشد که درد مخدوم را بفهمد. خادم و مخدوم را همدلی، همزبانی و همدردی در اصلاح امور، قدرت و همت میدهد. هیچ کدام از حکامی که از مملکتی به مملکت دیگر فرستاده شدند و یا تسلط یافتند برای ملت آن کشور نتوانستند کاری انجام دهند... در میان این کشورها من ایران را بیشتر علاقهمندم و در ایران هم سرابه و اسفه را... آنجا با فضایش اخت گرفتهام، میدانم کجایش خراب است، کجایش آباد است، چه دارد و چه ندارد، آبش از کجاست، نانش از کجاست، باغش، زمینش، محصولش چیست و از کیست. برای خراب کردن و آباد کردن اطلاعاتم زیادتر و مهما امکان حاصل کار رضایتبخشتر است. فلسفه به هند و جاهای دیگر رفتن برای کسانی خوب است که تعیین و دستبوسی را که خلاف شئون انسانی و شیوه اسلامی است، مایلند.»
شوق خواند و درک تاریخ او را وا میدارد که وقتی در نجف قحط آب میشود برخلاف بزرگانی که با تعطیل کردن کلاسها رو سوی ییلاقها میگذارند، بقچهای به بغل میگیرد و به عزم دیدن آثار باقیمانده از بابل و مدائن و قمراللصوص روانه آن دیار میشود. آن جا میبیند که هیأت اکتشافی با چه ظرافتی کار میکنند به طوری که گاه او خود در آن میان فراموش میکرد. خودش آورده است: «قطعهای را که اول بیشتر شبیه به یک کلوخ بود با نهایت دقت از دل خاک بیرون میآورند. کارشناس آن را روی صفحهای مجمع مانند میگذاشت و میبرد در محل معینی. آنجا عدهای با مهارت خاکها و غبار قرون و اعصار را از روی بدنه آن پاک میکردند، تصور میکردم کترهای برای وقتگذرانی، به این تکه گل کلوخ شده ور میروند، ولی کم کم آثاری پیدا میشد و نشانههای ظرفی عیان میگشت و هر چه خاک آن زدوده میشد صورت اصلی آن بهتر آشکار میگشت. تا عاقبت نشانی از زندگی مردمانی که صدها سال پیش بودهاند، به دست میداد.» تنهایی این روزها برایش بهترین نعمت شد و به تعمق و تفکر پرداخت و به این نتیجه رسید که روابط بینالملل «باید مبنی بر فایده و نفع بردن نباشد، روابط عدمی باشد نه وجودی.»
با اساتیدش از تاریخ گفت و پیشنهاد کرد آن را در بخش دروس خارج قرار دهند، اما کسی نپذیرفت. آنها بر آن بودند وظیفهشان حفظ اصول اسلام است و او معتقد بود اول باید اسلام را حفظ کرد و بعد اصولش را تدریس و شرح تفسیر کرد. به یاد میآورد پیش از این روزی آخوند خراسانی از او پرسید «سیدحسن تازگیها چه میخوانی؟» گفت: ساعاتی را تاریخ میخوانم ـ مدرس شبها تقریباً سه ساعت و نیم تاریخ میخواند ـ آخوند تعجب کرد و پرسید چه تاریخی و پاسخ شنید:«یونان، روم، اروپا هر چه باشد، آن بزرگمرد گفت کار این زندهها را که ببینی تکرار همان کار مردهها است. هر تاریخی تحریف تاریخ پیش از آن است.»
بخش دیگر از زندگی او در نجف به بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی کشورهای اسلامی اختصاص یافت. این قبیل مسائل نه فقط برای او بلکه برای بزرگان حوزه نجف نیز حائز اهمیت بود. به درخواست آن اساتید او و چهار تن دیگر گروهی را تشکیل میدهند تا وقایع سیاسی و اجتماعی کشورهای اسلامی از جمله ایران را پیگیری کنند و یافتههای خود را به اطلاع آنها برسانند. این گروه روزنامهها و شبنامهها، اطلاعیهها، اساسنامهها و مرامنامههای افراد و گروهها را جمعآوری میکردند و به تجزیه و تحلیل آنها میپرداختند. فکر لزوم تغییر در ذهنها جرقه زده بود. دنیای اسلام از جمله ایران باید از این بنبست رهایی مییافت، اما این فکری که در حال شکلگیری بود از اندیشه اتحاد اسلام سیدجمال فاصله گرفته بود و به دنبال راهحل دیگری میگشت.
پایان تحصیلات، بازگشت به ایران
هفت سال به پایان رسید و عزمش را جزم میکند تا به ایران بازگردد. پیشنهاد مرجعیت را نمیپذیرد و در ذهنش نیز به مرجعیت در ایران نمیاندیشد. او برای خود رسالتی دیگر میبیند. پیاده به راه میافتد نواحی عربستان آن روز را میبیند. به زیارت خانه خدا میرود. از کنار خلیجفارس میگذرد و به یاد میآورد سپاه خشایارشاه را که روزی به طرف یونان رفت و در زمانهای اخیر پرتغالیها و انگلیسیها بر آن تسلط یافتند. با خود میگوید: «روزگاری دریا امنترین خطوط مرزی کشورها شناخته میشد، ولی اکنون خطرناکترین نقاط جدا ماندن سرزمین و ملل از یکدیگر است.» شهرهای خوزستان را یک به یک دید و دشت خوزستان برایش سرمایهای عظیم جلوهگر شد. سپس خود را به شهرکرد و از آن جا به اصفهان رسانید و در خانهای اجارهای سکونت کرد. با وجود مدرسه جده ـ جایی که از آن به نجف عزیمت کرد ـ پیشنهاد ساخت مسجد و مدرسهای دیگر را نپذیرفت و به تدریس در آن مدرسه پرداخت. پس از چند سال شترداران مهیاری و شهرضایی از پول نذری که برای سلامتی هر سفرشان جمع میکردند، خانهای برای مدرس خریدند و او خود در آن منزل مخروبه اتاقی ساخت و خانوادهاش را از اسفه به اصفهان آورد. روزی یکی از ملاک شهرضا نزد مدرس میرود تا شش دانگ آب و ملک مزرعه مهدیآباد در نزدیکی اسفه را به او واگذار کند. مدرس نمیپذیرد و میگوید آن را به خویشاوندان فقیر و تهیدست خود بده. اما حاجیرضا به نزدیکی دیگر از علمای اصفهان میرود و آن مزرعه را تقدیم او میکند. سادهزیستی بخشی از وجود مدرس شده بود. او در اصفهان تنها به تدریس مشغول نشد. یکی از مهمترین وظایف خود را آبادانی میدانست، از این رو درصدد آبادی اسفه برآمد و برای آن جا دو حمام، یک آسیاب و یک کاروانسرا برای 24 تن از روستاییان بیخانه ساخت. روزی که ساختن این اماکن را شروع کرد قرار گذاشت که «از پنج راس الاغ و دو قاطر و یک اسبگاری روزی بیش از هفت ساعت کار نکشند، چهار ساعت صبح و سه ساعت بعد از ظهر، بار آنها بیش از پانزده من نباشد، هر شب به هر کدام یک چارک (ده سیر جو) همراه با علف تازه بدهند. کسی به آنها چوب نزند. درون پالانشان را که با پشت آنها تماس دارد نمد بدوزند که نرم و گرم باشد و پوست آنها را نیازارد.» تدریس را به فقه و اصول محدود نکرد و آرزوی دیرینهاش را در جده کوچک عملی ساخت و تدریس تاریخ را جزء دروس حوزه قرار داد. در کنار آن مبارزه در دو جبهه را برای خود گشود؛ زور و تزویر. مدرس کمتر در مقابل اعمال و رفتار آنان سکوت میکرد و عمدتاً لب به مخالفت و انتقاد شدید میگشود سادگی در زندگی، نوآوری در تدریس، تلاش برای آبادانی، جرات در مبارزه به زودی از او چهرهای دیگر ساخت، چهرهای که در بیان صداقت و شجاعت موج میزد. مرحوم الهی قمشهای از شاگردان مدرس میگفت: «وقتی صبحگاه در محضر او حاضر شده به بیانش گوش میدادیم، هر لحظه در وجود ما نیرویی تازه دمیده میشد، به طوری که در پایان درس، خود را یک پهلوان زورمند و بینیاز حس میکردیم.» این اثر بخشی در گفتار همیشه با مدرس همراه بود. وقتی قدم به مجلس گذاشت، هر گاه او سخن میگفت سکوت فضای مجلس را فرا میگرفت و او با قدرت کلام موافق و مخالف را به توجه عمیق به سخنانش وامیداشت.
