تاریخ انتشار : ۲۶ مهر ۱۳۹۱ - ۱۲:۰۲  ، 
کد خبر : ۱۷۹۴۱۱
پاسخ به احسان نراقی

می‌خواست شریعتی را منفعل کند (بخش اول)

عباس سلیمی نمین مقدمه: یکی از کارکردهای مطبوعات، فراهم آوردن امکان تعامل و گفت‌وگو بین صاحبان نظرات متفاوت و متعارض است، اما چنین کارکردی برای مطبوعات در کشور ما بدون مشکل هم نیست. از جنبه‌های حقوقی مسئله و مشکلات ناشی از آن که بگذریم، گاهی طرفین یک مجادله قلمی، علاقه‌مند به ادامه بحث تا بی‌نهایت هستند و در این میان، نه به حوصله خوانندگان توجهی دارند و نه به ظرفیت محدود روزنامه می‌اندیشند. برای مثال در همین صفحه، مقاله‌ای از عمادالدین باقی به چاپ رسید که در آن اشاره‌ای هم به آیت‌الله کاشانی شده بود. در پاسخ به آن اشاره، سید محمود کاشانی به اندازه دو صفحه روزنامه جوابیه ارسال کرد که چاپ شد. حال نوبت باقی بود که جواب دهد و ایشان نیز در مطلبی دو صفحه‌ای به رد دیدگاه‌های محمود کاشانی پرداخت. آقای کاشانی هم برای بار دوم اقدام به ارسال جوابیه کرد که سه صفحه روزنامه را به خود اختصاص داد و اگر ماجرا همچنان ادامه پیدا می‌کرد، صفحه تاریخ در بست مختص این مجادله قلمی می‌شد. از این رو، دست‌اندرکاران روزنامه از آقای باقی خواهش کردند که از حق خود صرف‌نظر کند و جواب ندهد که ایشان هم پذیرفت و ماجرا خاتمه یافت. این در حالی بود که روزنامه شرق جوابیه‌های سید محمود کاشانی را تمام و کمال چاپ کرد و حتی یکی از تعرضات تند ایشان به زنده‌ یاد دکتر محمد مصدق را حذف نکرد، اما به دلایلی که بر اهل فن پوشیده نیست، روزنامه مجبور شد بسیاری از مطالب مربوط به مرحوم آیت‌الله کاشانی را از مقاله‌های باقی حذف کند و از چاپ جوابیه سایر افرادی که مایل به شرکت در این بحث بودند، خودداری کند و بدین‌وسیله انتقاد شدید بسیاری از دوستداران مرحوم مصدق را به جان بخرد! اینک نیز بحثی بین عباس سلیمی نمین و احسان نراقی در گرفته است که روزنامه ‌خواهان پرداختن محدود و متعادل به این مجادله است، لذا از طرف‌های درگیر درخواست می‌شود که پس از دو بار رد و بدل شدن جوابیه به بحث خاتمه دهند و یا اگر مصر به ادامه بحث هستند، جواب‌های خود را مختصر و کوتاه ارسال دارند به طوری که از یک صفحه روزنامه تجاوز نکند. گروه تاریخ

دست‌اندرکاران محترم روزنامه شرق به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در ایام دهه فجر (19 و 20 بهمن ماه) در قالب نقد حضوری مولف- که علی‌القاعده در عرف روزنامه‌نگاری جدی و حرفه‌ای به نقدی همه‌جانبه اطلاق می‌شود- به معرفی تبلیغ گونه کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» به قلم آقای احسان نراقی پرداخته بودند. از آنجا که بسیاری از مطالب کتاب را تحریف آشکار تاریخ معاصر کشورمان یافتم، بر آن شدم تا توضیحاتی را تقدیم حضور خوانندگان محترم این جریده کنم، به این امید که امکان قضاوت دقیقتر در مورد موضوعات تاریخی از تعاطی افکار و نظرات فراهم آید. متاسفانه مرقومه ارسالی به صورت تقطیع شده در ستون‌های کوتاه و با فاصله زمانی، همچنین حذف بخش قابل توجهی از آن (در روزهای 12 و 15 و 16 اسفند 1383) منعکس گردید. خوشبختانه بلافاصله به خواست مولف کتاب، متنی طولانی به عنوان پاسخی بر این توضیحات در دو صفحه کامل و البته در دو روز پیاپی (22 و 23 اسفند 83) تحت عنوان «مایور مقدمه نوشته است» به چاپ رسید که قریب به یک صفحه کامل آن به مناقب و فضایل خانوادگی و اکتسابی ایشان اختصاص یافته بود و مطلقاً هیچ‌گونه ارتباطی با توضیحات اینجانب نداشت. ابراز خشنودی از چاپ این مقاله از این روست که فرصتی دیگر ایجاد کرد تا زمینه بحثی دو سویه فراهم آید و این می‌تواند برای نسل جوان جویای حقایق، مغتنم باشد. همچنین این‌بار میزان پایبندی دست‌اندرکاران محترم روزنامه شرق به شعارهای زیبا در حوزه اندیشه و نظر بیشتر در معرض ریزبینی خوانندگان قرار می‌گیرد.
نکته دیگری که لازم به یادآوری است، تعریف شدن چارچوب‌های بحث است. هر چند خود را بسیار مقید به محدود کردن آن حول مطالب مطرح شده در کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» می‌بینم، اما متاسفانه در مقاله اخیر، مطالب و ادعاهای بی‌شماری بی‌ارتباط با موضوع بحث آمده است که ناگزیر از پرداختن به آنها، حتی‌المقدور به اشاره خواهم بود.
همان گونه که در توضیحات گذشته عنوان شد، جا داشت خبرنگار محترم روزنامه با رعایت اصول حرفه‌ای روزنامه‌نگاری در نقد حضوری مولف به تناقضات شکلی و محتوایی کتاب می‌پرداخت تا نویسنده با توضیحات خود موجب عمق‌بخشی به مباحث مطرح شده در کتاب شود، اما این انتقاد حتی در مقاله اخیر منتفی نگشت، زیرا همچنان ادعا شده است: «در چاپ‌های چهارم و پنجم آن مقدمه‌های «فدریکو مایور» و «محمد ارکون» به فارسی ترجمه و به کتاب اضافه می‌شود.» (مقاله «مایور مقدمه نوشته است»، روزنامه شرق شماره 435، مورخ 22/12/83، ص 19) علت اصرار بر سرپوش گذاشتن بر یک خطای شکلی کتاب مسئله جزئی را غامضتر می‌کند. هر چند اصولاً معتقدم نوشتن یا ننوشتن، چاپ یا عدم چاپ مقدمه آقای مایور نظر هیچ‌یک از پژوهشگران تاریخ معاصر کشورمان را در مورد محتوای کتاب تغییری نخواهد داد، اما واقعیت آن است که روشن شدن این مسئله نشان می‌دهد که همکاران محترم روزنامه شرق در شناسنامه تنظیمی خود برای «از کاخ شاه تا زندان اوین» بی‌آنکه مروری بر مطالب آن داشته باشند، صرفاً با استناد به نوشته روی جلد، چنین آورده‌اند که آقای مایور دبیرکل سابق یونسکو نیز بر این کتاب مقدمه‌ای نگاشته است، حال آنکه با رجوع به آن چنین مقدمه‌ای را نمی‌توان یافت و صرفاً در چاپ پنجم، تحت عنوان «مقدمه چاپ دوم» که نام نویسنده را پایش دارد اشاره‌ای به نظر مایور در مورد کتاب می‌شود. اینجانب بعد از مطالعه کتاب با مدیر محترم انتشارات «رسا» تماس گرفتم و علت عدم چاپ مقدمه‌ای را که روی جلد، ذکر آن شده بود جویا شدم. ایشان به صراحت گفتند: مولف، مقدمه آقای مایور را برای ما ارسال نداشته است. اگر همین سئوال نیز توسط پرسشگر محترم روزنامه مطرح می‌شد و توضیحات مولف به اطلاع خوانندگان می‌رسید قطعاً به عنوان خطایی شکلی، قابل اغماض بود، اما این نحوه عملکرد یعنی اصرار بر پوشاندن خطای افرادی خاص، برای همگان قابل تأمل خواهد بود. نیازی به توضیح نیست که این نوع تلاش برای پوشاندن حتی ضعف‌های شکلی قابل رویت برای افراد عامی، از آنجا که اسائه به فهم و درک قشر اهل مطالعه و تحقیق جامعه نیز تلقی خواهد شد، نتیجه موردنظر را به بار نخواهد آورد؛ زیرا کم نیستند افرادی که بعد از مطالعه این مقالات به تورق کتاب بپردازند؛ آن‌گاه چه اعتمادی به روزنامه‌نگاری کشور باقی خواهد ماند.
مقاله تبلیغ‌ گونه بحث خود را در مورد مولف کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» این‌گونه آغاز کرده است: «پس از رهایی از زندان و تبرئه از اتهام همکاری با دربار. . .» که معلوم نیست از کدام رفع اتهام سخن به میان آمده است، در حالی که خود آقای احسان نراقی به همکاری چندین ساله با دربار اذعان دارد: «مدت بیست سال بود که اغلب اوقات ملکه فرح را در این اتاق ملاقات می‌کردم». (از کاخ شاه تا زندان اوین ص 111) البته همکاری ایشان با دربار محدود به ملاقات‌های مرتب و مستمر با خانم فرح دیبا در دربار و مشاوره دادن به وی نبوده، بلکه این همکاری در سطوح مختلف دنبال می‌شده است. برای نمونه آقای دکتر عباس میلانی در کتاب خود که به بررسی زندگی امیرعباس هویدا اختصاص دارد در مورد شمه‌ای از نوع وابستگی‌های مولف کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» این‌گونه می‌گوید: «در همین دوران، هویدا از احسان نراقی هم کمک خواست. نراقی تحصیلاتش را در رشته جامعه‌شناسی گذرانده بود... پس از بازگشت به ایران منادی همیشگی آشتی میان رژیم و مخالفان بود. اغلب به عنوان رابطی میان ساواک و برخی مخالفان عمل می‌کرد... نراقی بالاخره پس از تلاش‌های فراوان توانست یک مرکز تحقیقات علوم اجتماعی را در ایران تاسیس کند. سفارت آمریکا مرکز تحقیقات را کانونی پویا می‌دانست که در آن بحث‌های جالبی در جریان است و طرح‌های تحقیقاتی مهمی در زمینه طبقه متوسط در ایران، تحلیل نقش بازار، جنبه‌هایی از اصلاحات ارضی... و مطالعه‌ای برای ساواک در زمنیه ریشه‌های اجتماعی شورش‌های 15 خرداد در دست اجراست.» (معمای هویدا، دکتر عباس میلانی، نشر آتیه، چاپ چهارم، صص 154 و 153) بنابراین گذشته از اسناد و مدارک بی‌شمار که در اینجا قصد بررسی همه آنها را نداریم و در حالی که حتی همفکران ایشان به این وابستگی اذعان دارند معلوم نیست از چه رو این ادعا مطرح می‌شود که : «اصلاً تاسیس این موسسه و راه دادن کسانی که واخورده توده و مخالف دربار بودند در آن کمک شایانی به روشن‌تر شدن ماهیت استبدادی رژیم پهلوی کرده است.» (روزنامه شرق، شماره 435، مورخ 22/12/83، ص 19)
این ادعا نه تنها کمترین بهره‌ای از حقیقت نبرده است بلکه باید گفت موسسه مورد بحث در واقع به عنوان حلقه واسطی بین روشنفکران و ساواک عمل می‌کرد و نیروهای مخالف و مبارز بدون آنکه متوجه عقبه این موسسه شوند، جذب پروژه‌های آن می‌شدند. به عنوان نمونه این موسسه، مرحوم جلال‌آل‌احمد را برای انجام تحقیقاتی به افغانستان گسیل می‌دارد، در حالی که هدف ساواک از هزینه کردن برای چنین تحقیقی صرفاً کاستن از انگیزه‌های جلال در مبارزه با شاه بود. ساواک می‌پنداشت جلال در این سفر تحقیقاتی با فقر و تنگدستی شدید مردم در افغانستان مواجه می‌شود و به تبع آن شرایط زیستی و معیشتی ملت ایران به ویژه در روستاها برایش قابل تحمل خواهد گردید. در این مطلب صرفاً در همین حد به ذکر همراهی مولف «از کاخ شاه تا زندان اوین» با برنامه‌های ساواک در ارتباط با روشنفکران بسنده می‌کنم؛ زیرا این موضوع، یعنی نوع عملکرد موسسه، بحث مبسوطی را می‌طلبد که البته از دید تاریخ‌پژوهان دور نمانده است. اما اینکه در همین چارچوب صاحب اثر در زندان با مرحوم استاد شریعتی به کرات ملاقات نکرده و تلاش نداشته تا او را از مبارزه مایوس سازد ادعایی بیش نیست و باید گفت به روایت همه کسانی که در آن ایام با شریعتی هم زندان بوده‌اند چنین تلاشی برا‌ی منفعل کردن دکتر شریعتی عین واقعیت است و با نقشی که آقای نراقی در آن ایام ایفا می‌کرده کاملاً مطابقت داشته است. چنانکه آقای دکتر عباس میلانی نیز به آن اذعان دارد «اغلب به عنوان رابطی میان ساواک و برخی مخالفان عمل می‌کرده است» و هرگز این مطلب از سوی ایشان تکذیب نشده است. در تایید این مطلب آقای نراقی در سال 1348نیز تلاش مشابهی را در مورد دکتر شریعتی به عمل می‌آورد که در اسناد ساواک منعکس است: «با دکتر شریعتی ملاقات نامبرده بعد از ابلاغ اینکه تا دستور ثانوی در هیچیک از مجامع نباید سخنرانی کند تاکنون به تهران نرفته است مشارالیه اظهار می‌دارد دکتر نراقی رئیس موسسه علوم اجتماعی دانشگاه تهران به وی نامه خصوصی داده است که هر موقع به تهران آمدی ترتیب ملاقات تو را با تیمسار مقدم خوام داد . . . » (شریعتی به روایت اسناد ساواک، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلد اول، ص 226) همچنین گزارش آقای فتح‌الله بهزادی مسئول ساواک در آلمان شرقی به تیمسار رئیس ساواک در اروپا موید این واقعیت است که آقای نراقی زمانی که در اروپا به سر می‌برد با ساواک همکاری می‌کرده است: «چنان که به عرض تیمسار رسیده است در تابستان گذشته آقایان محمود رنج‌کش، دکتر احسان نراقی و جناب آقای احمد مجیب به دستور مرکز ملاقاتی با این جانب داشتند. اگر این ملاقات و شرح کامل گفت‌وگو را مستقیم به عرض نرسانده‌ام از آن جهت بود که آقایان احسان نراقی و رنج‌کش وعده کردند که در مراجعت به فرانسه و انگلستان تیمسار را از جریان مسبوق خواهند کرد.» (ما و بیگانگان سرگذشت دکتر نصرت‌الله جهانشاه‌لو افشار، نشر ورجاوند، سال 1380، ص 259) اسناد ساواک نیز نظر آقای دکتر عباس میلانی را در مورد نقش رابط داشتن آقای نراقی بین ساواک و نیروهای مخالف ملی را به اثبات می‌رساند: «از ساواک استان مرکزی- شماره 7324/20 الف- تاریخ 25/3/44- به مدیریت کل اداره سوم (312)- درباره میرحسین سرشار- بدین وسیله پاسخ موارد خواسته شده به شرح زیر اعلام می‌گردد. 1- فعلاً خیر. 2، 3، 4 و 5- دکتر احسان‌الله نراقی استاد و سرپرست موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات بوده که زمانی نیز با تیمسار پاکروان در تماس بوده و در دانشکده ساواک نیز تدریس می‌نموده است. این شخص علاوه بر نزدیکی با دستگاه با عده‌ای از عناصر مخالف از جمله عده‌ای از اعضای حزب ملت ایران (داریوش فروهر- حسن پارسا- بهروز برومند) ارتباط داشته است. ضمناً به طوری که در خبر مذکور نیز قید شده با خلیل ملکی در تماس است. امضای رئیس ساواک استان مرکزی مولوی.» (از پرونده شماره 18195 کد 5/186 مرکز اسناد)
در گزارش دیگری ساواک نظر خود را در مورد انتخاب آقای احسان نراقی به عنوان عضو شورای عالی فرهنگی توسط محمدرضا پهلوی بدین شرح اعلام می‌دارد: «ریاست بخش 312 عطف به یادداشت اداری مورخ 27/4/44 به استحضار می‌رساند: اطلاعات بخش 322 درباره دکتر احسان‌الله نراقی رئیس موسسه علوم اجتماعی در ساختمان شماره 2 دانشکده ادبیات تهران همان است که در پرونده کلاسه ن-ر/1 منعکس می‌باشد. در بین طبقات فرهنگی و دانشجویان موسسه علوم اجتماعی شایعه بسیار قوی وجود دارد که نامبرده عضو ساواک است و به طور کلی وجهه خوبی بین طبقات مزبور ندارد. در بین اساتید فاقد نفوذ و شهرت می‌باشد و اکثر دانشجویان او را شخصی بی‌سواد می‌شناسند. امضا قربانی» (از پرونده شماره 18195، کد 5/186 مرکز اسناد) بنابراین طرح این ادعا در مقاله تبلیغی که موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی که توسط هویدا و ساواک هدایت می‌شده «کمک شایانی به روشن‌تر شدن ماهیت استبدادی رژیم پهلوی کرده است» علاوه بر غیرمستند بودن، جعل آشکار تاریخ است و هیچ محققی از هر نحله فکری آن را نخواهد پذیرفت. اما در مورد سابقه خانوادگی مولف کتاب که به تفصیل در مورد آن قلم‌فرسایی شده است: «نیای بزرگش ملامهدی نراقی صاحب آثار با ارزشی چون «جامع‌السعادات» و «قره‌العیون» است . این ملامهدی، پدر ملااحمد نراقی شاعر و عارف معروف و آقا بزرگ نراقی بانی مسجد آقا بزرگ در زمان محمدشاه در کاشان است...  پدران و پدر احسان نراقی هم از فضلای روزگار خود بودند. پدرش علاوه بر آنکه نخستین مدرسه مدرن کاشان را در همین مسجد آقا بزرگ بنا کرد...» (مقاله «مایور مقدمه نوشته است»، روزنامه شرق شماره 435، مورخ 22/12/83، ص 19) در این زمینه باید گفت آقای احسان نراقی همان‌قدر از نیای بزرگش ملااحمد نراقی بهره برده است که آقای نورالدین کیانوری از پدر بزرگش شیخ فضل‌الله نوری. آنچه پدر آقای نراقی در تبدیل مسجد آقا بزرگ به یک مدرسه مدرن! انجام داد و به همین دلیل مورد لعن و نفرین مردم کاشان واقع شد یادآور اسائه ادبی است که فرزند شیخ‌ فضل‌الله نوری بر پیکر پدر انجام داد.
هرچند در این مقاله تبلیغی توضیحی در مورد چگونگی مدرن بودن این مدرسه نیامده است، اما شاید اشاره به این واقعیت که افتخار تاسیس اولین دبیرستان مختلط که بانوان معلم و دختران در آن در راستای دستورات قلدرمآبانه رضاخان مجبور به حضور مکشفه در مسجد آقا بزرگ بودند به نام پدر و مادر آقای احسان نراقی به ثبت رسیده است، نوع مدرنیزاسیون! را مشخص کند. مادر مولف- خانم رخشنده گوهر نراقی- در مصاحبه‌ای در این زمینه می‌گوید: «... در 17 دی ماه 1314 تحول بزرگی در زندگی زن ایرانی آغاز شد و به دستور رضاشاه کبیر زنان کشف حجاب کردند. من در مدرسه‌ای که اداره می‌کردم، جشن بزرگی برپا ساختم. در این جشن دخترها و معلمین همگی چادرها را از سر برداشتد . . . .» وی همچنین در مورد خشم عمومی مردم از این که در مکان مسجد با برخوردهای تحقیرآمیز فیزیکی، زنان را وادار به برداشتن حجابشان می‌کردند، چنین می‌گوید: «مگر امکان دارد که شروع هر کار تازه و تحول جدید، توأم با مشکل نباشد؟ مردم مسلماً صحبت‌هایی می‌کردند و گاهگاهی «غری» می‌زدند، ولی نمی‌توانستند کاری از پیش ببرند. چون همان‌طوری که گفتم شوهرم... مرد بانفوذی بود...» (مجله اطلاعات بانوان، شماره 770، مورخ 16/1/1351)
این نمونه، خود به قدر کفایت گویاست که اولین همراهی در کاشان با قلدر مسلط شده توسط انگلیسی‌ها بر مردم برای‌ دور ساختن بانوان کشور از فضائل اخلاقی به چه میزان در راستای منویات عالم بزرگ دینی یعنی ملااحمد نراقی بوده است.
شاید به ثبت رساندن سوابق ضدامپریالیستی برای مولف کتاب «از کاخ شاه تا زندان اوین» سهل‌تر از سایر ادعاها به نظر آید، لذا به سهولت گفته می‌شود: «او پس از فعالیت‌های ضدامپریالیستی‌اش در ژنو همزمان با تحصیل در رشته جامعه‌شناسی- به دلایلی که خارج از این مقاله است از کمونیست‌های‌ استالینی منزجر می‌شود.» (مقاله «مایور مقدمه نوشته است»، روزنامه شرق شماره 435، مورخ 22/12/83، ص 19) اظهارات مولف در این زمینه و همراهی با کسانی که در این ایام شاخص به حساب می‌آیند می‌تواند کمکی به محققان برای کشف انگیزه ورود افرادی چون هویدا و نراقی به احزاب چپ اروپایی باشد؛ آن هم در شرایطی که نظام سرمایه‌داری غرب به شدت از گسترش کمونیسم در اروپا و قدرت‌گیری احزاب کارگری در هراس بود. از جمله تمهیدات عاجل مشترک صهیونیست‌ها و سایر کلان سرمایه‌داران در اروپا گسیل داشتن افراد وابسته به خود به داخل تشکیلات احزاب چپ اروپایی بود که به گواه تاریخ اروپا این تدبیر توانست به گسترش اختلافات در گروه‌های چپگرا منجر شود و آنها را به طور موثری از مسیر خود منحرف سازد. چگونه می‌توانیم هویدا را که از جمله عناصر موثر در گسیل دادن و مهاجرت یهودیان به پایگاه موردنظر امپریالیسم در خاورمیانه- یعنی اسرائیل- در همین ایام بود یک ضدامپریالیست بخوانیم، حال آنکه همه منابع تائید می‌نماید که وی در دوران اشتغال در کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل در ژنو به عنوان یک بهایی و بهایی‌زاده با صهیونیست‌ها همکاری گسترده‌ای به منظور ایجاد پایگاهی برای آنان در سرزمین فلسطین داشته است؟ هرچند بر فعالیت‌های ‌مشترک نراقی با هویدا در این مقاله اشاره نشده، اما در مورد انس و الفت این دو با هم آمده است : «از طرفی دوستی با هویدا به دورانی برمی‌گردد که نراقی در ژنو تحصیل می‌کرده است درباره این دوستی، وقتی خبرنگار روزنامه کیهان از نراقی می‌پرسد: راستی چرا هویدا هوای شما را داشت؟ پاسخ می‌دهد: شما تصور می‌کنید ما انسان نیستیم و احساس نداریم! در سال 1950 من دانشجو بودم و هویدا در ژنو (در) کمیساریای پناهندگان سازمان ملل کار می‌کرد و در آنجا الفتی به هم پیدا کردیم.» (همان)
البته مولف «از کاخ شاه تا زندان اوین» در فرازی دیگر به نفوذ موثر صهیونیست‌ها در احزاب چپ اروپایی اذعان دارد، اما دفاع آشکار آنان را از پایگاه امپریالیسم به حساب «آزادی غربی» می‌گذارد: «این جانبداری محافل چپی از اسرائیل در اروپا شاید نشانه عذاب وجدانی باشد که روشنفکران غربی از خاطره‌ جنایات هیتلر در درون خود احساس می‌کنند. اینان شاید می‌خواهند با دفاع از اسرائیل، بی‌طرفی نژادی خود را نشان دهند. اما آیا انصاف است که در این میان فلسطین کفاره گناهان اروپائیان را بپردازد؟ این جانبداری چپگرایان اروپایی از اسرائیل خود نشان‌دهنده جنبه دیگری از آزادی غربی است.» (آزادی حق و عدالت، مناظره اسماعیل خویی با احسان نراقی، ص 153)

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات