تاریخ انتشار : ۲۰ آبان ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۳  ، 
کد خبر : ۱۷۹۲۷۲

تعریف دوباره از هزاره توسعه


 سیدیاسر جبرائیلی
دوشنبه هفته گذشته اجلاس فوق العاده سازمان ملل متحد برای بررسی میزان دستیابی به اهداف هشت گانه توسعه شروع به کار کرد و روز گذشته (چهارشنبه) نیز به کار خود پایان داد. این اهداف در حقیقت محورهای همان برنامه ای است که در اجلاس سال 2000 با عنوان «اهداف توسعه هزاره» به تصویب رسید و بناست تا سال 2015 عملی شود. تحلیل گران از ابعاد گوناگون به ماهیت و روند اجلاس 2010 نگریسته اند و می توان نگاه های آمارگونه به آنچه انجام شده، و نیز بررسی موانع پیش رو را در میان تفسیرها دید. نکته ای که در این میان مغفول مانده و از قضا اصلی ترین چالش سازمان ملل متحد در رابطه با مفهوم توسعه است اینکه، اساساً توسعه چیست؟ معیارهای آن کدامند و برای دستیابی به آنها کدام سیاست ها باید اجرایی شود؟ نگاهی به سیر تکاملی پاسخ هایی که به این پرسش ها داده شده و نیز ارزیابی آنچه در این مقطع زمانی «توسعه» نام گرفته، می تواند در یافتن نقاط قوت و ضعف «اهداف توسعه هزاره» و ترسیم چشم اندازی پیش روی این برنامه، موثر افتد.
یکی از بحث های اساسی که پس از تشکیل سازمان ملل متحد در سال 1945 میان اعضا درگرفت، وجود شکاف های عمیق اقتصادی و رفاهی میان کشورهای ثروتمند موسوم به شمال در یک سو و کشورهای فقیر یا متوسط موسوم به جنوب در سوی دیگر بود. نفس تشکیل یک سازمان بین المللی که همه اعضا حداقل در بخشی از آن- مجمع عمومی- «برابر» خوانده می شدند نیز، ایجاب می کرد که تلاش هایی در راستای برطرف کردن این شکاف ها صورت گیرد. بحث ها تا جایی پیش رفت که سازمان ملل تصمیم گرفت دهه 1960 را «اولین دهه توسعه» نامگذاری کند و اعلام کرد که در پایان دهه، تمامی کشورها- عمدتاً جنوب- باید بتوانند به رشد اقتصادی سالانه 6 درصد دست یابند. اما مبنایی که برای این رشد در نظر گرفته شد و سازمان ملل نیز آن را پذیرفت، تعریف یک اقتصاددان آمریکایی به نام «والت ویتمن روستو» از توسعه بود:« توسعه فرآیندی چند مرحله ای است که از مراحلی چون سنتی، انتقالی، خیز و بلوغ می گذرد و سرانجام به عالی ترین مرحله رشد اقتصادی یعنی «مصرف انبوه» می رسد»!
اگرچه بعدها ایراداتی بر این تعریف وارد شد و سازمان ملل نیز در برخی موارد به جرح و تعدیل آن اقدام کرد و مواردی چون ضرورت بر طرف شدن فقر، بیکاری و نابسامانی های اجتماعی بر آن افزوده شد، اما با اصرار و اعمال نفوذ کشورهای غربی، روح این تعریف بر «دهه-های توسعه» و امروز « هزاره توسعه» حاکم ماند. این روح حاکم همواره به دنبال القای این برداشت-ها بوده که «توسعه یک امر داخلی است» و «عقب-ماندگی کشورهای جنوب ریشه در ناکارآمدی های نظام های سیاسی-اجتماعی آنها دارد». بنابراین راهکارهایی که برای رسیدن به توسعه ارائه شد همواره کشورهای فقیر را تشویق به تغییر نظام سیاسی و قربانی کردن فرهنگ خودی به نفع فرهنگ اومانیستی غربی می-کرد تا توسعه تحقق یابد.
تامل در اهداف هشت گانه توسعه هزاره یعنی آرمان هایی که برای رساندن کشورهای فقیر جنوب به ثروت و رفاه نسبی موجود در کشورهای غربی طراحی شد، حاکم بودن روح تعریف غربی بر مفهوم توسعه را بیش از پیش نمایان می کند: «ریشه کن ساختن فقر شدید و گرسنگی؛ ترویج و تبلیغ برابری جنسی و توانمندسازی زنان؛ کاهش مرگ و میر کودکان؛ بهبود وضعیت بهداشت مادران؛ مبارزه با ایدز، مالاریا و سایر بیماری ها؛ تضمین پایداری محیط زیست؛ و در نهایت ایجاد مشارکت جهانی برای توسعه و پیشرفت».
دو پرسشی که درباره این اهداف باید مطرح کرد آن است که آیا ریشه های شکاف موجود میان کشورهای فقیر و غنی جهان در همین چند بند است؟ و ثانیاً آنچه از کشورهای ثروتمند غربی دراین باره خواسته شده و «مسئولیت جهانی» آنها قلمداد می شود، تنها «ارائه کمک مالی» است؟
این انحراف بزرگ و البته عمدی تاریخی در تبیین علل فقر در جهان و نیز مسئولیت اغنیا در برابر فقرا ریشه در آن دارد که کشورهای موسوم به «شمال»- کشورهای غربی- به هیچ رو تمایلی برای برملا شدن علل واقعی فقر فقرای جهان نداشته و ندارند، چه رسد به اینکه در پی راهکاری برای برطرف کردن مشکلات باشند.
آفریقا قاره فقر است اما نه به این دلیل که نظام سیاسی-اجتماعی غربی ندارد. آفریقا فقیر است و 10 میلیارد دلار کمک سالانه فرانسه هم - که سارکوزی ادعای آن را دارد- دردی از آن درمان نمی کند چرا که بیش از پنج قرن است که کشورهای اروپایی و آمریکایی به استعمار منابع خدادادی آن مشغولند و جالب اینکه امروز در قرن 21 نیز دست از این چپاولگری برنمی دارند.
در جهان یک میلیارد گرسنه وجود دارد چرا که برنامه های توسعه سازمان ملل داد «برابری جنسی» سر می دهند، اما در هیچ کدام از تعاریف توسعه از عدالت در نظام توزیع و مصرف و برابری در برخورداری از نعمت های زمین خبری نیست. غربی ها اساساً دوست هم نمی دارند که خبری باشد. آمریکا با داشتن کمتر از شش درصد جمعیت کره زمین 30 درصد منابع غذایی و انرژی جهان را می بلعد و طبیعی است که در این میان، آن 24 درصدی که «سهمشان به ناحق غارت می شود» به ورطه گرسنگی بیفتند و زاغه نشین شوند.
مشکل کشورهای فقیر جهان نه با کمک فرانسه و آمریکا حل می شود و نه با شعارهای مردم فریب. تا زمانی که نظم ظالمانه کنونی از هم نگسلد و تعریفی و برنامه ای برای توسعه ارائه نشود که برقرارکننده عدالت جهانی باشد، روز به روز ثروتمندان عالم فربه تر و گرسنگانش نحیف تر خواهند شد. دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری اسلامی ایران در نشست هزاره امسال گوشه هایی از چنان برنامه ای را تبیین و پیشنهاد کرد: «مهمترین مشکل هزاره های قبل ناشی از اندیشه های غیرانسانی و ناپاک و مدیریت های ناعادلانه و ضد بشری بوده است. جهان نیازمند نظمی فراگیر و البته انسانی است تا در پرتو آن، حقوق همگان تامین و امنیت و صلح پایدار برقرار شود. نظم نوین نیازمند دو عامل است؛ اندیشه و مبانی نظری و ساختار و شیوه مدیریت که عاملی تعیین کننده در چگونگی شکل گیری و کارکرد نظم جدید خواهد بود. این آرمان بزرگ تنها با مشارکت فعال مستمر همه ملت ها و دولت ها دست یافتنی است.»
آنچه باعث شده ملت ها به شکل واقعی از دست استعمار رهایی نیابند بلکه در دامن استعمار نوین بیفتند و شکاف فقیر و غنی روز به روز افزون تر شود، نظم های ناعادلانه ای است که با اعمال نفوذ کشورهای غربی در سازمان های بین المللی چون سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی، صندوق بین المللی پول و مانند آنها برقرار شده و اتوبان قدرت و ثروت را به جاده ای یک طرفه برای تاخت و تاز غرب تبدیل کرده است. تنها در سایه حضور همه ملت ها در مدیریت مشترک جهان و بر هم خوردن این نظم های یک سویه است که غارت غارتگران و به تبع آن گرسنگی گرسنگان برطرف خواهد شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات