دکتر حمید مولانا
آیا پدیدهای به نام جامعه مدنی میتواند در سطح جهانی یا بینالمللی وجود داشته باشد؟ در پایان قرن بیستم میلادی و آغاز قرن جدید و هزاره نو، تغییرات مهمی در عرصه جهانی و در زمینه ارتباطات انسانی به وقوع پیوسته است. با نگاهی به گذشته در مییابیم که بسیاری از عناوین مربوط به نظام بینالمللی و ارتباطات بینالمللی، از نظام پس از جنگ جهانی دوم و جنگ سرد نشأت گرفته است. فروپاشی اتحاد شوروی و کنار رفتن سایه جنگ سرد بین ابرقدرتها دگرگونیهایی در زمینه پیمانها و کشمکشهای فرهنگی و سازمانی، از شرق اروپا گرفته تا خاورمیانه و حوزه آسیا – پاسیفیک به دنبال آورده است. اهمیت فرآیند این جریانها به ویژه در زمینه فرهنگی و فعالیت سازمانهای غیردولتی و شرکت مستقیم مردم در امور بینالمللی در زمینههای اقتصادی و سیاسی، مستلزم بازنگری در چگونگی طبیعت جوامع در محدوده روابط بینالمللی است. به همین سبب گروهی از دولتمردان، سردمداران، نویسندگان و کارشناسان امور بینالمللی و سیاستهای جهانی، موضوع جامعه مدنی جهانی را که در آن، مردم مستقیماً و در سازمانهای غیردولتی ملی و منطقهای و بینالمللی به طور مشترک در امور سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و محیط زیست مشارکت دارند، مطرح کردهاند.
موضوع جامعه مدنی جهانی نیز مانند مساله جامعه مدنی در غرب و به ویژه جناح لیبرال و هواداران آن، در کشورهای اروپای غربی مانند انگلستان، هلند، آلمان و اسکاندیناوی متداول شده است و هدف آن، بسیج سازمانها و گروههای غیردولتی به عنوان یک فضای مستقل در مقابله با تصمیمگیریهای بینالمللی دولتی و اظهار نفوذ در امور سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جهان امروز میباشد، ولی مشکل خلق چنین جامعهای مدنی در سطح جهانی کمتر از دشواریهای آن، در سطح کشوری و ملی نیست. چه نوع جامعه، برای کدام جهان، به دست چه کسانی و با چه اهداف و فلسفه و اندیشههای اجتماعی و سیاسی؟
در چند سال اخیر، اصطلاح جهانی کردن یا جهانشمول شدن نقل محافل علمی و سیاسی بوده است. متاسفانه از این واژه تعابیر زیادی شده و به عنوان فرآیندی در خود و از خود تلقی گردیده است. تا آن جا که به جامعه مدنی مربوط میشود، باید این فرآیند جهانی را توضیح داد و جریانات و شاخصهای جهانی را از غیرجهانی تمیز داد. در جهان امروز دیگر نمیتوان تلقی کلاسیک از روابط بینالمللی، یعنی روابط متقابل بین دولتها و زبدگان سیاستگذار به عنوان تنها بُعد مطالعات ارتباطی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در نظر گرفت. پیدایش شاخصهای غیردولتی و نقشی که در القای حوزههای رفتار سنتی دولتی داشتهاند، افزایش مراودات فردی و اقتصادی در سطح جهانی، به همراه تغییرات به عمل آمده در ماهیت دیپلماسی و تبلیغ، تماماً بیان کننده وسعت به وجود آمده، در معنای بینالمللی این عرصه و هم چنین در روابط جوامع انسانی به طور کلی است. چنین گسترش مهمی که در نهادهای غیردولتی همچون شرکتها، سازمانهای غیردولتی و جنبشهای اجتماعی، در چند دهه گذشته پدید آمده، مراودات را از سطح دولت با دولت فراتر برده است. ابعاد ارتباطی و اجتماعی از نظر اقتصادی، سیاسی و فردی توسعه یافته و جنبشهای جدید فرادولتی و مادون دولتی را در سطح جهانی فراهم آورده است. با توسعه تکنولوژی و سهولت مسافرت، جهانگردی، مهاجرت و تماسهای شغلی به مقدار زیادی رشد یافتهاند. این حرکت به سمت حاکمیت مادون دولتی را میتوان مشخصاً در گسترش واحدهای تجارت جهانی مشاهده کرد که از مواردی چون شرکتهای چند ملیتی با مراکزی در یک کشور و شعباتی در کشورهای دیگر تا شرکتهای فراملیتی با مدیریت غیرمتمرکز و جهانی تشکیل گردیدهاند.
در مرتبه فرادولتی، هم سازمانهای فراگیر مثل سازمان ملل و هم سازمانهای غیردولتی از قبیل گروههای حقوق بشر و محیط زیست، با ملتها به صورت جداگانه و در سطح دولتی ارتباط برقرار میکنند با این اهداف که نهادها، رژیمها و قوانینی را وضع کنند که بالاتر از دولت عمل نماید. بدین ترتیب به کارگیری اصطلاح بینالمللی در این زمینه از بابت تاکیدی که صرفاً بر شاخصهای دولتی دارد، بسیار محدود کننده به شمار میرود و باید برای منعکس ساختن طبیعت جهانی جوامع معاصر به بازنگری در این اصطلاحات دست زد.
چیزی که در این دوره به ظاهر کنشهای بینالمللی و جهانی کاملاً مهم است ناتوانی کشورهای به اصطلاح در حال توسعه یا ملتهای کوچک در اثرگذاری بر روند پیشرفتهای کنونی جهان در یک حد قابل اعتنا میباشد. بدین ترتیب، جهانی شدن ارتباطات در برخی عرصهها نمایانگر یک تغییر بنیادین در معنای کلاسیک روابط بینالمللی گردیده است، ولی این جهتگیری جهانی به سمت شاخصها و مرتبههای جدید به معنی نبود محدودیت در ارتباطات نیست. ارتباطات بینالمللی به ارتباطات جهانی تبدیل گردیده که فرآیندی برخوردار از ابعاد جهانشمول است. یقیناً چیزی که دارد اتفاق میافتد، ممکن است، معنای جدیدی از ارتباطات جوامع با یکدیگر باشد که ما چیز زیادی دربارهاش نمیدانیم، ولی آنچه واضح است، این است که در وضع کنونی نظام جهانی، اغلب سازمانهای غیردولتی در همه رشتههای سیاسی، اقتصادی، مالی، اجتماعی و فرهنگی بدون تردید در دست و کنترل کشورها و ملتهای غرب به ویژه آمریکا و اتحادیه اروپا بوده، چنان که دولتهای آنها در صحنه روابط بینالمللی صیانت دارند، همانطور نیز جامعه مدنی پیشبینی شده، حاصل فعالیت شاخصهای غیردولتی در کنترل و نظارت سازمانهای غیردولتی غرب میباشد. مفهوم جهانشمولی شدن و کارکرد آن، تحت تأثیر سازمانهای دولتی و غیردولتی غرب بودهاند.
منظور از جهانشمول شدن چیست؟ عملکرد آن چگونه است؟ چه کسی یا چه چیزی آن را هدایت میکند و منظور از آن چیست؟ آیا روند کنونی جهانی کردن اطلاعات، اقتصاد، کار و سرمایه موجب تغییرات کیفی در اشکال سنتی جوامع و نهایتاً تبدیل ساختار اجتماعی است؟ در غیبت یک دولت جهانی، جامعه مدنی در سطح جهانی چه شکلی میتواند به خود گیرد؟ اخلاقیات جدید موجود در این نوع ساختار چیست؟ منافع چه کسانی از این طریق تأمین میگردد. کلوپ رم، یکی از نهادهای دهههای آخر قرن بیستم، کشورهای غرب را در مسائل تکنولوژیک، اقتصادی، توسعه و بسط تکنولوژی پیشرفته یکی از نیروهای عمده جهانشمولسازی که مسئول پیدایش جامعه مدنی جدید است، قلمداد میکند. به بیان ساده بر طبق این نظریه، جامعه مدنی بایستی نتیجه غایی جهانشمولسازی یا انقلاب جهانی باشد. مطابق گزارش شورای کلوپ رم.
انقلاب جهانی فاقد هر گونه پایه و اساس ایدئولوژیک است و محصولی از در هم آمیختگی بیسابقه زمین لرزههای ژئواستراتژیک و عوامل اجتماعی، اقتصادی، تکنولوژی، فرهنگی و اخلاقی میباشد. ترکیب این عوامل منجر به شرایط غیرقابل پیشبینی خواهد شد. در این برهه انتقالی، بشریت نتیجتاً مواجه با ستیزهای دوگانه میگردد. بدین نحو که مجبور باشد، راه خود را به دشواری به سمت شناخت جهان جدید با تمام جوانب پنهانش جستوجو کند و دیگر این که در غبار بلاتکلیفی به یادگیری نحوه مدیریت جهان تازه نائل آید، نه این که آن نحوه مدیریت تازه وی را اداره شود.
با این حال توضیحات کلوپ رم در خصوص فرآیند جهانشمولسازی و آینده جامعه مدنی جهانی تا حدودی سطحی و در بهترین وجه آن، جزیی است، زیرا توانایی ما را برای تعیین و تحلیل سازمان یافته یک چنین پدیدهای مختل میسازد. از تعریف جهانشمولسازی به عنوان پدیدهای فاقد ایدئولوژی چنین برمیآید که آن را نیرویی بیسبب به حساب بیاوریم. انتساب صفت پیشبینی ناپذیری بدان، به این معنی است که جهانشمولسازی نه تنها فاقد بینش بلکه خالی از ساختار نیز هست. خواسته کلوپ رم نیز برای کمک به بشریت و جامعه مدنی جهانی با فراخوانی سیاستهای دراز مدت به منظور پایهگذاری نوعی تظاهر به ثبات و دوام در میانه بلاتکلیفی میباشد که بدون کاوش همهجانبه و تجزیه و تحلیل فرآیند جهانشمولسازی است؛ این در بهترین حالت فقط منجر به سردرگمی بیشتر خواهد گردید، ولی در بدترین وجه، موفق به تجدید ساختار جامعه بر اساس بینش/ ادراک پنهانی آن چه باید یک جامعه یا اجتماع جهانی را تشکیل دهد، خواهد شد. شناخت و تحلیل غیرانتقادی و محدود تکنولوژی، نقش مهمی در نخستین انقلاب جهانی ایفا میکند و نتیجتاً، پیدایش یک جامعه مدنی اطلاعاتی را در امتداد پدیده شدیداً تبلیغ شده دیگری قرار میدهد؛ این چشمانداز فرامدرن (یا پست مدرن) غرب است. دیدگاهی که صرفاً توانایی تجدید ساختار جامعه را در جنبه تکنولوژی و به ویژه تکنولوژی اطلاعاتی دارد، میتواند فرهنگ را به زیر سلطه تکنولوژی اطلاعاتی در آورد و جز این، کمک دیگری نخواهد کرد. اینجاست که انتقاد از تکنولوژی اطلاعاتی به نحوی تناقضآمیز بر همان مبنایی اعمال میشود که اساس همان تکنولوژی یعنی توجیه ابزاری است. در این شیوه از دخالت، در مورد کاربرد مفاهیمی چون اخلاقیات و سببیت شدیداً غفلت شده است. بنابراین جای شگفتی نیست، اگر برای انقلاب جهانی هیچگونه مبنای ایدئولوژیک در نظر گرفته نشده است.
آنتونی گیدنز، یکی از جامعهشناسان معاصر غرب در تحلیل خود، شرحی از چگونگی جهانی بودن تغییرات در دوران نوگرایی (مدرن) و فرانوگرایی (پست مدرن) عرضه میدارد که اشاره به آن، در درک جامعه مدنی جهانی پیشنهاد شده سردمداران اروپا و آمریکا آموزنده میباشد.(1) به زعم او، یکی از نتایج اولیه مدرن بودن همانا جهانشمولسازی است. این چیزی بیشتر از انتشار نهادهای غربی در پهنه گیتی است که منجر به تخریب دیگر فرهنگها میشود. جهانشمولی فرآیندی ناهموار است که هم پیوند میزند و هم متلاشی میسازد، اشکال جدیدی از وابستگی متقابل میآفریند که در آن، خبری از دیگران نیست. با وجود این به گفته ضیأالدین سردار، یکی از تحلیلگران و نویسندگان مسلمان که آثار جامعهشناسانی مثل گیدنز را با نظر انتقادی مطالعه کرده است، استدلال افرادی مثل گیدنز ماهیتاً تناقضآمیز است. اگر جهانشمولسازی اساس مدرن بودن جوامع است و اگر جهانشمول کردن فرهنگ غربی دنیای مستقلی پدید میآورد که در آن، کسان دیگری وجود ندارند، پس چگونه است که فرهنگهای غیرغربی در ایجاد شرایط مدرن سهمی ایفا میکنند؟ به علاوه، اگر به زعم گیدنز، مدرن بودن ذاتاً آینده گراست و پیشبینی آینده به عنوان جزیی از حال عمل میکند و نتیجتاً منعکس کننده نحوه پیشرفت آینده است، پس آینده به نحو مؤثری به مالکیت مطلق در آمده است. مدرن بودن نه تنها تسلط قطعی غرب بر زمان حاضر را تضمین میکند، بلکه به همین ترتیب بر آینده نیز چنگ میاندازد. به عبارت دیگر جامعه مدنی حاصل از این پدیده جهانشمول چیزی جز ادامه خط جامعه مدنی غرب در سطح ملی و کشوری اروپا و آمریکا نمیباشد.
تکوین جامعه مدنی در سطح جهانی به چند علت قابل تامل و تردید میباشد، نخست این که مفهوم خود جامعه در غرب با ابعاد زبان، نژاد، قومیت و جغرافیا آمیخته میباشد و در مرحله دوم انگیزهای معنوی و غیرمادی که بتواند این مجموعه جوامع را در سایه یک بستر عالیتری به همبستگی و ارتقا سوق دهد، در نظام کنونی جهانی قابل مشاهده نیست. با این حال در نوشتههای مربوط به جهانشمولسازی و جامعه مدنی جهانی پیشنهاد شده که از نگرش مخالفتآمیز نسبت به اصل جهانی در برابر اصل محلی – که مدعی است، جهانی بودن هم شامل و هم مشمول محلی بودن میشود و بدین ترتیب با هم تداخل دارند – فراتر برویم، ولی سؤال این است که اگر اصطلاح محلی امری نسبی و مربوط به مفاهیمی همچون زمان و فضاست، پس چه چیزی تشکیل دهنده آن است؟ و چگونه با مسئله جهانشمولسازی مرتبط میشود؟ آنچه از این مباحثه برمیآید، مفهوم آگاهی است، بدین معنی که جهانشمولسازی و محلی کردن، مربوط به ذهنیت و تداخل ذهنیتهاست. شیوهای که با آن، خود و رابطهمان با دیگران را تعریف میکنیم یا خود و دیگران را سازمان میدهیم، همگی شامل و مشمول تفسیرمان از شرایط جهانشمولی و محلی میشود. این بحث در آثار غربی بر آرای عدهای مبتنی است که بر اساس آن، بیش از آن که از گذشته گرفته شده باشد، در آمیزهای از گذشته و حال وجود دارد. آیا روند کنونی جهانشمولسازی مشابه فرضیهای است که به زعم آن، سرمایهسالاری صنعت چاپ به خلق مفهوم اجتماعات خیالی انجامید؟ ارتباطات و اطلاعات و تکنولوژی امروزه چه نقشی در تفسیر جهانی و محلی، از نظر نوع آگاهی مورد بحث، ایفا میکند؟
اگر گروههای انسانی از مرحله جهانی شدن دور هستند، پس علائم جهانشمول شدن کدام است؟ در یک بررسی اجمالی از نوشتههای دانشگاهی و عمومی معلوم میشود که در مفهوم جهانشمول شدن به تکنولوژی، ارتباطات، تولید، اقتصاد، غذا، بیمه و خدمات حقوقی و مالی اشاره میشود. به طور خلاصه، آنچه در فرآیند جهانشمول شدن وجود دارد، نیروهای مربوط به تولید، توزیع و مصرف کالا و خدمات است. تأکید بر این نکته حائز اهمیت است که هر چند مصرف کالاها و خدمات (یا همان رفتار مصرفی) میتواند نشانهای از همسان بودن باشد – همچنان که مصرف کالاهای غربی اعم از خوراکی مثل کوکاکولا، پپسی و پیتزا و غیر خوراکیها مثل برنامههای تلویزیونی این گونه است – ولی این امر هرگز دال بر همسانی از بابت ارزش، گرایش و اخلاق نیست. به بیان دیگر، اتخاذ روش رفتاری و توجه به اهداف تولید کنندگان، یعنی تغییر در الگوهای رفتاری به منظور تغییر در ارزشها میتواند بیانگر این خواسته باشد که ایجاد تغییر بنیادین در مصرف کننده بکند و چنان شیوههایی از زندگی برایش بیافریند که نشانگر نیاز فزاینده فرد به کالاها و خدمات تولید کننده باشد. پس به طور کلی میتوان جهانشمول شدن را فرآیندی ساختار ساز به شمار آورد که همسان و ناهمسانسازی را توامان در برمیگیرد. فرآیندی که طی آن، عوامل فعال، در توالیهای زمانی مختلف، متقابلاً به ربط و تغییر در ساختارهای حیات اجتماعی میپردازند تا جهانی با حکومت خواص ولی به هم بسته بیافرینند. راهها یا مسیرهای جهانشمول شدن میتواند چند جهتی یا چند بُعدی باشد؛ یعنی هم به صورت سازمانهای عمومی (در مرتبههای فردی، طایفهای، گروهی، ایالتی و بینالمللی) و هم افقی (حقوق، اقتصاد، سیاست، فرهنگ، آموزش و پرورش) باشد.
این جاست که رفتارها و اهداف شرکتهای فراملیتی به عنوان تسریعکنندگان اولیه در روند جهانشمول شدن جامعهها تحت نظام کنونی جهانی انجام وظیفه میکند. در واقع تأسیس، رشد و گسترش قدرت و سرمایه شرکتی فراملیتی (و نه حضور تکنولوژی به تنهایی) در درون تک تک جنبههای خواستهها و نیازهای انسانی نفوذ کرده است. اگر چه منظور از این حرف این نیست که شرکتهای فراملیتی به تنهایی یا بدون برخورد با نیروی معارض یا حتی با هدف خلق دوباره جهان عمل کردهاند، بلکه بیشتر، فشار ناشی از گسترش سرمایه و هدایت سهام بازار منجر به حرکتی تسلسلی گردیده که محصول آن، همان تظاهرات روند جهانشمولسازی است که هم اکنون میبینیم؛ یعنی همان تلقی حاکم که جهان را به دلیل تماسهای فزآینده بین مردمان، نهادها، فرهنگها و غیره به یک شکل واحد میبیند. به بیان ساده، دولتهای یکپارچه ملی باید بینش و واقعیت جدیدی پی افکنند تا بتوانند اختلاف و تنوع را بدون این که در مقابل جهانشمول شدن سر تسلیم فرود آورند، در درون خود حفظ کنند. در واقع از این منظر، نظم نوین اطلاعاتی – ارتباطی و اقتصادی و همچنین نظم نوین سیاسی بینالمللی، به خلاف آن چه تصور میشود، نمرده است و همانطور که در فصول دیگر در این کتاب بحث شده، حداقل انواع تعدیل شده دو نظم فوقالذکر در فرآیند جهانشمول در میان کشورهای توسعه یافته تجدید حیات پیدا کرده است و در دهههای آینده همچنان در دستور کار کشورها قرار گرفته است.
تفکر هرگونه جامعه مدنی جهانی تحت شرایط جهانشمولی امروزی دنیا و در غیبت یک تعریف جامع از خود جامعه بیفایده و حتی به نظر من ساده لوحانه است. توانا شدن عامه مردم در ایجاد ارتباط، چه از بابت دریافت و چه توزیع پیامها، از جمله ارزشهای بشردوستانه همگانی شدن ارتباطات میباشد که مورد تأیید یکی از دیدگاههای ارتباط بینالمللی است. اصولی مثل حق ارتباط و آزادی بیان تجسم اعلامیه حقوق بشر محسوب میشود. حتی از نظر فنی همواره علاقه به ایجاد سیستمهای همگانی همچون اتحادیه پستی و تلاش برای عرضه خدمات همگانی در زمینه مخابرات، موجود بوده است. با این حال، هر آن چه جهانی است، لزوماً همگانی نیست و باید در نظر داشت که جامعه مدنی جهانی به معنای جامعه مدنی همگانی نیست؛ هر چند توزیع اطلاعات و کالاها به صورت جهانی در آمده، ولی شاخصهای هدایت کننده آن، معدود است. پس در حالی که ممکن است، دریافت اطلاعات ماهیتی همگانی داشته باشد، ظرفیت توزیع پیامها شدیداً محدود و متمرکز است. جامعه مدنی جهانی پیشنهاد شده، یک جامعه مدنی مصرفی و دریافتی میشود و نه یک جامعه خلاق و محرک و مردم سالار.
پدیدههای مربوط به جامعه، فرهنگ و ارتباطات همواره موضوع بسیاری از گفتوگوها را در زمینه جامعه مدنی در چند دهه گذشته تشکیل داده است.(2) هرچند مطالعات بسیاری در این حوزه نسبتاً کلی و غنی انجام گرفته، ولی جنبه مقایسهای آن، همچنان، -- به ویژه در بین دانشجویان و علاقهمندان – با جامعهشناسی، فلسفه و نظریههای ارتباطی، ناپرورده باقی مانده است. در زمینه ارتباطات جمعی بینالمللی و تکنولوژی اطلاعاتی، موضوع فرهنگ فقط در قلمرو صنایع فرهنگی و تأثیر آنها بر جامعه، به عنوان بخشی از مطالعات فرهنگی گستردهتر بررسی گردیده است. همین موضوع آنجا که به ارتباطات بین فرهنگی جوامع و برخوردهای فرهنگی در جوامع مربوط میشود، فقط در مرتبههای بین فردی و ارتباط گروهی (به ویژه در روانشناسی اجتماعی) انجام پذیرفته است و طوری از دیگر پدیدههای بینالمللی و جهانی مجزا شده که انگار ارتباطات بین جوامع و بین فرهنگی در جهان فاقد مرزبندیهای سیاسی، اقتصادی و تکنولوژی و مذهبی اتفاق میافتد. دلایل مشخصی برای این مسامحه وجود دارد؛ از جمله ابهام در مفاهیم، جمود انضباطی و شناختشناسی، ناکافی بودن مهارتها در زبان و مطالعات فرهنگی، مرتبه بالایی از نژادگرایی و کوتهنظری و در نهایت پیشداوریهای عقیدتی؛ نتیجه آن که دانش ما از جوامع و ارتباطات آن و سیستمهای اجتماعی و فرهنگی بیشتر تنگ نظرانه است تا همگانی.
در گذشته، روابط بینالمللی به قدرت، دولت – مردم و اقتصاد سیاسی به عنوان امور اساسی برای حرکتشناسی سیستم جهانی نگاه میکرد، ولی امروزه این جهتگیری به موازات ورود فرهنگ، قومیت و مذهب به صحنه، دچار تغییری اساسی گشته است. تا پیش از این، دانشمندان هر دو حوزه روابط بینالمللی در غرب و شرق نقش این عوامل را ناچیز میشمردند، چرا که منازعه دولتها را از طریق ایجاد تعادل قوا، سیاست و قدرت، تصمیمگیریهای منطقی و اقتصاد سیاسی میسنجیدند، ولی امروزه این جنبههای فرهنگی به صورت تعیین کنندههای سیاسی روابط بینالمللی – آنطور که از تغییر موضع کارشناسان و تحلیلگران واقعبین یا رئالیست سنتی برمیآید – درآمده است. به طور مثال، ساموئل هانتینگتون که به دلیل آثارش در زمینه نوپردازی و نوگرایی و توسعه سیاسی در دهههای قبلی در غرب و بین غربگرایان در شرق شهرتی پیدا کرد، در سال 1993 میلادی در یکی از نوشتههایش سخن از این به میان آورد که کشمکش بین تمدنها مرکز ثقل بینظمی نوین جهانی خواهد بود. ادعای یک تحلیلگر دیگر غرب به نام جان میرشایمر مبنی بر این که ملیگرایی به صورت تهدید جدید اروپا به دنبال جنگ سرد در خواهد آمد، به گشودن جعبه سیاه دولت میماند. مقولههای این نظرپردازان غرب پس از انقلاب اسلامی ایران و فروپاشی شوروی و پایان جنگ بین دو ابرقدرت موضوعات و مطالب تازهای در بر ندارد، ولی چون الگوی دو قطبی سابق اکنون منهدم شده، معادلات سابق علوم روابط بینالمللی که فرهنگ و جامعه را به کلی از شاخصهای مطالعاتی خود، دور نگاهداشته بودند، با مشکلات بیسابقهای مواجه شده است، به همین دلیل رجعت به جامعه و فرهنگ و ارتباطات و تمدن پس از قرنها سکوت در غرب، اکنون متداول گردیده، اجتنابناپذیر به نظر میآید. در واقع در دهه پایانی قرن بیستم افکاری جدی در میان گروهی موسوم به اندیشمندان استراتژیک رایج گردیده که بیشتر نتیجه روابط بینالملل و ارتباطات بین جوامع است تا صرفاً شرایط سیاسی – نظامی و تکنولوژیهای اطلاعاتی و اقتصادی.
نظریهپردازان جنگ سرد تأثیرات فرهنگی تمدن را تابع عوامل اقتصادی و جغرافیای سیاسی دانستند و کشمکشها را در زمینه خطوط ایدئولوژیک ترسیم نمودند. در حالی که تعیین کنندههای فرهنگی و تنشها همواره وجود داشتهاند، ولی دوباره به صورت دل نگرانی عمده سیاستگذاران و نظریهپردازان درآمدهاند. برخوردهای فرهنگی را میتوان در فروپاشی یوگسلاوی، منازعات نژادی در سرتاسر اتحاد شوروی سابق، مشکلات مهاجرت در اروپای غربی و حتی در جهتگیری فرهنگی تجارت بین شرق و غرب جستوجو کرد. در بطن بسیاری از این منازعات مذهب یکی از محرکهای اصلی است؛ اسلام، مسیحیت ارتدوکس، یهودیت، شینتوئیسم، کنفوسیوسیسم و پروتستانیسم و کالوینیسم غربی، همگی در شکل شاخصهای اصلی ابراز هویت دوباره سربرآوردهاند.
به طور نمونه به یکی از بررسیهای مربوط به نظامهای اجتماعی و ارزش با صبغه اسلامی توجه کنید. نظام اجتماعی فرآیندی فعل و انفعالی بین افراد است، نظام اجتماعی واحدی داخل واحدی بزرگتر به نام اجتماع است که یکی از ویژگیهایش همبستگی یا همان چیزی است که ابنخلدون، اندیشمند اسلامی قرن چهاردهم میلادی، از آن با عنوان عصبیت نام برد؛ اصطلاحی که بعدها دور کیم فرانسوی در آثارش به کار گرفت. همانطور که کروبر و پارسونز، دو اندیشمند غرب اشاره کردهاند، نظام اجتماعی همان ارزش نیست، بلکه آن نوع سیستم ارزشی و رفتاری افراد است که به صورتی نمادین به هم وابستهاند. از سوی دیگر ارزشها ابزارهای صیانت از جامعیت فرهنگی و پیوستگی اجتماعی است که برای مشروعیت بخشیدن به اشکال رفتاری ملموس به خدمت گرفته میشود. در این جا ما با مسئله نظامهای اجتماعی و فرهنگی دست به گریبان هستیم و این که چطور با مسائل مربوط به مفهوم بخشیدن، نظریهپردازی و فعالیتهای اطلاعاتی و ارتباطی رابطهای متقابل داشته باشیم. مقامهای فرهنگی چه تأثیراتی بر عملکرد جوامع و ارتباط آنها با یکدیگر دارند؟ چه نظریههایی عملکردهای ارتباطی و اجتماعی را میپرورانند؟ مفهوم مدنیت و جامعه مدنی از نظر آنها چیست؟ آیا کشورهای کنونی دنیا و جوامع وابسته به آنها که براساس نظامهای ملی – دولتی بنا شده، در سیستم به اصطلاح بینالمللی امروز گنجانیده شدهاند و میتوانند در وضع فعلی و تحت این شرایط عنوان جامعه جهانی یا جامعه مدنی را به خود بدهند؟
اگر گفتوگو درباره جامعه مدنی یک طرف سکه بحث و نظر در مورد جوامع بشری است، طرف دیگر این سکه گفتوگو درباره تمدنهاست. با این که این دو موضوع در سالهای اخیر مشغولیت فراوانی برای بسیاری از روشنفکران و دولتمردان و تحلیلگرایان فراهم آورده است، معذلک کلی بودن این دو واژه و صحبت درباره آنها سرگیجه بزرگی برای عامه مردم شده است. همانطوری که درباره جامعه مدنی ذکر شد، باید ببینیم که صحبت و بحث کنونی درباره خود این ضرورت از کجا ناشی شده، چرا در سالهای اخیر موضوع و عنوان تمدن به موازات عنوان جامعه مدنی در سطح بینالمللی و در بین روشنفکران، دولتمردان، سردمداران و رسانهها متداول شده است. در این مورد دلائل مختلفی میتوان ذکر کرد، ولی به عقیده من سه دگرگونی و پدیده مهم باعث این امر شده است؛
نخست، انقلاب اسلامی ایران و جنبشهای مختلف مسلمانان در دنیاست. انقلاب اسلامی و نهضت مسلمانان در قارهها و نقاط مختلف علاقه و کنجکاوی به تمدن اسلامی و برخورد آن را با تمدنهای دیگر به خصوص تمدن غرب مطرح کرده است.
دوم، فروپاشی شوروی و نظامهای کمونیستی در اروپای شرقی بوده است که سطح گفتوگوی سیاسی، اقتصادی، تاریخی و فرهنگی را از یک ردیف مفهومات و عنوانها و سوژهها که با شکست مواجه شدهاند، مثل سوسیالیسم و کاپیتالیسم، ملت و دولت، پرولتاریا و بورژوازی، دموکراسی، نوگرایی و غیره به سطح مطالعه و درک تمدنها و به طور کلی ردیفهای دیگری کشیده است.
سوم، زوال و پایان ایدئولوژی و مکتب به اصطلاح تجدد میباشد و این خود سرخوردگی زیادی بین متفکران و اقتصاددانان نئوکلاسیک یا اقتصاد جدید در غرب به وجود آورده است. شیفتگی به یک نوع پیشرفت که در نیم قرن اخیر آن را لیبرالیستها و مارکسیستها تبلیغ و ترویج میکردند و دو قطب مختلف به رهبری آمریکا و شوروی سابق نشانه و نمونههای آن بودند، اکنون به پایان رسیده است. این عوامل بحرانهای فکری و ذهنی به وجود آورده، به جهات انگیزههای مختلف سخن گفتن از تمدن و ابعاد و تطبیق فرهنگها و جوامع متداول شده است. تمدنهای چین، ژاپن، اروپا، از جمله اسلام مورد بحث قرار گرفته است.
به مدت نیم قرن الگوی جامعه نوگرا یعنی مدرن در محیط جنگ سرد چارچوب مطالعات و تحقیقات علمی و اجتماعی و انسانی در غرب بوده است. معرفتشناسی و دانش در غرب در دهههای گذشته بر این پدیده بنا و استوار شده بود و فلسفه خود و دیگران از جمله مفهومات آزادی و دموکراسی جوامع هم کم و بیش تحت نفوذ این دستگاه به اصطلاح دو قطبی رشد و نمو کرد. با پایان این دوره اکنون غرب - و منظور من در این جا هم دانشگاهها، هم دولتها و هم روشنفکران هستند - در جستوجوی الگوها و ایدهها و روشهای جدید هستند. در آمریکا به طور کلی سه نوع سناریو یا مقوله ارائه شده است؛ اولی همانطوری که میدانیم و بارها تکرار شده، بر نهاد پایان تاریخ نویسندگانی مانند فرانسیس فوکویاما (وابسته به سازمانهای دولتی آمریکا) و تاریخنویس و اقتصاددان این کشور به نام رابرت هیل برونر نوشتهاند و معتقدند که فروپاشی شوروی، پایان گفتوگو بین سوسیالیسم و کاپیتالیسم بوده، لیبرالیسم و پیروزی آن، در چارچوب فلسفه هگل پایان تاریخ یا پایان این صحبت است. بنابراین از این به بعد صحبت باید درباره جهانشمولی لیبرالیسم و توسعه و رواج جامعه مدنی غربمانند باشد.
سناریو یا مقوله دومی که در آمریکا ارائه شده، بر نهاد آغاز اغتشاش و هرج و مرج میباشد و نمونه آن، مقالهای است که یکی از سردبیران مجله ماهانه آتلانتیک چند سال قبل منتشر کرد. موضعگیری این مکتب در این است که با فروپاشی سیستم یا دستگاه جنگ سرد و با دگرگونیهایی مثل خیزش اسلامی، نظام بینالمللی وارد مرحله جدید هرج و مرج شده که در آن، قدرت و اقتدار دولتها کاهش یافته، با افزایش جمعیت و تغییرات محیط زیست و غیره باید در انتظار اغتشاشات بیشتری بود. بر مبنای این نظریه در حقیقت دنیای سعادتمندی که گروه فوکویاما و همکاران وی از آن، صحبت میکنند، یک قلعه و اردوگاهی است که آن را شورشیان و کسانی که هرج و مرج ایجاد خواهند کرد، محاصره کردهاند.
اما دیدگاه سومی که آمریکاییها ارائه کردهاند و در رسانهها و محافل ترویج شده، همان ادعای ساموئل هانتینگتون از دانشگاه هاروارد است که یکی از تئوریسینهای سرسخت دوره جنگ سرد میباشد. وی که مدتها به عوامل سیاسی و استراتژیکی و اقتصادی تکیه و اعتماد داشت، پس از انقلاب اسلامی و فروپاشی شوروی اندیشه تصادم و کشمکش تمدنها را ارائه کرده، به طور ناگهانی به مسائل فرهنگی پرداخت. بر طبق نظر هانتینگتون اگر جنگ جهانی در آینده به وجود آید، این جنگ بین تمدنها خواهد بود و کشمکش اصلی بین غرب از یک طرف و ائتلافی از اسلام و تمدن کنفوسیوس صورت خواهد گرفت. مطلب و موضوع جدیدی در تز و نوشتههای او نیست، جز این که هانتینگتون الگوی جنگ سرد را که سالها بدان عقیده داشت، این بار در قالب تمدنها ارائه میدهد و نظام جهانی را هنوز دو قطبی میشمارد، ولی آنچه مهم است و باید به خاطر داشته باشیم، این است که هانتینگتون و امثال او با تحولات دو دهه گذشته و با ظهور جنبشهای اسلامی تغییر جهت داده، به فرهنگ و جامعه و نظام اجتماعی به عنوان یک عامل مهم در امور بینالمللی اعتراف میکنند.
این سه دیدگاه گوشهای از جهانبینی امروز آمریکاییهاست و البته این نظریات همگی مورد قبول تمام غرب یا اروپاییها نمیباشد. در اروپا نیز نظریات مختلف وجود دارد و یکی از اینها کتابی است که سفیر سابق فرانسه در اتحادیه اروپا، ژان ماری درباره پایان دموکراسی نوشته است. به عقیده او، جهانشمولی و تحولات دهه اخیر، از قدرت دولتها کاسته است و سیاست به یک نوع مدیریت سازمانی تبدیل شده است و تصمیمگیری به دست دلالان دیوانسالاری افتاده که در آن، منافع مردم و ملت - دولت در نظر گرفته نمیشود و این وضع در واقع پایان دموکراسی است که قرنها پیش پایه آن، بر منورالفکری اروپا گذاشته شده بود. جناح محافظهکار اروپا این نظریه تصادم تمدنها یا افول دموکراسی در غرب را رد میکند. مثلا روزنامه محافظهکار زوریخ در سوئیس در چندین مقالهای که سالهای قبل چاپ کرد، جنبشهای اسلامی را حاصل تقسیم نامساوی ثروتها در کشورهای عربی و ممالک اسلامی شمرده، بر مسائل اقتصادی و اجتماعی تکیه میکند، اما نظریه برخی از لیبرالیستهای جدید اروپا را میشود در نظریات ارائه شده، در مجله اکونومیست چاپ لندن مشاهده کرد. اکونومیست که به جهانشمولی امروزی اقتصاد دنیا بسیار ایمان دارد و در بین آمریکاییها خوانندگان و مشتریهای بیشتری پیدا کرده است، تحولات سالهای اخیر را در زاویه تز فقدان یک جبهه یا مکتب مطلق در اسلام میبیند و عقیده دارد که فرقه و دستههای مختلف در دنیای اسلام در چارچوب تمدن اسلامی قابل تغییر هستند و پیشنهاد میکند که ممکن است، در آینده ائتلاف فکری و سیاسی بین رادیکالها یا تندروهای اسلامی و پیروان جناح چپ جدید در غرب صورت گیرد، زیرا که به عقیده این نشریه هر دو گروه به یک نوع مقررات اخلاقی نظام اقتصادی اعتقاد دارند. این چند مثال از آمریکا و اروپا اولاً، نشان میدهد که هنوز الگوی جنگ سرد و دو قطبی از ذهن بسیاری بیرون نرفته، با انواع و اشکال مختلف از جمله برخورد تمدنها و غیره به خوبی خود را نشان میدهد و دیگر این که در غرب نظریه واحدی درباره تحولات سالهای اخیر جهانی وجود نداشته، ضروریتهای به اصطلاح گفتوگوی تمدنها و جامعه مدنی را با عینک ایدئولوژی و سازمانی خود مشاهده میکنند.
موضوع جامعه مدنی جهانی بالطبع این عامل رویارویی و کشاکش یا گفتوگو و نزدیکی تمدنها را مطرح میکند و سؤال اصلی این است که در وضعیت هژمونی فرهنگی امروز جهانی، آیا باب گفتوگو میتواند گشوده باشد؟ یکی از شرایط گفتوگو در هر چیزی طبیعی و همسان بودن محیط و حسن نیت و نیاز طرفین میباشد. محیط زیست جهانی امروز بیشتر برای زورگویی آماده شده، نه گفتوگو. تماس تمدنها در سطح افراد مردم بهترین روزنه امید است. برخورد تمدنها سیر طبیعی خود را طی خواهد کرد، ولی در دنیایی که دولتها بر زندگی مردم حاکم هستند و سازمانهای فرهنگی و اداری و اقتصادی و سیاسی همانند دولتها در محور قدرت گراییاند، خوشبینی زیاد آرزویی بیش نیست. ابنخلدون کسی بود که چندین قرن بیش این مسائل را به زیبایی در کتاب مقدمه بیان کرد و تاریخنویسان غرب نیز مانند آرنولد توینبی با او همفکر بودهاند. تهاجم فرهنگی تمدنها یک واقعیت است، همانگونه که هماندیشی و آمیزش تمدنها صفحاتی از تاریخ را تشکیل داده است. تاریخ نشان داده است که در تمدنهای بزرگ، مادیگرایی و انباشتن ثروت بدون تغییرات اصلی در معنویات عملی نبوده است و ترویج و توسعه تجدد و نوگرایی امروزی تمدن غرب تحت لوای جهانی شدن جامعه مدنی قبولی و ترویج افکار سکولار را همراه دارد.
اصطلاح گفتوگوی تمدنها که یکی از شرایط تشکیل جامعه مدنی جهانی است، مانند تصادم و کشمکش تمدنها یک نظریه بسیار کلی است و تا موقعی که عملکرد و روش آن، روشن و ترسیم نشود، ابهامات زیادی را دارد، زیرا تمدنها، دولتها و بنگاهها و سازمانها نیستند که دور هم جمع شده، صحبت و مذاکره کنند. تمدن وسیعتر از دیپلماسی و تجارت و آموزش و پرورش و حتی فرهنگ میباشد و ما نمیتوانیم اشخاص و گروههایی را به نمایندگی یک تمدن منصوب و از آن، معزول کنیم. تمدنها را نمیشود، در بطری مثل شربت و آب گذاشت، تمدنها دریاها و اقیانوسها هستند که در تلاطم و در حرکت میباشند. تماس تمدنها از طریق جغرافیایی نیست، بلکه تمدنها از طریق سازمانهای فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و تکنولوژی و مردمی با هم تماس پیدا میکنند و این تماسها گاهی با تصادم، زمانی با آمیزش و دفعات چندی هم به هماندیشی میانجامد. یکی از نکات ضعف نظریه هانتینگتون این است که او و اشخاصی مثل او، تمدن را با مالکیت و جغرافیا و ابعاد اراضی اشتباه میکنند و این از آن، ناشی میشود که تأکید آنها بر منابع و قدرت ملموس میباشد و نه غیرملموس مانند ایده و فکر و معنویات و عقاید. آنها عقیده دارند که قدرت فکری و نرمافزا از تسلط بر منابع مادی حاصل میشود و این ایده و جهانبینی با آن چه ما، در جوامع اسلامی میدانیم، کاملاً متفاوت است و فرق دارد.
تمدن واژهای است که تحت آن، تغییرات کلی جوامع و فرهنگها و ملیتها مورد مطالعه قرار میگیرد. تمدن مفهومی بالاتر از ملتها، دولتها و فرهنگها بوده، نکات اشتراکی، جهش، جهت و جهانبینی جوامع بشری را بیان میکند. تا چند دهه اخیر واژه تمدن در غرب اغلب در علوم انسانی و به خصوص تاریخ و مردمشناسی و ادبیات به کار برده میشد، ولی در سالهای اخیر اندیشمندان علوم سیاسی و اقتصادی و جامعهشناسی نیز بدان علاقهمند شدهاند. در نیم قرن گذشته تغییر و تحولات بینالمللی و جهانی با مطالعه و بررسی سیاست دولتها، سازمانهای بینالمللی، اقتصاد سیاسی، تجارت و امور مالی، روابط و تبادل فرهنگی و مشاهده و تحلیل افکار عمومی و مطبوعات و رسانهها و بنگاههای چند ملیتی صورت گرفته است. در اوائل سال 1970 میلادی گروهی از جامعهشناسان و حقوقدانان سیاسی زیر نظر پروفسور امانوئل والرشتین در آمریکا صحبت از وجود یک نظام جهانی کردند که خود در مرکزیت بوده، بسیاری از ممالک را در حاشیه قرار میدهد. بر طبق این تئوری این نظام جهانی از قرن شانزدهم در حال شکلگیری بوده، امروز به نام سیستم کاپیتالیزم یا سرمایهداری تجلی میکند. سایر اندیشمندان علوم بینالمللی از چندین نظام جهانی در گذشته و حتی حال یاد میکنند و در ارائه نظریات خود، از تمدنهای مختلف اسم برده، استفاده تاریخی و تطبیقی میکنند. مثلا گوندار فرانک، استاد اقتصاد سیاسی، از تعدد نظام جهانی اقتصادی و مالی در قرنهای گذشته و حتی زمان باستانی صحبت میکند.
یک جامعهشناس دیگر به نام پروفسور جانت ابولقود عقیده دارد که نظام جهانی سرمایهداری و اقتصادی تنها متعلق به چهار قرن گذشته و کشورهای غربی نبوده، نظام جهانی قبل از قرن شانزدهم یک نظام جهانی تجارت و اقتصاد بود که بین قرون سیزدهم و چهاردهم میلادی در دنیا وجود داشت و وسعت و عملیات آن، از اروپا تا چین بوده، ممالک اسلامی خاورمیانه و منطقه مدیترانه از مراکز مهم آن نظام محسوب میشدند. آثار این رشته نظام جهانی در دو دهه اخیر رشد بیشتری پیدا کرده، عده قابل توجهی از کارشناسان علوم بینالمللی ظهور غرب و تمدن آن را به صورت سیستم سرمایهداری و واقعه ویژهای نمیشناسند و آن را جزوی از رشد و نمو طبیعی تمدنهای قبلی به خصوص اسلام میشناسند. برای این عده تقسیم دنیا به مراکز اقتصادی فعال و سلطهگرانه و حواشی آرام و بیسروصدا و مورد تسلط، یک پدیده تاریخی است که به مدت پنج هزار سال ادامه داشته است. والرشتین نظام جهانی سرمایهداری را در تجمع و گردآوری متوالی و بدون قطع شدن سرمایه میبیند و عقیده دارد که این شبکه نظام جهانی دارای مرزها و سرزمینهای مشخص نیست، بلکه با تعویض وسیله تولید و تجارت و پول ارتباط دارد. از این جهت، نظام جهانی او، یک نظام جهانی مستقل از زمان و مکان بوده، خصوصیت خود را به صورت یک نظام مستقل از نظامهای ملی و کشوری و حتی بینالمللی حفظ کرده است. کاپیتالیزم به عنوان نظامی جهانی، یک تمدن جهانی شده است.
در بین نویسندگان و متفکرین غرب کسانی نیز هستند که به مفهوم تمدن با احتیاط نگریسته یا استفاده تحقیقی از این واژه را رد میکنند. مثلا جامعهشناس اوائل این قرن آمریکا، سوروکین که روستبار است، مفهومات توینبی، سپنگلر و نیکوال دنیلوسکی را که در غرب ارائه کردهاند، قبول نکرده، در آثار مفصل تحقیقاتی خود، از مفهومات فرهنگ به شکل بزرگتر و وسیعتری استفاده میکند. برخی از پژوهشگران غرب عقیده دارند که تمام تمدنها نظامهای جهانی میباشند، ولی بعضی نظامهای جهانی شامل تمدن نمیشوند. تحقیقات و نوشتههای دیوید ویلکینسون و کریستفر چیس دون، در این ردیف است. بر طبق این تئوری، تمدنها توسعهگر هستند و اغلب به توسعههای اقتصادی و عمران اهمیت زیادی میدهند. این گروه تمدن را از زاویه تئوریهای توسعه، مطالعه میکند. به عقیده من نقد پروفسور ویلیام مکنیل از کتاب خود، ظهور غرب که در حدود سه دهه قبل در آمریکا چاپ شد و اعترافات و حقیقتگوییهای او، در مورد شناسایی و درک تمدنها از طرف غرب، به خصوص تحلیل او از تمدن اسلامی، بسیار جالب است و دانشجویان این رشته باید آن را مطالعه کنند. او پس از 25 سال که از نشر این کتاب میگذرد، نشان داد که چگونه محیط جنگ سرد و به خصوص معرفتشناسی مردمشناسان در جنگ دوم ذهن او را مغشوش کرده، و او از مطالعه و بررسی تمدنهای چین و اسلام ممانعت کرده است. او به عنوان یک نظریهپرداز برجسته غربی نشان میدهد که چگونه تمدن اسلامی در قرون قبل در قیاس با تمدن کنونی غرب بسیار آزادمنش، فرهنگی و کثرتگرای حقیقی بوده است. موضوع علمی و تحقیقی او سخنان امروزی هانتینگتون و ادعاهای او را به کلی نفی میکند.
امروز موضوع و بحث برخورد تمدنها در چین بسیار شایع شده است. در حقیقت بحث تمدنها در چین از قرن نوزدهم هنگامی که قوای نظامی غرب آن کشور را تصرف کرد، شروع شد. در آن موقع با توجه به تحولاتی که در اصلاحطلبی و نوگرایی در ژاپن صورت میگرفت، عده قابل توجهی از چینیها فکر کردند که اگر متن تمدن خود را حفظ کنند، میتوانند فرم تمدن غرب را قبول کنند، ولی عده قابل توجهی عقیده داشتند که این امر ممکن نیست و تمدن غرب بر چین غالب خواهد شد. امروز عدهای از اندیشمندان چین مثل پروفسور لی شنزی و پروفسور تنگ یلجی از دانشگاه پلنیگ بر این عقیده هستند که تماسهای اقتصادی بین چین و غرب اگر در یک محیط مناسب صورت گیرد و اگر غرب حاضر باشد تمدن چین را درک کند، این خود به تفاهم و حتی هماندیشی و آمیزش یک تمدن جدید جهانی منتهی خواهد شد. از طرف دیگر استادان دیگر چینی مثل ژنک رولون از دانشگاه فودان معتقدند که تئوری آمیزشی تمدنها بر توسعههای اقتصادی بنا شده، معمولاً از الگوی به خصوصی صحبت میشود، در حالی که دنیا مذاهب و نظامهای اجتماعی متنوع و مختلفی دارد و ارتباطات و تماسهای امروزی حس پیوستگی و تحرک را در هر تمدن و فرهنگ رونق میدهد و جستوجو برای هویت فرهنگی در جهان امروز نمونه خوبی از این پدیده میباشد. پیشرفتهای اقتصادی حس هویت ملی و بومی را در آسیا قوت داده است، ولی آسیا و غرب در دو جهت مخالف اجتماعی فکر میکنند. چینیها به اجتماعات، جامعه، خانواده و مسالمت با طبیعت اعتقاد دارند، در حالی که غرب در جبهه مخالف این موضوعات است. سالهای آینده نشان خواهد داد که چینیها چگونه این تناقضات و معماها و مشکلات را حل خواهند کرد.
از یک منظر تمدن، وضع هر جامعه انسانی با لحاظ رشد و توسعه علم و هنر و با توجه به وضع و پیچیدگیهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی است. تعریفی دیگر از تمدن، نوع فرهنگ و جامعه، توسعه و رشدیافتگی یک گروه، ملت یا منطقه در یک دوره تاریخ است. مثلا آمریکای معاصر، از آنجا که نسبتاً یک جامعه جوان و نظام جدید است، در سالهای نخستین خود، در قرون هفدهم و هیجدهم میلادی تمدن مشخص اروپایی نداشت، زیرا آنچه که به نام آمریکا و ینگه دنیا نامیده میشد، به جز اهالی بومی و سرزمین طبیعی، متعلق به فرهنگهای مختلفی از اروپاییان بود که به دنبال فرار از حکومتهای ظالمانه خود در جستوجوی زندگی و فرصتهای بهتری به این سرزمین مهاجرت کرده بودند. بنابراین در مطالعه آمریکا در این ادوار فقط ما میتوانیم از آمال و آرزوها و ارزشها و اهداف ایدهآلی صحبت کنیم و نه چیزی مانند تمدن آمریکا. در آن ادوار تمدن آمریکا، تمدن بومیان خود آمریکا بود که آن را مهاجرین پایمال کردند. نهادهای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی خود آمریکا هنوز در حال ساخت بود و ریشه نگرفته بود. تمدن آمریکا به صورت ویژه و واقعی در قرون بعدی شکل گرفت و دگرگونی و تغییر و تبدیل و ارزشهای اولیه مهاجرین و تحولات داخلی و خارجی، سیاسی و اقتصادی و تکنولوژی و فرهنگی دو قرن اخیر است که ابعاد و تمدن امروزی آمریکا را تشکیل میدهد.
منابع نزد گروه اندیشه موجود است. ادامه دارد...