تاریخ انتشار : ۰۶ آبان ۱۳۸۹ - ۰۸:۲۲  ، 
کد خبر : ۱۷۹۴۷۲

روحانیت در انقلاب

مهدی غنی اشاره: به گواهی تاریخ در یکصد سال اخیر در همه حرکت‌های آزادیخواهانه و مردمی روحانیت نیز مشارکت داشته است. هر چند در میان این قشر جریان‌های فکری مختلف وجود داشته است. هر چند در میان این قشر جریان‌های فکری مختلف وجود داشته و در برابر هر واقعه واکنش‌های متفاوتی از خود نشان داده‌اند. کمااینکه در انقلاب مشروطیت شاهدیم دو قشر روحانی در دو صف مقابل هم قرار گرفتندو حتی علیه یکدیگر موضع‌گیری کردند. مردم نیز در این صف‌بندی‌ها نظاره‌گر بوده و بین آنها انتخاب می‌کرده‌اند.

ملی‌شدن صنعت نفت
جریان ملی‌شدن صنعت نفت همواره با نام دکتر مصدق همراه بوده است. اما نمی‌شود نادیده گرفت که روحانیان نیز در پیشبرد این کار سهمی و مشارکتی جدی داشتند. به ویژه در جامعه سنتی آن روز که اکثریت توده مردم از مراجع تقلید و روحانیان حرف شنوی داشتند این مشارکت وزن و اثری مهمتر می‌یابد. مراجع بزرگ آن زمان چون مرحوم آیت‌الله محمدتقی خوانساری، آیت‌الله بهاء‌الدین محلاتی، آیت‌الله عباسعلی شاهرودی و آیت‌الله ابوالقاسم کاشانی در پاسخ به استفتا و یا رأسا از نهضت ملی کردن نفت حمایت کرده و پیگیری آن را واجب و لازم دانستند. مثلاً آیت‌الله شاهرودی در فتوای خودشان می‌نویسند: «جای هیچگونه تردیدی نیست که کوتاه کردن دست اجانب از کشور و مسلمین و ملی نمودن صنعت نفت در سراسر کشور بر هر مسلمانی لازم و واجب است که در این موضوع مهم و امر حیاتی جدیت نمایند.»1
آیت‌الله محلاتی ضمن استناد به آیه 118 سوره آل‌عمران نوشته است: «یکی از مظاهر مخالف با مضمون این آیات شریفه که ضمناً شاهد انحطاط و پستی و بی‌کفایتی ملل مسلمان است همین واگذار کردن معادن نفت که منابع مهم ثروت و سیادت در جهان امروز است به دست اجانب می‌باشد.»1
کودتای 1332
پس از کودتا هسته‌های مقاومت در قالب نهضت مقاومت ملی شکل گرفت. در این جمع عده‌ای از اصناف بازار و جمعی از دانشگاهیان و نیز جمعی از روحانیون مشارکت داشتند. گرچه به دلیل بدبینی‌های ایجاد شده اکثر روحانیون خود را از صحنه سیاسی کنار کشیده بودند، اما تنی چند از روحانیون هیات علمیه تهران مانند آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله زنجانی، آیت‌الله رضوی قمی و غیره دوشادوش مبارزین ملی در صحنه حضور داشتند. همین اقلیت تلاش کردند روحانیون دیگر را دعوت به مشارکت در مسائل سیاسی و اجتماعی کنند.
درگذشت آیت‌الله بروجردی
در فروردین 1340 آیت‌الله بروجردی درگذشت. تشییع جنازه و مراسم عزاداری ایشان شگفت‌انگیز بود. جمعیتی عظیم و باور نکردنی از تمامی شهرهای کشور برای حضور در این مراسم با وسایل مختلف خود را به قم رساندند. همه اقشار جامعه به عزاداری پرداختند. به نحوی که مقامات بالای کشوری مثل شریف امامی نخست‌وزیر نیز در مراسم تشییع و عزاداری حضور یافتند. همه ایران در ماتم و سیاهپوش شد. چنین واکنشی غیرمنتظره پیام‌های سیاسی اجتماعی مهمی داشت. این دموستراسیون عظیم نشان‌دهنده پایگاه مردمی مذهب و به تبع آن روحانیت بود. حاکمیت نه تنها چنین پایگاهی نداشت بلکه در برابر این قدرت مردمی عملاً به حساب نمی‌آمد. به خصوص که بخشی از همین پتانسیل، کارگزاران و بدنه نظام مملکتی بودند. از سویی دیگر این هشدار را هم به حاکمیت و هم به روحانیت می‌داد که اگر روزی روحانیت از این پایگاه خود بهره‌برداری سیاسی کند برگ برنده با او خواهد بود. این در واقع زنگ خطری برای رژیم نیز بود و نشان می‌داد که حاکمیت در برابر چنین قدرتی جز تمکین چاره‌ای ندارد. تنها نقطه امیدی که در این واقعه برایش ایجاد شد، از بین رفتن تمرکز در مرجعیت و پیدایش تعدد در میان مراجع و حوزه‌ها بود که پس از درگذشت آیت‌الله بروجردی حاصل شده بود. بی‌جهت نبود که شاه بلافاصله واکنش نشان داد و درگذشت مرجع را به آیت‌الله حکیم که در نجف ساکن بود و با حکومت عراق نیز مشکلاتی داشت تسلیت گفت. حاکمیت به این نتیجه رسید که مرجعیت شیعه را از داخل کشور به خارج منتقل کرده و ضمناً قم را از مرکزیت و محوریت بیندازد تا کمتر دردسر داشته باشد. سال 40 برای رژیم سال دردسر بود. اردیبهشت ماه اعتصاب بزرگ معلمان بود که به کشته شدن دکتر خانعلی در میدان بهارستان انجامید و به سقوط دولت شریف امامی و روی کار آمدن امینی کشیده شد. میتینگ چشمگیر جبهه ملی در میدان جلالیه نیز در اواخر همین ماه به وقوع پیوست. نهضت آزادی هم در همین ماه متولد شد. تنش‌های سیاسی میان مبارزین ملی و حاکمیت در این سال رو به شدت رفت تا سرانجام در بهمن ماه به درگیری در دانشگاه تهران و دستگیری سران جبهه ملی کشیده شد. روحانیت پس از درگذشت آیت‌الله بروجردی که روشی معتدل و میانه‌روانه را با حاکمیت در پیش گرفته بودند اکنون با تکثری از روش‌ها و جبهه‌گیری‌های مختلف روبه‌رو بود. جریان‌های رادیکال‌تر که در گذشته به حرمت مرجعیت زمان، مدارا می‌کردند اکنون امکان بروز بیشتری داشتند.
مسئله انجمن‌های ایالتی و ولایتی
30 تیر 1341 اسدالله علم ششمین نخست‌وزیری بود که بعد از کودتا روی کار آمد. او در شرایطی کابینه خود را تشکیل داد که مجلس شورای ملی تعطیل شده و عملاً قوه مقننه‌ای وجود نداشت. 15 مهر همان سال لایحه‌ای در کابینه علم تصویب شد که مربوط به انتخابات و تشکیل انجمن‌های ایالتی و ولایتی بود. در این لایحه نسبت به دو بند قانون انتخابات تجدیدنظر شده بود. یکی اینکه نمایندگان ملت تا آن زمان می‌بایست به قرآن قسم یاد کنند، اما در این لایحه به جای قرآن عبارت کتاب آسمانی گذاشته شده بود. ضمناً شرکت زنان در انتخابات نیز که تا آن زمان مجاز نبود آزاد شده بود. طرح این مسئله مورد اعتراض روحانیون قرار گرفت. آنها این اقدام را خلاف قانون و قدمی برای حذف اسلام از جامعه تلقی کردند. این اعتراضات به صورت اعلامیه و نامه یا سخنرانی طرح می‌شد. اعلامیه‌ای با امضای 9 نفر مانند مراجع تقلید امام خمینی، آیت‌الله گلپایگانی، آیت‌الله شریعتمداری، و... منتشر می‌شود که لایحه دولت علم را مخالف قانون اساسی و شرع اسلام قلمداد می‌کنند. این اعتراضات موجب شد که دولت علم سرانجام لایحه را پس بگیرد. به دنبال عقب‌نشینی دولت امام خمینی علی‌رغم اینکه در این ماجرا موضعی قاطع‌تر و تندتر از بقیه علیه دولت داشت اما در 12 آذر همان سال طی یک سخنرانی از این اقدام دولت تقدیر کردند، ضمن اینکه بر قاطعیت و پایداری روحانیت در پیگیری مواضعش نیز تاکید نمودند. «من تصمیم آخر را ضمن ابتهال به خداوند متعال گرفتم و به هیچ‌کس هم نگفتم ولکن خداوند بر دولت و شاه و ملت منت گذاشت. اگر خدای نکرده جسارتی به علمای تهران شده بود، من یک تصمیم خطرناکی گرفته بودم اما دولت متوجه شد... بحمدالله مطلب گذشت و آقای اسدالله علم متنبه شدند که مطلب را باید خاتمه داد و بحمدالله خاتمه دادند. ما هم خاتمه مطلب را تقدیر می‌کنیم.» همچنین ایشان خطاب به روحانیان توصیه می‌کنند که: «حق اینکه به دولت ناسزا گفته شود نیست، شما بزرگتر از این هستید که حرفی که مناسب شما نیست بزنید.» سپس می‌گویند بعد از این دو ماه که از درس و بحث بازماندیم باید سر درس‌هایمان برگردیم: «در این دو ماه که این پیش آمد کرد ما نتوانستیم درست کار کنیم. شب‌هایی شد که من دو ساعت خواب کردم. از این به بعد مشغول تحصیل باشیم که از همه عبادات بزرگتر است» در آن شرایط دخالت در سیاست امر معمول و پسندیده‌ای نبود. گرچه چهره‌هایی در میان روحانیون بودند که وارد میدان مبارزه شده بودند اما این رویه‌ای رایج در حوزه نبود. حتی برخی حوزویان به آن چهره‌ها نظر خوشی نداشتند. شرکت در سیاست را امری دنیوی و نه دینی می‌دانستند و موجب وهن مقام روحانیت. به گمان آنها وظیفه روحانی تنها پرداختن به بحث و درس‌های فقهی و حوزوی بود. با این وصف در موضع‌گیری امام خمینی نسبت به دولت اسدالله علم نکاتی نهفته بود که طبعاً تاثیر خود را در اذهان مردم و حاکمیت و حوزویان می‌گذاشت. اولاً ایشان با این موضع‌گیری نشان داد که با حاکمیت مشکل شخصی یا تضاد منافع و قدرت ندارد بلکه وقتی آنها درست رفتار کنند و موضعشان را اصلاح کنند و دیگر تنشی نخواهد ماند. بنابراین موضعگیری‌های تند و صریح علیه حاکمیت نیز از سر احساس وظیفه و انجام تکلیف است نه درگیری بر سر قدرت. ثانیاً برخلاف این رویه که وقتی حاکمیت از سر ضعف کوتاه آمد، معمولاً رقیب شدیدتر حمله را ادامه می‌دهد، ایشان رویه‌ای دیگر پیش می‌گیرند. از عقب‌نشینی رژیم و اتخاذ موضع جدید استقبال می‌کنند. آنها را دعوت می‌کنند که این رویه را همواره دنبال کنند و به نصایح روحانیت گوش فرا دهند و از کشمکش جلوگیری شود. به روحانیون حوزوی هم نشان می‌داد که اگر چه به سیاست می‌پردازیم ولی از مسئله حفظ حوزه و اهمیت درس و بحث نیز غافل نیستیم.
انقلاب سفید
اما حاکمیت گرچه در مسئله انجمن‌های ولایتی مجبور به عقب‌نشینی شد و روحانیت هم از این اقدام تقدیر کرد اما به زودی نشان داد این عقب‌نشینی ترفندی بیش نبوده است. شاه راهی دیگر را برای اجرای منویات خود در پیش گرفت. زیرا به شدت از سوی دولت وقت آمریکا تحت فشار بود که رفرمی در ایران صورت دهد. بنا به ارزیابی آمریکائیان چنانچه این رفرم صورت نمی‌گرفت مبارزین و آزادیخواهان مخالف رژیم که در آن سال‌ها رشد یافته بودند، می‌توانستند دردسرآفرین شوند و اقبال عمومی را نیز به دست آوردند. لذا شاه مصمم به اجرای رفرمی شد که آن را به عنوان اصول انقلاب سفید مطرح کرد. با این کار نگرانی در میان حوزه‌ها بار دیگر اوج گرفت. شاه این‌بار اعلام کرد این اصول را در 6 بهمن 1341 به رفراندوم خواهد گذاشت. امام خمینی بار دیگر تلاش خود را آغاز کرد و به رایزنی با روحانیان پرداخت تا این بار واکنشی جمعی و هماهنگ صورت گیرد. ایشان با عده‌ای از علما و مقامات برجسته روحانی به گفت‌و‌گو پرداخت و خطراتی را که به نظر می‌رسید از ناحیه حاکمیت متوجه اسلامی خواهد شد به آنان گوشزد نموده و پیشنهاد کرد واکنش نشان داده شود. اما بنا بر روایت «نهضت امام خمینی» روحانیان برای تصمیم‌گیری در این مورد دچار تردید بودند. سرانجام برای روشن شدن موضوع قرار گذاشتند از سوی حاکمیت نماینده‌ای درخواست‌ کنند تا هدف از اجرای این لوایح را توضیح دهد. شخصی به نام بهبودی از سوی رژیم برای گفت‌‌و‌گو با روحانیان تعیین شده و جلساتی با علما گذاشت اما باز هم ابهامات نسبت به لوایح شش‌گانه برطرف نشد. سرانجام بنا شد آیت‌الله روح‌الله کمالوند از علمای خرم‌آباد از طرف روحانیان به دیدار شاه برود و نظر او را جویا شود. این ملاقات صورت گرفت. کمالوند مخالفت علما را به شاه ابلاغ کرد و او را از این کار برحذر داشت. اما شاه اعلام کرد که در این کار مصمم است و اجرای این لوایح به سرنوشت او بستگی دارد و قطعاً اجرا خواهد شد. وی توصیه کرد روحانیان هم با این کار مخالفت نکنند. متن مذاکرات به سمع علمای قم رسید. از اینجا دوگانگی ایجاد شد. در مقابل برخی که همچنان قاطعانه بر مخالفت با حاکمیت اصرار می‌ورزیدند، برخی دیگر اعلام کردند که وقتی شاه مصمم است این لوایح را اجرا کند از ما کاری ساخته نیست و چرا بی‌جهت وارد مبارزه شویم. از این نقطه صف روحانیان مبارز جدا شد.3
امام خمینی اعلامیه صادر کرد و در آن اشکالات قانونی رفراندوم شاه و شرایط درست برگزاری یک رفراندوم را در پنج بند توضیح داد و نسبت به اجرای آن هشدار داد. مواردی که در این اعلامیه ذکر شده بود بحث فقهی نبود بلکه اشکالات قانونی و منطقی بود که به روش شاه مربوط می‌شد و حداقل لازم بود به آن توجه می‌شد یا توضیحی قانع‌کننده داده می‌شد. اما رژیم بدون توجه به این مخالفت‌ها گویی این‌بار به تنها قصد عقب‌نشینی نداشت بلکه به هر ترتیب شده می‌خواست قصدش را به کرسی بنشاند بی‌آنکه به عواقب کار بیندیشد. رفراندوم بنا بود 6 بهمن برگزار شود. در تهران تظاهراتی روزهای سوم و چهارم بهمن در بازار برگزار گردید و جمعیت عظیمی از مردم با رژیم مخالفت برخاستند و آیت‌الله خوانساری را نیز به میدان آوردند. اما با برخورد تندی که با ایشان در خیابان شد، ایشان صلاح را بر این دیدند که حرکت را ادامه ندهند و خانه‌نشین شدند. رژیم در برابر این مخالفت‌ها عقب‌ ننشت و به سرکوب مردم در بازار تهران، دانشگاه تهران و قم و شهرهای دیگر پرداخت. نکته مهم این بود که مخالفت‌ها در حد اعلامیه و انتقاد بود که بعد به سخنرانی و میتینگ تبدیل شد، اما حاکمیت به جای برخورد همانند و پاسخگویی به این انتقادات و واکنش‌ها، از نیروی نظامی برای مقابله استفاده کرد. این برخوردها نقطه عطفی در شکاف دولت و ملت را رقم زد. هر سرکوب منجر به تندتر شدن مواضع روحانیان مبارز و به ویژه امام خمینی می‌شد.
رفراندوم در 6 بهمن برگزار شد و اعلام گردید لوایح به تصویب مردم رسیده است. اما مخالفت‌ها نیز همچنان ادامه داشت و دم‌ به ‌دم افزون می‌شد. تا به نوروز سال بعد (1342) رسید.
تشدید خشونت به جای پذیرش انتقاد
نوروز سال 1342 همزمان بود با شهادت امام صادق(ع)، امام خمینی از این همزمانی استفاده کرد و اعلام کرد که امسال ما عید نداریم. دلیل این مسئله علاوه بر همزمانی شهادت امام، حوادث ناگوار اخیر ذکر شده بود. این حرکت روحانیت نیز نوعی مقاومت منفی و اعلام انزجار از برخوردهای نظامی و سرکوب بود. اما حاکمیت همین را هم تحمل نکرد و با حرکتی تندتر با آن روبه‌رو شد. مأموران امنیتی در مراسم عزاداری و سخنرانی اخلال می‌کردند و سعی می‌کردند این مراسم را بر هم زنند. روز دوم فروردین با گسیل نیروهای نظامی و امنیتی در کسوت لباس شخصی به قم به صورتی غافلگیرانه به مدرسه فیضیه حمله کرد و به ضرب‌ و‌ شتم طلبه‌های بی‌دفاع ساکن در مدرسه پرداخت. خشونت فوق‌العاده بود و مأموران مهاجم از هیچ چیز فروگذار نکردند. حتی گفته شد برخی طلبه‌ها را از بالکن طبقه دوم و پشت‌بام مدرسه به میان حیات پرت کرده بودند. لباس شخصی‌ها فردای آن روز باردیگر تجمع کرده و شعار جاوید شاه سر دادند.
همزمان با این برخورد در مدرسه طالبیه تبریز واقعه‌ای مشابه رخ داد. در آنجا میان مأمورانی که به کندن اعلامیه امام خمینی از دیوار مشغول بودند و طلاب معترض درگیری به وجود می‌آید و طلبه‌ای با سنگ به مأمورین حمله می‌کند که منجر به کشته شدن یک مأمور می‌شود. این مسئله واکنش شدید نیروهای نظامی را به دنبال داشت. صدها کماندوی مسلح به این مدرسه حمله کرده و با چاقو و دشنه و گلوله به جان مردم می‌افتند و حمام خونی راه می‌اندازند. طبیعی بود که این برخوردها واکنش شدیدتری را در میان روحانیان مبارز برمی‌انگیخت. برخورد نظامی و سرکوبگرانه در مقابل اعتزاض و انتقاد مردم و روحانیان، احساسات ملی را به شدت تحقیر کرده بود. نوعی نفرت همراه با حس انتقام در توده مردم شکل گرفته بود. امام خمینی در واکنش به این ماجرا اعلامیه تندی صادر کرد و در آن صراحتاً اعلام کرد که این حرکت نشان داد شاه دوستی یعنی غارتگری، پس تجاوز به حقوق مسلمین و... در این اعلامیه نخست‌وزیر علم را خطاب قرار داده و موارد تخلفات دولت را در ماجرای رفراندوم و سرکوب‌های بعدی برشمرده و اعلام کردند من قلب خود را برای سرنیزه نیروهای مأمورین شما حاضر کرده‌ام و...
این برخورد در آن فضای رعب و وحشت طبیعی بود که بر دل همه می‌نشست. چنین بود که مردم نسبت به امام خمینی حسابی جداگانه گشودند.
