قول مردونه
دکتر محمد رفیعی
توی روستای ما بچه سیدی بود که پدرش را از دست داده بود. یک شب مادرش او را به بسیج روستا آورد و گفت این بچه یتیم شده و من نمیتوانم از او مراقبت کنم میترسم رفقای ناباب او را گمراه کنند. اگر ممکن است او را پیش خودتان نگهدارید. این بچه سید اسمش مسعود بود و در کلاس پنجم ابتدایی درس میخواند. او پیش ما ماند. من و او صبح هر سهشنبه از مدرسه و کار میزدیم و با هزار مشقت و سختی از روستا میرفتیم مسجد جمکران و برایش دعا میکردم و از امام زمان درخواست میکردم عنایتی کند که این بچه دلبستهاش شود و در راه بسیج، امام و اسلام قدم بردارد و فعالیت کند. چند سالی که گذشت و او به کلاس سوم راهنمایی رفت- دقت کنید ببینید امام امت با بچههای ما چه کرد- همین بچه که یک روز با دیدن جنازهای که از کوچههای محله میگذراندند یک هفته از آن کوچه رد نمیشد حالا در کلاس سوم راهنمایی آمده پیش ما میگوید آقا کاری کنید که من بروم جبهه!
این را هم بگویم که آن زمان من مجروحیتی داشتم که مجبور بودم دستکش دست کنم چون اگر بدون دستکش به چیزی دست میزدم کف پایم میسوخت. دکترهای معالج هم گفته بودند دیگر کار از کار گذشته و کاری از دست ما برنمیآید چون گلوله خورده عصبها را سوزانده و از بین برده و اصلاً امکان معالجه و ترمیم آن نیست.
یک روز سید مسعود آمد و گفت: «اگه تو کاری کنی که منو ببرند جبهه، من هم در عوض کاری میکنم که شما برای همیشه دستکشها را از دستتون بیرون بیارید!» گفتم: «آخه مسعود جان از تو چه کاری ساخته است؟» گفت: «شما چه کار دارین اگه اسممو بنویسی برم جبهه من هم این قول را عملی میکنم.» - وقتی بناست کسی در دایره عاشقان قرار بگیرد از همان قدم اول مشخص است- خلاصه ما آمدیم به روستا و با بچههای بسیج صحبت کردیم تا کاری کنند که مسعود به جبهه برود، البته نه خط مقدم بلکه در محدودهای که زیاد خطرناک نباشد و صدمه نبیند، همین قدر که دلخوش باشد به جبهه رفته، قبول کردند همین کار را بکنند، بعد رفتم توی ده تا به مسعود این خبر را بدهم. سید مسعود را جلوی مسجد دیدم که شلوارلی به پا و بلوز آستین کوتاه نامناسب به تن کرده که شایسته یک بچه مسلمان نبود. وقتی به من سلام کرد با عصبانیت به او گفتم: «مسعود این چه لباسی است که تو پوشیدی اینطوری میخواهی بری جبهه؟!» جواب داد: «آقا اومدم اینجا از خدا بخوام تا منو مثل قمربنی هاشم به شهادت برسونه.» منم گفتم: «آره جون خودت، اون دستهایی که اینطوری بیرون انداختی هیچوقت قربانی راه خدا نمیشود.» گفت: «حالا میبینی.» بلند شدم دو رکعت نماز خواندم، اصرار کرد و گفت: «آقا تورو خدا بشین باهات کار دارم.» گفتم: «چیه؟» گفت: «بشین روضه عباس رو برام بخون.» گفتم: «سید جان تو هم وقت گیر آوردیها.» گفت: «آقا، دلم برای قمربنیهاشم خیلی میتپد.» من هم کمی نشستم و کمی مداحی و زمزمه کردم و او های، های گریست. حال عجیبی داشت. خیلی تعجب کردم! به حالش غبطه خوردم- آن روزها بین ما و خدا یک سجده فاصله بود. کافی بود پیشانی بر مهر بگذاری و به خدا برسی، این کار امام بود. امام با آن چشمان کیمیاگر و نافذ پیامبر گونهاش چنان کاری کرده بود که سید مسعودهای 14- 15 ساله دلشان برای جنگ و شهادت میتپید، نه این که احساساتی شده باشند نه، بلکه تربیت عقلانی و روحانی شده بودند.
زمانی افتخار دستهامان زخم و تاول بود
زمانی مشکل اندوهمان با گریهای حل بود
کافی بود یک زیارت عاشورا و دو رکعت نماز بخوانی و بگویی الله، بلافاصله از زمین کنده میشدی. مگر سید مسعود نمیدانست جبهه چه خبر است او که گاهی میدید در روستا شهیدی میآوردند که تکهپاره است و سر و دست ندارد ولی میگفت آقا میخواهم بروم مثل قمربنیهاشم شهید بشوم. چه کسی به او گفته بود که اباالفضل چگونه به شهادت رسیده چه کسی این معرفت را در کام جان نوجوان عاشق ریخته بود؟ همان امامی که متصل به ولایت و ائمه معصومین و امام زمان بود.
زمانی آنچنان خندان بسوی شعله میرفتیم
که آتش هم در این شور اهورایی معطل بود
زمانی هر چه را منطق نشان میداد رد میکردیم
هر آنچه عشق میفرمود مثل وحی منزل بود
کافی بود امام بفرماید که «جبههها به نیرو احتیاج دارد.» به یکباره همه کنده میشدند.
ولی امروز از آن شور و نوا آیا نشانی هست؟
خدایا کاش حال و روز ما مانند اول بود
نمیخواهیم ما دود و دم این شهر درهم را
چه میشد باز هم در سینههامان گاز خردل بود
به سید مسعود گفتم: «ببینم تو هنوز روی قولت هستی که گفتی اگر اسمت را بنویسم تو هم دستکشها را از دستم در میآوری؟» گفت: «آقا، تا اونجا نروم باورم نمیشه.» گفتم: «بسمالله، بیا با هم برویم تا خاطرجمع شوی.»
ناهار را خوردیم ساعت دو از روستا زدیم بیرون تا برویم قزوین، همینطور که سوار تاکسی بودیم و به سوی محل اعزام میرفتیم سید مسعود با خوشحالی گفت: «آقا من امروز دستکشها رو از دستتون در میآورم.»
گفتم: «تا ببینیم.»
خیلی عجیب بود هنوز به محل بسیج نرسیده بودیم که دیدم از دستکشها بخار در میآید، انگار روی بخاری گرفته باشی داشت میسوخت. کمی جلوتر یک مرتبه سید گفت: «دستتونو به من بدید.» دستها را به سویش دراز کردم و او بدون معطلی و تردید دستکشها را از دستم کشید و از پنجره به بیرون پرت کرد و گفت: «بیا اینم دستکشها!» و ... همان شد و دیگر اثری از آن مرض و حساسیت دیده نشد. من هم او را بردم بسیج و گفتم: «این هم اسمت.» خیلی خوشحال شد و وقت مقرر اعزام، رفت جبهه. از آنجا مرتب نامه مینوشت و میگفت آقا دو خط از عباس برام شعر بنویس، هر وقت هم که میآمد میگفت آقا واسه من فقط روضه اباالفضل رو بخونین و در مورد حضرت عباس صحبت کنین. میگفت «راست میگن اینکه بجای دستهای قطع شدهاش خدا دو بال به حضرت داده تو بهشت پرواز میکنه؟» میگفتم: «چه میدانم، شاید نمادین باشه، شاید معنایش این باشه که خدا بین شهدا به حضرت عباس مقامی بالاتر داده.» من میگفتم و او گریه میکرد، بعد میگفت: «آقا بخدا خیلی دوست دارم مثل قمربنیهاشم شهید شوم.»
این گذشت و او باز به جبهه رفت. یک روز به ما خبر دادند که چند شهید آوردهاند که گویا فلانی هم در میانشان است. با یکی از دوستان که دوربین عکاسی داشت با عجله به امامزادهای در قزوین رفتیم. تابوتها را کنار هم چیده بودند. اسامی را به ترتیب خواندم روی یک تابوت نوشته بود «شهید سید مسعود میرکریمی» در تابوت را برداشتم دیدم این شهید خیلی آرام خوابیده و یک رگه خون تازه دارد از فرق سرش میچکد! دستمالی برداشتم و خون را پاک کردم که هنوز به یادگار حفظش کردهام. این را که دیدم شدیداً گریه کردم. ناخودآگاه دست بردم زیر جنازه تا بغلش کنم دیدم دست در بدن ندارد!
منقلب شدم و دست به سینه گذاشتم و گفتم:
السلام علیک یا اباالفضل العباس
کنار دل و دست و دریا اباالفضل
تو را دیدهام بارها یا اباالفضل
تو از آب میآمدی مشک بر دوش
و من در تو محو تماشا اباالفضل
اگر دست میداد دل میبریدم
به دست تو از هر دو دنیا اباالفضل
تو با غیرت و دست و مشک دریده
قیامت به پا میکنی یا اباالفضل
پس از دفن نیز بخاطر عشق عظیم این شهید به قمربنیهاشم گفتم: بر روی قبرش این بیت را حک کنند:
جان و تن تو در ره اسلام فدا شد
دست از بدنت همچو اباالفضل جدا شد
آخرین پرواز
علی میلان
از دوران دفاع مقدس، خاطرات تلخ و شیرین زیادی دارم. در این محفل باصفا میخواهم از آخرین عملیات و آخرین پروازی بگویم که در آن خداوند مهربان ما را از مرگ حتمی نجات داد.
وقتی قطعنامه پذیرفته شد و جنگ به اتمام رسید استکبار شکستخورده آخرین تیر خود را رها کرد و آن حمله ناجوانمردانهای بود که منافقین از غرب کشور آغاز کردند و دقیقا آن روز را به یاد دارم.
ساعت 5/2 روز جمعه سی و یکم تیر سال هزار و سیصد و شصت و هفت بود که به من گفتند، آماده مأموریت باش. منافقین وارد کشور شدهاند بلافاصله با خلبانی دیگر به نام مجید لباس پرواز را پوشیدم و به سمت باند حرکت کردیم و سوار بر هلیکوپتر، از پایگاه کرمانشاه به قصد کرند و سرپل ذهاب پرواز کردیم. به گردنه پاتاق که رسیدیم دیدیم عدهای در حال عقبنشینیاند، مقداری عقبتر رفتیم به سمت پل ذهاب و پادگان، همانطور که برای شناسایی گشت میزدیم، چشممان به ستون منافقین افتاد، آنها لباس پلنگی به تن داشتند و با خیال راحت در حال تدارکات و طرحریزی بودند که امانشان ندادیم، در یک شیرجه برقآسا، سر ستون آنها را زدیم و آمدیم دانه خوش و دور زدم تا آخر ستون را هم بزنیم که مجید گفت: ما را زدند.
فکر کنم کمک هلیکوپتر دیگر هم تیر خورده، جواب نمیدهد. فوراً برگشتم و در افشارآباد نشستم که فهمیدم کمک خلبان یکی از هلیکوپترها بنام حسین شهید شده، خیلی تعجب کردیم، چرا که آنها را آنچنان غافلگیر کرده بودیم که فرصت شلیک حتی یک تیر هم نداشتند! دوباره برای شناسایی محل شلیک بلند شدیم در مسیر دو نفر را دیدیم که توی خیابان دراز کشیده بودند، به آنها مشکوک شدم قبلا هم این نوع کمین کردن و با سیمینوف شکار شدن بچهها را تجربه کرده بودیم.
بالای سرشان آمدم، دقت کردم، بچههای ما نبودند به کمکم گفتم: آنها را بزن. اول دست تکان دادیم، همینکه بلند شدند، یک رگبار نثارشان کردیم، یکیشان دو تیکه شد و بعد برگشتیم به پایگاه.
ساعت 11 شب دوستم زنگ زد و گفت: عراق داره میاد کرمانشاه رو بگیره، من خانوادهام را میبرم همدان شما هم بیایید.
گفتم: نه نمیآیم، لحظهای بعد یک ماشین آمد و راننده گفت: سرگرد گفته سریع بیا پایگاه، دوباره لباس پرواز را پوشیدم و رفتم. وقتی رسیدم گفت: میلان، چرا دیر آمدی؟ منافقین آمدند اسلامشهر، فرمانده پادگان و بیماران بیمارستان را اعدام کردند، زود بچهها را جمع کن.
ساعت حدود 5/4 صبح، چهار فروند هلیکوپتر بلند شدیم. سرهنگ شیرازی که پشت سر ما بود گفت: از گردنه نرو تو... چند تراکتور دیدم که جلوی منافقین پیچیده، راه را بند آوردهاند.
منافقین با نفربرهای تندرو برزیلی آمده بودند تا چهار روزه به تهران برسند!
خلاصه ما آنروز با کمک نیروی هوایی حدود 1600 خودرو آنها را منهدم کردیم.
روز چهارم مرداد تا گردنه حسنآباد را پاکسازی کردیم و روز پنجم در اسلامآباد، کار به جنگ تن به تن کشید. بعد با سرهنگ شیرازی رفتیم گردنه پاتاق، دیدم یک ستون عظیم دارند میآیند اسلامآباد. دستور آمد که بزنید. 90 درجه دور زدیم و من جیپ سر ستون را زدم در وسط ستون آتشبارهای آنها به کار افتاد و یک موشک هم نصیب ما شد.
چراغها که خاموش شد و دود بلند شد، گفتم: سید، اشهدتو بگو، دیگه اینجا آخر خطه! حالا که داریم سقوط میکنیم، بیا انتحاری عمل کنیم و یک راست بریم تو ستون و کار و یکسره کنیم!
میدانستم اگر اسیر شویم زنده زنده پوستمان را میکنند. در عملیات کربلای یک چلچراغ، دو خلبان به نامهای کامکار و شیبانی در حالی که خیال میکردند بین نیروهای خودی هستند نشستند و اسیر شدن آن نامردها، با سنگ آنقدر بر سرشان زدند که سرشان مثل لواشک یک متر پهن شد. خلاصه با گفتن شهادتین به سمت ستون رفتیم که کنترل از دستمان خارج شد و هلیکوپتر کشید به سمت تپه، دو دستی سیستم «استیک» را کشیدم و گفتم: «یا فاطمه زهرا». دیدم هلیکوپتر یک دفعه کشید بالای تپه و مقداری جلوتر به بغل خورد زمین و پس از 4- 5 بار معلق زدن ایستاد.
سید آمد فرار کند که دید من گیر کردم- حالا منافقین هم از دور بیامان شلیک میکردند- سید سنگ بزرگی پیدا کرد و شیشه کابین را شکست در صورتی که این شیشههای محکم اجکتدار را در حالت معمولی با تبر هم نمیشود شکست. به محض اینکه بیرون آمدم گفتم: «سید بریم توی گندمزار، رفتیم و خودمان را کشیدیم به سمت تکدرختی که آن طرفتر بود و در یک فرصت مناسب رفتیم بالای درخت بلوطی که گویا منتظر ما بود قرآن جیبی کوچک مادر زنم را در آوردم و خواندم. کمی بعد یک آیفا آمد و دو دختر و یک پسر کنار هلیکوپتر پیاده شدند رد جا پای ما را گرفتند و به سمت درخت آمدند، صدایشان شنیده میشد که دختر میگفت: «حامد، یکوقت احساساتی نشی فوراً آنها را بکشیها، آن مزدورها را باید زجر کششون کرد....!» که همین موقع هلیکوپتر کبرای ما آمد و چند نفرشان را زد و بقیه متواری شدند و بچهها به خیال اینکه ما شهید شدهایم دور زدند و رفتند.
تا ساعت 5/7 غروب بالای درخت ماندیم، امیدمان فقط به خدا بود و بس. هوا که تاریک شد، از درخت پایین آمدیم و با بدنی خرد و خمیر حرکت کردیم. چند قدم جلوتر سید گفت: «علی من نمیتونم راه بیام، فکر کنم کمرم شکسته.» به هر زحمتی بود در سربالایی کولش کردم و سرازیری دست در گردن هم 2- 3 کیلومتر راه رفتیم. جایی رسیدیم که صدای شلیک چند تیر آمد. کنار برکه آبی نشستیم، صدای عدهای شنیده میشد که به سران منافقین به مریم رجوی و ... فحش و ناسزا میگفتند: «فلان فلان شدهها ما را آوردند در این جهنم گرفتار کردند!.... حالا از کدام طرف برویم؟»
آنها که دور شدند به راه ادامه دادیم. ساعت 5/5 صبح به روستای «چالابک» رسیدیم، یک پسر 7- 8 ساله ما را دید و گفت: «شما منافق هستید؟» گفتیم: «نه پسر جان ما ...» گفت: «لباس منافقین که دیشب آمده بودند مثل لباس شما بود.»
گفتیم: «نه شما به بزرگترتان بگویید بیاید تا ....» رفت و با آقایی آمد که گویا مسئول بسیج کرند بود به نام «رسول پرندی» به او توضیح دادیم، حرف ما را تایید کرد و گفت: «من دیدم که هلیکوپتر شما را زدند و سقوط کرد. در آنجا بنزین نبود، با کمک مردم 4- 5 لیتر بنزین گیر آوردند و با موتور ما را به اسلامشهر رساندند و از آنجا با کد به بچهها خبر دادند که پرستوها سالم هستند و بعد با هلیکوپتر سپاه به پایگاه آمدیم.»
در آنجا به ما گفتند: «ای شهیدان خدایی کجایید!؟ داریم مقدمات تشییع پیکر شما را فراهم میکنیم.»
تا آن موقع به خانواده چیزی نگفته بودند، وقتی رسیدیم یکی از دوستان همسرم گفت: «مژده بدهید که (میلان) سالم است». همسرم با تعجب پرسید که «مگر اتفاقی افتاده بود؟!» جواب دادند: «مگر خبر نداشتی هلیکوپترش سقوط کرده و آتش گرفته.» هنوز جملهاش تمام نشده بود که همسرم از هوش رفت!
و.... در زمان جنگ، چندین بار این اتفاق افتاد و از خبرهایی که به او رسید سکته کرد و عاقبت آن خدا بیامرز از شدت رنج و سختی از پا افتاد و از دنیا رفت.
روز پانزدهم
رضا ایرانمش
.... به نظر من جبهه پر از خاطره بود. جبهه جایی بود که قبولشدگان آن آزمون، میرفتند و برنمیگشتند. خاطرات زیادی دارم. خاطرم میآید در یکی از عملیاتها، بنده تک تیرانداز بودم. زمانی که هنوز جنگ به شهرها کشیده نشده بود، دوست بزرگواری به نام مصطفی امیری داشتم، با اسم مستعار پرویز از دوستان بسیار صالح و درستی بود. هر وقت ما این بزرگوار را میدیدیم به شوخی میگفتیم: بوی شهادت میدی برادر!
در یکی از عملیاتها تانکهای دشمن هجوم سنگینی آورده بودند و آتش سنگینی روی بچهها بود. شهید امیری در آن عملیات، معاون تیپ زرهی بود، آن زمان ایران از ادوات سنگینی مثل تانک و نفربر و غیره خیلی کم داشت بیشتر مهماتی که داشتیم غنیمتی بود. آن روز یک تیپ درست شد و پرویز معاون آن تیپ شد. خاطرم هست از کنارم رد شد، صدایش زدم، گفتم: پرویز کجا میری؟ گفت: تانکها دارن میان، به کمکیاش که یک سر و گردان از خودش بزرگتر بود گفتم: هوای پرویز را داشته باش.
از روی خاکریز رد شدند و ما تا جایی که میتوانستیم آنها را استتار و منطقه را کمی شلوغ کردیم تا آنها نزدیک تانکها برسند. وقتی رسیدند نزدیک تانکها، شروع به شلیک کردند. از آن طرف هم یک تیر بار تانک بود که دائماً به طرف بچهها شلیک میکرد، ناچاراً ما تغییر موضع دادیم. از بیسیم اعلام کردند. که پرویز امیری شهید شد! برای من که مدتی با او بودم این خبر خیلی سنگین بود، حسابی گیج شده بودم چون دوران مدرسه و رشد و بلوغمان با هم بود.
در همان حین خود من سه تا گلوله خوردم مرا به پشت خط آوردند. بعد از مدتی مداوا و بیمارستان و بستری در تهران، به شهرستان خودمان جیرفت برگشتم. از یکی از دوستان سؤال کردم جنازه پرویز را آوردند؟ گفت: پرویز شهید نشده گفتم: من من همانجا از پشت بیسیم شنیدم پرویز امیری شهید شده، گفت: نه اون، زخمی شده بود، مدتی در بین مجروحین گم بود، اونو بردند مشهد، اونجا هم ناشناس بود.
در جبهه بعضی از بچهها با هم عهد میکردند که گمنام باشند، گاهی شهدای گمنام را میآوردند که اینجا خودشان پلاکهایشان را کنده بودند که به ما بگویند فقط به خاطر خدا و به فرمان امامشان خمینی به جبهه رفتهاند، برای دین و قرآن و ناموسشان رفتهاند، نه چیز دیگر. آنجا در عمل میتوانستیم ببینیم «مردان بیادعا» چه کسانی هستند. و پرویز هم پلاک و شماره نداشت تا شناسایی شود.
نهایتاً متوجه شدم که پرویز بستری است. خوب، من هم زخمی بودم. زنگ زدم خانهشان. پدرش گوشی را برداشت، گفتم: پرویز هست؟ گفت: نه، هر وقت اومد، میگم زنگ بزنه.
عصر همانروز در خانه را زدند، رفتم در را باز کردم، دیدم پرویز است. خوشحال شدم، حال و احوالش را پرسیدم و گفتم کجایی؟ بیا تو. گفت: رضا اول بیا بریم سر کوچهتون، عکس یادگاری با هم بگیریم. گفتم: فردا هم وقت هست. گفت: نه بیا بریم. رفتم عکاسی، عکاس هم از بچههای جبهه و جنگ بود و پاسدار رسمی سپاه جیرفت که عکاسی باز کرده بود.
رفتیم عکاسی و پرویز گفت: آقا مجید میخوام دو تا عکس توپ از ما بگیری، میخوام رضا هم یک عکس از من بندازه. این عکس مطمئناً بعداً به کارش میآد.
ما آنجا این حرفها را به شوخی گرفتیم، یک عکس پرویز از من گرفت، یک عکس من از او انداختم و یک عکس هم با عکاس محله انداخت، و یک عکس هم سه نفری با هم.
پس از آن آمدیم خانه. الان هر وقت که میروم خانه مادریام، آن نقطه، آنجایی را که تا صبح با پرویز صحبت کردیم هیچ وقت فراموش نمیکنم. شاید برای بچههای نسل امروز ما باور کردن این که ما در جنگ اینجور آدمهایی داشتیم خیلی سنگین باشد. واقعاً تعریف آدمهای جنگ ما خیلی سخت و مشکل است. واقعاً به تصویر کشیدن رشادت آنها خیلی سخت و سنگین است، چون اگر بخواهیم واقعاً عین آن را بگوییم همه فکر میکنند داریم فیلم بازی میکنیم.
خلاصه با پرویز رفتیم مهمانخانه شام خوردیم، پس از شام پرویز گفت: رضا، بگو کسی دوروبرمان نیاد، میخوام کمی با هم درد دل کنیم. چراغها را خاموش کردیم. او از ناحیه چپش زخمی شده بود میخواست به پهلو بخوابد، درد میکشید من برعکس او بودم. بنابراین یکجوری روبروی هم دراز کشیدیم که زخم او بالا بود و زخم من هم بالا. شروع به صحبت کردیم. فکر میکنم از اینجایش جالب باشد. پرویز گفت: رضا من فردا نه، پس فردا میخوام به منطقه برم. گفتم: آخه عزیز دلم، تو که هنوز آثار جراحاتت خوب نشده. گفت: نه باید برم. گفتم: خوب چه لزومی داره، آیا عملیاتی در پیشه؟ گفت: نه، نمیدونم، میخوام برم، نمیتونم تو شهر بمونم این فضا و این هوا روم استنشاق کنم.
آن شب او نحوه مجروحیت و ماجرای شهادتش را برایم تعریف کرد و اینکه چرا گفتند شهید شده ماجرا از این قرار بود که پرویز از کتفش زخمی میشود، بعد که خون زیادی از او میرود بیهوش میشود، کمک آرپیچیاش سریع او را روی دوشش میاندازد تا نصف راه میآورد. یکی از بچهها نگاه میکند میبیند نفس نمیکشد و ظاهراً شهید شده یک آمبولانس میآید که چند تا شهید و چند مجروح داشت. پرویز آخرین نفری بود که او را داخل آمبولانس میاندازد وقتی در را میبندند و راه میافتند.
(اینها را کمکیاش تعریف میکرد) میگفت راه افتادند و رفتند. بعد که ما خط را تحویل دادیم، بچهها پدآفند کردند. میخواستیم استراحتی بکنیم و مجدداً برگردیم خط که دیدم همان آمبولانس مورد اصابت موشکهای عراق قرار گرفته و سوخته! در سمت راننده و درهای عقب باز بود و تعدادی جنازه هم سوخته بودند. گفتم حتماً پرویز هم شهید شده و بلافاصله آمدم اعلام کردم که پرویز شهید شده و ... حالا اینها را از زبان خود پرویز بشنوید.
پرویز میگفت: وقتیکه زخمی شدم حواسم همهاش به این بود که تانکها جلو نیایند. بعد از هوش رفتم و چیزی نفهمیدم، مرا آوردند انداختند توی آمبولانس قاطی شهدا. یادم هست سرم کنار جنازه یک شهید افتاده بود، در را بستند، آمبولانس به راه افتاد. اینها یادم هست ولی هیچ صحبتی نمیتوانستم بکنم. در جایی میدیدم آتش دارد زیاد میشود، جای دیگر متوجه میشدم که ماشین دارد میافتد توی چاله.
در یک نقطه هم دیدم ایست کرد، مثل اینکه راننده پیاده شده، در را باز کرده و تنها توانسته بود مرا بکشد بیرون و ... خلاصه پرویز هم نجات پیدا میکند و به بیمارستان میرود. پرویز آن لحظات را برای من تعریف کرد. و گفت: رضا! به ولای علی به حسین ابن علی قسم، لحظهای که در آن ماشین بودم چهره تمام بچههایی که شهید شده بودند و شهید خواهند شد را میدیدم. رضا باور کن، به والله ریا نیست، اسم خود من هم بود. میگفت: شماها هم شهید میشوید. بعد گفت حرم آقا را دیدم، چون آرزوی همه ما این بود که به کربلا برویم و حالا که موقع شهادتمان رسیده آقا خودش عنایتی کرده. من به او میگفتم: حالا که وقت شوخی نیست. میگفت: رضا، من فردا میرم منطقه و تو یادت باشه که من عیناً از همین ناحیه زخمی میشم!
پرویز رفت و پس از چند روز، نیمهشبی بود که من خواب بودم، در خانه را زدند، سراسیمه از جا پریدم، دیدم بچههای تبلیغات سپاه هستند گفتند: رضا بلند شو چند تا شهید آوردهاند. میخواهیم فیلم بگیریم، دوربین را بردار برویم. گفتم: کیها هستند گفتند حالا بیا برویم.
یادم افتاد که پرویز برایم روز تعیین کرده، گفته بود: 15 روز دیگر این اتفاق خواهد افتاد. من گیج بودم، سؤال کردم که کی هست؟ نگفتند. دیدم اصرار فایده ندارد، لباس پوشیدم و آمدم توی ماشین پیش خود حساب کردم ببینم از روزی که پرویز رفت و آن شبی که با هم صحبت کردیم چند روز گذشته، دیدم دقیقا 15 روز شده! اینجا دلم بیشتر لرزید، رفتیم معراج شهدا. چهار تابوت آورده بودند. بچهها میدانستند که من علاقه خاصی به پرویز دارم. دیدم برچسب روی یکی از تابوتها را برداشتهاند، دست به کار شدم به ترتیب از اولین تابوت فیلم گرفتم و بعد همینطور، دومی، سومی به چهارمی که رسیدم دیدم اسم ندارد گفتم: گمنام است؟ گفتند: حالا تو فیلمات را بگیر. در تابوت را باز کردم یک کیسه یک کیلویی خاکستر و یک استخوان ساعد دست درون آن کیسه بود. کیسه را برگرداندم دیدم نوشتهاند: شهید پرویز، داخل پرانتز، مصطفی امیری!! انگار دنیا بر سرم خراب شده بود. ما آن شب موعد با هم عهد کردیم که با هم برویم. ما به هم قول دادیم تا آخرش بایستیم.... من مرد رفتن نبودم.
وقتی اولین بار سر مزار این بزرگوار رفتم، دقیقاً همان عکسی که من از او گرفته بودم در قاب گذاشته بودند.
کو گوش شنوا
مریم کاتبی
رشته من مامایی است، زمان جنگ میگفتند رشته شما به برنامههای جنگ نمیخوره و شما حق شرکت در جنگ را ندارید ولی من به هر شکل که بود خودم را به جبهه رساندم و چند نوبت توفیق حضور در جنگ را داشتم. از عملیات فاو که برگشتم، مشغول دادن امتحانات ترم سوم درسیام شدم.
بخشهای بیمارستان فوقالعاده شلوغ بود. زخمیهای زیادی را آورده بودند. وقت مطالعه کم بود، خیلی وقتها من حتی استادهای کلاسم را نمیشناختم که این ترم، این واحد را با کدام استاد گذراندهام. همه درسها را با جزوههایی که میگرفتم و میآوردم توی بخش میخواندم. مجبور بودم گاهی از مجروحین کمک بگیرم!- الآن حتی جزوههایی را دارم که با خط خیلی از مجروحین که بعدا شهید شدند نوشته شده- نزدیک عید پرکارترین بخشها، بخش مجروحین بود. از خانه که میآمدم بیرون وقتی مادرم میپرسید: «کی برمیگردی؟» میگفتم: «معلوم نیست، شاید سهشنبه، چهارشنبه هفته دیگه بیام خونه» امتحانات دانشگاه فروردین ماه برگزار میشد و من خدا، خدا میکردم بخش خلوتتر باشد تا در ایام عید وقتی را داشته باشم و بتوانم مروری بر درسهایم کنم و بعد از تعطیلات فروردین ترمی را که به منطقه فاو رفته بودم، امتحانش را بدهم. تقریبا 25- 26 اسفند بود، وقتی آمدم بیمارستان، دیدم تعداد زیادی مجروح آوردهاند که بیشترشان مجروحان مجهولالهویهاند و هیچ نام و نشانی ندارند. دو نفر آنها حالشان فوقالعاده بد بود. اصلا امیدی به ماندنشان نبود. وقتی کسی در اثر ضربه مغزی به حالت کما برود مردمک چشمش بسته میشود. اول مردمک سمت خونریزی بسته میشود و بعد اگر خونریزی ادامه پیدا کند، مردمک دوم هم بسته میشد. با انداختن نور چراغقوه در چشم فرد میتوان فهمید اوضاع از چه قرار است. آقا جواد علیگلی را به عنوان یک مجروح مجهولالهویه آورده بودند بیمارستان آن موقع مجهولالهویههایمان را شمارهبندی میکردیم و مینوشتیم مجهولالهویه شماره یک، شماره 2، شماره 3، .... و بالای برگههای آزمایششان یا عکسهای سیتیاسکن که از آنها میگرفتیم 1، 2، 3، میزدیم و به خودشان هم یک پلاک شمارهدار زده بودیم که وقتی میبردنشان سیتیاسکن اشتباهی صورت نگیرد. یادم هست بیست و نهم اسفند من شیفت شب بودم و مراقب آقای علیگلی. خیلی از پرستارها میگفتند چند مجروح مجهولالهویه حالشان وخیم است و این یکی هم- علی گلی- امیدی به زنده ماندنش نیست. از شنیدن این حرفها ساعتها میگذشت و من هنوز به زنده ماندن ایشان امید داشتم. کمتر از یک ساعت به تحویل سال مانده بود که دکتر بخش را دیدم ایشان گفت: «به نتیجهای نمیرسی این مجروح رفتنییه، از نبت جداش کن، تموم میکنه» آن شب، شب عجیبی بود، نمنم برف و باران با هم میبارید. بچهها هم مدام صدایم میزدند تا به سالن کنفرانس بیمارستان بروم چون قرار بود پرسنل بیمارستان سال تحویل آنجا جمع شوند. هی میآمدند و میگفتند: «کاتب ولش کن اگه از همین اول سال بالای سر این مریض باشی تا آخر سال مریض بدحال داری، سال داره تحویل میشه... بیا»
دکتر بخش به دیگران گفته بود: «خانم کاتب تافته جدا بافته است! میگوید من از آن دنیا آمدهام و این مجروح زنده میماند» چند دقیقهای بود که مجروح ما نفسهای خوبی نمیکشید من نیم ساعت بالای سر ایشان مدام ساکشن و اکسیژن دادم، دیدم باز هم خوب نفس نمیکشد. یک لحظه دستگاه ساکشن را خاموش کردم. یکدفعه دیدم نفسهای خیلی بلندی میکشد- یک حالت تشنگی هوا- ترسیدم دوباره دستگاه را روشن کردم و اکسیژن زیاد دادم بچهها آمدند گفتند: «چرا اینقدر به مریض گیر میدی، این دیگه چیزی ازش نمونده، بریم و برگردیم تموم کرده.» با شنیدن این حرفها تصمیم گرفتم او را به حال خودش رها کنم. همین که آمدم از بغل دست ایشان بروم، یک لحظه فکر کردم که خدایا! او هم خانوادهای دارد که الآن منتظرش هستند. اگر این مریض برادر خودم بود، اگر «مهدی» بود باز من ولش میکردم و میرفتم؟ وجدانم قبول نکرد که تنهایش بگذارم. ایستادم، دستگاه را زدم و ترشحاتش را ساکشن کردم. بچههای اتاق عمل گفته بودند که دکتر گفته: «موندنی نیست. ما هم وضعشو دیدیم، بیخودی وقت تلف نکن، الآن نمیره دو ساعت دیگه، دو ساعت دیگه نمیره، فردا صبح. بالاخره چی؟» و این حرفها داشت روی من تأثیر میگذاشت و مرا دلسرد میکرد با این وجود ناامید نشده به کارم ادامه دادم. نمیدانم در لحظه آخر چه نیرویی باعث شد تا به سالن کنفرانس نروم. بچهها از ته سالن صدا میزدند «کاتب بیا، سال داره تحویل میشه» اما من بالای سر مریض نشستم و از او مراقبت کردم. خلاصه سال نو را کنار این مجروح بودم. عید را در بیمارستان کشیک میدادیم و به دقت مراقب بودم و به بچههای شیفت بعدی هم سفارشات لازم را میکردم که لحظهای از این مریض غافل نباشند. به دلم افتاده بود که او زنده میماند. روزها گذشت تا اینکه روزی مریض ما خوشبختانه به هوش آمد و در میان بهت و تعجب دکتر و پرستارها روز به روز حالش بهتر شد. اما هنوز مجهولالهویه بود، هر کسی را بالای سرش میآوردیم میگفت او را نمیشناسم تا اینکه یکی از بچههای مجروح تبلیغات لشکر 27 او را شناخت با تعجب گفت: «این که جواد خودمونه!» پرسیدم: «کدام جواد؟» گفت: «جواد علیگلی، مداح لشکر.» که بعد خانواده، برادر و همه اقوامش با خبر شدند و به دیدنش آمدند. اما بشنوید از خاطرات روزهای بعد از بیهوشی!
گفتیم که او را شناسایی و معلوم شد که این آقا همان «جواد علیگلی» مداح معروف لشکر 27 حضرت رسول (ص) بوده و دیگر اینکه یکی از ترکشها به فک مبارک آقا جواد خورده و باعث شده بود که این فک متحرک مدام در میرفت یعنی هم در حال صحبت کردن و هم غذا خوردن یکدفعه فکشان در میرفت و همانطور میماند تا ما بیاییم و دوباره فک را جا بیندازیم و آقا بتواند بقیه حرفهایش را بزند یا غذایش را بخورد. از طرفی هم وقتی به هوش آمد مرتب نوحهخوانی میکرد. از اول صبح یا خودش میخواند یا ضبطی که داشت! نوار نوحه پخش میکرد. کار به جایی رسید که یک روز به ایشان گفتم: «آقای علیگلی، همون بهتر که تو شهید میشدی! آخه برادر من سرمون رفت. تو را به قرآن لااقل ضبط و خاموش کن.» فکش در میرفت ضبط را روشن میکرد. فکش را جا میانداختیم، خودش میخواند. به خودم گفتم بگذار فکش در برود میدانم چه بلایی به سرش بیاورم. یکبار منتظر ماندم تا این اتفاق بیفتد...
فکش در رفت به بچهها گفتم: «برق رو قطع کنید.» به امید اینکه ضبطش هم از کار بیفتد غافل از اینکه ضبطش باطری داشت و از کار نیفتاد!
به او گفتم: «از این به بعد اگر فکت در بره دیگه جا نمیندازم، خودت میدونی. باید فکتو خودت جا بندازی.» اما وقتی نمیتوانست فک را جا بیندازد التماس میکرد و من دلم نمیآمد که در آن حال رهایش کنم. فکش را جا میانداختم دوباره ذوقش گل میکرد و روز از نو و روزی از نو! این ادامه داشت تا اینکه یک روز برادرش به من گفت: «فردا خانواده نامزدش میخوان بیان بیمارستان.» من هم رفتم او را تهدید کردم و گفتم: «آقای علیگلی یا نوارهاتو کمتر گوش کن و صداشو کم کن یا امروز که عروس خانم بیاد میدونم بهش چی بگم» ولی کو گوش شنوا! به هیچ صراطی مستقیم نبود. تا اینکه مادر و پدر خانم محترمشان که آمدند، از آنها پرسیدم «آقای علیگلی دامادتون هستند؟» مادر خانمشان با افتخار گفت: «بله، شکر خدا ایشون پیدا شدن. ما اول فکر میکردیم شهید شده.» پرسیدم که: «دخترتون میخوان با ایشون زندگی کنن؟» گفت: «چطور؟» گفتم: «پس به دخترتون بگید وای بحالش! آماده باشه که باید دائم گریه کنه و روزی یک سطل اشک بریزه، چون ایشون از صبح علیالطلوع یا خودش میخوانه یا نوار میزاره. خلاصه خود دانید.» در جواب گفت: «نه خانم، اتفاقا صداش خوبه ماها دوست داریم که بخونه! بچهها هم ازش تعریف میکنن.»
پیام همشاگردی
بیژن نوباوه
.... گفتنیهای زیادی از جنگ دارم. از جنگ و ستارههایی که در آسمان جبههها درخشیدند و به جوار حق پیوستند. شرمندهام از اینکه امروز من کمترین باید بیایم و از آن بزرگان بگویم.
در یک زمان استثنایی رایحه دلانگیزی وزید و سفرهای پهن شد که خیلی چیزها درون آن بود و هر کس به فراخور استعداد، نیاز و لیاقتش از این سفره بهره برد. بعضیها چندین بار به جبهه رفتند ولی هیچ نبردند و دست خالی برگشتند. شاید حکمتی بود که ما از فهم آن عاجزیم.
در عملیات خیبر، ما به سمت باتلاقها رفتیم و از آنجا ما را به جایی هلیبرد کردند که مطلقاً راه بازگشتی نبود، کنار رود دجله که رزمندگان از آن آب وضو ساختند. دجله برایم یک ارزش بود. خدا توفیق داد و آنجا را دیدم. با خوشحالی و اشتیاق از خاکریز سرازیر شدم تا دست به آب دجله بزنم. پشت یک اتوبان ماشینهای عراقی را از فاصله صد و پنجاه متری میدیدیم که به راحتی عبور میکردند، عراقیها اصلا باورشان نمیشد. یک وقت نگاه کردند دیدند ما توی دامنشان هستیم. کی؟ چه
کسانی؟ همین بروبچههای بسیجی 15- 20 ساله کم سن و سال. عراقیها ما را قیچی کردند، راه برگشتی نبود نیروها ماندند، قایقها نمیدانستند ما کی هستیم، فقط میبایست هلیکوپترها به داد ما میرسیدند. حدود 100- 150 نفر مجروح داشتیم و 105 نفر هم اسیر، یادش بخیر، فرمانده عملیات گفته بود که جاده را ببندند تا جلوی نفوذ عراقیها گرفته شود بلکه بتوان زخمیها را تخلیه کرد و عقب آورد، «هور» هوای عجیبی داشت شب خیلی سرد بود و روز بشدت گرم و آزاردهنده. دستور آمد که وسیله کافی نداریم اسرا را آزاد کنید، نزدیکیهای غروب اسرا آزاد شدند. من دیدم که 7- 8- 10 نفر راه افتادند رفتند اما بقیه ماندند! یک پیرمردی جلوی مرا گرفت و یکباره، دستم را بوسید و به فارسی گفت: «پسرم، اجازه بده من اینجا بمانم.»
گفتم: «مگر شما ایرانی هستی؟»
گفت: «من در کربلا مغازه پارچهفروشی دارم. قرار بود پسرم به جبهه بیاید، چون دانشجو بود گفتند اگر تو بجای او بروی او را نمیبریم و من برای اینکه پسرم درسش را بخواند خودم آمدم. من اصلا چیزی بلد نیستم، ما را آوردند آموزش بدهند که از اینجا سر در آوردیم. ولی من عاشق خمینیام.»
گفتم: «زن و بچه تو در عراق هستند. پیش آنها برو.»
جواب داد: «کجا برم، کدام زن و بچه!؟ سالها دنبال آقا بودم و الان آمدهام تو دامن امام.»
در زمان گذشته جوانهای ما شخصیتهای خارجی را الگوی خودشان قرار میدادند، ولی جبهه ما یک «مدینه فاضله» بود و رزمندگان با آن همه ایثار و سلحشوری و اخلاق، برای تاریخ سرمشق و الگو شدند.
آن شب وضعیت عجیبی بود. خوابیدن در شبی سرد و پرسوز، آن هم در کیسه خواب خیسی که پارهاش کرده بودیم تا هر چهار- پنج نفرمان در آن جا بگیریم.
هر وقت که چشم باز میکردم میدیدم یک برادر روحانی بالای سر بچههای مجروح که قطع نخاعی هم میانشان بود نشسته و دارد به مجروحین میرسد، آنها را نوازش و دلداری میدهد، همان پیرمرد عراقی هم در کنارش بود. همین که هلیکوپتر میآمد مجروحین را ببرد، یک مرتبه سر و کله عراقیها هم پیدا میشد، احتمالا از رادار میدیدند، خیلی وحشتناک بود. محل فرود هلیکوپتر یک جاده با عرض 5- 6 متر بود که هلیکوپتر مینشست، اسلحه و مهمات خالی میکرد و مجروح میبرد.
مجروح کم سن و سالی را که هم قطع پا بود و هم قطع نخاع، در پتو پیچیده و روی برانکارد گذاشته بودیم و منتظر هلیکوپتر بودیم. از این بچه خیلی خون رفته و بشدت نحیف و ناتوان شده بود. وقتی هلیکوپتر آمد و نشست، باد پروانهاش مجروح را که سرم هم به دستش بود بلند کرد روی هوا چند متر آنطرفتر توی باتلاق انداخت، من و یکی از بچهها خودمان را انداختیم توی باتلاق و او را بیرون کشیدیم. سوزن سرم دست او را بریده بود و خون میآمد، وقتی مجدد او را توی پتو پیچیدیم- همه اینها شاید کلاش در یک دقیقه اتفاق افتاد- دیدم اشک از چشمش سرازیر شده میگوید:
«السلام علیک یا اباعبدالله»
مادر محترم شهید نظام که قبل از من صحبت میکرد، مرا یاد صحنه تاریخی یکی از جنگهای مهم زمان رسول خدا(ص) انداخت که دشمن سر وهب را جدا کرده به سوی اصحاب پرتاب کرد تا روحیه اصحاب رسول خدا (ص) را متزلزل کند ولی مادر وهب که در آنجا بود با شهامت جلو آمد و سر فرزندش را گرفت و به سوی دشمن پرتاب کرد و گفت: «ما چیزی را که در راه خدا دادهایم، پس نمیگیریم!»
شهید نظام همکار ما بود، او را میشناختم، او یک هنرمند واقعی بود و هنوز آوای دلنشین و سرودهایی را که خود میسرود و میخواند در گوشم میپیچد. او شاعر، آهنگساز و خواننده سرود مشهور «روح منی، بتشکنی خمینی خمینی» بود. اسطوره تقوی و اخلاص و مردانگی. حیف که جوانهای ما آنها را ندیدند و درک نکردند. امروز که در این محفل باصفا دل شما سر این سفره است و همه از آن بهره میبرید، به واسطه وجود همین شهداست و ما امروز زندهایم و آبرومند.
از عملیات بیتالمقدس فیلمی گرفتم که از سازمان سیما هم پخش شد. توی بچههای لرستان دو نفر بودند که یکی 11 و دیگری 12 سال داشت- من هنوز عکسهایشان را دارم- وقتی میخواستند به آنها لباس، کفش، پوتین و کتانی بدهند هر چه گشتند اندازه قد و قواره آنها پیدا نشد. اسلحه کلاشینکف را که روی زمین میگذاشتند تا روی سینهشان میآمد. آن روز ما با آنها مصاحبه کردیم و برای خانوادههایشان پیام گرفتیم، که از رادیو پخش شد. یکی از اینها تعریف میکرد که چطوری به جبهه آمده است. میگفت: «همینکه داییام سوار قطار شد من هم پشت سرش دویدم تو قطار، یک نامه هم قبلش برای مادرم نوشته بودم که مادر جان نگران نباش....
داییاش میگفت: «من دیدم این بچه جبههای است آوردمش!» دیگری اسمش «سعید» بود که تا آن موقع 3 عراقی به اسارت گرفته بود. یادم هست، از او سؤال کردم که :«شما برای بچههای شهر و محلهات چه پیامی داری؟»
گفت: «این بچهها بروند سنگر مدارس را پر کنند و درس بخوانند!»
من خندهام گرفت پرسیدم: «کلاس چندمی؟»
گفت: «چهارم دبستان»
گفتم: «پس چرا خودت نرفتی در سنگر مدارس درس بخوانی!؟»
که یک مرتبه گفت: «آقا قطع کن، قطع کن!.... من اینها را میگویم که پدر و مادرم از دست من دلخور نباشند، این وظیفه من است که به بچهها بگویم درس بخوانند، ولی هر کس جبهه را دوست داشته باشد خودش میآید.»
بچه 11- 12 ساله اگر هم حس بازی داشته باشد یکی دو روز، ده روز نه چند سال! در جنگ خطر مجروح و کشته شدن است، بالاخره خسته و زده میشود اما با عشق و علاقه میماند و خم به ابرو نمیآورد. سالهاست که داستان کربلا و عاشورا و قاسم 13 ساله را برای ما گفتند، چقدر درک میکردیم؟ الان که ما حسین فهمیدهها را دیدهایم این مطلب را خوب درک میکنیم. خلاصه آن انسانی را که خدا به آن افتخار میکند در همین جبههها بود.
دوست عکاسم میگفت: «یک فرمانده بود که مثل حضرت عباس با لب تشنه شهید شد. او مرتب این سو و آن سو میرفت و گردان را امر و نهی و هدایت میکرد یکبار او را دیدم خسته و تشنه بود به او آب دادم نخورد. گفتم: «حاجی آب بخور، لبت از تشنگی خشکیده و ترک برداشته چرا آب نمیخوری؟!» اشک در چشمانش حلقه زد و هیچ نگفت. 5 دقیقه بعد ترکش خمپارهای خورد و با بیسیمچیاش به شهادت رسید. او رفت و من ماندم.