علی رضائی
* عقبه اجتماعی جریان فتنه چگونه بهوجود آمد و چه تاثیری در انتخابات و حوادث بعد از آن داشت؟
** موسوی 2 مسیر در انتخابات را طی کرد، مواضع وی هنگامی که فعالیت انتخاباتی را آغاز کرد بیشتر اصولگرایانه بود طوری که اصلاحطلبها گفتند ادبیاتش را عوض کند! بعد از این بود که مسیر دیگری طی شد. تغییر مسیر موسوی ناشی از توهمی بود که وی از جایگاه و موقعیت خود در افکار عمومی و جامعه داشت. به این معنا که فکر میکرد اگر تنها اسم موسوی در انتخابات مطرح بشود کافی است. اینقدر این مردم کشته و مرده ما هستند که براحتی و بدون حتی کارهای مورد نیاز و مرسوم انتخابات مثل داشتن یک ستاد قدرتمند انتخاباتی برنده انتخابات میشوم. از خودش چنین تصوری در جامعه داشت. بنابراین ستادی که درست کرده بود ستادی نمادین بود و ستادی نبود که بتواند انتخابات را اداره کند؛ ستادی بود که هم از نظر عددی کم بود و هم از نظر کیفیت ضعیف و فقط جنبه سمبلیک داشت. حتی وی در نخستین بیانیه اعلام موجودیتش میگوید که ستاد عکسی از من نباید بزند و کسانی که هوادار من هستند از آنها هم خواهش میکنم عکسی از من نزنند، چرا این حرف را میزند؟ در حالی که این حرف را بعدا پس میگیرد.
البته در نشستی که با ستادش داشت میگوید، آقا ما گفتیم عکس نزنید ولی به نام ستاد گفتیم نزنید، برای چیز دیگر بزنید، بعد هم بر حجم پوستر تبلیغاتی موسوی افزوده میشود. چرا این اتفاق میافتد؟ موسوی این تصور را داشت، بعد شعارهایی داد، متوجه شد اصلا بازخورد اجتماعی به سمت او نمیآید. یعنی یکی، دو ماه در انتخابات داشت با مواضع اصولگرایی پیش میرفت اما نتیجهای نمیگرفت، لذا آرا را به سمت آن طبقه اجتماعی ساخته شده در دوره اصلاحات و دوره سازندگی برد و گفت آقا پایگاه اصلی رای من اینجاست. بنابراین شعارها تغییر کرد، دیگر از اسلام ناب محمدی صلیالله علیه و آله و مستضعفین خبری نبود. حذف گشت ارشاد و چیزهای دیگر را مطرح کرد و بعد در مناظره همین مسیر را پیگیری کرد. آقای موسوی در بستر انتخابات ظرفیتهای واقعی کارآمدی نداشت؛ او اصلا تصوری از انتخابات نداشت، چون هیچوقت در این 30سال در انتخاباتی شرکت نکرده بود. موسوی در دوره 30ساله انقلاب هیچ پست انتخاباتی نداشته است که توسط رای مردم به دست آورده باشد و همه سمتهایش حالت انتصابی داشت. به هر حال کوران رقابتهای انتخاباتی در ریاستجمهوری در عرصه سیاسی بسیار سنگین است. مثلا تا قبل از انتخابات نهم چه تصوری از آقای هاشمی در کشور است؟ ولی در انتخابات نهم ریاستجمهوری هاشمی دید کار به خنسی خورده و آن موقع بود که همه کاری کرد. آن فیلمی که از آقای هاشمی میبینید همینطور است که شبیه یک بازیگر شد. چطور بازیگر شد؟
در حالی که پیشتر آقای هاشمی به یک چهره مقتدر معروف بود چرا اینطوری شد؟ چون همین تکنیسینهای انتخابات و مشاوران انتخاباتی به او رساندند که آقا دیگر هیچ راهی نیست. اگر میخواهید انتخابات را برنده باشید باید از این کارها انجام دهید. موسوی ظرفیت واقعیاش کم بود. تصویری را از واقعیت داشت که واقعی نبود؛ بعد دید آن واقعیت نیست. او در انتخابات حیثیتش را گذاشته بود؛ بعد از 20 سال سکوت وارد یک صحنه عظیم سیاسی شده بود، خاتمی را مجبور به انصراف کرده بود، تحت فشار گروههای سیاسی- اجتماعی بود، همه اینها بود، بعد انتخابات را ببازد؟! بنابراین در نیمه راه تبلیغات انتخابات بویژه بعد از باخت، او شعارها را برد به سمت آن پایگاه اجتماعی که یک ذره بزرگ شده و یک پایگاه تاثیرگذار در سیاست ایران است. قبلا هم مگر ما لیبرال و غربگرا نداشتیم؟ داشتیم ولی اقلیت غیرموثر بود، الان اینها تبدیل شدهاند به اقلیت موثر که میتوانند در آرا و دیدگاههای کاندیداهای جریان تغییر ایجاد کنند. از این رو موسوی به عنوان یکی از کاندیداهای دهم انتخابات ریاستجمهوری فهمید هر چقدر در اصولگرایی سر و کله میزند چیزی درنمیآید، لذا زد آن طرف یا به قول معروف زد آن کانال! بنابراین وقتی در مواجهه با احمدینژاد قرار میگیرد حرفهایی در انتقاد میزند که قبلا از آنها دفاع هم کرده بود، در حالی که خودش سیاست خارجی احمدینژاد را نسبتا قبول داشته است چرا که درباره مساله هستهای ایشان میگفت: «مساله هستهای مهمتر از مساله ملی شدن صنعت نفت است و ما باید بایستیم».
* اما این آدم در مناظره زد زیر همه چیز، چرا؟
** چون پایگاه اجتماعیای که میخواهد از آن رای بگیرد این دیدگاه را داشت یعنی دیدگاههایش بر اساس آن پایگاه اجتماعی که فکر میکرد باید از آن رای بیاورد تغییر کرد. اما بعد که آمد و وارد شد به تدریج مطالبات آنها برایش اصل شد و تغییر تاکتیکی تبدیل به تغییر استراتژیکی شد تا جایی که این تغییرات به تجدیدنظرهای استراتژیک در افکار و مواضع وی تبدیل شد. با نهضت آزادی رسما جلسه گذاشت و همموضع شد، از منتظری استدعای ارشاد و راهنمایی کرد، در حالی که در گذشته مواضع سختی علیه این مسائل داشت. او با وجود اینکه در ابتدای حضور انتخاباتی تلاش دارد از مجاهدین و مشارکت فاصله بگیرد اما بعد از آنکه احساس میکند توان رقابت را با این ستاد و مجموعه همراه خود ندارد، به سمت مشارکت و مجاهدین میرود و دیگر تحت کنترل سازمان مجاهدین و مشارکت قرار میگیرد. چون دیگر مساله اصلیاش میشود رای. اما افرادی مثل قربان بهزادیاننژاد که نمیتوانند رای فراهم کنند، میروند سراغ کسانی دیگری که بلدند، به هر حال آنها تکنیسینهای انتخاباتند؛ عمرشان در همین چیزها بوده است. مشاورهای که در مناظره دادند، چه کسی مشاوره داد که از نقاط قوت احمدینژاد شروع کن؟ به موسوی گفته بودند: «از نقاط قوت احمدینژاد شروع کن بعد به نقاط ضعف که رسیدی دیگر کار تمام است؛ ضربه فنی کردهای.» این مشاوره «مشارکت» به موسوی بود. به او گفتند از اینجا شروع کن، زمانی که فرد را در آنجا دچار افت کردی، وقتی رسیدی به نقاط ضعف دیگر کاملا طرف را ولو کردهای.
* یعنی مشاور مناظرههای میرحسین موسوی با احمدینژاد حزب مشارکت بود؟
** کار اصلی را آنها انجام میدادند. ستاد اصلیشان در انتخابات کجا بود؟ قیطریه، چه کسانی اداره میکردند؟ مشارکتیها.
* اگر بخواهیم یک گام به جلو بپردازیم الان یک سوال دیگر مطرح است که آینده اصلاحات را چگونه میبینید؟ اصلا از اصلاحات چیزی مانده است یا نه؟ آینده اصلاحات که الان با شکست مواجه شده چه بحرانهایی را پیش روی خودش دارد؟ اصلاحات و جریان معترض یعنی کسانی که اصلا فتنه یا کودتا را نمایندگی میکردند الان این دسته با چه بحرانهایی روبهرو هستند؟
** بحران اصلی که دارند، بحران دوگانگی حفظ پایگاه اجتماعی است. از یک سو ساختارشکن بهوجود آمده و از سوی دیگر حضور در قدرت برایشان مهم است در حالی که جمع کردن این دو توامان با هم مشکل است. بحران اصلی آنها این است که نمیتوانند تعیینتکلیف کنند. اگر بگویند ما در حاکمیت هستیم پایگاه اجتماعیای که ساختهاند را از دست میدهند، اگر بگویند بیرون حاکمیتیم خب کاری نمیتوانند بکنند. این چالش اصلی آنها است، نمیتوانند تعیینتکلیف کنند. بنابراین آنها هم میخواهند پایگاه اجتماعیشان را حفظ کنند و هم میخواهند در قدرت حاضر باشند. این هم پیچیده است. نمیگویم نمیشود، میگویم پیچیده است. تزی که آقای تاجیک در آن جزوه دارد همین است. میگوید هم پوزیسیون باش و هم اپوزیسیون، یعنی اگر تکلیفت روشن باشد در اینجا شکست میخوری؛ یا پایگاه اجتماعی را از دست میدهی یا در قدرت مشکل پیدا میکنی. حالا مشکل آنها این است. در رهبری کار نیز اختلافاتی دارند و این موضوع برایشان یک بحران است. بله آنها نمیتوانند در بخشهایی خودشان را جمع و جور کنند.
آنها اگر بیایند یک حرفی بزنند، گرا در حاکمیت بدهند که ما با حاکمیتیم، آن پایگاه متکثری که حالا رهبر هم ندارد و گروه گروه است شورش میکنند علیه این عده. موسوی الان تحت فشار است، نمیتواند از حرفش برگردد. بخواهد هم نمیتواند. از آن طرف هم میخواهند در حکومت باشند یعنی کار تاثیرگذارشان این است که جزئی از اقتدار حکومت را داشته باشند، خب اگر بخواهند هم این حرفها را بزنند که در حکومت راه پیدا نمیکنند. بنابراین اصلاحات بین این دوگانگی معطل است، تکلیفشان هم روشن نمیشود. یعنی کاری که به نظرم آنها در انتخابات آینده میکنند این است که یک بدنه اجتماعی را با گرایشهایی که دارند حفظ کنند و در ادامه عناصری را که حاکمیت آنها را میپذیرد، آن را میبرند به عنوان چهره بیرونی کار. بنابراین تقسیم کار میکنند، آنها نمیتوانند همزمان در حاکمیت باشند و هم بدنه اجتماعی را حفظ کنند. پس یک عده باید بدنه اجتماعی را حفظ کنند و یک عده بروند در حکومت.
* شکافهای اجتماعی چطور، به شکافهای اجتماعی دامن میزنند؛ کروبی و موسوی این تز را دارند؟ یعنی پیگیری گفتمان ساختارشکنی.
** آنها علاقه به بازگشت دارند. من میگویم 2 مساله وجود دارد؛ یک مساله این است که اگر وارد شوند پایگاه اجتماعی را از دست میدهند، چون پایگاه اجتماعی را ساختارشکن بار آوردند. به هر حال اگر بخواهند از این موضع بیایند پایینتر، محیط اجتماعی را از دست میدهند، لذا با خود میگویند ما وارد حکومت میخواهیم بشویم اما خود ما که نمیتوانیم بشویم، پس میروند کسان دیگری را در لایههای دوم، سوم، چهارم که زمینه اپوزیسیون در آنها نیست، مثلا دکتر عارف را میآورند. دکتر عارف در شورایعالی انقلاب فرهنگی و عضو مجمع تشخیص هم هست. حرفهای خوبی هم بعد از انتخابات زد. حرف بد و موضع بد نگرفت. آنها اینگونه افراد را کاندیدای ریاستجمهوری میکنند و رایسازی را در بدنه اجتماعی شکل میدهند. کروبی و موسوی، اینها مشکلشان این است که نمیتوانند این دوگانگی را حل کنند، مگر اینکه تقسیم کار کنند. از نظر آنها مهم نیست چه کسی رئیسجمهور میشود، مهم این است تیمی که رئیسجمهور را اداره میکند چه کسانی هستند. مثل دوره خاتمی، خاتمی فقط رئیسجمهور شد ولی خاتمی رئیسجمهور نبود، تیمی که او را اداره میکرد داشت تصمیمها را میگرفت. بنابراین اینها به نظر من پروژهشان برای آینده چون نمیتوانند این دوگانگی را حل کنند، میروند به سمت تقسیم کار. عدهای نقش اجتماعی را برعهده میگیرند، دیگرانی هم انتخاب میشوند که چیزی برای ردصلاحیت آنها وجود نداشته باشد. آنها میگویند ما باید هم پایگاه اجتماعی داشته باشیم و هم در قدرت حضور داشته باشیم. این دو با هم، هیچکدام را نباید از دست بدهیم، هر کدام را از دست بدهیم معنایش شکست است.
