* راجعبه نحوه آشنایی خودتان با فعالیتهای نوابصفوی و گروه فداییان اسلام اندکی توضیح دهید؟
** من فرزند آیتالله شیخغلامحسین تبریزی یکی از روحانیون فعال زمان رضاشاه هستم، که با متحدالشکل کردن افراد در تبریز مخالفت کرده بود و به همین جهت تحت تعقیب قرار گرفت و اجبارا به مشهد مهاجرت کرده و در زمره علمای آنجا میشود و در مشهد نمازجمعه اقامه میکرد و درس تفسیر میداد. به همین جهت در منزل ما بحثهای سیاسی، اجتماعی و مذهبی بسیار مطرح میشد. همزمان با شهریور 1320، فضای باز سیاسی به وجود میآید و گروهها و احزاب متفاوت شکل میگیرند و شروع به نوشتن میکنند که از جمله آنها احمد کسروی بود که نشریهای به نام "پرچم" منتشر میکند و مطالبی به نام بهاییگری، شیعیگری، شیخیگری و صوفیگری به چاپ میرساند و پدر من نیز در پاسخ او مجله دینی با عنوان "تذکرات دیانتی" را منتشر میکند. سرانجام بعد از مدتی نوشتههای کسروی و کتاب شیعهگریاش در نجف پخش میشود و به دست نوابصفوی میافتد و او این نوشتهها را به مراجع و علمای نجف نشان میدهد و نظرشان را راجع به نویسنده آن جویا میشود که همه آنها به مهدورالدم بودن چنین کسی حکم میدهند و نوابصفوی با سیزده دیناری که آیتالله سیداسدالله مدنی به او داده بود راهی ایران میشود و با آیتالله شاهآبادی و حاجسراج انصاری و بعضی دیگر از علما ملاقات میکند و همه آنها نیز تایید میکنند که باید این نویسنده از بین برود و آیتالله شاهآبادی هشتاد تومان تهیه کرده و با آن اسلحهای میخرد و در اختیار نواب قرار میدهد و در خرداد 1324 کسروی در چهارراه حشمتالدوله مضروب میشود و در پی آن نواب زندانی و بعد از مدتی با پرداخت سیزده هزار تومان به وسیله مردم به صندوق دولت آزاد میشود و سرانجام در یک روز که علما و مراجع علیه کسروی اعلام جرم کرده بودند و کسروی در دادگستری حاضر شده بود، آقایان امامی و خورشیدی که از اعضای فداییان اسلام بودند از این احضار باخبر میشوند و او را به قتل میرسانند و در حالی که اللهاکبر میگفتند دستگیر میشوند و هنگامی که نوابصفوی از این امر باخبر میشود، به مشهد میآید و پدر من از او استقبال میکند. به همین جهت نواب به خانه ما رفتوآمد میکرد و من از همان کودکی و صباوت با چهره جذاب و حرفهایش آشنا بودم.
* چرا نواب از بین گروهها و احزاب مختلف سیاسی گروه فداییان اسلام را برای فعالیت انتخاب کرد؟
** خود نواب میگوید: "شبی در خواب دیدم که حضرت سیدالشهدا(ع) بازوبندی به دست من بست که روی آن نوشته شده بود فداییان اسلام"، به همین جهت تصمیم میگیرد در این گروه فعالیت کند.
* نوابصفوی در ابتدا فعالیتهای خود را به چه صورت آغاز میکند؟
** او در ابتدا جوانها را دور هم جمع میکرد و مسایل دینی را به آنها میگفت و کمکم جوانهای بسیاری از جمله سیدحسن امامی، سیدعلی امامی، علی قیصر، علی خورشیدی، مظفری و ساعتساز دور او را فراگرفتند و از اعمال و رفتار او حمایت کردند.
* چرا نواب و گروه فداییان اسلام در فعالیتهای خود شیوه مسلحانه را انتخاب کردند؟
** نوابصفوی شخصا معتقد بود که شیوه پیغمبر(ص) را انتخاب کرده و در ابتدا بحث و گفتوگو میکرد و برخلاف آنچه در کتابها مینویسند او در ابتدا معتقد به برخورد فیزیکی و حذف نبود، بلکه برخورد فیزیکی بهانهای بود برای اعلام آرمانها و آخرین راه چاره به شمار میآمد و درحقیقت نبرد آنها نبرد "عقیدتی" بود، و زمانی که مخالف به صورت عنادآمیز حرکت میکرد و از سوی بیگانگان تقویت و حمایت میشد، برخورد فیزیکی و حذف انجام میگرفت و معاند به قتل میرسید. به طور مثال هنگامی که در انتخابات شانزدهم مسجل شد که ارتش در انتخابات دخالت کرده و نمایندگان حقیقی مردم به مجلس راه پیدا نکردند درخواست بطلان انتخابات مطرح شد و زمانی که پاسخ داده نشده و تمام راهها بسته شد، تصمیم گرفتن هژیر را که وزیر دربار و سد راه بود، بردارند، پس به این نتیجه میرسیم که هدف آنان برخورد مسلحانه نبوده بلکه برخورد مسلحانه آخرین راهحل بوده است. ما باید با مسایل تاریخی جامعهشناسانه برخورد کنیم و هر واقعه و رویدادی را با توجه به شرایط زمانی و مکانی آن ارزیابی کنیم، چون تاریخ زنجیرهای به هم پیوسته است و باید تمام حلقههای آن مدنظر قرار گیرد، قطعا یک حلقه تنها نمیتواند پاسخگوی تمام مسایل باشد. خیلی راحت است که شما از نواب و فداییان اسلام به خاطر ترور هژیر، رزمآرا و احمد کسروی یک چهره خشن بسازید و او را روحانیای مجسم کنید که هر وقت با عقایدش مخالفت میشد، اقدام به حذف فیزیکی میکرد، اما اگر شرایط آن زمان؛ غارت اموال عمومی، خالیشدن سیلوهای کشور و قحطی، نفوذ خارجیها، پیدایش حزب توده و دموکرات را بنگرید، به این نتیجه میرسید که او حذفکننده فیزیکی نبوده، بلکه او در پی احیای عقاید اسلامی و دینی بوده است.
* نظر علما و مراجعتقلید در مورد مبارزات مسلحانه نوابصفوی و گروه فداییان اسلام چه بود؟
** روحانیت در زمان صفویه قدرتی موازی دولت صفوی داشت، اما در زمان حکومت قاجاریه هیچگاه روحانیت حکومت قاجاریه را به رسمیت نشناختند و حاکمیت را ظالم میدانستند، و از اواخر دوره زندیه و اوایل قاجاریه روحانیت به نوعی تخصصی شد و پس از پیروزی اصولیون در برابر اخباریون، اشخاصی چون شیخ بهبهانی و مرتضی انصاری پیدا شدند و اجماعی بین روحانیون به وجود آوردند، که این اجماع تمرکز تقلید در یک مرجعیت خاص به نام "اعم" بود، که حتی موفقیت در جنبش تنباکو به خاطر تقلید از یک مرجعیت اعلم بود و این امر سبب نهادینهشدن تقلید از یک مرجع در جامعه ایرانی شد، به طوری که فتوای مرجع تا درون خانه شاه نفوذ کرد و جنبش تنباکو به وجود آمد، بعد از این جنبش روحانیون با روشنفکران همفکر میشوند و مشروطیت را به وجود میآوردند، اما متاسفانه پس از سال 1285، پیروزگران مشروطیت، روحانیون را از صحنه حاکمیت کنار زدند.
و به جای اینکه قدردان حرکتهای آنها باشند، شروع به ترور و از بین بردن روحانیون از جمله شیخفضلالله نوری و سیدعبدالله بهبهانی کردند و مملکت دچار آشوب و ارعاب میشود. در این شرایط یک فضای باز سیاسی به وجود میآید و هرکس از گوشهای داعیه استقلال میکند، و این داعیهداران امنیت را از بین میبرند، سارقان مسلح راهها را ناامن میکنند، قحطی، فقر و ناامنی همهجا را فرا میگیرد، روحانیون که میبایست سکان این کشتی در حال طوفان را به دست میگرفتند، دیگر جامعه برایشان ارجی قایل نیست.
در این شرایط نوعی ناسیونالیزم افراطی در روشنفکران پیدا میشود و گمان میکنند که تنها یک سردار دیکتاتور و وطنپرست میتواند مملکت را نجات دهد و این تفکر سبب میشود که رضاشاه روی کار بیاید، و نه تنها هیچ حرکتی از سوی مردم نمیشود، بلکه استقبال هم میکنند و رضاشاه پس از اینکه مسلط میشود، شیخ خزعل، سردار اسعد بختیاری، شیخاحمد خیابانی و کلنل پسیان را میکشد و این کشتار بیرحمانه آدمها هیچ حرکتی را به وجود نمیآورد، تا اینکه این قزاق چکمهپوش را همان کسانی که آورده بودند، همانها هم میبرند، در این موقع جنبشی در روحانیت به وجود میآید، و در سه جبهه فرهنگسازی، استکبارستیزی و آرمانگرایی فعالیت میکنند و هرکدام از این جبههها به ترتیب در آیتالله بروجردی، آیتالله کاشانی و نوابصفوی تبلور پیدا میکند. آیتالله بروجردی که دوران مشروطیت را مشاهده کرده و دوران انزوای روحانیون و ناجوانمردی روشنفکران را دیده بود، معتقد بود که فقط باید فرهنگسازی کرد و شخصیت تربیت کرد، تا پاسخ هرگونه تهاجمی داده شود و در کنار او آیتالله کاشانی انگلیسیها را عامل تمام بدبختیها میدانست و بر این باور بود که باید انگلیسیها را از کشور بیرون کنیم و در طرف دیگر نوابصفوی حضور دارد که جوان است و تجربه و دانش آیتالله بروجردی را ندارد و یکپارچه شور و هیجان است، میگوید باید حکومت "اسلامی" شود. هر سه این جریانها در مقاطعی باهم هماهنگ هستند، برای مثال در "ملیشدن نفت" نواب صفوی و آیتالله کاشانی استکبارستیز باهم همسو میشوند و اینجاست که آیتالله کاشانی میگوید: "هژیر نباید بماند" و حذف فیزیکی آغاز میشود و حرکت نوابصفوی و فداییان را آیتالله صدر و آیتالله خوانساری تایید میکنند، آیتالله بروجردی میگوید: "حوزه نباید وارد این جریانها و مسایل شود." و قصد دارد که عالم تربیت کند، اما در سال 1332 آیتالله بروجردی تغییر عقیده میدهد و نمایندگان او به ملاقات نوابصفوی میروند و به او پول هدیه میکنند تا در راه اهدافش خرج کند. پس به این نتیجه میرسیم که حرکت او و فداییان را بسیاری از علما و مراجع تایید کردند.
* سرانجام این سه جریان به کجا انجامید؟
** رژیم که حرکت این سه جریان را به ضرر اهداف و منابع خود میبیند، با هر سه جریان شروع به جنگ میکند، ابتدا آیتالله کاشانی را ضد ارزش میکند و او را که سمبل مبارزه با انگلیس بود، غیرمسلمان خطاب میکنند و در مورد او شایعهپراکنی میکنند و به این طریق او را از صحنه خارج میکنند و در مرحله بعدی نوابصفوی، "آرمانگرا" را تیرباران میکنند و بعد به سراغ آیتالله بروجردی میروند و با منتشر کردن نشریاتی به نام "دین و زندگی" به تشیع حمله کرده و به مقدسات توهین میکنند و آیتالله بروجردی را منزوی میکنند. بدینترتیب رژیم زمانی که انقلاب سفید را آغاز میکند، بر هر سه جریان پیروز شده است.
* آیا در این میان روحانیای بود که، هرسه جریان در او تبلور یافته باشد؟
** بله، در حالی که آیتالله بروجردی منزوی شده، کاشانی ضد ارزش قلمداد میشود، نیروهای ملی سرکوب و نوابصفوی کشته شده است چهره درخشانی ظاهر میشود که علاوه بر فرهنگساز بودن،استکبارستیز هم هست و شجاعت نوابصفوی را نیز دارد، این چهره کسی نیست جز امامخمینی(ره)، که در قالب حاکمیت "ولایتفقیه" برای حکومت اسلامی برنامه میدهد، او خصوصیات آیتالله بروجردی را دارد، عالم، مرجع، فیلسوف، مفسر و محدث است و استکبارستیزی او در جریان کاپیتولاسیون نمود مییابد، او میگوید: "حکومت اسلامی،نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر" و شعارهایی که میدهد با هر سه جریان همگون است.
* علت اینکه نوابصفوی در ابتدا با روی کار آمدن دولت ملی موافق بود، و بعد به مخالفت با آنها پرداخت چه بود؟
** نوابصفوی آرمانگراست و وقتی میگوید: حکومت اسلامی، یعنی اینکه سلطه بیگانه را به هیچ عنوان نمیتواند بپذیرد. به همین جهت در جریان استعمارستیزی که ملیون و جبهه ملی، پرچم ملیشدن نفت را به دست میگیرند، با آنها هماهنگ و همسوست و در پیدایش جبههملی نقش دارد، به طوری که وقتی دکتر مصدق میخواهد به دربار برود و در آنجا متحصن شود، زیربغل او را "حسین امامی" یکی از فداییان اسلام میگیرد و زمانی که در انتخابات تقلب میشود و کاندیداهای موتلف مذهب باملیون رای نمیآورند، در اینجا نوابصفوی به رژیم اخطار میدهد و اخطار مورد قبول قرار نمیگیرد و نواب میگوید: "عکسالعمل نشان میدهیم." که باز اعتنایی نمیشود و بعد مجبور میشوند هژیر را که نفت را غارت میکرد و به انگلیسها میداد، در سال 1328 زمانی که در روضه دربار شرکت داشت، حذف فیزیکی بکنند، در این شرایط آیتالله کاشانی از سفر برمیگردد و مبارزه سه جهت پیدا میکند، سیاسی، مردمی و اجرایی، که هرکدام را به ترتیب مصدق، آیتالله کاشانی و نوابصفوی اداره میکنند و زمانی که نخستوزیر وقت "رزمآرا" در مسجد شاه سخنرانی میکرد، توسط خلیل طهماسبی با سه گلوله به قتل میرسد. روز هجدهم اسفند جبههملی اعلام میتینگ میکند و در آن زمان که نوابصفوی و فداییان اسلام از همکاران این جبهه بودند، یکی از نمایندگان فداییان سخنرانی میکند و میگوید: رزمآرا را ما به خاطر ملیشدن نفت زدیم، و مسئولیت آن را هم میپذیرم و روز نوزدهم اسفند با مرکب قرمز به تمامی نمایندگان نامه مینویسد و میگوید: "اگر به ملیشدن نفت رای ندهید،سرنوشت رزمآرا در انتظار شماست". به این ترتیب در بیست و سوم اسفندماه مجلس شورای ملی به پیشنهاد دکتر مصدق ماده واحدهای تصویب میکند با این محتوا که به خاطر سعادت ملت ایران نفت در سراسر ایران ملی اعلام میشود و در بیست و نهم اسفند مجلس سنا نیز تصویب میکند، بعد دولت مصدق با همکاری نوابصفوی و فداییان اسلام روی کار میآید، که معتقد به سیاست موازنه منفی است و طبق گفته دکتر شایگان ترجیح میدهد در ملیشدن نفت موافقت شاه را هم داشته باشد. بعد از روی کار آمدن مصدق، نوابصفوی اعلام میکند که برای تشکیل دولت بین دربار و مصدق توافق شده، چون همان افراد سابق در راس مسئولیتها بودند، برای مثال زاهدی که کودتا کرده بود، در دولت او وزیر کشور میشود و دوم اینکه دستگیری فداییان اسلام با شدت بیشتری تداوم مییابد و مصدق که با ائتلاف روی کار آمده بود به جای ارج نهادن به این نیروها چون معتقد است که برای ملی شدن نفت به شاه نیازمند هستیم، به سرکوب فداییان دست میزند و در آن زمان نوابصفوی در مصاحبه با یکی از خبرنگاران خارجی میگوید: "من مصدق و اعضای جبهه ملی را به محاکمه اخلاقی دعوت میکنم." آیتالله طالقانی در یکی از سخنرانیهای خود در جمعی که اعضای جبهه ملی از جمله دکتر شایگان و کریم سنجابی حضور داشته، میگوید: "من در جلسهای که با نوابصفوی داشتم،از او پرسیدم که چرا اختلاف بین شما و جبهه ملی به وجود آمد، گفت: به ما قول حکومت اسلامی داده بودند، که عمل نکردند و اختلاف شکل گرفت."
* حرکت نوابصفوی و فداییان اسلام را در جریانات سیاسی آن زمان چگونه ارزیابی میکنید؟
** از جمله اقدامات نوابصفوی و فداییاناسلام این بود، که طی یک اقدام انقلابی تلاش کردند تا نمایندگان مردم به مجلس راه پیدا کنند، و اقدام مهم دیگر آنها "ملیشدن نفت" بود، اما افسوس که اختلاف در میان رجال آن عصر رخنه کرد و ارزیابی من این است که رجال سیاسی ایران به محض اینکه به قدرت میرسیدند نه تنها مطالعه نمیکردند بلکه از مشاوران مطلع هم استفاده نمیکردند. دکتر مصدق فرزند سال 1290 بود، نه نخستوزیر سال 1330 تا 1332، علت شکست او هم در وهله اول این بود که سیاست "موازنه منفی" را در ابتدا بین آمریکا و انگلیس پیاده کرد و هنگامی که خواست این سیاست را بین روسها و آمریکاییها پیاده کند، همکاری و حمایت مردم را از دست داد و درنتیجه آن رویداد 28 مرداد به وجود آمد.