رژیم به خیال اینکه با اجرای رفراندوم و اجرای اصول انقلاب سفید بر همه مشکلات غلبه می‌کند از یاد برد که وقتی ملت از حاکمیت فاصله بگیرد هر برنامه‌ای به شکست می‌انجامد. مردم از این بی‌اعتنایی و برخورد مغرورانه رژیم به شدت زده شدند. امام خمینی در آن شرایط خطر این مسئله را به رژیم گوشزد کرد و آنها را از اینکه انقلابی مردمی روی دهد برحذر داشت: «من به خدای تعالی از انقلاب سیاه و انقلاب از پائین نگران هستم. دستگاه‌ها با سوء تدبیر و با سوء نیت گویی مقامات آن را فراهم می‌کنند». اعلامیه عید 42
اما گوش اصحاب قدرت چنان ناشنوا شده بود که این هشدارها را نمی‌شنید. ماه محرم فرا رسید. امام خمینی طی اطلاعیه‌ای از وعاظ خواست که در این ماه دست به افشاگری بزنند. در این اعلامیه ایشان اعلام کردند: «سکوت در این ایام تأیید دستگاه جبار و کمک به دشمنان اسلام است.» در سخنرانی به مناسبت روز عاشورا حمله تندی به حاکمیت کرد. ایشان در این سخنرانی که با عبارت امروز عصر عاشورا است شروع شد حمله به فیضیه را با وقایع عاشورا را مقایسه کردند چنان که جمعیت شنونده همه به گریه افتادند.
بعد این حمله را به دستور اسرائیل دانستند. فرازهایی در این سخنرانی بود که گذشته از این که تا آن زمان کسی با این صراحت با شاه سخن نگفته بود به لحاظ پیش‌بینی درست آینده شنیدنی است: «ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می‌کنم دست از این اعمال و رویه بردار، من میل ندارم که اگر روزی ارباب‌ها بخواهند تو بروی مردم شکرگزاری کنند.» اتفاقی که در دوران انقلاب افتاد. در جای دیگر از این خطا به شاه هشدار داد که به حرف اطرافیان گوش ندهد: «آقای شاه شاید اینها می‌خواهند تو را یهودی معرفی کنند که من بگویم کافری تا از ایران بیرونت کنند و به تکلیف تو برسند! تو نمی‌دانی اگر یک روز صدایی در بیاید ورق برگردد، هیچ کدام از اینها که اکنون دور تو را گرفته‌‌اند با تو رفیق نیستند، اینها رفیق دلارند، اینها دین ندارند، اینها وفا ندارند، دارند همه چیز را به گردن توی بیچاره می‌گذارند...» این نطق کوبنده و صریح در حدی نبود که شاه تحمل کند. با شنیدن آن دستور دستگیری ایشان صادر شد. دستگیری ایشان در شب 15 خرداد فردای آن روز را به قیامی مردمی تبدیل کرد. همزمان آیت‌الله قمی نیز در مشهد دستگیر شد. برخورد نظامی رژیم با مردمی که به حمایت از آیت‌الله خمینی برخاسته بودند ماجرا را پیچیده‌تر کرد. به خصوص که ماجرای 15 خرداد تمامی اقشار جامعه شهری اعم از بازاریان، روحانیان، دانشگاهیان و حتی میدان‌دارانی که قبلاً با رژیم همکاری نزدیک داشتند به صحنه کشاند. کشاورزان ورامینی و همه شهرها و قصبات کشور با این مسئله به نحوی درگیر شدند. از همین نقطه شکاف میان دولت و ملت چنان عمیق شد که دیگر به هیچ ترفندی از میان نرفت. تبلیغات سوء و دروغینی که مطبوعات دولتی درباره مخالفت روحانیت می‌کرد نیز طرفی نبست و بدبینی این اقشار را بدتر کرد. پیامد دستگیری آیت‌الله خمینی تلاش شدیدی در میان روحانیان و دانشگاهیان برای آزادی ایشان آغاز شد. سرانجام این تلاش‌ها و حمایت مراجع و مقامات روحانی متعدد و اعلام مرجعیت امام خمینی از سوی آنان منجربه آزادی ایشان گردید. مدتی نیز ایشان را تحت نظر گرفتند تا ماجرا به سال 1343 کشیده شود.
مسئله کاپیتولاسیون
اکنون سیاست و مبارزه به درون حوزه و حجره‌ها کشیده شده بود. به ویژه طلبه‌های جوان پیگیر مسئله بودند. با سرکوبی که شده بود مبارزه به سمت کارهای مخفی‌تر و سازمان‌یافته‌تر میل می‌کرد. به خصوص با دستگیری سران نهضت آزادی که گروهی قانونی بودند و فعالیت صرفاً سیاسی و قانونی داشتند رژیم نشان داد که ظرفیت و تحمل فعالیت‌های کنونی را هم ندارد. نیمه دوم سال از درون مجلس شورای ملی خبر رسید که لایحه‌ای در دست تهیه است که مطابق آن به افراد آمریکایی مقیم ایران مصونیت قضایی خواهند داشت. یعنی در صورت ارتکاب جرم در ایران قابل تعقیب قانونی و حقوقی نیستند و فقط در کشور خودشان به مسئله رسیدگی خواهد شد. آیت‌الله خمینی قضیه را دنبال کردند و وقتی از صحت ماجرا و تصویب بی‌سر و صدای آن در مجلسین شورا و سنا مطلع شدند در روز 4 آبان طی یک سخنرانی این مصوبه معروف به حق کاپیتولاسیون را برای مردم تشریح و به شدت به حاکمیت انتقاد کردند. این سخنرانی که با ذکر اناالله و انا الیه راجعون شروع شد چنان با جسارت و صراحت بود که تبعیدی همیشگی را برای ایشان به ارمغان آورد. شروع مطلب و طرز بیان و وارد شدن به موضوع و پایان آن با هنرمندی خاصی منظم شده است که شنونده را کاملاً متاثر می‌کند. نوار این سخنرانی و متن مکتوب آن بعد از تبعید ایشان در میان مردم دست به دست می‌گشت و هر کس آن را گوش می‌داد احساساتش تحریک می‌شد. به خصوص در فضای اختناق و سرکوب آن روز شهامت و شجاعت آیت‌الله خمینی را تحسین می‌کرد. اشاره به فرازهای آن خالی از لطف نیست. «ما را فروختند، استقلال ما را فروختند، باز هم چراغانی کردند، پایکوبی کردند... عزت ما پایکوب شد، عظمت ایران از بین رفت، عظمت ارتش ایران را پایکوب کردند... ملت ایران را از سگ آمریکایی پست‌تر کردند! اگر شاه ایران یک سگ آمریکایی را زیر بگیرد، مورد بازخواست قرار می‌گیرد ولی چنانچه یک آشپز آمریکایی شاه ایران را زیر بگیرد، بزرگترین مقام را زیر بگیرد، کسی حق تعرض ندارد. چرا؟ برای اینکه می‌خواستند وام بگیرند آمریکا خواست که این کار انجام شود... ما این مصیبت را چه کنیم؟...»
«البته دلاری نوکری هم دارد، دلارها را شما بگیرید استفاده کنید، نوکری را ما بکنیم؟ اگر ما زیر اتومبیل یک آمریکایی رفتیم کسی حق ندارد به آمریکایی‌ها بگوید بالای چشم شما ابروست!»
«ای سران اسلام! به داد اسلام برسید ای علمای نجف به داد اسلام برسید. ای ملل اسلام، ... ای رؤسای جمهور ملل، ... به داد ما برسید، ای شاه ایران به داد خودت برس!»
«ما این قانون را قانون نمی‌دانیم، این مجلس را مجلس نمی‌دانیم، ... اینها خائنند، خائن به کشورند.» در این سخنرانی امام خمینی حس تحقیر شده ایرانی را بیدار کرد. در این نطق روح ملی غرور میهنی و دفاع از کیان کشور و استقلال بسیار پررنگ بود. ضمن اینکه مخاطب را به مبارزه و مخالفت وادار می‌کرد. علاوه بر این اعلامیه‌ای درباره قانون کاپیتولاسیون از جانب ایشان صادر گردید. رژیم در پاسخ به این سخنان روز 13 آبان ایشان را دستگیر و به ترکیه تبعید کرد.
بازتاب
گرچه از این تاریخ رژیم با تبعید آیت‌الله خمینی یک مخالف سرسخت خود را ظاهراً از میدان دور کرد اما این حرکت بذرهایی را در جامعه کاشته بود که روز به روز شکوفاتر وفربه‌تر می‌شدند. حرکت آیت‌الله خمینی چهره‌ای از روحانیت به جامعه و به خصوص به جوان‌ها ارائه داد که با گذشته متفاوت بود. او اسلامی را به نمایش گذاشت که برای استقلال، منافع ملی، عظمت ایران، عزت ایرانی، آزادی و کرامت انسان ارزش و اهمیت قائل بود. اسلامی که نسبت به سرنوشت آحاد ملت حساس و دل نگران است. اسلامی که با ظلم و تبعیض مبارزه می‌کند. او نشان داد که روحانیت مقامی نیست که بنشیند و مردم به او احترام بگذارند و موقعیت او را گرامی بدارند و گهگاه درباره مسائل روزمره زندگی فردی‌شان از او نکاتی را بپرسند. بلکه روحانی برای منافع ملی و مردمی حاضر است هزینه بپردازد، به مسائل کلان جامعه و سرنوشت عموم مردم توجه دارد و حتی برای آن حاضر است زندان برود و شلاق بخورد. این چهره جدید از اسلام و روحانیت در آن شرایط دو کارکرد اساسی داشت. اولاً توده‌های مذهبی را که سر در گریبان زندگی روزمره خود داشتند و اساساً نسبت به مسائل کلان سیاسی و اجتماعی بی‌تفاوت بودند تحت تاثیر قرار می‌داد.
در آن زمان مردم کاری به کار حکومت نداشتند. نه در انتخابات شرکت می‌کردند نه به اخبار و مسائل کشوری اهمیتی می‌دادند. هر کس سر در گریبان خود داشت و با مراسم و آداب سنتی سرگرم بود. حرکت آیت‌الله خمینی به این توده عظیم بی‌تفاوت می‌‌آموخت که باید نسبت به سرنوشت کلان کشور حساس و آگاه باشند و از باب وظیفه دینی به این مسائل توجه کنند. از سوی دیگر اذهان جوانان و مبارزین و فعالان سیاسی و اجتماعی را به سمت خود جلب کرد. به آنها نشان داد که روحانیت نیز می‌تواند تحول‌آفرین باشد و در مسائل سیاسی جامعه نقش مؤثر ایفا کند. از این رو به عنوان یک نیروی بزرگ متکی به توده باید در معادلات به حساب آید.
کتاب حکومت اسلامی
تبعید ایشان به نجف گرچه حضور فیزیکی ایشان را از جامعه ایرانی گرفت اما حضور اندیشه‌های ایشان را دو چندان کرد. ایشان گهگاه به مناسبتی سخنی می‌گفتند یا اعلامیه‌ای صادر می‌کردند که در ایران چاپ و تکثیر می‌شد و دست به دست می‌گشت. لازمه این ارتباطات روابطی مخفی و دور از چشم پلیس ایران بود. گروه‌ها و افرادی دست‌اندرکار این مسئله شدند که هرازگاهی به دام مأمورین امنیتی می‌افتادند. چندی بعد رساله ایشان به صورت ممنوعه چاپ شد که با سایر رساله‌ها تفاوت داشت و در آن فصلی با عنوان امر به معروف و نهی از منکر اضافه شده بود که به مسائل مبارزه اختصاص داشت و یک نوآوری در رساله‌های علمیه بود که صرفاً به مسائل فردی می‌پرداختند. چندی بعد کتاب حکومت اسلامی ایشان که مربوط به درس‌های ایشان در این‌باره بود منتشر شد. کتابی که خیلی‌ها به خاطر چاپ، توزیع یا خواندن آن به زندان افتادند. کتاب در پی اثبات این مسئله بود که اسلام یک دین فردی و منحصر به حوزه خصوصی نیست بلکه دینی است با ظرفیت اداره یک اجتماع و بنابراین به مسائل سیاسی و اجتماعی نیز توجه دارد. در این کتاب بیشترین نقد و تعرض نسبت به روحانیت و حوزه‌های علمیه صورت گرفته بود. از ابتدا تا انتهای کتاب و جابه‌جا از وجود بی‌تفاوتی و رخوت و بی‌‌توجهی روحانیت نسبت به مسائل کلان جامعه و به ویژه نسبت به بی‌عدالتی و ظلم و فساد موجود انتقاد شده بود و از آنها می‌خواست که به میدان آمده و با حکومت به مبارزه برخیزند. اصول و سرفصل‌های مهم کتاب از این قرار بود:
تصفیه روحانیت
در ذیل عنوان اصلاح مقدس نماها می‌خوانیم:
«روزی مرحوم آقای بروجردی، مرحوم آقای حجت، مرحوم آقای صدر، مرحوم آقای خوانساری رضوان‌الله علیهم برای مذاکره در یک امر سیاسی در منزل ما جمع شده بودند. به آنان عرض کردم که شما قبل از هر کار تکلیف این مقدس نماها را روشن کنید. با وجود آنها مثل این است که دشمن به شما حمله کرده و یک نفر هم محکم دست شما را گرفته باشد.»4 در این کتاب به فصلی برمی‌خوریم به نام آخوندهای درباری را طرد کنید: «باید جوان‌های ما عمامه اینها را بردارند. عمامه این آخوندهایی که به نام فقهای اسلام، به اسم علمای اسلام اینطور مفسده در جامعه مسلمین ایجاد می‌کنند باید برداشته شود. من نمی‌دانم جوان‌های ما در ایران مرده‌اند؟ کجا هستند؟ ما که بودیم اینطور نبود. چرا عمامه‌های اینها را برنمی‌دارند؟ من نمی‌گویم بکشند، اینها قابل کشتن نیستند لکن عمامه از سرشان بردارند. مردم موظف هستند...»5
براندازی حاکمیت
1- روابط خود را با مؤسسات دولتی آنها قطع کنیم. 2- با آنها همکاری نکنیم. 3- از هر گونه کاری که کمک به آنها محسوب می‌‌شود پرهیز کنیم. 4- مؤسسات قضایی، مالی، اقتصادی، فرهنگی، و سیاسی جدیدی به وجود آوریم. برانداختن طاغوت یعنی قدرت‌های سیاسی ناروایی که در سراسر وطن اسلامی برقرار است وظیفه ماست.
افشاگری و آگاهی‌بخشی
مهمترین تکیه‌گاه برای عملی کردن براندازی حکومت در این کتاب مردم هستند. لذا روی آگاهی و تبلیغ تکیه زیادی شده است. «ما موظفیم برای تشکیل حکومت اسلامی جدیت کنیم. اولین فعالیت ما را در این راه تبلیغات تشکیل می‌دهد. بایستی از راه تبلیغات پیش بیاییم..... تبلیغ کنیم، تعلیمات بدهیم، همفکر بسازیم، یک موج تبلیغاتی و فکری به وجود بیاوریم تا یک جریان اجتماعی پدید آید و کم کم توده‌های آگاه وظیفه شناس و دینداری در نهضت متشکل شده قیام کنند و حکومت اسلامی تشکیل دهند.»
مبارزه قهرآمیز
در کنارمشی آگاهی بخشی در جای جای کتاب اشاراتی داشت که تجویز مبارزه قهرآمیز و مسلحانه نیز از آن استنباط می‌شد: «نهی از منکر از طرف رهبری دینی جامعه است که موجی از نهی از منکر و یک نهضت مخالفت و نهی از منکر را به دنبال می‌آورد... نهضتی که اگر حکام ستمکار و منحرف به آن تسلیم نشوند و به صراط مستقیم رویه اسلامی تبعیت از احکام الهی باز نیایند و بخواهند با قدرت اسلحه آن را ساکت کنند در حقیقت به تجاوز مسلحانه دست زده و فئه باغیه خواهند بود و بر مسلمانان است که به جهاد مسلحانه با فئه باغیه یعنی حکام تجاوز کار بپردازند...»7
طبیعی بود بعد از قیام 15 خرداد که حاکمیت به جای تن دادن به نهی از منکر دست به اسلحه برده و به کشتار مردم دست زده بود شامل این حکم می‌شد. با وجود این آیت‌الله خمینی به مناسبت‌های مختلف از نصیحت و هشدار به حاکمیت نیز خودداری نمی‌کرد. نامه سرگشاده به هویدا نخست‌وزیر در سال 1345 از این قبیل بود. اتخاذ چنین مواضعی در فضای خفقان بعد از سرکوب 15 خرداد، در میان جوانان مطلوبیت فراوان داشت. به خصوص که حاکمیت خود را بلامنازع می‌دید و مغرورانه از پیروزی و پیشرفت داد سخن می‌داد. هرازگاهی به مناسبتی جشن‌های پرخرج و هزینه‌ای به راه می‌انداخت که هیچ محتوایی جز تشریفات نداشت.
علاوه بر جشن سالگرد تولد شاه در 4 آبان هر ساله برگزار می‌شد و تقریباً تمامی مدارس از اول مهرماه در تدارک و تمرین برای برگزاری این جشن بودند، جشن‌های تاج‌گذاری و بعد جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی نیز بدان افزوده شد. در این جشن که سران همه کشورهای دنیا میهمان ایران بودند چنان ریخت و پاش‌های بی‌رویه‌ای انجام شد که هیچ توجیه نداشت. منصور رفیع‌زاده که خود نماینده ساواک در آمریکا بود در خاطرات خود می‌نویسد: «طبق یک برآورد تقریبی، توسط شاه هشتصد میلیون دلار در این جشن‌ها هزینه شد.» هفته‌نامه نیوزویک در شماره 27 سپتامبر خود نوشت: «کسی نمی‌داند این جشن چقدر هزینه دربر داشته است، اما در کشوری که درآمد سرانه تنها به سیصد و پنجاه دلار بالغ می‌شود این مخارج هنگفت هر کسی را غصه‌دار می‌کند...» و در مقاله دیگری آمده بود: «به عقیده منتقدین صادق‌تر، در حالی که گرسنگی و فقر در ایران بیداد می‌کند حیرت‌آور است که شاه یازده میلیون دلار از پول کشورش را خرج غذا و مشروب عده‌ای از متمول‌ترین اشخاص در دنیا می‌نماید.» در همین احوال، مردم ایران از گرسنگی می‌مردند و عده‌ای مانند حیوانات و حتی بدتر، در سوراخ‌هایی زندگی می‌کردند؛ به طوری که دیدن این صحنه‌ها هر ناظری را تکان می‌داد.8
... تایم اضافه نمود: «تأمین اجناس و اشیای این مراسم بازرگانان پاریسی را (که تهیه همه چیز را به عهده داشتند) یک سال تمام مشغول کرد. پروازهای دو بار در ماه هواپیما و ستون کامیون‌ها (با راننده‌های کمکی) کلیه اقلام مورد نظر را از پاریس به صحرا حمل نمودند.» یکی از خلبانان ایرانی به من گفت: «من با هواپیمای 707 خود به اندازه یک سال پرواز فرش و کریستال و مشروب و سنگ مرمر برای حمام‌ها حمل‌و‌نقل کرده‌ام.»9 «هر چند فرش ایران در دنیا از شهرت چندساله برخوردار است؛ تمامی فرش‌های مورد نیاز و چادرها به فرانسه سفارش داده شده بود... تنها غذای ایرانی که در این جشن مورد استفاده قرار گرفت خاویار دریای خزر بود...»10 امام خمیینی به مناسبت این جشن‌ها در نجف سخنرانی کرد و در آنجا به شدت به این رویه‌های حکومت انتقاد کرد و از همه اقشار مردم برای برهم زدن این جشن‌ها امداد خواست. این موضعگیری‌ها در آن شرایط که غرور ملی ایرانیان به شدت به سخره گرفته شده بود نیروی زیادی آزاد کرد. این سخنرانی تاثیر فراوانی در محبوبیت ایشان میان مبارزان و دانشجویان داشت. فعالیت گروه‌های مبارز مسلحانه نیز از این تاریخ علنی و تشدید شد. در دهه پنجاه مبارزات شدت چشمگیری پیدا کرد و حاکمیت سخت درگیر شد. شمارش معکوس سقوط شاه شروع شد. به تدریج مردم نیز بیدار شده و جرأت مخالفت و ابراز وجود پیدا کردند. این روند شدت یافت تا به قیام‌های عمومی سال‌های 56 و 57 منجر گردید. قیام‌های قم 19 دی، تبریز 29 بهمن و چهلم این قیام‌ها زنجیره‌ای از این حرکت‌ها را رقم زد که پایانی جز سقوط شاه نداشت. امام خمینی گرچه در داخل کشور نبود اما در این روند به هر مناسبتی موضعی درخور می‌گرفت و سخنی مطابق نیاز و دل مردم می‌گفت که بر محبوبیتش می‌افزود. این چنین بود که در آستانه انقلاب تنها کسی که توانست توافق و اجماع عمومی همه اقشار و گروه‌ها را برای رهبری جامعه به دست آورد ایشان بود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات