تاریخ انتشار : ۱۶ مهر ۱۳۹۱ - ۱۰:۲۲  ، 
کد خبر : ۱۸۰۷۵۸

نجات یک کشور از کمونیسم


نویسنده: جان پرکینس / مترجم: توحید احمدی
فرض اصلی سیاست خارجی آمریکا این بود که سوهارتو می بایستی همانند شاه ایران به واشنگتن خدمت کند. ایالات متحده همچنین امید داشت اندونزی به الگویی برای سایر کشور ها تبدیل شود. واشنگتن استراتژی خود را بر این فرض استوار کرده بود که دستاورد های اندونزی ممکن است انعکاس مثبتی در سرتاسر جهان اسلام، بخصوص در خاورمیانه در حال انفجار داشته باشد. اگر هم این انگیزه برای واشنگتن کافی نبود، نفت اندونزی که بود. هیچ کس در مورد میزان و کیفیت ذخایر نفتی اندونزی اطلاع دقیقی نداشت، اما زمین شناسان کمپانی امکان وجود نفت را زیاد می دانستند.
هر چه قدر که درکتابخانه عمومی بوستون مطالعه می کردم، هیجانم بیشتر می شد. به ماجراهای پیش رو فکر می کردم. کار برای من به منزله تعویض روش زندگی سخت پیس کرپس با یک زندگی به مراتب لوکس تر و جذاب تر بود. اوقاتی که با کلودین بودم تحقق یکی از خیالاتم بود، چیزی که واقعی بودنش دشوار به نظر می رسید. حس می کردم به این ترتیب تا حدودی مشقات دوران پیش دانشگاهی پسرانه جبران می شود.
اتفاق دیگری نیز در زندگی من در حال وقوع بود: من و آن دیگر با هم نبودیم. به نظرم او حس می کرد که من دو زندگی دارم. من این را با نتیجهء منطقی دانستن دشمنی ای که به خاطر اجبار او به ازدواج در گام اول در خود حس می کردم توجیه می کردم. با وجودیکه او در جریان چالش های ماموریت پیس کرپس از من حمایت کرده بود، هنوز به او به عنوان ادامه الگوی تسلیم شدنم در برابر خواسته های والدینم نگاه می کردم. البته هنگامی که به گذشته نگاه می کنم، یقین پیدا می کنم که رابطه ام با کلودین نقش اساسی در این بین داشت. نمی توانستم به آن در این مورد چیزی بگویم. اما او این را حس می کرد. به هر حال تصمیم گرفتیم هر کدام در آپارتمان های جدا از هم زندگی کنیم.
روزی از روزهای 1791، حدود یک هفته قبل از عزیمت برنامه ریزی شده ام به اندونزی، به آپارتمان کلودین، با اتاق غذاخوری کوچکی که میزی از انواع پنیرها و گوشت ها روی آن چیده شده بود رفتم.
او در حالیکه نوشیدنی ای در دست داشت لبخندی زد و گفت: «تو اکنون یکی از ما هستی».
بعد از یک گفتگوی غیر رسمی نیم ساعته، در حالیکه نوشیدنیمان را تمام کرده بودیم، نگاهی به من کرد که قبلا نظیرش را از او ندیده بودم. «هرگز به هیچ کس چیزی راجع به ملاقاتمان نگو». صدایش را خشن تر کرد و ادامه داد: «اگر چنین کاری بکنی هیچ وقت تو را نمی بخشم و ملاقات با تو را انکار خواهم کرد». به من خیره شد - شاید این تنها موردی بود که حس کردم تهدیدم می کند - و خنده ای سر داد. «صحبت در مورد ملاقات هایمان زندگی را برایت خطرناک خواهد کرد».
متحیر و وحشت زده شدم. هنگامی که داشتم تنها به پرودنشال سنتر بر می گشتم پیش خودم به هوشمندانه بودن طرح او اعتراف کردم. حقیقت این بود که تمام اوقاتی که با هم بودیم در آپارتمان او گذشته بود. هیچ رد پا یا مدرکی از رابطهء مان وجود نداشت و کسی از کارمندان MAIN هم از این موضوع مطلع نشده بود. البته از یک منظر هم صداقت او را تحسین می کردم، چرا که او کاری را که والدینم با من در رابطه با تیلتون و مدیلبری کردند را نکرد و فریبم نداد.
فصل 4 - نجات یک کشور از کمونیسم
نسبت به اندونزی، کشوری که می بایستی سه ماه در آن زندگی می کردم دیدی رمانتیک داشتم. بعضی از کتابهایی که خوانده بودم، تصاویری از زنان زیبا با لباس های رنگی درخشان، رقاصان بالی عجیب، شمن هایی که بر آتش می دمیدند و جنگاورانی که در قایق های دراز باریک در آبهای زمردی رنگ پای آتش فشان پارو می زدند داشتند. موضوع جالب کشتی هایی با بادبانهای سیاه متعلق به راهزنان گمنام بوگی بودند که هنوز هم دریاهای مجمع الجزایر را در می نوردیدند، همانهایی که زمانی ملوانان اروپایی را طوری ترسانده بودند که بعد از برگشت به خانه به بچه های خود می گفتند «مواظب خودتان باشید وگرنه لولو (بوگی) شما را با خود خواهد برد». آه که این تصاویر چه تاثیری بر من گذاشته بود.
تاریخ و افسانه های این کشور بیانگر چهره های غیر طبیعی زیادی بودند؛ خدایان خشمگین، اژدهاهای کومودو و پادشاهان قبیله ای که قبل از مسیح روان های جمعی کوههای آسیایی تا صحراهای پارس و مدیترانه را در نوردیده بودند و نام های ابتدایی جزایر آن - جاوا، سوماترا، بورنئو و سولاوسی - ذهن را فریب می داد. اندونزی سرزمین عرفان، افسانه و زیبایی اروتیک بود. گنجینه ای دست نیافتنی که نه کریستف کلمب توانست کشفکش کند ونه همانند پرنسسی خواستگاری شده به تملک اسپانیا، هلند، پرتغال و اسپانیا در آمد؛ سرزمین رویا.
انتظارات من از اندونزی بالا بود و به نظرم بازتاب کاشفان بزرگش بود، گرچه می بایستی همانند کریستف کلمب تصورات خود را تعدیل می کردم. شاید از قبل می توانستم بدانم که حقیقت همیشه آن چیزی نیست که تصور می کنیم. اندونزی ذخایر زیادی داشت ولی بعدا متوجه شدم که در عین حال جعبه اکسیر هم نبود. بواقع، اولین روزهای من در پایتخت مه آلود آن، جاکارتا، در تابستان 1791 تکان دهنده بود.
همه جا مملو از زیبایی بود؛ زنان زیبایی که لباس های رنگی به تن داشتند، جنگل های گیاهان حاره ای، رقاصان عجیب و غریب بالی، تاکسی های دوچرخه ای با مناظر رنگارنگی در طرفین صندلی بالاتر، جائیکه مسافران جلوی رانندگان پدال زن می نشستند، عمارت های دوران استعمار آلمان و مناره های مساجد. اما شهر روی زشت و غم انگیزی نیز داشت؛ جذامیان خونین، دختران جوان تن فروش، کانال های آلمانی ای که زمانی وضعیت خوب داشتند والان به چاه فاضلاب تبدیل شده بودند، خانه های کارتنی ای که تمام خانواده داخل آن و در کنار جویهای پر از آشغال زندگی می کردند، صدای بوق ماشین ها و بوهای خفه کننده. زشت و زیبا، زیبا و مبتذل، مقدس وعرفی. اینجا جاکارتا بود، محل منازعه عطر میخک ها و شکوفه های ارکید با بوی فاضلاب های روباز.
قبلا نیز فقر را دیده بودم. بعضی از همکلاسی های من در خانه های قیراندود زندگی می کردند، با ژاکت های نازک و کفش های مندرس تنیس در روزهای صفر درجه زمستان به مدرسه می آمدند و تن های نشسته شان بوی عرق خشک شده و کود می داد. در خانه های گلی کشاورزان آند که غذایشان اغلب ذرت خشک و سیب زمینی بود زندگی کرده بودم، جائیکه بچه های تازه متولد شده در معرض مرگ قرار داشتند. قبلا فقر را دیده بودم اما هیچ کدام از آنها من را برای دیدن جاکارتا آماده نکرده بود.
تیم ما در بهترین هتل کشور، هتل اینتر کانتیننتال اندونزی اقامت گزید. این هتل همانند بقیه هتل های زنجیره ای اینترکانتیننتال که در گوشه و کنار دنیا قرار داشتند، در مالکیت خطوط هوایی پان آمریکن بود و خواسته های خارجیان پولدار، خاصه فعالان نفتی و خانواده هایشان را برآورده می کرد. عصر اولین روز، مدیر پروژه ما، چارلی ایلینگورث، ما را به شامی در رستوران مجلل واقع در طبقه بالای هتل دعوت کرد.
چارلی متخصص جنگ بود و بیشتر اوقات فراغت خودش را به خواندن کتاب های تاریخ و داستان های تاریخی ای که در مورد رهبران بزرگ نظامی و جنگ ها نوشته شده بود می گذراند. او چکیده سرباز همه کاره جنگ ویتنام بود و همچون همیشه شلوار خاکی رنگ و پیراهن خاکی رنگ آستین کوتاه با سردوش های نظامی مانند به تن داشت.
چارلی بعد از خوش آمد گویی، سیگاری روشن کرد و لیوان نوشیدنی را به سلامتی ما بلند کرد.
در حالیکه دود سیگار دور و برش پیچ می خورد نگاهی به اتاق کرد و گفت «ما در این جا در ناز و نعمت خواهیم بود» و در حالیکه سرش را به علامت تایید تکان می داد ادامه داد «اندونزیایی ها به ما، مثل اهالی سفارت ایالات متحده، خوب توجه خواهند کرد. اما فراموش نکنید که برای انجام ماموریتی اینجا هستیم». به کارتهای یادداشتش نگاهی کرد و گفت »بلی، ما برای طراحی طرح اصلی شبکه برق جاوا، پرجمعیت ترین منطقه دنیا، اینجا هستیم. اما این فقط نوک کوه یخ زیر آب است.»
صدایش جدی تر شد و جورج . سی. اسکات در نقش ژنرال پتون را به عنوان یکی از قهرمانانش به یاد ما آورد. «ما به چیزی کمتر از نجات این کشور از چنگال کمونیسم راضی نخواهیم شد. همانطور که می دانید اندونزی تاریخ تراژیکی دارد و در این لحظه از تاریخ با قرار گرفتن در آستانه ورود به قرن بیستم دوباره در معرض آزمایش قرار گرفته است. ماموریت ما جلوگیری از پیروی اندونزی از همسایه های شمالی اش، یعنی ویتنام، کامبوج و لائوس است. یک سیستم یکپارچه برق عاملی کلیدیست که مهمتر از هر عامل دیگر (به استثناء نفت احتمالی) حاکمیت کاپیتالیسم و دموکراسی را تضمین خواهد کرد.»
با گفتن نفت پکی دیگر به سیگارش زد و تعدادی از کارت هایش را به کناری گذاشت. «خوب می دانیم که کشورمان چه قدر به نفت وابسته است. اندونزی در این زمینه می تواند متحدی نیرومند برای ما باشد. بنابراین در هنگام طراحی این طرح اصلی، تمام تلاشتان را برای لحاظ کردن تمامی نیازهای صنعت نفت و صنایع وابسته به آن - بنادر، خطوط لوله و کمپانی های ساخت و ساز - که در طول این طرح بیست و پنج سال مورد نیاز خواهد شد را بکار بگیرید.»
چشمانش را از یادداشت هایش بر داشت و مستقیما به من نگاه کرد. «زیاده از حد برآورد کردن بهتر از برآورد کم است. شما که نمی خواهید خون بچه ها ی اندونزی - ویا بچه های خودمان - به گردن شما بیافتد. شما که نمی خواهید آنها زیر پرچم داس و چکش یا چین زندگی کنند!»
آن شب در حالیکه راحت در سوئیت مجلل درجه یک خودم در بالای شهر دراز کشیده بودم تصاویر کلودین به ذهنم آمد. صحبت های او در مورد بدهی خارجی ذهنم را به خود مشغول کرده بود. سعی کردم خودم را با یادآوری درس های اقتصاد کلان مدرسهء تجاری آرام کنم. به هر حال خودم را با این موضوع که من برای خارج کردن اندونزی از اقتصادی قرون وسطایی و ورودش به جهان مدرن صنعتی اینجا بودم آرام کردم. اما می دانستم که صبح از ورای پنجره از میان انبوه باغ ها و استخرهای شنای هتل، خانه های محقری که مایل ها دورتر بودند را خواهم دید. می دانستم که بچه های کوچک از گرسنگی و نداشتن آب آشامیدنی در حال مرگ بودند و اطفال و بزرگسالان نیز به طور مشابهی از بیماری های وحشتناک رنج برده و در شرایط وخیمی به سر می بردند.
در رختخواب غلت می خوردم و رد این نکته را که چارلی و تمام اعضای تیم برای دلایل خودخواهانه اینجا بودند را غیر ممکن می یافتم. ما سیاست خارجی آمریکا و منافع شرکت های بزرگ را پیش می بردیم. ما بیشتر از آنکه انگیزه بهبود زندگی اکثریت مردم اندونزی را باشیم، تحت تاثیر حرص خود بودیم. واژه ای به ذهنم خطور کرد: شرکت سالاری Corporatocracy. مطمئن نبودم که قبلا این کلمه را شنیده ام یا همین الان آنرا ابداع کرده ام، اما به نظر می رسید که کاملا و بخوبی بیان کننده تلاش گروه جدیدی از نخبگان است که از فکر خود برای حاکمیت بر جهان استفاده می کردند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات