پروفسور رابرت.اچ.بورک
فمینیسم افراطی، مخربترین و عقبافتادهترین جنبشی است که جزو میراث دهه شصت میلادی به دوران ما رسیده است. این جنبش بدون آنکه جنبه اصلاحی داشته باشد با روحی مستبدانه، عمیقاً مخالف کلیه ارزشها و سنتهایی است که از دیرباز حتی در فرهنگ غرب مورد احترام بودهاند و پیشنهاد تغییر کلیه ارزشهای اخلاقی و اجتماعی و حتی طبیعت انسانی را میدهد. «فمینیسم افراطی» امروزه در حقیقت المثنای زنانه رادیکالیسم یا افراطگرایی دهه شصت است با این اعتقاد که منبع کلیه ستمکاریها و پلیدیها جنس «مرد» است و روابط متعارف زندگی اجتماعی «پدرسالاری» است.
آنها حتی معتقدند «علم، تجاوز جنس مرد در طبیعت زنانه است». اینجنبش که باید خطر آن را جدی بگیریم بر بال چپ نو به میدان فرهنگ اجتماعی ما تاخت و امروزه در جوامع روشنفکران بربر جایگاهی ویژه دارد. گرچه بهتر آن است که اصلاً واژه فمینیسم به کار برده نشود زیرا از این پس نقش سازندهای نخواهد داشت و به کلیه اهداف خود هم رسیده است.
امروزه برای پارهای از فمینیستها، پیشرفتهای متعدد بانوان و حتی همدوشی ایشان در بسیاری عرصهها با مردان، راضیکننده نیست گویی طلبکارند و پیشرفتهای مزبور بجای آن که موجب خشنودیشان بشود، آتش خشم را در آنان مشتعلتر میسازد. بامشکلات زیادی که جنبش فمینیسم بر زنان تحمیل کرده یعنی آزادیها و انتخابهای بیشمار و حیرانکنندهای که بر سر راه زنان قرار داده، زنان جامعه امروز را مجبور کرده برای تسکین آلام خویش، تئوری کهنه و قرون وسطایی «توطئه مردان علیه زنان» را بپذیرند.
فمینیسم افراطگرا، نه تنها برای زنان توضیح میدهد که گناه هرگونه نارضایی و سرخوردگیشان از زندگی، به گردن مردان است بلکه احساس همبستگی و پیوند با دیگر زنان را در آنان چنان تهییج میکند که درست مانند داستان مردی است که از زندگی معمولی و عادی غیر نظامیاش خسته شده و با آغوش باز به استقبال جنگ میرود تا از شر زندگی یکنواخت، راحت شود! بررسی فمینیسم افراطی فقط راه کشف این واقعیت نیست که زنان در حقیقت «آزاد» نیستند بلکه باعث آشنایی با این واقعیت نیز هست که هرگونه «آزادی» که فاقد چارچوب خاصی بوده و ترکیبی نداشته باشد، غالباً مخرب و بنیادبرافکن است.
متاسفانه فمنیستها از نقش زنان و فداکاریهای آنان در گذشته بیاطلاع هستند و یا اینکه همواره این نقش مثبت را تحقیر و لکهدار مینمایند و بسیاری از سرخوردگیها و نارضائیهای آنها نیز بدین دلیل است.
در حقیقت تز فمینیستها این است که منشا اصلی کلیه پلیدیها در برتریطلبی جنس مرد خلاصه میشود. این جنبش خواستهای امروزی خود را در سطح جهانی در کنفرانسهای بینالمللی مربوط به زنان همانند کنفرانس سال 1995 در شهر پکن ـ بیجینگ ـ بیان نموده است. از جمله به نظر آنان، «سکس» فقط مربوط به بیولوژی است در صورتی که واژه «جنسیت» چارچوب نقش زنان را از نظر اجتماعی مشخص میسازد و هر چیزی راجع به زن، یا مرد منهای اعضای جنسی آنان، با تغییر محیط اجتماعی تغییر میکند. یعنی تغییر محیط اجتماعی و فرهنگی میتواند در زنان تحولات بسیاری ایجاد کند.
فمینیستهای رادیکال ادعا میکنند که «پنج جنسیت» مختلف وجود دارد: «مردان»، «زنان»، «زنان همجنسباز»، «مردان همجنسباز» و انسانهای دو جنسی که هم با مرد و هم با زن میتوانند آمیزش جنسی داشته باشند. بنابراین آنچه از قدیم طبیعی شناخته میشد یعنی مثلاً ازدواج زن و مرد چون دارای زیربنا و تاریخ اجتماعی است دیگر «طبیعی» محسوب نمیشود یعنی طبیعیتر از «همجنسبازی» به حساب نمیآید! پس نباید تعجب کرد که چرا یکی از فعالترین گروهها در «بیجنگ» گروه «زنان همجنسباز» بود. این دیدگاهها گرچه قابل استهزا است ولی باید آن را جدی گرفت چون نه تنها مردان مورد حمله آن هستند بلکه به نهاد حیاتی خانواده و سنتهای دیرینه دینی هم هجوم میکند.
از سویی برخلاف گفته فمینیستها تفاوت زنان و مردان تنها ساخته فرهنگ جامعه نیست بلکه با توجه به خمیر مایه طبیعی و استعدادهای متفاوت دو جنس، تباین بیولوژیکی آندو واقعی و ملموس است، لذا زدودن این تفاوتها به عنوان بزرگترین آرزوی فمینیستهای رادیکال محکوم به فنا است از سوی دیگر تفاوتهای طبیعی میان زن و مرد به هیچ وجه دلیل برتری مردان بر زنان نیست. البته فمینیستها برای حفظ آبروی خویش از نادیده انگاشتن تفاوتهای بیولوژیکی دو جنس و ادامه تحقیقات پزشکی در اینباره سرخورده شده و از این ایده عقب نشستهاند.
و اما چهره سیاسی این جنبش دربرگیرنده درجات و سلسله مراتب مختلفی است و از «لیبرال سخت» شروع و به چپ افراطی ختم میشود. فمینیستها مدعیاند بار سنگین نابسامانیهای اجتماعی و اقتصادی که بدلیل برنامههای دولتها ایجاد میشود بر دوش زنان است و از حکومتها خواستهاند که برای سبکتر کردن بار وظائف زنان تصمیمات جدی اتخاذ کنند. روح حاکم بر این جنبش همان روح توتالیتر و دیکتاتوری است. جنبشی که ضد سلسله مراتب و نظم موجود است و بطور کلی قصد تغییر مرزها و معیارهای تعیین شده اجتماعی را دارد.
آنها به نهادهایی حمله میکنند که درجهبندی و رعایت سلسله مراتب در ذات آنان است و طبیعتاً اینطور هستند و درست به همین دلیل در آن واحد، ضد بورژوا، ضد خانواده، ضد دین و ضد روشنفکراند. دیکتاتور بودن این جنبش به این خاطر است که به فرد اجازه نمیدهد برای خود تصمیم بگیرد یا فکر کند و حتی در تفکر خصوصی اشخاص هم مداخله میکند. فمینیسم، مدعی کنترل تمام بخشهای مختلف زندگی افراد است. فمینیستها و تهدیدشان را باید جدی گرفت زیرا تدریجاً برخی از آنان در نهادهای دولتی و عمومی و خصوصی قدرتی ویرانگر پیدا کردهاند.
فمینیستهای رادیکال به این دلیل خواهان نابودی مرزهای احساسی و عقلانی هستند که میدانند هرگونه تحلیل منطقی نشان میدهد که فلسفه آنها از آغاز غلط بودهاست، همانگونه که «چپنو» و فاشیستها تشخیص دادند که در هرگونه تفکر منطقی و تحلیل و بررسی عقلانی ثابت میشود که افکار و ایدهآلهایشان غلط بوده است.
یکی از جملات و شعارهای فمینیستها این است: «نه خدا، نه مرد و نه هیچگونه قانونی نمیتواند سد راهمان باشد». همین جمله کوتاه که در اعلامیه فمینیستها آمده نشاندهنده خشم و غضب، لذتطلبی و نامفهوم بودن فمنیسم امروزی است. آنها حتی از بکار بردن کلمه «WOMEN» که در زبان انگلیسی یا سه حرف «MEN» پایان مییابد مخالفند و به جای «WOMEN» در همین اعلامیه کوتاه، کلمه «WIMMIN» را به کار بردهاند زیرا به نظر آنان هیچ عبارتی را که به کلمه «MEN» ختم بشود نباید بکار برد!
موضع فمنیستها علیه خدا به توجیهات تاریخی آنها بازمیگردد که «دین» را ساخته و پرداخته دست مردان میدانند که اختراع مردان برای کنترل زنان است! این جنبش، سقط جنین را از لوازم آزادی زنان میداند و با تجویز همجنسبازی زنان با یکدیگر، مشکل عدم امکان بارداری را با مجاز شمردن دریافت و یا خرید نطفه، حل مینمایند تا همجنسبازان مؤنث بتوانند باردار شده و کودکانی به دنیا آورند بدون آن که به همسری مردی درآیند!
بسیاری از فمنیستها به ویژه نسبت به نهاد خانواده خصومت میورزند و خواهان اصلاح انقلاب دموکراتیک زنان در خانواده هستند و حتی معتقدند نباید به زنان آزادی شرکت در تشکیل یا ادامه خانواده به سبک سنتی را داد. سران این جنبش مانند «شیرهایت» به جعل تاریخ نیز دست زده و به عنوان مثال در شرح دوره ماقبل تاریخ اروپا، این عصر را به واسطه مادرسالاری مورد ادعایشان، دوره آرامش و صلح و سرشار از برابری میدانند و حتی معتقدند به همین دلیل خدایان زن نیز پرستش میشدند. ولی این جامعه آرام و صلحدوست را پدرسالاران اسبسواری که از شرق میآمدند، فتح کرده و نتیجتاً عقاید و افکارشان را بر آن جامعه تحمیل کردند!
«هایت» از اینکه امروزه در جامعه آمریکا تعداد بیشماری از خانوادهها «بیپدر» و نامشروع هستند ابراز خرسندی میکند، به این دلیل واهی که کلیه پسرانی که بیپدر پرورش مییابند، بعدها رفتارشان با زنان بهتر خواهد بود. به نظر فمینیستها، الگوی خانواده، مقدس و سبک منحصر به فرد و برتر در زندگی مشترک نیست بلکه این الگو قابل تحقیر است زیرا بنیاد خانواده بر ظلم مرد بر زن نهاده شده و از سوی دیگر بخش عظیمی از فمینیستها را زنان هموسکسوئل (همجنسباز) تشکیل میدهد. به نظر آنها ازدواج زن و مرد در مقام مقایسه با دیگر الگوهای زندگی مشترک زن با زن یا مرد با مرد غلط است.
در کنفرانس زنان در بیجینگ خصومت علیه خانواده به حدی مشاهده میشد که لفظ خانواده در بیانیهها محذوف گشته و به جای آن از کلمه اهل خانه و یا Household استفاده کردند. دینستیزی فمینیستهای افراطی نیز بر کسی پوشیده نیست و دین را ساخته و پرداخته مردان در راستای سلطه بر زنان میدانند. بخشی از فمینیسم رادیکال را فقط میتوان ثمره خواستههای موهوم خواند که آن را «پارانویا» میخوانند. پارانویا، دیوانگی ذهنی و خیالی است که در آن، فرد ابراز عدم اعتماد غیر معقولانهای نسبت به افراد یا موضوعات دیگر در خود احساس میکند.
فمینیستها در دانشگاهها هم سعی میکنند کرسیهای درسی را با اعمال نفوذ و فشارهای سیاسی به خود اختصاص دهند. آنان از منظر جنسیت به همه چیز مینگرند به مانند آن که دنیا را از ته یک بطری با شیشه ضخیم بنگریم. آنها دروس دانشگاهی را عجین با فرهنگ پدرسالاری دانسته و خواهان دگرگونی ریشهای و فمنیستی در آن و مدعی تحقق علوم فمنیستی هستند! یعنی هرگونه حقیقت عینی نفی میشود و هیچ روش معتبری برای استدلال پذیرفته نمیشود و این آسانترین موضع برای کسی است که دعاوی نامعقول دارد.
بدیهی است با چنین اشخاصی نمیتوان وارد بحث و جدل شد و فمنیستهای تندرو هم طالب آن هستند که کسی با آنان وارد بحث و مجادله نشود. کلاسهای فمینیستها بیشتر صحنه ابراز احساسات است تا تحلیل و بحث معقولانه. امروزه در برنامههای درسی «انجمن ملی مطالعات زنان» مطالب مربوط به زنان هموسکسوئل بخش با اهمیت و گستردهای را تشکیل میدهد و حتی سعی میشود اینگونه زنان به همراه فمینیستهای تندرو در دانشگاهها و دورههای تحصیلات تکمیلی به کار گرفته شده و نفوذ داده شوند و با مخالفین فمنیسم در کلیه ردههای تحصیلی و تدریسی به شدت برخورد گردد.
فمینیستها حتی زنان را به درون ارتش و جبهههای جنگ میرانند و برای این سیاست فاجعهآمیز، دو دلیل ارائه میدهند: «اول اینکه فرستادن زنان به جبهههای جنگ، قدرت اعتماد به نفس را در زنان تقویت میکند، چرا که موجب احترام مردان نسبت به زنان خواهد شد. حال آنکه میدانیم این موضوع حقیقت نداشته و در حال حاضر هم واقعیت ندارد. استدلال دوم آنان از موضع تساوی مرد و زن است. و به این ترتیب توجیه میکنند که این تلاشها برای برقراری تساوی میان دو جنس است.
ماحصل حضور افراطی زنان در ارتش آمریکا، فجایع دیگری هم به دنبال داشته است. به عنوان مثال بنا به گزارش «گری هارت» تعداد حاملگی زنان ارتشی به هنگام عملیات طوفان صحرا ـ جنگ با عراق به دلیل اشغال کویت ـ آنقدر زیاد بود که مقامات نظامی تصمیم گرفتند تا زنان را به صحنههای نبرد نفرستند. تأثیر این معاشرتها و آمیزشها با روحیه افراد ارتشی حتی بدتر از اینها بوده است زیرا در عمل ثابت شده که وجود سربازان زن در میان سربازان مرد اصولاً روحیه جنگی آنها را تضعیف و آمادگی جنگیشان را مختل میسازد.
از نظر روحیه هم چون همیشه هریک از زنان ارتشی میتوانند ادعا کنند به دلایل جنسی مورد آزار و اذیت جنسی سربازان و یا افسران قرار دارند در نتیجه ادامه کار در ارتش را مشکلتر کردهاند و عموم نظامیان مرد از اینکه همواره میتوانند در مظان این تهمتها باشند در فشار و دغدغه به سر میبرند؛ هر چند اذیت و تجاوز به زنان در صف نیروهای نظامی آمریکا امروزه به عنوان امری رایج درآمده است و به همین دلیل طرح آموزش مبارزه با این آزارها در نیروهای ارتش آمریکا در حال اجرا است. شاید یکی از کریهترین چهره فمینیستها را بتوان در کوچکشماری و بها ندادن به شریفترین رسالت زنان یعنی «مادری» و «خانهداری» مشاهده کرد.
گرچه موفقیت زنان در مشاغل اجتماعی موجب خوشوقتی است ولی موفقیت آنان در مشاغل مختلف، دلیل بر «کوتهبینی و کمبهایی و بیارزشی» نسبت به کار مادران و زنان خانهدار نباید باشد چون مادران و زنان خانهدار واقعی، مسئولیتهای سنگینی برعهده گرفتهاند.
امروزه مبارزه با فمینیسم افراطی و ترمیم تخریبهای این جنبش رادیکال امری ضروری شدهاست. این نحله، حقیقتاً استعداد مؤثری در تهدید و ایجاد وحشت در دیگران دارد به همین دلیل مبارزه با آن آسان نیست چون منتقدان سریعاً از سوی فمینیستها متهم به احیای سنت پدرسالاری و تجدید فرمانبرداری زنان از مردان میگردند. مبارزه با فمینیسم باید توسط زنان هم صورت گیرد و به نظر میرسد این مقابله مؤثرتر باشد.