هاشم باروتی
دکتر علی شریعتی در فضایی کار فکری و آموزشی خود را در حسینیه ارشاد آغاز کرد که جامعه ایران در تب و تاب مبارزات علیه رژیم پهلوی بود. همه در فکر ضربه زدن به استبداد حاکم بودند. فضای ذهنی جوانان ناخودآگاه به این باور رسیده بود که دوران تفسیر جهان گذشته و باید آن را تغییر داد.
کلاسهای دکتر شریعتی در ارشاد همواره همراه بود با خبری از اعدام چریکها، ترور مستشاری آمریکایی یا انفجاری در گوشه و کنار کشور که بر التهاب جوانان میافزود. آنها هم از شریعتی انتظار داشتند حرکتش را رادیکالتر و تندتر کند. آثاری چون سخنرانی پس از شهادت، شیعه یک حزب تمام، مسئولیت شیعه بودن و... در چنین فضایی پدید آمد. در میان نیروهای مبارز چنین تلقی میشد که شریعتی با این آثار مبارزه تشکیلاتی و مسلحانه را تائید کرده است در حقیقت این آثار را برای پاسخگویی به نیازهای جنبش مسلحانه پدید آورده است. رابطه با حسن آلادپوش و محبوبه متحدین و انتشار قصه «حسن و محبوبه» نیز این تاویل را تقویت میکرد. اما سلاح شریعتی قلم و زبانش بود که از ایمان، آگاهی و شجاعتش جان میگرفت و میتاخت تا پردههای جهل و خرافه را به کناری زند و با طرح سئوالاتی روح آفتزده و سرگردان قومی را رهایی بخشد. او با بازگشت یه خویشتن و چه باید کرد، نگاه و متدولوژی خود را در برابر انقلاب ترسیم کرد.
به اعتقاد شریعتی تعریف به روز از مذهب و خلق مفاهیم نو و تازه با کنار زدن خرافه و همچنین دوری گزیدن از تقلیدهای معمول فرنگی و دستگاههای تبلیغاتی قدرتهای مسلط جهانی و پناه آوردن به فرهنگ ایرانی – اسلامی تنها راه نجات مردم از بند بندگی قدرتهای نامشروع است. شریعتی با طرح مسئولیتپذیری انسان وظایف اجتماعیاش را به او یادآوری میکند که مهمترین آن کسب آگاهی، حرکت به سمت تولید و مسئولیت در قبال بار امانتی است که خداوند به او عنوان جانشین خود عطا فرموده است. تعریفی که او از انسان ارائه میدهد براساس مختصات فرهنگی – ملی است. او در کتاب چه باید کرد یادآور میشود: «اکنون باید قدرت و گستاخی آن را بیابیم که خودمان حرف بزنیم. به تعبیر سارتر آنچه را اروپایی میخورد، ما استفراغ نکنیم و اندیشهها و تجربههای او را به خودمان و به خویش بازنگردانیم.» شریعتی با طرح این موضوعات فاصله خود را با اندیشههای وارداتی از جمله مارکسیسم حفظ میکند. دکتر شریعتی تنها راه برون رفت از وضعیت استبدادی جامعه را بازگشت به خویشتن انسانی، فرهنگی و اعتقادی میدانست. شریعتی راه دیگر رهایی از استبداد، استعمار و استحمار را مبارزه فکری و علمی با خرافه و کژاندیشیها، عقاید و رسوم و سنن ضدانسانی و ضداسلامی که اندیشه و روح جامعه را فلج و مسموم کرده، معرفی میکند که از طریق تحقیق و تحلیل منطقی و علمی در ریشههای تاریخی و نقشهای منفی اجتماعی و آثار شوم اعتقادی و علمی در زندگی مردم مسلمان حاصل میشود. او یافتن انحرافها و توجیهات منفی و شناسندن عوامل طبقاتی، سیاسی، مذهبی، فلسفی و غرضورزیهای بیشماری که در طول تاریخ ما، دستاندرکار بودهاند را یک وظیفه مبرم میشمرد. او معتقد است میتوان خرافه را به کناری زد و مذهب زنده و پویا را برگزید. شریعتی در برخورد با اندیشههای غربی معتقد بود شناخت درست و آگاهانه جهان، تمدن جدید، فرهنگ غربی و قدرتهای استعماری و رابطههای پنهان و پیدای شرق و غرب و به ویژه جایگاه خاص اسلام به عنوان مذهب و به عنوان یک فرهنگ و تاریخ و به عنوان بخش بزرگی از جامعه بزرگ بشری بسیار پراهمیت و حیاتی است.
او معتقد بود که روشنفکر باید همه مسائل فکری، مکتبها و ایدئولوژیهایی که بینش و اندیشه امروزی جهان را میسازند و خواه ناخواه بر اندیشه و احساس ما و به خصوص روشنفکران ما آثار تعیینکنندهای میگذارند، بشناسند. نسبت به واقعیات عینی بینالمللی عوامل دستاندرکار قدرتها، امکانات و شرایطی که جبراً با سرنوشت، عقیده، فرهنگ و زندگی ما ارتباط مثبت و یا منفی برقرار میکنند، آگاهی داشته باشد. شریعتی نهایتاً از این پیشزمینهها به پروتستانتیسم اسلامی میرسد و میگوید: ایجاد یک رنسانس اسلامی یعنی تولد مجدد آن روح انقلابی بیدارکننده، ایمان پاک و روشن و انسانی، حرکتآفرین، عترتآور، مسئولیت بخش و بینش منطقی واقعگرا، اجتماعی و ایدهآلهای انسانی و مترقی و پیشرویی که اسلام نخستین نام دارد میتواند انسان را از مهلکه بیخودی دیگر بودگی به وادی بازگشتن به خویشتن و به اصالت انسانی رهنمون شود. شریعتی در این مرحله نقش و وظیفه روشنفکر مسلمان را گوشزد میکند: «باید معتقد باشیم که در یک جامعه سنتی با یک توده ناخودآگاه نخستین مسئولیت روشنفکر، آگاهی دادن به جامعه خویش است.» شریعتی در بررسی مقوله انقلاب معتقد بود انقلاب بدون آگاهی و مسئولیت اجتماعی و فهم مسائل روز کف روی آب است و راه جایی نمیبرد.