* مطمئنا جریان فتنه 88 درسها و عبرتهایی را در سپهر سیاسی کشور رقم زد و برای ما تذکرها و مواردی را پیش آورد که ما مراقب باشیم و بیشتر حواسمان باشد. در واقع سوال آخر درباره مصاحبهای است که شما در سال 83 پیرامون بحث نوگرایان انقلابی داشتید که فکر میکنم آن موقع دبیر سیاسی اتحادیه انجمن اسلامی دانشجویان بودید. شما در آن موقع این بحث را مطرح کردید اما همچنان چیزی با این نام، ترکیبی با نوگرایان انقلابی نمیبینیم. حالا آقای احمدینژاد گفتمان عدالتخواهی و مهرورزی را مطرح کرد ولی باز هم ایشان حرفی از نوگرایی انقلابی نمیزند. حال بفرمایید قرائت جامعهشناسانه از این مانیفست چیست؟ این یک نکته و نکته دیگر آنکه آیا طرح و تقویت این گفتمان به عنوان یک مانیفست مدون و مکتوب برای مهار فتنه ضرورت دارد؟
** ببینید، یک دورهای ما اگر ادوار سیاسی جامعه را در نظر بگیریم، گرایشهای سیاسی وجود داشت که طبق داوری امروز عمدتا در اختیار سنتگرایان بود. 2 طرف جریان سیاسی چپ و راست محورش با عناصر سنتی بود. بخشهای دیگر ذیل این میآمدند و کار میکردند. شما میبینید جامعه روحانیت مبارز بود و بقیه ذیل آن. یا مجمع روحانیون مبارز محور بود و بقیه در ذیل. این هم در دهه اول و هم در دهه دوم وجود داشت. اتفاقی که بعد از دوم خرداد میافتد پوستاندازی سیاسی است که ما داریم. در هر 2گرایش، سنتگرایان میروند به حاشیه و نوگرایانی از درون آنها میآیند و عرصه سیاسی را بهدست میگیرند. یکی از آنها در واقع جناح چپ سابق و اصلاحطلبهای جدید است که در اثر پیروزی در دوم خرداد پوستاندازی میکنند یعنی وقتی میآیند انتخابات را میبرند، بعد حزب مشارکت را تاسیس میکنند و دیگر نیازی به مجمع روحانیون به معنای سنتیاش یا تشکلهایی در آن سطح نمیبیند. بنابراین خودش میشود محور آن ماجرا. پیروزی و قدرتی هم که در ادامه مسیر به دست میآورد و بعد هم در مجلس ششم که اکثریت را حزب مشارکت به دست میآورد و قدرت اجتماعی بالایی کسب میکند دیگر نیازی به سنتگرایان نمیبینند، بنابراین شروع میکنند به حذف کردن آنها. حتی «کارگزارانی» که خودش کمککننده پیروزی آنان بود را کاملا حذف میکنند. از آن طرف جناح راست سابق در اثر شکست در دوم خرداد دچار پوستاندازی میشود. جناح سنتگرا تا دوم خرداد یک سنت سیاسی داشت آنهم عنوان کلیاش شیخوخیت بود. برای همین اصلا اینکه بنشینند تشکیلاتی فکر کنند که چه کسی اصلح است، کی خوب است، معیار، شاخص، تشکیلات، جمع بشویم، جلسه بگذاریم، این حالت نبود. همه مشکلات با شیخوخیت حل میشد.
اصلا اختلاف به وجود نمیآمد که بخواهد رفع بشود. به آن صورت این جریان کلا یکنواخت در مسیر سیاسی کشور حاضر بود. اما وقتی شکست خورد، یعنی چهره سنتی آقای ناطق بعد از شرکت در انتخابات با شکست مواجه شد، سوال شروع میشود که خب چرا شکست خوردیم؟ بعد زمینههای اجتماعی که دوم خرداد علیه حزباللهیها بهوجود آورد، یعنی فضای تهدید دوم خردادیها سبب شد حزباللهیهای جوانی به طور طبیعی در بستر تهدید خارج از کانال جناح راست رومیآیند. بنابراین یک نوگرایانی بهوجود میآیند که دیگر جناح راست نیست و عاملش ارزیابی شکست دوم خرداد است. میگویند ما چرا شکست خوردیم و به یک ارزیابی میرسند، طرف مقابل هم بر اساس پیروزی به یک ارزیابی میرسد. بنابراین در یک صحنه در واقع ما اثرگذاری جریان سنتی را دیگر در جامعه نمیبینیم، نوگرایان انقلابی آنهایی بودند که از بستر جناح راست شکل نگرفتند، بلکه از بستر تامل در دوم خرداد، درگیریهای دوم خرداد، مسائل دوم خرداد، فشارهای سیاسی و چالشهایی که داشتند شکل گرفت. تقریبا یک بستر خودجوش بود که بیشتر جنبه اجتماعی داشت تا جنبه سیاسی. یعنی بیشتر یک بدنه اجتماعی بود تا یک بدنه سیاسی، تشکیلاتی و حزبی. این بدنه به تدریج همدیگر را پیدا کردند؛ هر کسی در هر بخشی که آمد، از محیطهای دانشجویی یا دیگران از مجموعههای دیگر به تدریج یک شکلی گرفت و جناح راستی که حاضر نبود اصلا این مجموعه را به رسمیت بشناسد، اینها در یک سطحی قرار گرفتند که جناح راست به ناچار آنها را به رسمیت شناخت و خودش را بخشی از آن کل دانست نه خودش کل قضیه باشد و دیگران جزء. شورای هماهنگی انقلاب اسلامی در این شرایط شکل گرفت، یعنی یک جریان نوگرای اجتماعی انقلابی شکل گرفته بود که دیگر یک قدرت داشت، اینها شورای هماهنگی را درست کردند تا از این بدنه استفاده بکنند که خودشان حذف نشوند. تقسیم کار هم همینطور بود که این بدنه سنتگرا پشت صحنه و نوگراها در صحنه اصلی حوزه سیاسی باشند.
در شوراهای دوم شهر و روستا بهنام آبادگران آمدند. نوگرایان در این بستر شکل گرفتند، دیگر نوگرایان یا جریان اصولگرایان انقلابی جناح راست نبود، جناح راست سابق یکی از اضلاع بود. حالا چه زمانی این شورای هماهنگی از دست رفت؟ زمانی که شورای هماهنگی آمد این تقسیم کار را به هم زد، یعنی در انتخابات نهم اینها آمدند بازی را برگرداندند. گفتند خلاصه آقای لاریجانی باید کاندیدا شود اما آن بدنه اجتماعی نوگرا دیگر در مسیر زمان، آنقدر قدرت گرفته بود که دیگر تن به خواسته جریان سنتگرا نداد. جریان نوگرا یک پایگاه اجتماعی برای خودش درست کرده بود که قبل از آن فاقد این پایگاه اجتماعی بود. احمدینژاد در شهرداری تهران یک پایگاه اجتماعی و قالیباف در نیروی انتظامی یک پایگاه اجتماعی برای خودشان درست کردند، قدرت هم داشتند، ولی قبلا نوگرایان انقلابی قدرت سیاسی در اختیار نداشتند، فقط یک پایگاه اجتماعی داشتند اما پس از این از یک جایگاه قدرت سیاسی حرف میزدند. با این حال نوگرایان انقلابی از دل تحولات بعد از دوم خرداد، در دفاع از انقلاب بهصورت اجتماعی شکل گرفت نه به صورت سیاسی از درون یک حزب. در واقع تحولات سیاسی جناح راست دیگر امکان رقابت، مقاومت و چالش با جریان اصلاحطلب را نداشت، در آن شرایط یک بدنه اجتماعی طرفدار انقلاب بود و برای انقلاب احساس خطر میکرد و بر این اساس خودش به صورت خودجوش به صحنه آمد. تاکید من این است که نوگرایی انقلابی از بدنه اجتماعی شکل گرفت و البته بعدا شکل سیاسی هم پیدا کرد. ولی بدنه اصلی نوگرایان انقلابی، اجتماعی بود زیرا گرایش اصلیشان انقلاب بود و گفتمان انقلاب برایشان مهم بود؛ مسائل سیاسی برایش در اولویت نبود. بعد هم قدرتی گرفتند که دیگر نیازی به تمکین از جناح راست نداشتند. یعنی استقلالشان در سال 84 از بدنه سنتگرا شکل گرفت و آنها با کاندیدای خودشان وارد عرصه رقابت شدند. الان هم آقای احمدینژاد یکی از نمادها و نمایندگان بدنه اجتماعی نوگرایی انقلابی است. با این حال نوگرایان انقلابی هنوز بدنه تئوریک یا یک جریان روشنفکری که خواستههای اینها را تئوریزه کند، ندارند. هنوز بدنه روشنفکری برایشان شکل نگرفته است.