چنین فردی نمیتوانست در مبارزات مشروطهخواهی ساکت بنشیند. در آن دوران، مبارزه با حکومت استبدادی و تلاش برای استقرار مشروطه از اهداف اصلی زندگیاش بود و با تمام توان با حکومت ظلالسلطان به مبارزه برخاست و پس از برپایی انجمن ملی اصفهان در اولین جلسه و در حضور او نطقی کرد که پایان حکومت او را رقم زد و امید شاهزاده را که در سر سلطنت میپروراند به یأس بدل کرد و به قول خودش «جلسه انجمن پایهگذار طبقه مخالف حاکمیت زور شد» و با طغیان و شورش مردم ظلالسلطان را از حکومت اصفهان خلع شد. اما مدرس هیچگاه آن را نتیجه عمل خودش ندانست و برخلاف برخی از علما که عقیده داشتند این اقدام را باید مرهون علما و اهل دیانت دانست، او به صراخت بیان کرد تلاش مردم باید به نام مردم ثبت شود و ما نمیتوانیم خود را وکیل مردم در عزل ظلالسلطان بدانیم؛ چه توکیلکردن خود برای خود محال است و «فاصله هست میان کار غلط و کار محال». او در دوره استبداد صغیر از مبارزه دور نشد و حتی پس از فتح تهران و قدرت گرفتن صمصامالسلطنه بختیاری در اصفهان با اعمال نادرست وی و وضع مالیاتهای بدون مجوز قانون او نیز به مخالفت برخاست. در این بین به انتقاد از تعدی برخی از علما به اوقاف و قدرت گرفتن آنها ادامه میداد. همین مخالفتها زمینهساز اولین ترور او را شکل داد. تروری که توسط سه تن از طلاب، برخی علما و با اسلحه بختیاریها ناکام ماند. پس از این واقعه مدرس بیش از پیش در چشم و دل مردم جای گرفت.
مجلس؛ ادامه مبارزه
مدرس از دوره دوم وارد مجلس میشود؛ در آن دوره با معرفی آخوند خراسانی و ملاعبدالله مازندرانی به عنوان طراز اول و در دورههای سوم تا ششم به عنوان نماینده مردم تهران. از همان دوره دوم به خوبی شناخته میشود. خواجه نوری آورده است: «در مجلس دوم به زودی همه او را شناختند و از او حساب بردند، زیرا در مباحثه و استدلال کسی حریف او نمیشد و در شأن و شخصیت هم پشتش به اجتهاد خود بود. خلاصه در همان مدت کم مدرس تمام عوامل قدرتبخش را به دست آورد و در رژیم مشروطه آن دوره قدرت معنوی فقط در دست سه طبقه بود. اول روحانیون و دوم نمایندگان مجلس و سوم لیدرهای حزب و مدرس هم در مرکز اولی بود و هم در قلب دومی و هم لیدر سومی.»
اما معلمی را به عنوان مهمترین وظیفه و مسئولیت خود فراموش نکرد و از همان آغاز ورود به تهران تدریس در مدرسه سپهسالار را آغاز کرد: خارج فقه، اصول و تفسیر نهجالبلاغه، اسفار و شرح منظومه که دروسش عمدتاً با تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی نیز همراه بود.
در روز چهاردهم ماه رمضان 1334 ولیعهد اتریش ترور و جنگ جهانی اول آغاز شد. روز دوازدهم ذیحجه مستوفیالممالک رسماً بیطرفی ایران را اعلام داشت. شنبه 16 محرمالحرام 1334 مجلس شورای ملی دوره سوم شروع به کار کرد. در این دوره مدرس نماینده مردم تهران بود.
جنگ میان متحدین (آلمان، عثمانی و اتریش) و متفقین (روس، انگلیس و فرانسه) بالا گرفت. دولتین روس و انگلیس بیطرفی ایران را نادیده گرفتند. اول محرم 1334 تهران مورد تهدید قشون روس قرار گرفت. انتقال پایتخت به اصفهان مطرح شد، آزادیخواهان جلوگیری کردند. در این زمینه جلسات مشاوره متعددی تشکیل شد. مدرس و مستوفی موافقت کردند که خارج از مرکز دولت موقت تشکیل شود تا جدا از دولت مرکزی اقداماتی در جهت مخالفت انجام دهد، این دولت از جانب متحدین به رسمیت شناخته شد. این عمل را یکی از ترفندهای سیاسی مهم آن زمان بود، چه در صورت پیروزی متفقین دولت مرکزی حاکمیت رسمی ایران را داشت و در صورت موفقیت متحدین دولت موقت میتوانست مملکت را از آسیب و تأثیر مخرب جنگ در امان دارد. در ادامه این سیاست، مهاجرت آغاز شد؛ مدرس به اتفاق چهار نفر دیگر هیات مرکزی را تشکیل دادند و طرح کمیته دفاع ملی به مرحله اجرا درآمد.
یک بار عمال روسیه به قصد کشتن مدرس و نظامالسلطنه توطئه کردند که کشف و خنثی شد. در مرحله دوم هنگامی که مدرس و نظامالسلطنه از طاقبستان دیدن میکردند دار و دسته حیدرعمو اوغلی به سوی آنان شلیک کردند ولی مؤثر نیفتاد. در شعبان 1336 مطابق با حوت 1296 مهاجرت پایان یافت و بعد از دو سال مدرس به تهران بازگشت. در ایام فترت بین مجلس سوم و چهارم مدرس به کار عمران و آبادی مدرسه سپهسالار و موقوفات آن پرداخت. نظامنامهای برای طلاب مدرسه تدوین کرد، طرح تهیه تفسیری جامع برای قرآن مجید را سر و سامان داد و تدریس خود را به صورت گذشته آغاز نمود. با دولت صمصامالسلطنه که قادر به اداره کشور در آن زمان نبود به مخالفت برخاست. در بیست و نهم شوال 1336 کابینه سقوط کرد و وثوقالدوله رئیسالوزرا شد. پس از انتشار قرارداد 1919 که وثوقالدوله با انگلیس منعقد ساخت مدرس وارد میدان مبارزه سنگین و خطرناکی شد و ملت ایران را به صحنه فعالیتهای سیاسی کشاند و بالاخره الغای قرارداد را موجب گشت.
انگلستان که موفق نشده بود قرارداد 1919 را در ایران اجرا کند، نقشه یک کودتا را طراحی کرد تا کامل بر کشور ما مسلط شود. در نیمه شب سوم اسفند 1299 نیروهای قزاق تحت فرمان رضاخان میرپنج و به ظاهر زیر نظر سیدضیاءالدین طباطبایی وارد تهران شدند و بدون هیچگونه مقاومتی تهران را اشغال کردند. مدرس و عدهای دیگر از رجال سیاسی توقیف و به زندان قزوین منتقل شدند. سیدضیاءالدین طباطبایی رئیسالوزرا شد، اما حکومت او با نام کابینه سیاه بیش از 90 روز دوام نیافت؛ او را کنار گذاشتند و تا مرز ایران و عراق بدرقهاش کردند! مدرس و رجال سیاسی از زندان آزاد شدند و به تهران بازگشتند. قوامالسلطنه در زندان حکم ریاست وزرایی را دریافت کرد (17 رمضان 133). مجلس چهارم تشکیل شد. مدرس در این دوره نماینده تهران و نایب رئیس اول و رهبر اکثریت مجلس بود. او وارد مرحله دیگری از مبارزه شد، این بار حریف او زورمند بود و سیاست انگلستان به شدت از او حمایت میکرد. در مجلس چهارم به شدت از اعمال و رفتار و شیوه دیکتاتوری رضاخان به انتقاد برخاست و یک تنه با وزیر جنگ و سپاهیان تحت فرمان او مخالفت میکرد.
کار مبارزه مدرس با سیاست انگلستان و مهره آنها، رضاخان، هر روز سختتر میشد، به طوری که در عرصه پیکار، مدرس و رضاخان سینه به سینه هم قرار گرفتند. در واقع جریان ملی، پیشرو، استقلالطلب، آزادیخواه و متکی به هویت و فرهنگ ملی و مذهبی میهن ما به مبارزه با جریان استبدادطلب داخلی که از حمایت و رهبری سلطه خارجی (استعمار انگلستان) برخوردار بود، برخاسته بود.
مجلس پنجم تشکیل شد و با تمام مشکلاتی که رضاخان برای انتخاب مدرس و نمایندگان ملی ایجاد کرد مدرس از طرف مردم تهران نماینده اول شد و از بدو امر به مخالفت شدید با اعتبارنامههای نمایندگانی که رضاخان به مجلس فرستاده بود برخاست. هنوز اعتبارنامه اکثر نمایندگان تصویب نشده بود که طرح تغییر رژیم از مشروطه به جمهوری با نیت اینکه رضاخان رئیس جمهور دائمی شود، به مجلس آمد. همانطور که مدرس اشاره کرده بود، انگلستان که نتوانسته بود بعد از پیروزی انقلاب مشروطه به اهداف مورد نظر خود برسد درصدد بود با براندازی مشروطه ایران و روی کار آمدن حکومتی استبدادی و وابسته به خود، به اهداف مورد نظرش دست یابد. مدرس با جمهوریت رضاخانی به مخالفت برخاست و شدیدترین حملات بیامان خود را از همان آغاز به طرح ایجاد چنین جمهوریتی در ایران آغاز کرد. مردم به پشتیبانی مدرس به خیابانها ریختند، بازارها بسته شد و مساجد لبریز از اقشار ملت شد و بالاخره جمهوریخواهی خواهی با شکست مواجه شد. مدرس میدانست که برنامه استعمارگران پیرامون شخص رضاخان و هواداران و نیروهای نظامی تحت فرمانش متمرکز شده است، لذا برای آنکه از آخرین فرصتها استفاده کرده و جلوی تکوین جریان دیکتاتوری پهلوی را بگیرد و کانون تمرکز استبدادیان را متلاشی کند در هفتم مرداد ماه 1303 شمسی، طی موارد سهگانه ذیل رضاخان و کابینهاش را استیضاح کرد. مواردی که در صورت اثبات در دادگاه، حکم اعدام برای رضاخان صادر میکرد. قیام و اقدام بر ضد قانون اساسی و حکومت مشروطه، توهین به مجلس شورای ملی، تحویل ندادن اموال مقصرین و غیره به خزانه دولت و سوء سیاست نسبت به داخله و خارجه ـ مقرر شد روز هفدهم مرداد 1303 دولت برای پاسخ استیضاح در مجلس حضور یابد ولی رضاخان با تمام قوا حتی با ضرب و جرح نمایندگان طرفدار مدرس از عملی شدن استیضاح جلوگیری کرد. متعاقب آن طرح تغییر سلطنت و واگذاری حکومت موقت به رضاخان وارد مجلس شد و در نهایت اعتراض قاجاریه اعلام شد و رضاخان با عنوان اعلیحضرت همایونی بر تخت سلطنت نشست.
مجلس دوره پنجم پایان یافت و در انتخابات دوره ششم باز هم رضاخان نتوانست از انتخاب مدرس به وسیله مردم تهران جلوگیری کند ـ مدرس به مجلس ششم راه یافت. با این حال افتتاح ششمین دوره مجلس ملی مصادف شد با طرح توطئهای علیه جان مدرس به وسیله عمال رضاخان و اداره نظمیه او. 7 گلوله دست راست و چپ و کتف او را در هم شکست، ولی به طرز اعجازآمیزی با شگردی که به کار گرفت قلب و مغز او سالم ماند ـ او را به بیمارستان نظمیه بردند تا پزشک احمدی(علیمالدوله) کار او را یکسره کند و سلطهگران را از حملات و مبارزات بیامان سید برهاند. اما مردم یک باره هجوم برده تخت مدرس را بر روی دست بلند کرده و غوغاکنان او را به بیمارستان احمدی واقع در خیابان سپه آن روز رسانیدند. نزدیک به سه ماه تحت معالجه بود و پس از این دوره در جلسات دوره ششم شرکت کرد.
اما مهمتر از آنچه که گذشت، اندیشهای است که مدرس در خلال 23 سال مبارزه خود از اصفهان تا زمان دستگیری و حتی در دوران تبعید خود ارائه نمود و جان خویش بر سر آن فدا کرد. پیگیری مبارزات پارلمانی و تلاش وی برای تدوین قوانین و اصولی که نظام اراده جمعی را تحکیم بخشد و کوشش بر اساس موازنه عدمی ـ که برخاسته از دل بیحجاب دین او بود ـ برای یافتن بهترین راهحل مصائب و مشکلات مردم میهنش ـ که هر دو را بسیار دوست میداشت و خود را خادم آنها میدانست ـ مهمترین بخش زندگی اوست. این آن بخشی است که باید آن را شناخت و فهمید و آنچه در این رساله آمده است مشتی است از خروار دانش، اندیشه و آروزهای بلند و تابناک آن بزرگ خوب آموزنده.
بلاخره روز 16 مهرماه 1307 پاسی از شب گذشته، در حالی که تمام مغازههای محله بسته و چراغهای کوچه خاموش بود، ماموران نظمیه با فرماندهی درگاهی رئیس شهربانی به خانه مدرس ریختند ـ او را با کیسه کرباسی که بر سرش کشیده بودند توقیف کردند و در همان شب یکسره به خراسان و از آن جا به خواف بردند. نه سال در زندان خواف با بدترین شرایط زندگی، محصورش داشتند ـ با واقعه گوهرشاد، سوءظن رضاخان به وسیله گزارش سراسر کذب سرهنگ نوایی برانگیخته شد و دستور قتل مدرس را صادر کرد ـ اوایل ماه رمضان او را از خواف به کاشمر آوردند و در شب 27 رمضان 1356 مطابق با 10 آذر 1316 با زبان روزه، اول به وسیله سم و سپس با پیچیدن عمامه به دور گردنش او را به شهادت رسانیدند. با شهادت مدرس او در تاریخ ما تولدی تازه یافت و به مردان جاودانی جهان پیوست. اکنون مزار شریف او در کاشمر زیارتگاه عموم و پناهگاه اهل نیاز و راز است.